● Blindness
کوری فیلم بدی نبود. این را به نسبت فیلمهایی میگویم که از روی رمانها ساخته میشوند و اغلب فیلمهای خوبی نیستند. با این همه به نظر من فیلم هنوز نتوانسته ظرافتها و نکات کتاب را به نمایش بگذارد. ساراماگو آنقدر هنرمندانه صحنههای آسایشگاه (قرنطینه) را به تصویر کشیده که خواننده با تمام وجود، کثافت و هرج و مرج و گرسنگی و درماندگی ساکنین آن را حس میکند (در مورد کتاب) ولی فرناندو میرلس هرگز نتوانسته اینهمه نکبت را به شکلی تأثیرگذار به بیننده منتقل کند.جولین مور با آن قیافه مظلومش انتخاب خوبی بود برای ایفای نقش همسر دکتر چشم پزشک. بعضی جاها حال آدم بد میشد از اینهمه صبر و تحمل و گاهی فداکاری! به نظرم زن ِ کتاب قابل تحملتر بود از زن ِ فیلم! ولی انصافاً خانم مور خیلی خوب از پس نقش برآمده بود. خیلی بهتر از سایر بازیگران.
کارگردان تلاش بسیاری کرده که به کتاب وفادار بماند. تا حدود زیادی هم در این امر موفق بوده است. هر چند بعضی از صحنهها که در کتاب طولانیتر بودند، در فیلم خیلی کوتاهتر و به شکل گذری نمایش داده شدهاند (مثل صحنه غذا برداشتن ِ همسر پزشک از انبار فروشگاهی که هنوز دست نابینایان به آن نرسیده بود). ولی میتوانم بگویم که سکانسهای ابتدایی فیلم (یعنی قبل از قرنطینه) کاملاً منطبق بر روایت کتاب هستند.
رویهم رفته توصیه میکنم اول کتاب را بخوانید بعد فیلم را ببینید. جان گرفتن شخصیتهای داستان، کسانی که ذهنی و انتزاعی بودهاند هم برای خودش عالمی دارد. ولی اگر کتاب را نخوانده باشید شاید فیلم چندان برایتان جذابیت نداشته باشد.
Labels: فیلم
● چشمها
امروز بالأخره بعد از یکسال کلنجار رفتن با خودم، رفتم لنز گرفتم! بس که هی این عشاق بینالمللیم گفتن حیف از اون چشمای خوشگل نیست که زیر عینک باشه!!! ;))
تا حالا، یعنی بعد از یک نیمروز، هنوز به نظرم عینک راحتتر و بهتر از لنزه! کل دردسر عینک یه دستماله برای تمیز کردنش. ولی لنز شصت تا ادا اطوار داره! اول دستها رو باید با مایع دستشویی یا صابون بدون بو بشورم. با حوله یا دستمال کاغذی هم نباید خشکشون کنم چون ممکنه پُرز بهشون بچسبه. همینجوری خودش باید در معرض هوا خشک بشه. بعدش باید لنز رو کف دستم با سِرُم نمکی بشورم. مرحله بعد وارد کردن لنز به چشمه که فعلاً این قسمتش برای من مصیبت عظماست! پلکم خود به خود بسته میشه با کوچکترین حرکتی از جانب اجانب! درآوردنش هم بدتر از گذاشتنش! بعد از درآوردن هم باید لنز رو دوباره با سِرُم نمکی بشورم و توی ظرف مخصوصش در یک محلول ویژه شناور کنم!!! کلاً مراسم داره واسه خودش! ببینم میتونم دوام بیارم یا نه!
از دکتر راجع به عمل هم پرسیدم. گفتم که میگن عمل ِ خوبی نیست و عوارض داره. نظر دکتر این بود که این عمل (لیزیک) هیچ مشکلی نداره و تنها مشکلی که داره اینه که ممکنه دوباره چشم تا حد بیست و پنج صدم ضعیف بشه. ولی خب هنوز نتونستم دل به دریا بزنم و برم برای عمل. من ِ ترسو تا بیام تصمیم بگیرم همینجوری یکسال میگذره! حالا تا بعد ببینم چی میشه!
پ.ن: کسی هست که در مورد عمل لیزیک و خطرات و عوارض احتمالیش چیزی بدونه یا تجربه عملی داشته باشه؟ اگه هست لطفاً بگید.
تا حالا، یعنی بعد از یک نیمروز، هنوز به نظرم عینک راحتتر و بهتر از لنزه! کل دردسر عینک یه دستماله برای تمیز کردنش. ولی لنز شصت تا ادا اطوار داره! اول دستها رو باید با مایع دستشویی یا صابون بدون بو بشورم. با حوله یا دستمال کاغذی هم نباید خشکشون کنم چون ممکنه پُرز بهشون بچسبه. همینجوری خودش باید در معرض هوا خشک بشه. بعدش باید لنز رو کف دستم با سِرُم نمکی بشورم. مرحله بعد وارد کردن لنز به چشمه که فعلاً این قسمتش برای من مصیبت عظماست! پلکم خود به خود بسته میشه با کوچکترین حرکتی از جانب اجانب! درآوردنش هم بدتر از گذاشتنش! بعد از درآوردن هم باید لنز رو دوباره با سِرُم نمکی بشورم و توی ظرف مخصوصش در یک محلول ویژه شناور کنم!!! کلاً مراسم داره واسه خودش! ببینم میتونم دوام بیارم یا نه!
از دکتر راجع به عمل هم پرسیدم. گفتم که میگن عمل ِ خوبی نیست و عوارض داره. نظر دکتر این بود که این عمل (لیزیک) هیچ مشکلی نداره و تنها مشکلی که داره اینه که ممکنه دوباره چشم تا حد بیست و پنج صدم ضعیف بشه. ولی خب هنوز نتونستم دل به دریا بزنم و برم برای عمل. من ِ ترسو تا بیام تصمیم بگیرم همینجوری یکسال میگذره! حالا تا بعد ببینم چی میشه!
پ.ن: کسی هست که در مورد عمل لیزیک و خطرات و عوارض احتمالیش چیزی بدونه یا تجربه عملی داشته باشه؟ اگه هست لطفاً بگید.
● عادت
پارسال، بدون هیچ دلیل و دردی، پا شدم رفتم دندونپزشکی برای چک آپ! یکی از دندونای سمت راست رو که قبلاً هم پر شده بود، دوباره خالی و پر کردن. نشون به اون نشون که از همون روز تا الان سمت راست دهنم رسماً تعطیله و همه عملیات جویدن با طرف چپ انجام میشه! آب سرد و بقیه چیزای سرد هم که کلاً از صحنه روزگارم حذف شدن! شاید دو سه روز بیشتر طول نکشید تا به این وضعیت عادت کردم، اونم بعد از یه عمر استفاده از هر دو طرف دهن!
شکنجه هم همینطوریه! اول که میزنن تو پات خیلی درد میگیره. ولی اگه همینطور ادامه بدن، کمکم پاها بیحس میشه. ممکنه تَرَک بخوره و خون بیادها ولی دیگه مثل ضربههای اول، درد احساس نمیشه!
یا مثلاً مثل اون دوستم که ازدواج کرده. اولا خیلی از رفتارای شوهر و خانواده شوهرش براش عجیب و غریب و آزاردهنده بودن. ولی خودش میگه که الان دیگه کمتر تعجب میکنه و یه جورایی این رفتارا عادی شدن براش!
میخوام بگم آدمیزاده و عادت. به همه چی عادت میکنه. حتی چیزایی که یه روزی اصلاً فکرشو هم نمیتونسته بکنه. زمانِ خیلی زیادی هم لازم نیست. شاید فقط بستگی به بعد مسأله داشته باشه.
ما هم عادت کردیم. به راه و روش جدیدمون. به نگفتنها و ندانستنهامون. به بیتفاوتی و بینظر بودنمون. به از عمق کاستن و به سطح رسیدنهامون. به فراموشیهامون. به طور کلی اگه نگاه کنیم، خیلی هم بد نشده. فقط عوض شده. یک تجربه تازهس. بذاریم همینطوری بمونه!
شکنجه هم همینطوریه! اول که میزنن تو پات خیلی درد میگیره. ولی اگه همینطور ادامه بدن، کمکم پاها بیحس میشه. ممکنه تَرَک بخوره و خون بیادها ولی دیگه مثل ضربههای اول، درد احساس نمیشه!
یا مثلاً مثل اون دوستم که ازدواج کرده. اولا خیلی از رفتارای شوهر و خانواده شوهرش براش عجیب و غریب و آزاردهنده بودن. ولی خودش میگه که الان دیگه کمتر تعجب میکنه و یه جورایی این رفتارا عادی شدن براش!
میخوام بگم آدمیزاده و عادت. به همه چی عادت میکنه. حتی چیزایی که یه روزی اصلاً فکرشو هم نمیتونسته بکنه. زمانِ خیلی زیادی هم لازم نیست. شاید فقط بستگی به بعد مسأله داشته باشه.
ما هم عادت کردیم. به راه و روش جدیدمون. به نگفتنها و ندانستنهامون. به بیتفاوتی و بینظر بودنمون. به از عمق کاستن و به سطح رسیدنهامون. به فراموشیهامون. به طور کلی اگه نگاه کنیم، خیلی هم بد نشده. فقط عوض شده. یک تجربه تازهس. بذاریم همینطوری بمونه!
Labels: آدم, اجتماع, مردم شناسی
● قصههای جزیره (2)
روز سوم با اون آقاهه هماهنگ کردیم که برای سانس ساعت 12 آکواریوم به ما خبر بده که اگه برنامه هست خودمونو برسونیم. توی پردیس بودیم که همه موبایلها از زندگی ساقط شدن! یهویی و بیدلیل! ما هم مجبور شدیم برگردیم هتل. آقاهه جلوی چشم خودمون تماس گرفت با نمیدونم کجا و بهش گفتن که برنامه کشتی برقراره. ما هم با عجله خودمونو رسوندیم به اسکله. روی اسکله آقای نگهبان به ما گفت که برنامه کنسل شده باز. ما بهش گفتیم ولی به ما گفتن هست. اونم صاف برگشت گفت کشتی به اون بزرگی اگه قرار بود بره الان شما میدیدینش! دیدیم خب راست میگه! ولی از اونجایی که ما هیچوقت کم نمیاریم، رفتیم قایق موتوری سوار شدیم! D:

وای نمیدونین چه حالی داشت قایق سواری بر روی امواج نیلگون خلیج فارس! یعنی هر چی بگم کم گفتم (ماندانا جون! اینجای قضیه جات خیلی خالیتر از جاهای دیگه بود. چون یادته اون سال برای اینکه سه تا دختر بودیم، جرأت نکردیم سوار شیم؟! حالا چون دو تا بودیم و دیگه سنی هم ازمون گذشته، به قول بیتا نات اونلی سوار شدیم بات آلسو دو بار هم سوار شدیم! D:)!!! اون آقای ناخدا هم
نامردی نکرد و طوری قایق رو روند که خیس خیس شدیم! خیلی کیف داشت!
بقیه روز به پارک دلفینها گذشت. ایندفعه اصلاً مثل دفعه قبل نبود. حالا یا حس و حال ما تغییر کرده بود یا برامون تکراری شده بود. تنها نکته جالب قضیه اون موقعی بود که نقاشی دلفین رو گذاشتن به مزایده! و کمکم کار داشت به جایی میرسید که از حقوق یکماه ما
میزد بالا! آخرش هم 450 هزار تومن خریدنش!!! آره داداش! اینجوریاس!
روز چهارم فقط روز دریا بود. برای ساعت 2:30 بعد از ظهر بلیت برگشت داشتیم. از تهران خبر میرسید که برف اومده اونم چه برفی و بیم اون میرفت که پروازمون لغو بشه! ما بیخیال پرواز و اینا اول رفتیم یه خورده توی آب و ماسههای نرم راه رفتیم. بعدش هم رفتیم دوچرخه سواری. وای! نمی دونین دوچرخه سواری توی اون هوای پاک با چشمانداز دریا و ساحل و درخت چه حس خوبی به آدم میده! بعدش دیدیم که باید هر جوری شده یه بار دیگه سوار قایق بشیم! نمیبردنمون. میگفتن دریا طوفانیه. ما هم زنگ زدیم به همون ناخدای دیروزی و گفتیم بیاد یه بار دیگه ما رو ببره! (شمارهشو همون دیروز ازش گرفته بودیم ! D:)! هتل رو باید ساعت 12 تخلیه میکردیم. یعنی فقط نیم ساعت وقت داشتیم. زنگ زدیم هتل و گفتیم ما یه جا کار داریم (!!!) نیم ساعت اتاقو دیرتر تحویل بدیم اشکال نداره؟! قبول کردن! D:


قایق سواری برای بار دوم هم به همون اندازه بار اول حال داد. ایندفعه ما رو برد یه جایی وسط دریا و قایق رو نگه داشت تا ماهیها رو ببینیم. آب اینقدر زلال و شفاف بود که اعماق دریا و ماهیهای شناور به طرز باور نکردنیای، کاملاً دیده میشدن! واقعاً زیبا بود.
قایقران یه پسر خیلی جوون بود. سنشو که ازش پرسیدم گفت 20 سالشه. ازش در مورد درآمدش پرسیدم. گفت روزی 150 هزار تومن! یعنی ما اساساً ول معطلیم! بعد از اینهمه درس خوندن و یکماه دور از جون شما، جون کندن، آخر برج حقوقمون به اندازه یه
قایقران هم نیست!
بعد از قایق سواری بدو بدو رفتیم و اتاق رو تخلیه کردیم و این دفعه برای اولین بار به موقع به پرواز رسیدیم! تنها حالگیری این سفر تعطیل بودن پلاژ بانوان بود که گفتن برای عید دارن تعمیرش میکنن. مثل دفعه قبل این بار هم نرفتیم. بنابراین زیاد هم غصه نخور ماندانا جونم! ;)

وای نمیدونین چه حالی داشت قایق سواری بر روی امواج نیلگون خلیج فارس! یعنی هر چی بگم کم گفتم (ماندانا جون! اینجای قضیه جات خیلی خالیتر از جاهای دیگه بود. چون یادته اون سال برای اینکه سه تا دختر بودیم، جرأت نکردیم سوار شیم؟! حالا چون دو تا بودیم و دیگه سنی هم ازمون گذشته، به قول بیتا نات اونلی سوار شدیم بات آلسو دو بار هم سوار شدیم! D:)!!! اون آقای ناخدا هم
نامردی نکرد و طوری قایق رو روند که خیس خیس شدیم! خیلی کیف داشت!
بقیه روز به پارک دلفینها گذشت. ایندفعه اصلاً مثل دفعه قبل نبود. حالا یا حس و حال ما تغییر کرده بود یا برامون تکراری شده بود. تنها نکته جالب قضیه اون موقعی بود که نقاشی دلفین رو گذاشتن به مزایده! و کمکم کار داشت به جایی میرسید که از حقوق یکماه ما
میزد بالا! آخرش هم 450 هزار تومن خریدنش!!! آره داداش! اینجوریاس!
روز چهارم فقط روز دریا بود. برای ساعت 2:30 بعد از ظهر بلیت برگشت داشتیم. از تهران خبر میرسید که برف اومده اونم چه برفی و بیم اون میرفت که پروازمون لغو بشه! ما بیخیال پرواز و اینا اول رفتیم یه خورده توی آب و ماسههای نرم راه رفتیم. بعدش هم رفتیم دوچرخه سواری. وای! نمی دونین دوچرخه سواری توی اون هوای پاک با چشمانداز دریا و ساحل و درخت چه حس خوبی به آدم میده! بعدش دیدیم که باید هر جوری شده یه بار دیگه سوار قایق بشیم! نمیبردنمون. میگفتن دریا طوفانیه. ما هم زنگ زدیم به همون ناخدای دیروزی و گفتیم بیاد یه بار دیگه ما رو ببره! (شمارهشو همون دیروز ازش گرفته بودیم ! D:)! هتل رو باید ساعت 12 تخلیه میکردیم. یعنی فقط نیم ساعت وقت داشتیم. زنگ زدیم هتل و گفتیم ما یه جا کار داریم (!!!) نیم ساعت اتاقو دیرتر تحویل بدیم اشکال نداره؟! قبول کردن! D:


قایق سواری برای بار دوم هم به همون اندازه بار اول حال داد. ایندفعه ما رو برد یه جایی وسط دریا و قایق رو نگه داشت تا ماهیها رو ببینیم. آب اینقدر زلال و شفاف بود که اعماق دریا و ماهیهای شناور به طرز باور نکردنیای، کاملاً دیده میشدن! واقعاً زیبا بود.
قایقران یه پسر خیلی جوون بود. سنشو که ازش پرسیدم گفت 20 سالشه. ازش در مورد درآمدش پرسیدم. گفت روزی 150 هزار تومن! یعنی ما اساساً ول معطلیم! بعد از اینهمه درس خوندن و یکماه دور از جون شما، جون کندن، آخر برج حقوقمون به اندازه یه
قایقران هم نیست!
بعد از قایق سواری بدو بدو رفتیم و اتاق رو تخلیه کردیم و این دفعه برای اولین بار به موقع به پرواز رسیدیم! تنها حالگیری این سفر تعطیل بودن پلاژ بانوان بود که گفتن برای عید دارن تعمیرش میکنن. مثل دفعه قبل این بار هم نرفتیم. بنابراین زیاد هم غصه نخور ماندانا جونم! ;)
● قصههای جزیره (1)
ما (یعنی من و بیتا) از دو، سه ماه قبل قرار بود بریم کیش. نشد تا همین چهارشنبه پیش. خودم زنگ زدم به آژنسهای مختلف تا تونستم یه تور مناسب پیدا کنم. این تورها هم برای خودشون داستان مفصلی دارن، از بیقانونی و هردمبیلی تا چیزای دیگه که شاید یه بار در موردش بنویسم!
پرواز رفتمون ساعت 7 صبح بود. یعنی اون روز خواب تعطیل! پرواز خوبی بود. تازه خدمهش هم خارجی بودن (فکر کنم روسی)! ساعت طرفای نه و نیم ده بود که رسیدیم هتل. چون تحویل اتاق ساعت 2 بعد از ظهر بود، وسایلمونو همونجا گذشتیم و رفتیم بگردیم. هوا تقریباً گرم بود و خوشحال شدیم که لباس گرم نیاوردیم. ولی شب ییهویی هوا سرد شد. به خصوص کنار دریا که باد هم میومد. ما که رفته بودیم تا 2 بعد از نصف شب بشینیم، سردمون شد و مجبور شدیم برگردیم.
هتلی که رفته بودیم خیلی شاهکار بود! مثلاً دلمون خوش بود رفتیم هتل چهار ستاره. بعد از کلی معطلی که بالأخره لطف کردن کلید اتاقو دادن، رفتیم میبینیم اتاقه درش بازه و هنوز تمیز نشده! برگشتیم دوباره کلید یه اتاق دیگه رو بهمون دادن. این یکی اتاقه سه تخته بود، زمینش هنوز خیس بود، از دمپایی خبری نبود و چیز میزای توی یخچالش هم مطابق لیست نبود. بعدش هم کاشف به عمل اومد که سیفون توالت هم خراب تشریف دارن!!! رستورانش هم افتضاح بود! صبحانه که اصلاً مثل هتلهای دیگه مفصل نبود و ناهارش هم اینقدر معطلی داشت که آدم پشیمون میشد از خوردن غذا! من حالا لطف میکنم و اسم هتل رو اینجا لو نمیدم ولی هر کی خواست بره کیش
میتونه قبلش یه مشورتی با من بکنه! ;)
روز اول تا رسیدیم برای پارک دلفینها بلیت خریدیم. گشت دور جزیره و موسیقی زنده روی آب رو بیخیال شدیم، چون دفعه قبل رفته بودیم و تکراری بود ولی از دلفینها نمیشد گذشت حداقل به خاطر خاطرات خوبی که ازش داشتیم! بقیه روز هم بیشتر به پاساژ گردی گذشت و شب هم دریا و کافی شاپ توتی فروتی کنار دریا. هوا واقعاً عالی بود. پاک و تمیز. جون میداد برا نفس کشیدن. یعنی این ریههای بیچاره ما باورشون نمیشد که هوای به این تمیزی داره میره توشون! کلی حالشو بردن!
روز دوم اول رفتیم برای کشتی آکواریوم بلیت گرفتیم برای ساعت 3 بعد از ظهر. بعدش هم دوباره رفتیم پاساژ. قیمتها تفاوت چندانی با تهران نداشت. ولی خب چون وقتی بود که داشت برای خرید میگذشت و توی تهران هم عمراً از این فرصتها نداریم، گفتیم هرچی لازمه بخریم. سوغاتی هم که باید میخریدیم. بعد از اون ناهار کذایی هم که ما کلی عجله داشتیم و تقریباً 40 دقیقه طول کشید تا غذا رو بیارن، بدو بدو رفتیم که بریم سمت اسکله برای سوار شدن به کشتی آکواریوم، که اون آقاهه گفت به خاطر گلآلود بودن آب برنامه کنسل شده و فردا ایشاالله! ما هم دست از پا درازتر برگشتیم به اتاقمون. عصرش اما رفتیم ساحل مرجانی و حالشو بردیم اساسی. کلی توی آب قدم زدیم و کیف کردیم و لذت بردیم از مناظر زیبای خدادادی.
هتلی که رفته بودیم خیلی شاهکار بود! مثلاً دلمون خوش بود رفتیم هتل چهار ستاره. بعد از کلی معطلی که بالأخره لطف کردن کلید اتاقو دادن، رفتیم میبینیم اتاقه درش بازه و هنوز تمیز نشده! برگشتیم دوباره کلید یه اتاق دیگه رو بهمون دادن. این یکی اتاقه سه تخته بود، زمینش هنوز خیس بود، از دمپایی خبری نبود و چیز میزای توی یخچالش هم مطابق لیست نبود. بعدش هم کاشف به عمل اومد که سیفون توالت هم خراب تشریف دارن!!! رستورانش هم افتضاح بود! صبحانه که اصلاً مثل هتلهای دیگه مفصل نبود و ناهارش هم اینقدر معطلی داشت که آدم پشیمون میشد از خوردن غذا! من حالا لطف میکنم و اسم هتل رو اینجا لو نمیدم ولی هر کی خواست بره کیش
میتونه قبلش یه مشورتی با من بکنه! ;)
روز اول تا رسیدیم برای پارک دلفینها بلیت خریدیم. گشت دور جزیره و موسیقی زنده روی آب رو بیخیال شدیم، چون دفعه قبل رفته بودیم و تکراری بود ولی از دلفینها نمیشد گذشت حداقل به خاطر خاطرات خوبی که ازش داشتیم! بقیه روز هم بیشتر به پاساژ گردی گذشت و شب هم دریا و کافی شاپ توتی فروتی کنار دریا. هوا واقعاً عالی بود. پاک و تمیز. جون میداد برا نفس کشیدن. یعنی این ریههای بیچاره ما باورشون نمیشد که هوای به این تمیزی داره میره توشون! کلی حالشو بردن!
روز دوم اول رفتیم برای کشتی آکواریوم بلیت گرفتیم برای ساعت 3 بعد از ظهر. بعدش هم دوباره رفتیم پاساژ. قیمتها تفاوت چندانی با تهران نداشت. ولی خب چون وقتی بود که داشت برای خرید میگذشت و توی تهران هم عمراً از این فرصتها نداریم، گفتیم هرچی لازمه بخریم. سوغاتی هم که باید میخریدیم. بعد از اون ناهار کذایی هم که ما کلی عجله داشتیم و تقریباً 40 دقیقه طول کشید تا غذا رو بیارن، بدو بدو رفتیم که بریم سمت اسکله برای سوار شدن به کشتی آکواریوم، که اون آقاهه گفت به خاطر گلآلود بودن آب برنامه کنسل شده و فردا ایشاالله! ما هم دست از پا درازتر برگشتیم به اتاقمون. عصرش اما رفتیم ساحل مرجانی و حالشو بردیم اساسی. کلی توی آب قدم زدیم و کیف کردیم و لذت بردیم از مناظر زیبای خدادادی.
● تمام قد برای جناب اردوغان!
یعنی من حال کردم با این آقای نخست وزیر! به این میگن آدم حسابی. کاش سردمدارای ما و سران بیغیرت عرب دو زار یاد بگیرن که باید چطوری رفتار کنن! حالا هی اینا برن اسراییل رو محو کنن و هولوکاست رو تکذیب کنن و هی با قلدری و ادبیات الواتی و خط و نشون کشیدن، سر و صدا راه بندازن ببینیم به کجا میرسن! مرحبا به آقای اردوغان که نشون داد میشه یه اعتراض پر سر و صدا علیه جنایت و آدمکشی کرد اونم جلوی چشم همه قدرتهای جهان، بدون اینکه شمشیر و قمه رو از رو بست!
توی جهانی که این همه تحت فشار قدرتها از یک طرف و ایدئولوژیها و تعصبها از طرف دیگهس، آزادگی و آزاد اندیشی قابل تحسین و ستایشه.
لینک مرتبط: استقبال ترکیه از اردوغان به عنوان یک قهرمان (+ گزارش تصویری)
توی جهانی که این همه تحت فشار قدرتها از یک طرف و ایدئولوژیها و تعصبها از طرف دیگهس، آزادگی و آزاد اندیشی قابل تحسین و ستایشه.
لینک مرتبط: استقبال ترکیه از اردوغان به عنوان یک قهرمان (+ گزارش تصویری)






















