● بلند تکرار کن: من زندگی را دوست دارم!

نه! خیلی فرقی نداشت. یعنی نه که کلاً فرقی نداشته باشه‏ها ولی تفاوت اونقدرا نبود که بخواد به یاد ماندنی‏ش کنه! خیلی‏ها ازش تعریف می‏کنن و اونو نقطه عطف زندگی‏شون می‏دونن. میگن از هر لحاظ نقطه اوجه، نقطه شکوفایی! به خصوص برای خانم‏ها! ولی خب به هر صورت برای من اینطوری نبود. سی سالگی رو میگم. امروز تموم شد. به همین زودی، به همین راحتی!
حالا از این به بعدش ظاهراً قراره سرازیری باشه. از نقطه اوج به نقطه فرود! ولی ببخشیدا این یکی رو دیگه باید بگم زکی! ما هنوز اوجی ندیدیم که حالا بخوایم ازش بیایم پایین! اووووه! این همه آرزوی برآورده نشده! این همه کار انجام نشده! این همه جای نرفته! این همه آدمِ ندیده! نه! اصلاً قبول نیست. من هنوز فرصت میخوام. من زندگی کردن رو به خودم مدیونم. باید بتونم از عهده این دین بربیام! روزهای بیماری و افسردگی جزء روزای زندگی آدم نیست. با این حساب حداقل باید یکسال کم بشه. پس من هنوز وقت دارم برسم به اون بالا بالاها. به نقطه اوج. به نقطه بلوغ! پس لطفاً هولم نکنید. بذارید خودم یواش یواش برم. آهسته و پیوسته.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 4 خاطره

● باش

اگه آدما می‏دونستن گاهی چقدر بودنشون برای کسی نیازه، هیچ‏وقت وجودشونو از هم دریغ نمی‏کردن. فقط اگه می‏دونستن ...

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● بهانه

دلم برای حرف زدن تنگه!

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● یک روز در خانه

از دیشب گلودرد و بدن درد شروع شد. ناگهانی و بدون دلیل. خوبه همین دو هفته پیش اومدن تو اداره واکسن آنفولانزا زدن بهمون! تمام شبو با دهن باز خوابیدم بس که بینیه گرفته بود! لرز هم داشتم. صبح که بیدار شدم دیدم به هیچ‏وجه توان رفتن سر کار رو ندارم. از پنجره نگاه کردم دیدم برف نشسته. خوشحال شدم. برگشتم تو تخت و پتو رو کشیدم رو سرمو بی‏خیال کار.
طرفای نه صبح که بیدار شدم هنوز حالم خوب نبود. گفتم پاشم برم دکتر هم استعلاجی بگیرم هم ببینم چه مرگمه! بیرون برف خیلی قشنگی میومد. دلم می‏خواست حالم خوب بود یه کم قدم می‏زدم. دکترگفت گلوم التهاب داره. گفت آمپول می‏زنی؟ گفتم آره. گفت تا حالا پنسیلین زدی؟ گفتم نه. با یه عالمه تعجب گفت تا حالا پنسیلین نزدی؟!!! گفتم خب نه! گفت پس یه دگزامتازون نوشتم بزن! تازه خوبه درمونگاه بود. خب تست می‏کردی همونجا! هر چند همون بهتر که نزد! البته یادمه یه بار بچه که بودم شش سه سه زدم. این از همون خانواده پنسیلینه؟
خونه که برگشتم دلم می‏خواست حالا که توفیق اجباری نصیبم شده و نور روز رو دارم بشینم یه کم عکس بگیرم. ولی حس تو بدنم نبود. داروها اثر کرده بود و بدنم لَخت شده بود. فقط دلم می‏خواست بخوابم.
پیش زمینه کل روز البته چپ و راست شنیدن خبرای بد بود. دوباره سقوط هواپیما و عزادار شدن خانواده‏ها. انگار خوشحالی از نزول نعمت به ما نیومده! به خصوص وقتی میان میگن علت حادثه شرایط بد جوی بوده که البته واضح و مبرهنه که دلیلشون یه دلیل خیلی ت*میه! هر چند به نظر وزیر نکبت راه تعداد تلفات پایین بوده (بیش از 70 نفر!!!!) ولی کدوم آدم نرمالی هست که خبر مرگی چنین فجیع رو بشنوه و دلش به درد نیاد؟ گودر رو که باز کردم دیدم یه آیتم در میون از این موضوع حرف زدن و اظهار ناراحتی و طبق معمول فحش به دولت و مسئولان و این حرفا. ولی راستش رو بخواین من خیلی وقته که اعتقادمو به این مردم از دست دادم! دست خودم نیست ولی گریه‏ها و زنجموره‏ها و غم مردم خوردناشنو باور نمی‏کنم. ما همه‏مون خیلی خوب بلدیم حرف بزنیم ولی در عمل چند بار نشون دادیم که چند مرده حلاجیم؟! بگذریم.
عصری که حالم بهتر شده بود یه کم عکاسی کردم. نتیجه کاملاً ناراضی کننده بود متأسفانه! ولی خب من عکاسی رو دوست دارم و سعی می‏کنم ناامید نشم. باید یه جایی عکس آپلود کنم ببنید و نظر بدید و راهنمایی کنید بلکه وضع یه کم بهتر شد!
راستی این برنامه "بفرمایید شام" رو وقت کردید حتماً ببینید. آینه تمام نمای اخلاق و رفتار ایرانیه. ببینم ‏کلاً می‏تونید چند تا آدم منصف به دور از حب و بغض تو این جماعت پیدا کنید! شبکه من و تو 1. بهتره دیگه دهنمو ببندم (تایپمو ببندم!!!) D:

Labels: , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● بازمانده روز

بهترین قسمت روز شب است.

اصولاً وجود نام نجف دریابندری بر یک اثر، اعتبار ویژه‏ای به اون اثر می‏بخشه. به خصوص برای منی که آشنایی چندانی با ادبیات جهان ندارم و اغلب به همین ادبیات شکسته بسته و گاه تقلیدی خودمون دلبسته‏ام. "بازمانده روز" رو کسی (شاید بعداً بشه گفت دوستی!) منتسب به اهالی فرهنگ و مطبوعات و ادبیات به من داد که بخونم. نویسنده این کتاب، کازو ایشی گورو، یک انگلیسیِ اصالتاً ژاپنیه که جایزه بوکر رو که ظاهراً یه جایزه بسیار معتبر ادبی در انگلستانه برای این کتاب دریافت کرده.
"بازمانده روز" خاطرات یا به نوعی مرور زندگی یک پیش خدمته که سالها در خدمت یه اشراف‏زاده انگلیسی به نام لرد دارلینگتن بوده و از این رهگذر شاهد تعیین مسیر تاریخ و خدمت و خیانت اشراف‏زادگان و سیاستمداران دوران خودش بوده. به همین خاطر شاید پر بی‏راه نباشه اگه این داستان رو به "روایتی غیر رسمی از تاریخ " برداشت کنیم.
راستش رو بخواین کتاب رو که شروع کردم از لحن رسمی‏ راوی که بوی کهنگی میداد به هیچ وجه خوشم نیومد.در ضمن فضای داستان، اون فضای لوکس و اشرافی، بالکل برای من بیگانه بود و بدتر از همه شخصیت اصلی داستان (استیونز) که علاوه بر اینکه هیچ تصور یا علاقه‏‏ای به شغلش نداشتم (چون بیشتر حرفها و روایتهای راوی حول و حوش قوانین و مقررات همین شغل می‏گذشت!)، از شخصیت منفعل و رباتی‏اش هم حالم بهم می‏خورد! و به همین دلایل خیلی مقاومت کردم که کتابوهمون اول نذارم کنار! ولی بعد از خوندن پیشگفتار مترجم نمی‏دونم چی شد که ورق برگشت! من اصولاً پیشگفتار کتابها رو قبل از خوندن داستان نمی‏خونم چون تا حدود زیادی داستان رو لو میدن و هیجان قصه رو از بین می‏برن. ولی این دفعه علاوه بر راهنمایی اون کسی که کتاب رو بهم داده بود مبنی برخوندن پیشگفتار، هیجانی هم وجود نداشت که بخواد از بین بره! مهمترین چیزی که از خوندن پیشگفتار نصیبم شد نحوه نامگذاری کتاب بود در ترجمه اون. چون علاوه بر اینکه دقت نظر مترجم رو می‏رسوند، همه ابعاد کتاب و منظور و مقصد نویسنده رو هم روشن می‏کرد و این برای من کمک زیادی بود در جهت علاقمند شدن به داستان!
متن کتاب با اینکه همونطور که گفتم متن فاخر، تاریخ گذشته و نسبتاً ثقیلیه ولی برای هرخواننده‏ای که تا حدی با زبان انگلیسی آشنا باشه تسلط بالای نویسنده در ادبیات و توانایی اون در به‏کار گیری لغات و بازی با اونها رو نشون میده. و حالا شما فکر کنید اون مترجمی که این تسلط و توانایی رو در هر دو زبان داشته چه میکنه!!!
خوندن کتاب منو گاهی به شدت غمگین می‏کرد. خوندن سرگذشت کسانی که به نوعی میشه گفت زندگی از دست رفته‏ای داشتن منو بدجوری یاد زندگی‏های خودمون (زندگی خودم!) میندازه. اگرچه مثلاً پیام داستان این بود که روزهای گذشته، گذشته و باید بازمانده و باقی مانده عمر رو دریابیم ولی آینده اونقدرها روشن نیست که بشه به این چیزها دل بست!

"برای عده زیادی از مردم شب شیرین‏ترین قسمت روز است. پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی، درست گفت؛ باید طرز نگاه مثبت‏تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم. چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی‏مان آن طور که می‏خواسته‏ایم از آب درنیامده؟ واقعیت سرسخت، مسلماً برای امثال بنده و شما، این است که چاره‏ای نیست، جز اینکه سرنوشت خودمان را به دست آن آقایان برجسته‏ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند...".

بازمانده روز/ نویسنده: کازو ایشی گورو/ مترجم: نجف دریابندری/ نشر کارنامه

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● مِن شرّ الوسواسِ الخنّاس الذی یُوسوسُ فی صدور الناس

بعضی وقتها آدما میشن شیاطین مسلّم! آه آه آه از دست این زبان! کار آدم رو به کجاها که نمی‏رسونه! نمی‏دونم چرا بعضیا اینقدر راحت می‏تونن به مردم تهمتهای ناروا بزنن! جالب اینجاست که تهمتهاشونو باور دارن! یعنی واقعاً از آخر و عاقبت کارشون نمی‏ترسن؟! من مطمئنم اون کسی که اون روز با من حرف می‏زد کسی نبود که من می‏شناختم! خودِ خود شیطان بود! من نمی‏دونم تا کی باید این حرفا رو بشنوم و هیچ کاری نکنم. نه که کاری نکنما، منظور کار مؤثر و نتیجه بخشه. تازه همه‏ش هم از آدم انتظار دارن که حرفشون جایی گفته نشه و کسی نفهمه و این حرفا! آخه آدم حسابی! تو که خودت هم اینهمه واهمه داری چرا این حرفا رو میزنی؟! خب لابد یه جای کار خودتم می‏لنگه دیگه! خسته شدم بسکه حرف این و اونو پیش خودم نگه داشتم!
حالا غرض اینکه شما اگه جای من بودید چکار می‏کردید؟ از یه طرف یه عزیزی در معرض زشت‏ترین تهمتهاست و از طرف دیگه شما نمی‏تونید مستقیماً بهش چیزی بگید چون مسلماً شر بدی به پا میشه. قبلاً غیرمستقیم اما به طرق مختلف این خطر رو بهش گوشزد کردم ولی ظاهراً نفهمیده! شما میگین چکار کنم؟! بذارم آبروش دستخوش حرف اینا بشه یا چی؟!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● زندگیه داریم؟!

همه مردم قبلش افسردگی میگیرن ما بعدش! هیچیمون به آدمیزاد نرفته! دیگه وای به موقعی که یه سری حوادث و چیزای دیگه هم دست به دست بدن تا تو رو به اوج برسونن! رسماً گند زده میشه به روزت و زندگیت!
دیروز یه جا خوندم نوشته بود یه بچه خردسال هست که به خاطر یه بیماری نادر نمی تونه گریه کنه +! یعنی گریه براش خطر جانی داره! بعد این بچه‏هه دختره! بعد مگه میشه آدم دختر باشه و گریه نکنه؟! اصلاً مگه گریه دست خود آدمه؟! بعد این بچه کلاً باید چکار کنه آخه؟!!! همینطور موندم انگشت به دهن!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره