● درباره سیزده 59

اگر فیلم رو ندیدید و نمی‌خواهید داستان فیلم براتون لو بره، نخونید لطفاً!

شاید الان گفتن از جنگ و آدم‌های جنگ موضوع چندان جذابی نباشه برای یک فیلمنامه. بازماندگان جنگ، به‌خصوص مردان بی‌ادعای اون، بی‌تعارف حالا جزء فراموش شدگانند و بنابراین فیلمی هم که در مورد اونا ساخته میشه، نمی‌تونه چندان جذابیتی برای عموم مخاطبین داشته باشه. با این حال بودن اسم پرویز پرستویی در لیست اسامی بازیگران هر فیلمی، می‌تونه اعتبار ویژه‌ای به اون فیلم ببخشه و مخاطب جذب کنه!
فیلم "سیزده 59"، ساخته سامان سالور، روایت همین آدم‌های جنگه منتها این‌بار با سوژه‌ای بکر و جدید. سید جلال از فرماندهان جنگ در طی یک عملیات به کما می‌ره و بعد از سالیان طولانی در زمان حال به هوش میاد. برای جلوگیری از شوک و ضربه احتمالی به بیمار، پزشکان تصمیم می‌گیرن که سید جلال اولش نفهمه تو چه زمونه‌ای چشم باز کرده. همین موضوع حوادث دیگه فیلم رو رقم می‌زنه.
با اینکه نمی‌دونم از نظر پزشکی آیا این اتفاق افتادنیه یا نه، ولی به نظرم این سوژه، سوژه بسیار جالبی بود فقط ای کاش خوب ساخته می‌شد! فیلم به وضوح ضعف کارگردانی داره و با اینکه سومین فیلم این کارگردان جوان سینما است ولی اصلاً فیلم خوش‌ساختی نیست! منهای پرویز پرستویی که ذاتاً بازیگر محشریه و توی این فیلم هم بازیش درخشان بود، کارگردان نتونسته بود بازی خیلی خوبی از سایر بازیگران بگیره. علاوه بر این فیلم بسیار شعارزده است! چه انتقادهایی که از زبون پزشک معالج سید جلال به آقا صابر گفته میشه درباره تندوروی‌های همین جبهه رفته‌ها، چه لحن انتقادی حرفهای صابر با همرزم تازه به دوران رسیده‌ش و چه نمونه‌های دیگه، خیلی شعاری، کلیشه‌ای و تکراری بود. تبلیغ محصولات یک کارخونه غذای آماده هم که دیگه آخر فاجعه بود! آخه تبلیغ اونم توی فیلمی با سوژه جنگ؟!!!
این فیلم با سوژه بسیار جالبی که داشت، می‌تونست خیلی بهتر از این ساخته بشه ولی الان من فکر نمی‌کنم بتونه مخاطب خیلی زیادی جذب کنه. توی سینما که حداکثر سه، چهار ردیف پُر شده بود. با این حال اگر خیلی سخت‌گیر نباشید می‌تونید از دیدن این فیلم لذت ببرید. یه جاهایی که اشک ما رو درآورد! و ناگفته نماند، با همه چیزایی که گفتم، این فیلم، فیلمی نبود که به شعور مخاطب توهین کنه و یا بعد از تموم شدن، آدم پشیمون باشه از دیدنش. به هیچ وجه! فقط کافیه خودتون رو تو موقعیت سید جلال قرار بدین و ببینید چه احساسی می‌تونید داشته باشید در اون شرایط! خیالتون رو آزاد کنید لطفاً!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● لب بر تیغ در دو قدم این‌ور خط!

اصولاً اعتیاد چیز بدی است. آدم رو گرفتار می‌کنه! مواد هم که به موقع نرسه دیگه واویلا! حالا چه اعتیاد به مواد مخدر چه اعتیاد به اینترنت! از اونجایی که دقیقاً، یعنی دقیقاًها، همون موقعی باید حجم اینترنت ما تموم بشه که فرداش تعطیله و هیچ راهی هم برای شارژش وجود نداره، لذا برای اینکه بیش از حد تو خماری نمونیم و هی بدن درد نکشیم، به مواد دیگه‌ای که گرچه ضعیف‌تر هستن ولی بازم خوب جواب میدن، باید رجوع کنیم! به کتاب! بله! توفیق اجباری نصیبمون شد که یکی، دوتا از کتابایی رو که از نمایشگاه گرفته بودیم، بخونیم.


دو قدم این‌ور خط
" زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک‌طرفش گذشته است و آن‌قدر می‌رود و می‌رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می‌رسد به تاریکی. خُب همه این‌جوری راضی شده‌ایم و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم.
بعضی وقت‌ها می‌بینی یکی از ما از این خط‌ها خارج می‌شویم. پای‌مان سُر می‌خورد این‌ور خط که می‌شود گذشته، یا یک قدم آن‌طرف خط به آینده می‌رویم".

اولین رمان احمد پوری، یک فانتزیِ ایرانیِ جالب و پُر کششه! از این نظر جالبه که انگار آدم توقع نداره با همچین ماجرایی روبه‌رو بشه! ماجرای سفر در زمان! سفر در زمان اگرچه الان دیگه یه موضوع تکراریه ولی همیشه برای من مختص فیلم‌ها اونم از نوع خارجیش بوده. من نوع داخلیش رو، اونم متناسب با فرهنگ و منش خودمون، سراغ ندارم. البته برای سینما با امکانات و توانایی‌هایی که داره، نشون دادن همچین چیزایی خیلی راحته ولی برای یک نویسنده که فقط کلمات رو داره، ایجاد چنین فضایی و باورپذیر کردنش قطعاً سخت‌تره، کاری که به نظر من احمد پوری خوب از عهده‌ش براومده.
دو قدم این‌ور خط یک رمان چند لایه‌س که علاوه بر سیر اصلی داستان، به حوادث تاریخی و اجتماعی گذشته و حال هم اشاراتی داره (مهمترینش قضیه حکومت ملی آذربایجان و پیشه‌وری) که حداقل برای من حاوی اطلاعات جالبی بود و البته ازاونجا که ما پوست و گوشتمون با سیاست عجینه، نمیشه از تاریخ حرف زد و سیاسی نشد!
و اما بخش ویژه این رمان برای من، قسمت‌هایی بود که در مورد آنا اخماتووا نوشته شده بود (کلاً باعث و بانی همه ماجراهای داستان، علاقه شخصیت اصلی به ایشونه!) . با اینکه شعر این خانوم، سالیانِ ساله که بر تارک وبلاگ ما می‌درخشه ولی باید اعتراف کنم که چیز زیادی در موردش نمی‌دونستم! تنها مجموعه شعری که ازش دارم، با عنوان "خاطره‌ای در درونم است"، با ترجمه همین آقای پوری هستش. جالب بود برام که از بطن یه داستان، اطلاعات جالبی پیدا کنم در مورد زندگیِ شاعر وبلاگم! D:
در مورد خود رمان باید اضافه کنم که نثر روان و راحتی داره و روال داستان هم علیرغم موضوعش، خیلی سرراسته. شخصیت‌ها به خوبی ساخته و پرداخته شدن هر چند که عموماً با آدم‌های خیلی عمیق و پیچیده‌ای روبه‌رو نیستیم. فقط من خلأ چیزی رو در داستان احساس می‌کردم که آخرش برای خودم هم روشن نشد که چیه! در ضمن، با اینکه من چاپ ششم کتاب رو خوندم، ولی با تعجب زیاد دیدم که هنوز حاوی اشکالات تایپیه! با این حال اگر می‌خواین داستان متفاوتی بخونید، این کتاب پیشنهاد میشه.

دو قدم این‌ور خط- احمد پوری- نشر چشمه- 5000 تومان



لب بر تیغ
رمان "لب بر تیغ" رو به اعتبار نام نویسنده‌ش از نمایشگاه گرفتم. به همین خاطر توقع داشتم که با یک رمان جالب طرف باشم. راستش وقتی کتاب رو شروع کردم و یه کم پیش رفتم، بدجوری جا خوردم! اصلاً فکرشو هم نمی‌کردم که با همچین نوشته‌ای طرف باشم! به نظر من "لب بر تیغ" چیزی بود در حد داستان‌های عامه‌پسند و فیلم‌فارسی‌ها و البته نه به اندازه اونها پُر کشش. یعنی داستان حتی مؤلفه‌های تبدیل شدن به این انواع رو هم نداشت! اصلاً برای من روشن نیست که چرا کسی مثل حسین سناپور باید چنین رمانی بنویسه!
علاوه بر اینکه رمان، داستان خیلی قابل توجهی نداره، به نظر من نثر مشخصی هم نداره! انگار هر بخش داره ساز خودشو می‌زنه! شاید البته آقای سناپور می‌خواسته به این شیوه هنر نویسندگی‌ش رو به رخ بکشه و این ما غیرحرفه‌ای‌ها هستیم که خیلی متوجه ظرایف کار نمی‌شیم! شخصیت‌ها هم اگرچه خیلی تیپیک هستن و مشابه‌شون رو زیاد تو فیلم‌ها دیدیم، ولی باز هم شخصیت‌هایی گنگ و بلاتکلیف هستن (مثلاً برای من روشن نشد که چرا سمانه یهو از این رو به اون رو شد و یا سیروس پدر سمانه، اصلاً چه نوع شخصیتی داشت!).
در مجموع من حرف زیادی ندارم راجع به این رمان بزنم، فقط خیلی پیشنهادش نمی‌کنم. با این حال بر کسی پوشیده نیست که حسین سناپور استاد مسلم داستان‌نویسیه و حتماً دلیل و هدفی داشته از نوشتن این رمان. به علاوه اینکه هیچ‌وقت هیچ نویسنده‌ای نمی‌تونه سلیقه همه اقشار مخاطبینش رو به طور کامل پوشش بده و برای بهترین رمان‌ها هم همواره منتقدینی وجود داشتن. در هر صورت از همین الان منتظر اثر بعدی ایشون هستیم و به احترام قلمشون، این اثر رو به فراموشی می‌سپاریم!

لب بر تیغ- حسین سناپور- نشر چشمه- 4000 تومان

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● درباره نمایش گلن گری گلن راس

دیروز بعد از کلی ماجرا و دردسر، بالأخره موفق شدیم بریم تئاتر! اولش قرار بود بریم نمایش "جیره‌بندی دم خروس برای سوگواری" که آخر اینقدر دیر جنبیدیم که اجراش تموم شد! بعد گفتیم خب حالا که بعد یه قرن قصد کردیم بریم تئاتر و برنامه‌هامون هم تقریباً جوره، بریم نمایش "گلن گری گلن راس Glengarry Glen Ross" رو ببینیم که اولین گزینه‌ی بعدیمون بود.
من که نمی‌دونستم ولی ظاهراً این نمایشنامه، یک نمایشنامه بسیار معروفه، اثر دیوید مامت و ترجمه امید روشن‌ضمیر که جوایز زیادی برده (جایزه لارنس الیویه 1983، جایزه پولیتزر 1984، جایزه منتقدین نیویورک 1984 و جایزه تونی 2005) و قبلاً فیلمش هم ساخته شده. داستان آن در شیكاگو - سالهای آغازین دهه 1980- می‌گذره؛ "«میچ»و «موری»، رؤسای یك دفتر مشاورین املاك ،برای بالا بردن سطح فروش، مسابقه‌ای بین فروشندگان دفتر برگزار می‌كنند، مسابقه‌ای كه در آن موفق‌ترین فروشنده، برنده یك عدد كادیلاك می‌شود و دو نفر آخر اخراج خواهند شد؛ ظاهراً راهی جز دروغ، رشوه، كلاه برداری و تقلب در این رقابت سخت وجود ندارد، از دل این بحران، بحران جدیدی زاده می شود ...(نقل از بروشور نمایش). سرقت بزرگی در دفتر اتفاق می‌افتد، پای پلیس به آن‌جا باز می‌شود و همه در زمره مظنونین به سرقت قرار می‌گیرند".

فضای نمایشنامه، کلاً فضای سیاهیه و شخصیت‌های اصلی داستان، حالت رقت‌انگیزی دارن. آدم‌ها در سختی‌هایی که دارن یا سختی‌هایی که بهش دچار میشن، بدجوری ممکنه دست به هر کاری بزنن و هی بیشتر در منجلاب فرو برن. هر چند به نظر من واقعاً نمیشه خیلی کلی آدما رو قضاوت کرد، ولی ابناء بشر در طول تاریخ خوب نشون دادن که برای پول حاضرن همه اصول اخلاقی رو زیر پا بذارن (ریچارد روما (با بازی پارسا پیروزفر) که کلاً می‌گفت اخلاق نسبیه!).

بازیگران این نمایش هومن برق‌نورد، رضا بهبودی، سیاوش چراغی‌پور، مسعود میرطاهری، پوریا میاندهی، مهدی میلانی، ایوب محمودنیا و پارسا پیروزفر بودن که بازی پارسا پیروزفر، رضا بهبودی و هومن برق‌نورد از بقیه درخشان‌تر بود. این نمایش خیلی مبتنی بر دیالوگ بود و حرکت چندانی نداشت. به خاطر همین یه جاهایی حوصله‌مون سر می‌رفت! دکور خیلی ساده ولی متناسب بود و فضای نمایش رو خوب القاء می‌کرد که البته نورپردازی هم کمک شایانی کرده بود به این امر. به نظر من برای اونایی که اهلش هستن نمایش جالب و قابل توجهی بود. این از استقبال بسیار زیاد تماشاگران در این روزهای پایانی اجرا کاملاً مشخص بود. با اینکه فرصت چندانی باقی نمونده تا پایان اجرای این نمایش، ولی اگه حاضرید 15000 تومان برای دیدن تئاتر خرج کنید، برید و این نمایش رو ببینید.

پ.ن: ‎
- دیروز چه خبر بود تو این شهر! چرا اینقدر شلوغ بود؟! مُردم بسکه کلاچ، ترمز گرفتم! زانو درد گرفتم!
- من تا حالا سالن تماشاخانه ایرانشهر رو ندیده بودم. سالن خوب و متناسبی بود برای تئاتر. با اینکه ردیف‌های آخر بودیم ولی باز هم حس می‌کردم خیلی نزدیک هستیم به صحنه.
- اینقدر دیر رسیدیم که فرصت نشد حواشی رو ببینم! فکر کنم کلی سوژه از دستم رفت! D:
- توی یکی از دیالوگا شِلی لوین گفت:"دروغ که میخوای بگی، نگاه کن ببین دروغت مفید باشه" (نقل به مضمون). با اینکه همین جمله باعث لو رفتنش شد ولی کلاً جمله جالبیه. قابل توجه دروغگوها! ;)
- موقع اجرا، سالن خیلی ساکت و خیلی تاریک بود. اینقدر ساکت، که هر صدای مزاحمی قابل تشخیص بود! تو این شرایط، خواهرم که حوصله‌ش سر رفته بود تا تونست شلوغ بازی درآورد! فقط صد بار صدای باز و بسته کردن زیپ کیفش اومد! :)))
- به قول گوردی‌ها، یه دوست پسر هم نداریم باهاش بریم تئاتر، شب موقع برگشتن هی نگران نباشیم! اَه! D:

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چشم‌ها و عشق‌ها!

  • کلماتی رو که برای تحبیب به کار میرن دوست دارم. انگار یه حس خوبِ نزدیکی به آدم میدن. چه اون کلماتی که با اسم آدم درست میشن، چه اونایی که خود کلمه‌شون محبت‌آمیزه! D: رمانتیک می‌شویم!!! D:
  • ای وای، ای وای، ای وای از این چشم‌ها! آبرو و حیثیت برای آدم نمیذارن که! رفتم اتاق رئیس جدید. از اونجایی که این رئیس جدید، رفیق گرمابه و گلستان ما هم هست، خب حرف خصوصی زیاد با هم داریم! دیدم رئیس اسبق هم نشسته تو اتاق. یه خورده نگاه نگاه کردم، مردد که برم نزدیک میز رئیس کارمو بهش بگم یا نه که یهو دیدم رئیس اسبق بلند شد گفت:"خب من برم"! یعنی خودم ترکیدم از خنده‌ها! بعدش اومده بهم میگه:"یادت باشه ما رو بیرون کردی‌ها!".خب به من چه که این 24 ساعت اتراق کرده تو اون اتاق! مگه خودش اتاق نداره! والله! ولی کلاً خیلی بده چشمای آدم حرف بزنن‌ها! شاید آدم نخواد کسی چیزی بفهمه! گرفتاری شدیما! اتابلو بازی! به مریم که نگاه می‌کنم تا تهش میره چی میخوام بگم یا چی تو ذهنمه! اصلاً یه وضع افتضاحی! D:
  • رفته بودیم کلاس ورزش. خلوت بود. دو، سه نفر بیشتر نبودیم. ملت احساس صمیمیت بهشون دست داده بود، نشسته بودن از عشقولانه‌هاشون حرف می‌زدن. خاطره‌هاشونو می‌گفتن و اینکه هیچ‌کس عشق اول آدم نمیشه و از این حرفا. حالا اینا بیشترشون متأهل هم بودن. هیچ‌کدومشون هم با عشقشون ازدواج نکرده بودن! بعد یکیشون اومده به من میگه:" تو تا حالا عاشق شدی؟" گفتم نه و خندیدم. دلم نمی‌خواست چیزی بگم و وارد بحث بشم. گفت:"مثل چی دروغ میگی! از خنده‌ت معلومه!". بعد میگه:"نگو عاشق نشدم. کسی که عاشق نشده باشه، آدم نیست"! خب البته آدم کلاً عاشق که میشه ولی خب عشق داریم تا عشق. رو هر علاقه‌ای نمیشه اسم عشق رو گذاشت که. بعدش هم به نظر من لزومی نداره آدم عشقش رو جار بزنه. نمی‌دونم چرا ولی این امر برای من یه امر خیلی خصوصیه! خیلی! بعداً فاطمه بهم گفت:"پس تو توی زندگیت چیکار کردی تا حالا؟! فقط کتاب خوندی؟! کتاب به چه درد می‌خوره؟!". الان بنده واقعاً شرمنده‌م از کتابخوانیم! مملکته داریم؟!!! D:

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● تراوشات یک ذهن درگیر!

  • گاهی معلوم نیست چی میشه، چه چیزی تو کجای ناخودآگاه آدم تکون می‌خوره، که فاتحه روزت، شاید هم روز و شب‌ات خونده میشه! انگار یه دفعه همه غصه‌های عالم آوار میشه رو سرت! بعداً که نگاه می‌کنی می‌بینی اتفاق خاص یا جدیدی هم نیفتاده بوده، شرایط همون شرایط سابق بوده، ولی یه چیز کوچک، شاید یه حرف ساده، بد زیر و روت کرده!
  • بعضی وقت‌ها پیش میاد که تضادها و تناقض‌ها آدم‌ها رو جذب همدیگه می‌کنه، درست مثل دو قطب مخالف آهن‌ربا. ولی این قانون جذب برای آدم‌ها فقط گاهی، شاید بشه گفت به ندرت، اتفاق میفته. هر چی باشه قانون آدم‌ها با قانون آهن‌رباها خیلی وقت‌ها فرق داره. اصلاً برای خودش یه جور بی‌قانونیه! آدم‌ها معمولاً دنبال شباهت‌ها هستن. این شباهت‌ها و مشترکات هستن که انسان‌ها رو جذب همدیگه می‌کنن. لذت دونستن یه علاقه مشترک، یه فکر مشترک، یه هدف مشترک و ... در آدم‌های دیگه، لذت عمیق و شیرینیه. تاریخ پُره از اتفاقات تلخ و شیرینی که حاصل تلاش و اتحاد انسان‌های شبیه به همه! با این احوال گاهی شباهت‌ها غم‌انگیزن! اونقدر غم‌انگیز که آرزو می‌کنی کاش هیچ‌وقت وجود نداشتن. شباهت‌هایی که از درون شباهت‌اند ولی نماد بیرونی اونا چیزی جز تناقض نیست! شباهت‌هایی که با اینکه ممکنه زندگیتو عوض کنن ولی آخرش چیزی جز حسرت ندارن! آره. مطمئنم بدجوری غم‌انگیزن!
  • بیشتر ما آدم‌ها تمایل ذاتی به مالکیت داریم! چه مالکیت اشیا و چه مالکیت افراد. این میل همیشه‌ی خدا با نوع بشر بوده و خواهد بود. شاید یکی از مهم‌ترین علل سقوط نظام‌های سوسیالیستی، نادیده گرفتن همین میل بوده. با این‌حال چند روزیه دارم به این فکر می‌کنم که باید این میل رو کنترل کرد. نه اینکه مالکیت فردی رو حذف کنیم و برسیم به مالکیت جمعی‌ها. نه. شاید بشه بهش گفت نوعی خودداری. بعضی چیزا رو باید از دور دوست داشت. اصلاً همین دوست داشتنه که میل مالکیت رو ایجاد می‌کنه و مالکیت هم در نهایت نزدیکی رو به دنبال داره! به همین خاطره که میگم باید تمرین دوری کرد. هر چی باشه تمرین دوری از تمرین دوست نداشتن آسون‌تره! وقتی شرایط محیطی و هنجارها و سنت‌ها اجازه مالکیت رو به آدم نمیدن و نتونی هم با اینا مبارزه کنی، برای اینکه شوکه نشی و بتونی رفتار معقول و مسلطی داشته باشی، بهتره از قبل تمرین کرده باشی و آمادگیشو داشته باشی! تازه بماند که بعضی چیزها مثل آتش هستن و نزدیک شدن بهشون سوختن و فنا شدن رو به همراه داره! در هر صورت همین تمرین‌اش هم که تا حالا کار آسونی نبوده!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره