● کافه پیانو

"هیچ وقتِ خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هر چه که می‌خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده‌ام. یعنی یاد نگرفته‌ام عکس چیزی باشم که هستم. یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم‌ها، منزلت معنوی می‌دهد. از این منزلت‌های معنویِ دروغینی که خوب بهشان دقیق شوی؛ تصنعی بودنشان پیداست."

برای شروع دوباره کتاب خوانی، "کافه پیانو" انتخاب خوبی بود. چون "کافه پیانو" اصلاً داستان نبود به نظرم. چیزی بود شبیه روزنوشت، با لحنی ساده و فضایی آشنا. بعضی وقتها فکر می‌کردم دارم وبلاگ کسی را می‌خوانم. کلاً "جهان تازه داستان" این طوری‌ست بس که مثل خودمان و روزمره‌هامان است. شخصیت‌ها اغلب، دور و بری‌هامان هستند. با شخصیت‌های انتزاعی که یا سفیدِ سفیدند یا سیاهِ سیاه طرف نیستیم. این باعث می‌شود که راحت‌تر با شخصیت داستان ارتباط برقرار کنیم.
در مورد "کافه پیانو" چیزهای خوبی نشنیده بودم. خیلی پی‌گیر نشدم ببینم از کجایش ایراد می‌گیرند چون خودم باید می‌خواندمش. به نظر من اگر چه "کافه پیانو" اثر خارق‌العاده‌ای نیست ولی به هر حال اثر خاصی است و همین خاص بودنش است که جذابش می‌کند. لحن نویسنده، استفاده از ادبیات خاص، خلق فضاهای آشنا ولی تقریباً مدرن و امروزی، فصل‌بندی خاص با عنوان‌هایی خاص‌تر و استفاده از شخصیت‌های واقعی ِ زندگی شخصی نویسنده، از ویژگی‌های این کتاب است.

آنچه بیش از همه مرا جذب کرد همان ادبیات خاص بود. استفاده از کلماتی که هم آشنا هستند و هم ناآشنا. بعضی وقتها یکهو فکر می‌کنی که مثلاً آیا فلان جمله را اینطوری میگوییم؟! نشان گذاری هم یک جورهایی منحصر به فرد بود!
"برداشت و حالِ گل گیسو را پرسید. همیشه همین‌طور است. اول از همه؛ برمی‌دارد و حال کسی را از شما می‌پرسد که می‌داند تمام توجه‌تان به اوست و بعد؛ تازه حال زن یا شوهرتان را می‌پرسد."

علاوه بر این، بعضی جاها جمله‌ها طولانی‌تر از حد انتظار بودند. یعنی نه اینکه فکر کنی جمله خسته کننده می‌شد. نه. جمله در جمله بود بدون آنکه اصل کلام دچار از هم گسیختگی شود.
"می‌خواهم بگویم وقتی بعدِ این‌که یک مُسکّن یا تب‌بُری چیزی بهش تزریق کرد ـ و بعد که ازش خواست روی تخت بنشیند و دو سه‌بار ازش پرسید حالش بهتر است یا نه ـ حتا نکرد برای تظاهر هم که شده، کمِ‌کم دستش را بگذارد روی شانه پیرمرد و بهش اطمینانِ خاطر بدهد که کاریش نیست و همین‌که آمپول اثر کند، حالش بهتر هم خواهد شد. نه که این کار را نکرد؛ بلکه کفتار برگشت و رو بهم گفت عجب زبون نفهمی‌یه این."

در ابتدا می‌خوانیم که این کتاب پیشکش شده به "هولدن کالفیلد عزیز"! و همین باعث می‌شود که خیلی تعجب نکنیم از اینکه شخصیت اصلی داستان یک کپی ِ ایرانی شده از هولدن کالفلیدِ "ناتور دشت" است! من یادم به تقدیمی کتاب نبود و هی با خودم فکر می‌کردم: "عجب! این چقدر شبیه هولدن است"! بعداً یادم آمد. راوی، شخصیت جالبی است. هم خاص است و هم معمولی. به نظر می‌رسد دنبال شعار و پُز روشنفکری دادن نیست. این را از انتظاراتی که از زنش دارد و نوع رفتارش می‌شود فهمید.

کتاب را تا سر فصل "این‌طور وقتا؛ نباید دور و ورش باشی!" دوست داشتم. از همین‌جا بود که یک جورهایی روال داستان عوض شد و به عقیده من در حاشیه‌های غیرمرتبط گرفتار شد و همینطور هم به پایان رسید.

در مجموع کتاب را پسندیدم. هر چند شاهکار نبود ولی با حال و هوای این روزهایمان هماهنگ بود. فرهاد جعفری نشان داد که مستعد پیشرفت در عرصه داستان نویسی است و همین اولین کتابش شاهد این مدعاست.

کافه پیانو – نوشته فرهاد جعفری – چاپ نهم – نشر چشمه – قیمت 40000 ریال.

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره