● شروع یک زن

ظاهراً "شروع یک زن" دومین رمان خانم فریبا کلهر برای رده سنی بزرگسالانه. خوندنش کار 4، 5 ساعت بیشتر نبود. اونم 4، 5 ساعتی که قرار بود صرف سینما بشه! من کار قبلی کلهر، پایان یک مرد، رو نخوندم ولی می‌تونم بگم که این کار رو تقریباً نپسندیدم! میگم تقریباً چون بعضی قسمتها و جملاتش رو دوست داشتم. 
کتاب، داستان زنِ متأهلِ صاحب فکریه که با هدف اولیه طلاق از همسرش از کانادا به ایران اومده و در این مدت ماجراهایی براش پیش میاد که طیِ اونا چیزهایی براش روشن میشه. چیزهایی که مسیر زندگیش رو تغییر میده. داستان، مرتب فلاش بک‌هایی به گذشته‌های دور و نزدیک داره، فلاش بک‌هایی که قراره خواننده رو به نتیجه پایانی برسونه. 
به نظر من داستان، صرفنظر از طرح اصلی، موضوعاتِ جانبیِ بلاتکلیف و بی‌ربطی داشت. موضوعاتی مثل طرح مسأله انتظار و امام زمان که کلاً با هیچ وصله‌ای به داستان و فضای اون نمی‌چسبید و یا حتی جنبش زنان، که با وجود تم زنانه داستان، باز هم به شدت بی‌ربط بود، از این جمله هستن. در حاشیه باید بگم که تصویری که از دختران و زنان فمنیست در این کتاب ارائه شده هم در نوع خودش جالب و درخورِ بحثه! درضمن، اظهارفضل‌ها و سخنان قصار و گاه شعارزده شخصیت اصلی هم بد آزاردهنده بود!
این رو هم بگم که، این داستان بسیار تحت تأثیر فیلم و داستان "بر باد رفته" بود. اینو نه به خاطر اینکه بارها و بارها توی کتاب از این فیلم و شخصیتهاش نام برده شده بود، بلکه به خاطر برداشت‌های گاهگاهی و نه چندان مطلوب شخصیتهای کتاب از شخصیتهای اون فیلم میگم وگرنه، نه پروین شایسته هیچ شباهتی به اسکارلت اوهارا داشت و نه بهمن به رت باتلر و نه حتی بهرام به اشلی ویلکس! 
در مجموع، به نظر می‌رسه که فریبا کلهر خواسته طوری بنویسه که نه سیخ بسوزه و نه کباب! به همین خاطر هم، مذهب و دین و ولایت و روابطی سخت ممنوع و سیاست و جنبش زنان و سرکوب و مهاجرت و ... رو با هم آمیخته و معجونی درست کرده که بعید می‌دونم خیلی به مذاق کسی خوش بیاد!

شروع یک زن- فریبا کلهر- انتشارات ققنوس- قیمت 3500 تومان

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بیا شمعِ شش رو هم فوت کن فرزندم!

همیشه، یعنی از همون وقتی که فهمیدم کتاب چیه و با داستان آشنا شدم، دوست داشتم بتونم بنویسم. حتی می‌تونم  بگم که نوشتن، خوب نوشتن، یک آرزوی دیرینه‌س برام. اول‌ها که چیزی جز قلم و کاغذ نبود، یه چیزایی روی سعی می‌کردم تو دفتر خاطرات بنویسم. نوشته‌هایی که معمولاً هم چیز خوبی از آب درنمی‌اومدن! کتاب که می‌خوندم، سبک نوشتن نویسنده روم تأثیر زیادی می‌گذاشت و اگه همون لحظه چیزی می‌نوشتم، متنی می‌شد دقیقاً شبیه به متن همون نویسنده! هر چند این نوشته‌ها بیشتر تو ذهنم بود تا روی کاغذ. ولی جدی‌ترین تلاش‌های اون زمان من برای نوشتن، بیشتر محدود می‌شد به کلاس انشا و موضوعاتِ اون! همیشه‌ی خدا سر امتحان انشا وقت کم میاوردم و مجبور می‌شدن منو ببرن تو دفتر مدرسه تا بقیه انشامو تموم کنم! 
دوران تحصیل گذشت و ما کم‌کم داشتیم فراموش می‌کردیم که یه زمانی دوست داشتیم نویسنده بشیم، که یهو یه دوست ناباب (!) دست ما رو گرفت و پرتمون کرد توی دنیای دوست داشتنی و شگفت‌انگیز وبلاگ‌ها! اولش با اشتیاق فقط خواننده مطالب دیگران بودیم و بس. بعدها این دوستمون مجبورمون کرد که بریم وبلاگ بزنیم! دقیقاً شش سال پیش بود در چنین روزی! دوباره شروع کردم به نوشتن. ابتدا خیلی جدی و مرتب و این اواخر بسیار جسته گریخته! 
تو همه این مدت، هیچ‌وقت نتونستم خوب بنویسم، اون‌طوری که دلم میخواد. همیشه وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، یه وسواس عجیبی باعث میشه جملاتم و نگارشم همونی نباشه که میخوام. نوشته باید جذاب باشه، فرقی نمی‌کنه موضوعش چیه. بعضی‌ها اینقدر خوب می‌نویسن که حتی روزنوشت‌هاشون هم کاملاً جذابه. من هرگز نتونستم اینطوری بنویسم ولی الان دیگه مهم نیست. الان مهم برام اینه که این وبلاگ رو دارم. "روزهای بی‌خاطره" منو می‌بره به روزهای زندگیم. روزهایی که برام مهم بودن و اتفاقات تلخ و شیرینشون، حداقل بیشتر اونها، اینجا ثبت شدن. الان دیگه مهم اینه که، یعنی نه دقیقاً همین الان بلکه از یه زمانی به بعد، به واسطه این وبلاگ، با هر نوشته‌ای که توش بود، بگو اصلاً چرندیات (!)، دنیای من تغییر کرد. وسیع‌تر شد و عمیق‌تر، حداقل به زعم خودم. با کسانی آشنا شدم که اگرچه خیلی‌هاشون رو هیچ‌وقت ندیدم، ولی دوستی‌شون برام بسیار بسیار ارزشمنده. همه اینها منو به اندازه کافی راضی می‌کنه.
حالا هم گاهی وقتی نوشته‌ای رو جایی می‌خونم و به دلم می‌شینه، باز فیلم یاد هندوستان می‌کنه و با خودم میگم کاش من این مطلبو نوشته بودم. بعضی مطالب هم هستن که اصلاً انگار طرف اومده ذهن تو رو خونده و اونا رو به یه روشی که تو دوست داشتی و بلد نبودی، نوشته! واقعاً لذت می‌برم از خوندنشون. ولی خب اصولاً هر کسی رو بهر کاری ساختن دیگه. هر چند من هنوز نمی‌دونم بهر چه کاری ساخته شده‌ام ولی نباید زیاد سخت گرفت کلاً! D:

نمی‌دونم هنوز هستن کسانی که اینجا رو می‌خونن یا نه. به هر حال الان همه، حتی خودم، خوندن مینیمال‌ها یا نوشته‌های حداکثر یک پاراگرافی رو ترجیح میدیم به نوشته‌های طولانی و خیلی وقت‌ها بی‌کشش. با این حال هنوز دلم میخواد اینجا رو ادامه بدم حتی شده چند ماهی یک دفعه. به خصوص الان که بچه دیگه شش سالش تموم شده و وقت مدرسه رفتنشه! ;) من که هیچ‌وقت به آرزوی نویسنده شدنم نمی‌رسم، چه اشکالی داره اینجا بنویسم، به جایی برنمیخوره که. میخوره؟! D: 

 

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● خُرم آن روز کز این منزل ویران بروم

از این جامعه زن‌ستیز خسته‌م. واقعاً خسته‌م. قبلاً متنفر بودم ولی الان فقط خسته‌م. اینجا زن بودن یک جرمه، اگر نه در بهترین حالت، یک اتهام! من نه هیچ‌وقت فمنیست دو آتشه بودم و نه فعال زنان نه هیچ‌چیز دیگه ولی این دلیل نمیشه که از شرایط موجود رنج نبرم! خسته شدم از نگاه‌های تحقیرآمیز و جنسیتی، خسته شدم از جنس دوم بودن، خسته شدم از پذیرفتن حرف زور، از حرف و حدیث‌ها، از متلک‌ها، خسته شدم از اینکه برای هر نوع فعالیتی- زندگی اصلاً- مجبور باشم به توضیح، مجبور باشم به اثبات! 
یادمه یه جایی چیزی خوندم تو این مایه‌ها که تو یه کشوری مردم بسیار مواظبن در رفتار با زنان که نکنه یه وقت اونا فکر کنن که مثل سالیان دور جنس دوم حساب میشن! همون موقع هم البته باورم نشد که این می‌تونه حقیقت داشته باشه. ولی اگر باشه دوست دارم حتی برای یک روز هم شده اونو تجربه کنم. یک روز زندگیِ فارغ از جنسیت! اینجا، کوچک و بزرگ نداره. همه در هر موقعیت و مقامی (چه اجتماعی چه فکری)، از راننده تاکسی گرفته تا استاد دانشگاه، با هم هم‌عقیده‌ن! عقیده راسخشون هم همین زن ستیزیه! اینجا برعکسِ اونجا، عامدانه باید جنس دوم حساب بشی. اگر نه حتی در عمل، شده در حرف، در نگاه، در رفتار! 
خروجیِ فشارهایی چنین از طرف جامعه‌ای بیمار، لاجرم دختران و زنانی خیلی طبیعی و عادی نخواهد بود! زنانی که در خوشبینانه‌ترین حالت، یکی در میون افسرده‌ن! اعتماد به نفس ندارن، توقعات عجیب و غریب دارن، معنای خوشی و آزادی رو نمی‌دونن و کلاً زندگی کردن رو بلد نیستن. یک جور حسِ انتقام در همه دختران سرزمین من وجود داره و همین باعث میشه تلخ زندگی کنن! 
کاش می‌شد فرار کرد. کاش جای بهتری در زمین وجود داشت. نمی‌دونم آیا آسمان همه جا همین رنگه؟     

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● گرفتاری‌های یک آدم درمانده!

ناخواسته درگیر مسائلی شدم که اصلاً دوست نداشتم وارد اونها بشم! کلاً این زندگی اجتماعی کار سختیه! کلی انرژی می‌بره از آدم! من نمی‌دونم چرا مردم مسائلشون رو خودشون حل و فصل نمی‌کنن و بی‌خودی یکی دیگه رو می‌ندازن وسط! کسی که نه سر پیازه و نه ته پیاز چرا باید بیاد قاطی مشکلات شما؟! عجب گرفتاری شدیما!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره