دیروز در یک حرکتِ گور بابای کار و مشکلات طوری، زودتر از حد معمول از سر کار اومدیم بیرون و یه حال هنری به خودمون دادیم! D: البته قضیه از اونجا شروع شد که یه سری آدم اومدن تو پلاس هی تبلیغ کردن و گفتن برید ببینید، ما هم فکر کردیم اگه نبینیم حتماً از قافله فرهنگ و هنر عقب میمونیم و خب این اصلاً در شأن ما هنردوستان نیست! D:
اول رفتیم خانه هنرمندان تا این فیلم «داد» ساخته محمد ارژنگ رو ببینیم. گفته بودن که فیلم با تکنیک کروماکی (که البته ما نمیدونستیم چیه!) ساخته شده، یعنی مثلاً فیلمی که پسزمینهش با تصویری جایگزین شده.
به غیر از اون، یکی، دو تا فیلم کوتاه دیگه هم دیدیم که ما چون درک هنری نداشتیم (مثلاً!) اصلاً جذابیت خاصی برامون نداشت و هی هاج و واج به همدیگه نگاه میکردیم و میگفتیم خب که چی؟!!! این شد که ترجیح دادیم یه یک ساعتی زودتر سالن نمایش رو ترک کنیم! D: البته دیدن این فیلما رایگان بود و احتمالاً همین باعث شده بود ملت هنردوست رفتار جالب توجهی از خودشون نشون بدن! از بلند بلند با موبایل حرف زدن گرفته تا تغییر جای چند باره و رفت و آمدهای مکرر!
بعدش رفتیم هر چی نمایشگاه عکس بود توی خانه هنرمندان دیدیم که همه نوع عکسی داشت، از عکس منظره و آدم گرفته تا عکسای سورئال و خبری و پوستر فیلم و تئاتر و کاریکاتورهای مفهومی. این قسمت از بازدیدمون خیلی جالبتر از اولیش بود. ولی من کلاً به این نتیجه رسیدم که اعتماد به نفسم خیلی پایینه! اگه با این عکسا میشه تو نمایشگاه شرکت کرد، پس چرا من تا حالا در هیچ نمایشگاهی شرکت نکردهام؟!
بعد از اون باز هم تحت تأثیر تبلیغات وب، بلند شدیم رفتیم ظفر به دیدن نمایشگاه عکس «به روایت یک شاهد عینی». یک حسن ختام عالی برای یک روز فرهنگی! نمایشگاهِ بسیار بسیار جالبی بود که دیدنش رو به همه پیشنهاد نه، واقعاً توصیه میکنم. آزاده اخلاقی برداشته اتفاقات تاریخی معاصر رو با جزئیات کامل بازسازی کرده و از اونا عکس گرفته. تصاویر به حدی زنده و واقعی بودن که آدم احساس میکرد در اون واقعه تاریخی حضور داشته!
عکسهای مربوط به واقعه 16 آذر و فوت دکتر شریعتی به شدت برام جذاب بودن. کثرت آدمها و مکانها و درست قرار دادن همه اجزای تصویر در جای خود، بر جذابیت و نزدیک به واقع بودن عکسها اثر شگرفی داشتن. تا وقت دارید برید ببینید چون شنیدن کی بود مانند دیدن.
قسمت اول این پست، مدتها قبل نوشته شده بود ولی چون تکمیل نشد همینطور تو دِرَفت موند و فراموش شد تا الان! حالا با اینکه تبدیل شده به یه نوشته تاریخ گذشته ولی چون الان هم میخوام در مورد تئاتر بنویسم حذفش نکردم!
آمدیم، نبودید، رفتیم
رفتیم این تئاتر «آمدیم، نبودید، رفتیم». یعنی یه روز مانی زنگ زد گفت میای این تئاتره، ما هم گفتیم میایم. من که کلاً بیخبر از همه جا، نمیدونستم ملت تو صف هستن برای بلیت این تئاتر و بلیتش گیر نمیاد! ایت مینز این کلی طرفدار داره و ما نمیدونستیم! آخه ما که تئاتربینِ حرفهای نیستیم، سالی یه بار شاید بریم تئاتر کلاً! الغرض، با این پیشزمینه که بری خب معلومه که از چیزی هم سر درنمیاری! D: (البته بعداً متوجه شدیم که خیلیها مثل خود ما بودن و این نشان از آن دارد که تقصیر ما نبوده به هر حال! ;)) این تئاتر به گفته نویسندهش یک "بازخوانی" است از داستان پینوکیو. بازخوانی هم لابد یعنی شخصیتهای داستان حفظ میشن ولی اثری از خود داستان نیست یا یه جورایی ادامه داستانه. به همین خاطر شخصیتهای پینوکیو، پدر ژپتو، فرشته مهربون، گربه نره و روباه مکار از داستان اصلی حضور داشتن به علاوه یک عالمه شخصیت دیگه که مالِ بازخوانی بودن! تئاتره جلوههای سمعی و بصری بسیار جذابی داشت. از تصاویر سه بعدی و سیستم صوتی و گروه موسیقی گرفته تا حرکات موزونِ بسیار حرفهای و جالب. در حقیقت باید بگم که بهترین قسمتش برای ما همین قسمت حرکات موزونش بود! D: این بازیگرا اینقدر نرم و خوب کارمیکردن که انگار استخوان تو بدنشون نبود! همینجا بود که آدم میفهمید اینا اینهمه میگن خاک صحنه باید خورد یعنی چی! D: من با اینکه نتونستم صحنههای پراکنده این نمایش رو بههم بچسبونم و به یه نتیجه کلی برسم ولی بدم هم نیومد. به هر حال تجربه جدید و جالبی بود.
گروتسکی بر تبارشناسی دروغ و تنهایی
پنجشنبه شب گذشته تصمیم گرفتیم که بریم تئاتر «گروتسکی بر تبارشناسی دروغ و تنهایی». یعنی باز هم ماندانا زنگ زد گفت بیا بریم. ما هم که آدم همیشه علاف! گفتیم بریم. فروش اینترنتی بلیت که تموم شده بود. فروش بلیت از گیشه هم ساعت 4 شروع میشد که ما تو گرما حسشو نداشتیم بریم. گفتیم ساعت 6 میریم. بلیت بود که بود اگه نبود برمیگردیم. وقتی رفتیم طبیعتاً بلیت نبود چون عصر پنجشنبه بود. ولی با پدیدهای آشنا شدیم به اسم بلیت بدون صندلی! یعنی اول صندلیدارها رفتن داخل سالن نشستن بعد ما بیصندلیها رفتیم روی پلهها و زمین نشستیم! البته یه تشکچه بهمون دادن روش بشینیم.
و اما در مورد خود نمایش!
وقتی وارد سالن شدیم بعضی بازیگران، در هیأت مهمانداران هواپیما ایستاده بودن و با لبخند و به سبک مهمانداران، افراد رو راهنمایی میکردن سر جاهاشون. بعد که نمایش با حرکت یه هواپیما بر روی ریلی بالای سرِ ما تماشاچیان شروع شد دیدیم که اینا بیدلیل نبوده و قراره به عنوان جزئی از نمایش، نقش مسافران هواپیما رو بازی کنیم و یه سفر طولانی بریم برای تبارشناسی دروغ!
تو این نمایش هم پینوکیو بود! البته خودِ خود پینوکیو، یعنی یه عروسک چوبی. حتماً به عنوان نماد دروغگویی. صدای عروسکگردان و فرشته مهربون رو دوست داشتم. خیلی بامزه بودن. از همون شروع نمایش معلوم شد که قراره با شوخیهای کلامی و رفتاری شخصیتها بخندیم. از آدم و حوا و هابیل و قابیل گرفته تا دانشآموز و دانشجو و پدر و پسر. ویژگی دیگه نمایش که من تا حالا ندیده بودم، وادار کردن تماشاگران به مشارکت در تئاتر بود که البته برقراری ارتباط، بیشتر به عهده فرشته مهربون بود. کارهایی مثل سیب دادن و سؤال و جواب و قرض گرفتن کیف و تلفن جواب دادن و ... . به نظر من که خیلی جالب بود. این نمایش نه یه نمایش کمدی محض بود و نه یه نمایش کاملاً معناگرا که هیچی ازش نفهمی. به عنوان یه مخاطب غیرجدی و غیرحرفهای تئاتر، خوشم اومد از کارشون چون اینقدر خندیدم که بعدش کاملاً پرانرژی و شاد از سالن بیرون اومدم. مثل اینکه تا آخر خرداد اجرا دارن. توصیه میکنم تا وقت هست برید ببینید البته اگر دیدِ انتقادی ندارید!
زندگی حضرت سلیمان، حداقل اون چیزی که ما از آیات قرآنی میدونیم، اونقدر جذاب و هیجانانگیز هست که بتونه سوژه یه فیلم سینمایی یا حتی سریال درست و حسابی بشه. ولی از اونجایی که به هر حال ما متخصص خراب کردن هر چیزی هستیم، از مملکت و دین و دانش و ادبیات و سینما گرفته تا اقلیم و آب و هوا، بالطبع فیلم میلیاردیمون هم اون چیزی نیست که میبایست باشه. قبل از دیدن فیلم سعی کرده بودم که هیچ نقدی نخونم تا تأثیری روی قضاوتم در مورد اون نداشته باشه. ولی اون چیزی که دیدم با انتظارات من به عنوان یک مخاطب معمولی، فاصله زیادی داشت.
مهمترین اشکال این فیلم به نظر من کارگردانی اون بود! برای چنین پروژه عظیمی بهتر بود از کارگردانهای مجربتری که حداقل تجربه ساخت فیلمهای تاریخی رو دارن استفاده میشد. شاید به خاطر همین بود که فیلم، بازیهای درخشان و صحنههای خیلی تأثیرگذاری نداشت!
انتخاب بازیگران این فیلم که البته قراره یه سهگانه سینمایی باشه هم چنگی به دل نمیزنه. وقتی بازیگر نقش اصلی این فیلم یک روز مونده به آغاز فیلمبرداری تغییر میکنه (+)، معلوم میشه که انتخاب بازیگران مشکلاتی داشته! آخه مثلاً اینا نگفتن چطور میشه دو، سه تا برادر (پسران داوود نبی) اینقدر از لحاظ چهره با هم متفاوت باشن؟! یکیشون بشه ماهرویی مثل سلیمان و دیگران اونطوری! (قصد من توهین به هیچ فرد خاصی نیست. غرض فقط مقایسه است). الهام حمیدی هم که دیگه تبدیل شده به یه نقش کلیشهای. زن پیامبر، معصوم و پاک!
و اما در مورد جلوههای ویژه که بیشترین هزینه رو برای این فیلم داشته. باید بگم که جلوههای ویژه این فیلم در سینمای ایران بینظیره. حرفهای و تا حدودی جذاب ولی نه تازه و جدید. با اینکه عوامل فیلم وجود شباهتهای (تقلیدها(؟)) فیلمشون رو با سینمای هالیوود انکار کردن ولی حقیقت اینه که بیننده ایرانی که طرفدار پر و پا قرص سینمای هالیووده، هیچ چیز جدیدی که قبلاً در فیلمهای آمریکایی ندیده باشه، اینجا نمیبینه! بهخصوص اون دود سیاه که خودِ خود لاست بود!
در مورد داستان فیلم، تا اونجایی که من اطلاع دارم، علاوه بر قرآن و متون اسلامی از کتابهای دینی یهود هم استفاده شده. اگر چه فیلم به شدت ضد یهود به نظر میاد و احتمالاً اعتراضاتی رو هم در پی خواهد داشت! و اما داستان، همون تنازع دیرین شیطان و انسانه ولی این بار به شکل متفاوتی روایت شده. متفاوت از لحاظ سینمای ما و آموزههای دینی ما نه از لحاظ اون چیزی که معمولاً در ژانر وحشت در فیلمهای آمریکایی دیدیم (مثل جنی شدن افراد!). همین جا بهتره بگم که این فیلم به هیچ وجه برای کودکان مناسب نیست! صدای بسیار بلند دالبی، صحنههای ناگهانی، شکستن سکوت با صداهای بسیار بلند، شبیهسازی اجنه و شیاطین و حتی فضای تاریک فیلم و سالن سینما باعث میشه بچه دچار وحشت بشه. اینو از عکسالعمل بچههایی که توی سالن سینما بودن فهمیدم. یه دختر بچه بود که تا آخر فیلم دوام نیاورد و رفت بیرون!
به هر حال بدون شک برای ساخت این فیلم زحمات بسیار زیادی کشیده شده. اگر چه بار اصلی مصائب یک فیلم بیشتر به دوش کارگردانه ولی معلومه که همه عوامل بسیار زحمت کشیدن برای خوب درآوردن اون. با همه انتقاداتی که به فیلم وارده ولی به عنوان اولین تجربه در سینمای ایران، شاید بهتر باشه کمی منصفانهتر بهش نگاه کنیم.
من بالشخصه معتقدم که ساخت این فیلم با همه هزینه هنگفتی که داشته اتفاق بسیار خوبیه و دریچههای تازهای رو به سوی سینمای مرده ما باز میکنه. به خصوص اگر جهانی بشه. در مملکتی که همه پروژههای سنگین یا دولتیه یا باید از طرف دولت حمایت بشه که بتونه به مرحله عمل دربیاد، وادار کردن دولت به سرمایهگذاری در هنر به خصوص سینما که فراگیره، نقطه عطفیه برای جرأت دادن به اهالی سینما در خلق آثار بزرگ.
ملک سلیمان نبی علیرغم همه اونچه گفته شد، آدم رو به فکر فرو میبره! وقتی سلیمان رو میدیدم درست همون احساسی رو داشتم که زمان دیدن مختارنامه دارم. احساس متزلزل بودن! مقایسهها هستن که هجوم میارن به سمت آدم. مقایسه خود با مردم اون زمان، مقایسه این زمان با اون زمان. و همهاش تکرار این سؤال که من اگر بودم کدوم طرف بودم!
اهم اهم! مفتخر است به عرض جمیع حضار برساند که اینجانب روزهای بیخاطره، بدون گذراندن هیچ دوره آکادمیکی، تبدیل به یک فیلمساز موفق شدم و عنقریب است که در جشنواره کن به عنوان بهترین فیلمساز برگزیده شوم! D: برای دیدن فیلم اینجانب میتوانید هفته آینده در سمیناری در شهر نوشهر حضور به هم رسانید! ;) با تشکر
خیلی دوست داشتم برای یکبار هم که شده در یکی از کنسرتهای استاد شجریان حضور داشته باشم. به هر زحمتی بود برای پنجشنبه شب بلیت گیرمان آمد، آن هم در قسمت بالکن تالار بزرگ کشور به قیمت هر نفر بیست هزار تومان (سایت دل آواز که متصدی فروش بلیت اینترنتی بود، مشکلات زیادی داشت! این سایت نمیتواند پاسخگوی سیل علاقمندان باشد!).
کنسرت قرار بود ساعت 8 شب شروع شود. از ساعت 7 که درهای تالار را باز کردند تا یک ساعت و نیم بعد از آن همینطور علاف بودیم تا جمعیت بینظم بیایند و در جایگاههایشان قرار بگیرند! ساعت 8:30 بالأخره با نیم ساعت تأخیر کنسرت شروع شد. استاد شجریان را یک گروه 13 نفره (گروه شهناز) همراهی میکردند:
مجید درخشانی/ سرپرست گروه/ تار
حسین رضایینیا / دف، دایره
رامین صفایی / سنتور
کاوه معتمدیان و سینا جهان آبادی / کمانچه
شاهو عندلیبی / نی
رادمان توکلی / تار
مژگان شجریان / سه تار
مهرداد ناصحی / قیچک آلتو
حامد افشاری / قیچک باس
محمدرضا ابراهیمی / عود
مهدی امینی / رباب
حمید قنبری / تنبک
با توجه به اجراهای قبلی شجریان که معمولاً گروه بسیار کوچکی بودند، دیدن چنین گروه عریض و طویلی کمی دور از انتظار بود! قبل از شروع برنامه، صدایی که از بلندگوهای تالار پخش میشد، از مردم خواست تا طبق درخواست گروه از هر گونه فیلمبرداری، عکسبرداری و ضبط صدا خودداری کنند. برنامه با یک پیشدرآمد شروع شد که وسط آن شجریان برنامه را قطع کرد و با لحنی دلخورانه (!) از مردم خواست که فیلم و عکس نگیرند و تا خاموش کردن دوربینهایی که میدید، اجرا را ادامه نداد!!! (این در حالی بود که به علت ممنوع بودن ورود دوربین، مردم نهایتاً داشتند با موبایلهایشان فیلم میگرفتند که آن هم مسلماً کیفیت چندانی نداشت!).
بخش اول در دستگاه همایون و با عنوان "رندان مست" اجرا شد و شامل پیش درآمد، زنگ شتر، ساز و آواز، تصنیف "چشم یاری"، ادامه ساز و آواز، تصنیف "باد صبا"، آواز شوشتری، چهار مضراب بیداد، ساز و آواز و تصنیف "رندان مست" بود.
بخش دوم هم که بعد از نیم ساعت (بلکه هم بیشتر!) استراحت آغاز شد در دستگاه شور و با عنوان "مرغ خوشخوان" و شامل پیش درآمد، ساز و آواز، تصنیف "پیام نسیم"، ساز و آواز، چهار مضراب، آواز مثنوی و تصنیف "مرغ خوشخوان" بود.
در پایان برنامهبه درخواست حضار، تصنیف زیبای "مرغ سحر" اجرا شد.
پ.ن 1: جای همایون شجریان به شدت خالی بود!
پ.ن 2: جای دوستان و همراهان کنسرتهای قبلی هم به همچنین!
پ.ن 3: بینظمیها و هوای نسبتاً گرم سالن کمی اذیت کرد. آخر سر تقریباً خسته و کلافه بودم!
پ.ن 4: بر خلاف انتظار هیچ قسمتی برای فروش CD های استاد در سالن در نظر گرفته نشده بود!
پ.ن 5: حضور مژگان شجریان که گویا قرار بوده با استاد همخوانی کند (که احتمالاً مجوز به آنها ندادهاند!)، حضوری کمرنگ بود. بود یا نبود سه تار هم در آن خیل سازها، چندان فرقی نداشت!
پ.ن 6: بعد از پایان برنامه، یک نفر که به شدت جو گیر شده بود، خود را به بالای سن رساند و افتاد روی پای استاد به بوسیدن!!!
پ.ن 7: ملت اکثراً با لباسهای خیلی رسمی، آقایان:کت و شلوار و کراوات و خانومها: مانتوهای مجلسی و کفشهایی با پاشنههای بسیار بلند(!!!) (که من باز هم نفهمیدم چطوری با آنها راه میروند و زمین نمیخورند!) آمده بودند.
پ.ن 8: در حین اجرای برنامه داشتم به این فکر میکردم که مثلاً با این پولی که جمع سه نفره ما برای بلیت پرداختهاند، شکم چند کودک گرسنه را در همان شب میشد سیر کرد! لحظهای از خودم و جمعیت حاضر بدم آمد!
پ.ن 9: از سالن که بیرون آمدیم، نوازندههای دوره گرد دم در جمع شده بودند و مینواختند. این پسر بچه هم در بین آنها بود. خیلی برایش زود بود که برای لقمهای نان تا آن موقع شب بیدار باشد و از اعماق وجودش مثلاً بخواند. مرفهان بیدرد(!!!) شاید فقط برای لذت خودشان محاصرهاش کرده بودند و عکس میگرفتند!
خاطرهای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:
برایم شادی است و اندوه
در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید
غمگینتر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوهزا شنیده است
میدانم خدایان انسان را
بدل به شیئی میکنند، بی آن که روح را از او برگیرند
تو نیز بدل به سنگی شدهای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی » آنا آخماتووا