● سفرنامه یونان - 5

اون یه کوچولویی که گفتم مونده چیزی نیست جز حاشیه‌ها! :
ـ تنها احساسی که روزای اول غالب بود، احساس تأسف و افسوس بود! از اینکه می‌دیدم اونا هیچی ندارن و خوشحالن و ما همه چی داریم و ناراحتیم، حرص می‌خوردم!

ـ آتن شهر پیشرفته‌ای نبود. کلاً فکر کنم شرق و جنوب اروپا زیاد کشورهای مالی نباشن. به نظر هم نمیومد رفاه در حد بالایی باشه. ولی مردم راحت بودن و راضی! اینو از اونجا میگم که چهره‌های عبوس نمی‌دیدم و خنده و شادمانی هم به هر بهانه‌ای به راه بود.

ـ شاید باور نکنید ولی ایران کشور نعمتهاست! ما همه چیز داریم. از انواع خوراکیها و معادن و امکانات گرفته تا انواع اقلیمها. یعنی این کشور بالقوه توانایی تبدیل شدن به بهشت برین رو داره! در مقابل اونا هیچی ندارن! نه آب و هوا و اقلیم درست و حسابی، نه خاک و خوراکی، نه معدن و انرژی و نفت! حالا این وسط چرا اونا شادن و ما ناشاد خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را!

ـ در گفتگو با مردم ملیتهای مختلف کاشف به عمل اومد که همه اونا می‌دونن ایران کشور بسیار زیبا با جاذبه‌های توریستی فراوونه. ولی همه‌شون به خاطر شرایط سیاسی می‌ترسیدن بیان ایران. البته مستقیماً نمی‌گفتن می‌ترسن و لی از حرفاشون تابلو بود!

ـ یه چیز جالب! اونا هم تقریباً یکی دو روز بعد از ما انتخابات داشتن! انتخابات نخست وزیری انگار. دو تا نامزد بودن که به فاصله 10 کیلومتر به 10 کیلومتر یه عکس تبلیغاتی ازشون می‌دیدی! مردم که کلاً سیاست تعطیل! اصلاً فکر کنم کسی به این مسأله حتی فکر هم نمی‌کرد! منم هی ذهنم ناخودآگاه می‌رفت سمت مقایسه حال و هوای انتخاباتی خودمون و شور و اشتیاق وافر مردم و سردی و بی‌تفاوتی اونا! البته من نمی‌دونم کدومش بهتره!

ـ من تا حالا فکر نمی‌کردم ایرانیا اینقدر نسبت به سایر ملل دنیا منزوی باشن! یعنی اینقدر ما رو ایزوله کردن که جز خودمون و دور و بری‌هامون و افکاری که بهمون تزریق می‌کنن از هیچ چیز دیگه‌ای اطلاع درست و حسابی نداریم، جز چیزای محدودی که تو کتابا و وب خوندیم یا دیگران برامون تعریف کردن! هیچ چیز، ملموس و نزدیک نیست. اصلاً یه طوریه که آدم اعتماد به نفسشو از دست میده! شاید یکی از عللی هم که ایرانیا وقتی میرن اونور سخت دچار هوم سیک میشن، همین بیگانگی با سایر ملل و فرهنگها باشه. اینجاست که تضادها و پارادوکس‌ها سر برمیارن و آدم مستأصل میشه! هی با خودت میگی من شونصد ساله که دارم اینطوری فکر می‌کنم و یقین هم دارم که فکرم درسته، پس چرا الان که واقعیت زنده رو دارم می‌بینم حس میکنم فکرام و عقایدم تزلزل پذیره!

ـ یکی از چیزایی که خیلی به نظرم اومد این بود که انگار ظاهر هیچ اهمیتی برای اینا نداشت! به خصوص برای دخترا (البته چون من خودم دخترم و می‌دونم دخترای ایرانی درگیر چه چیزایی هستن دقتم بیشتر معطوف به دخترا بود! آره اروای ننه جونم! D:)!!! آرایش که مطلقاً وجود نداشت. دماغ عمل کرده محال بود ببینی! لباسها اگر چه صرفه‌جویی زیادی در پوشش داشتن ولی همین لباسای لختی هم در نهایت سادگی بودن! یه پارچه نخی معمولی! خلاصه همه همون چیزی بودن که واقعاً هستن. من کلی دختر سیبیلو دیدم با دوست پسراشون! دخترای اینجا فشار زیادی بهشون وارده. نمی‌دونم دقیقاً برای چی ظاهر اینهمه برای دخترای ما مهمه. شاید نیاز به جلب توجه. شاید چون جز صورت و یه مقداری از موها ابزار دیگه‌ای ندارن برای نمایش. درصد زیادی حاضرن زجر اعمال جراحی زیبایی رو بکشن ولی یه خورده قیافه‌شون تغییر کنه. دوست خود من به من می‌گفت خیلی بد و زشته که یه دختر وقتی با نامزدش داره صحبت می‌کنه عینک رو چشماش باشه! اینا چیزاییه که وجود داره. ولی با اینحال نمیشه از ما ایراد گرفت. اینا همه‌ش ریشه در مشکلات اجتماعی‌مون داره. وقتی خیلی چیزها سر جاش نباشه اثراتش به شکل انحرافی از اینور و اونور میزنه بیرون!

ـ علاوه بر مورد بالا در یک کلام می‌تونم بگم مردم ما نه تنها غرق در تجملاتن بلکه گرفتار اونن! ما اینقدر درگیر حاشیه و تجملات هستیم که اصل زندگی از یادمون رفته. ما چه هنری داریم جز اینکه روز به روز زندگی رو به خودمون سخت‌تر کنیم؟! من کوچکترین نشونه‌ای از تجملات و تمایل به اون رو در مردم ندیدم! اونا کلاً رها زندگی می‌کنن و ما در بند! می‌دونین رها یعنی چی؟!

ـ مردم بلاد کفر از یه چارچوب خاص نمی‌تونن خارج بشن! انگار گذاشتنشون توی یه مسیر مسقیم و بهشون گفتن همینطور صاف باید برید! نه چپ، نه راست! من قبلاً هم گفته بودم اینا آی کیوهاشون پایینه، الان دیگه مطمئن شدم! بابا جان! چهار تا راه دیگه جز اونی که شما می دونید و بهتون گفتن هم وجود داره! یه خورده اون دوگوله رو یه کار بندازین! جدی الکی نیست که میگن ایرانیا باهوشن! درسته که این هوشه فقط زده تو کار خلاف ولی خب وجود داره دیگه! علاوه بر این خیلی هم ترسوئن! ترسوها!

ـ به نظرم اومد که هیچ دید خوبی نسبت به مسلمونها وجود نداره! یعنی اینهمه تبلیغاتی که در سراسر دنیا بر ضد اسلام و مسلمونها میشه، واقعاً تأثیر داشته. متأسفانه همه به مسلمونها به دید تروریست نگاه می‌کنن. البته و صد البته این دیدگاه علاوه بر تبلیغات منفی ناشی از عملکرد دولتها و ملتهای مسلمون هم بوده! چند بار که توی آسانسور بودیم، در که باز میشد و ملت ما رو با حجاب می‌دیدن، قشنگ می‌شد دید که جا خوردن! بعضی‌هاشون توی آسانسور پشت به ما می‌ایستادن، بعضی‌هاشون هم سعی می‌کردن اصلاً نگاه نکنن!

ـ توی خیابون اگر مسلمونی از کنارمون رد میشد حتماً سلام علیک می‌کرد! کامل هم می‌گفتن: "سلامٌ علیکم"! منتظر جواب هم نمی‌موندن. فقط نوعی ابراز هم‌نوعی بود انگار. کافه‌دارها و رستوران‌دارها هم برای جلب مشتری سلام علیک رو یاد گرفته بودن!

ـ و اما یک نکته بسیار بسیار مُهُم! موجودات ذکور اونجا به چشم نه چندان برادری(D:!!!)، خیلی خیلی خوشگل، خوش استیل، خوش‌تیپ و کلاً همه چی تمام بودن! D: یعنی در این حد که پسرای ایرانی دیگه اصلاً به چشم من نمیان! P:

ـ یک نکته مُهُم دیگه نوع رفتار و رابطه دختر و پسرها بود. یه محبت ملموس و عمیق رو میشد بینشون حس کرد. کسی برای کسی نقش بازی نمی‌کرد. یعنی من لذت می‌بردم وقتی رابطه‌های قشنگشون رو با هم می‌دیدم. شاید یه دلیلش این باشه که هیچ اجباری توی روابط نیست. یعنی دو نفر تا زمانی با هم هستن که همدیگه رو واقعاً میخوان. و وقتی هم دیگه نخواستن همو، هر کی میره پی کار خودش. من اصلاً نمیخوام ارزش‌گذاری کنم و بگم این خوبه یا بد ولی میخوام بگم وجود فشار حالا به هر طریقی، می‌تونه حتی روابط انسانی رو هم خراب کنه!

ـ و اما چیز عجیبی که چشم من اصلاً بهش عادت نداشت این بود که در رابطه دخترها و پسرها به هیچ وجه دختر نماد ناز و پسر نماد نیاز نبود! اینقدر دخترا رو دیدم که پسرا رو ناز می‌کردن و قربون صدقه‌شون می‌رفتن! اصلاً اینطوری نبود که دختره خودشو لوس کنه و ناز کنه و پسره هم ناز بکشه! روابط کاملاً انسانی بود. من اینو که به همکارام گفتم اونا گفتن مردای ایرانی با مردای اونجا فرق دارن. اونطرفی‌ها مرداشون سردن ولی اینطرفی‌ها نزده می‌رقصن وای به اینکه بزنی براشون! راست و دروغش پای خودشون! ;)

ـ این سفر علاوه بر چیزای دیگه از لحاظ همسفر هم با سفرهای دیگه‌م خیلی فرق داشت. فاصله سنی من و عمه جان حدوداً 20 ساله و این می‌تونست مشکل ساز باشه! ولی باور نمی‌کنید که این عمه خانم چقققددددررر به دل من راه میومد و اصلاً هر چی من می‌گفتم محال بود بگه نه! کلاً سفر با آدمهای مؤمن واقعی برام خیلی لذت بخشه. چون محبت و رأفت و خضوع رو همزمان دارن و این صفات برای یه همسفر لازمه.

ـ در مورد (روم به تیفال) دستشویی و غذا مشکلات فراوون بود! در یک کلام بگم که اینا هم کثیفن هم نمی‌دونن غذا اصلاً چی هست! همون مک دونالد هم که کشتن ما رو بس که از غذاش تعریف کردن، هیچی نبود! تازه سسش حالمو هم بد کرد! یعنی من وقتی برگشتم دچار فقر غذایی شده بودم رسماً!

ـ تو خیابونا من آرامش نداشتم که! یا کبوترایی که از جلوی پای آدم نمی‌پریدن بود یا سگ! یه عالمه سگ ولگرد تو خیابونا بود که همه‌ش هم خواب بودن! معتاد بودن انگار! درضمن من احساس امنیت هم نمی‌کردم. چون همه‌ش با خودم فکر می‌کردم همین الانه که یه نژادپرست با چاقو به ما حمله کنه! که البته محتمل هم بود!

ـ کلاً همه چی گرون بود! حتی آب! ما آبو از نیم یورو تا 2 یورو خریدیم! مترو و اتوبوس و تاکسی هم که هیچی! بلیت اتوبوس و مترو یک یورو بود! چند برابر پول متروی ما؟! تاکسی که واویلا بود! یه فاصله 5 دقیقه‌ای رو 5 یورو گرفت! یک دقیقه‌ای 3 یورو! یعنی اینا خلن اگه نیان ایران! ایران همه چی مفته بابا!

ـ از مردم یونان اصلاً خوشم نیومد! برخلاف چهره‌های گرمشون، رفتار سردی داشتن. خیلی هم کلاه‌بردار بودن به نظر من با اون تورهاشون! توی آدرس دادن که واقعاً روی بعضی از اقوام ایرانی رو سفید کردن! یعنی بمیرم هم حاضر نیستم یونان زندگی کنم! (می‌خواستم بگم اگه میلیاردی هم بهم پول بدن حاضر نیستم برم زندگی کنم دیدم دروغ میشه! ;) ).

ـ یونانیها درسته آدمای مزخرفی بودن ولی احترامی میذاشتن به عابر پیاده که بیا و ببین! که اونم البته ناشی از قوانین سفت و محکمه وگرنه خودشون اینکاره نیستن! محال بود در فاصله چند متری از عابر ترمز نکنن! مثل ایران نبود که راننده‌ها به قصد کشت به آدم نزدیک میشن! بعدش هم یه ماشینای کوچولویی بود، دو نفره! یعنی صندلی عقب نداشت اصلاً. جون میداد برا پارک کردن تو خیابونای تهران! پژو 206 هم خیلی زیاد بود. پلیسهاشونم خیلی خوشتیپ بودن! ;)

ـ از آکرو پلیس که برمی‌گشتیم برای خرید سوغاتی و اینا یه گشتی تو مغازه‌های اطراف زدیم. از یکی از مغازه‌ها یه انگشتر نقره برای خواهرم و یه انگشتر طلا برای مامانم گرفتم با طرح سنتی یونان که البته اینجا معروفه به طرح ورساچه! دختر فروشنده برخلاف بقیه هموطناش، دختر خیلی گرمی بود. لبخند اصلاً از لبش نمی‌رفت. اسمش کلوپاترا بود. می‌گفت این اسم با اینکه یه اسم قدیمی مصریه ولی تو یونان خیلی طرفدار داره. همینطور که صحبت می‌کردیم و در خلال صحبتا سن منو فهمید کلی تعجب از خودش درکرد! می‌گفت اصلاً بهت نمیاد! D: تازه‌شم به من گفت very beautiful Iranian girl! دلتون بسوزه! بالأخره نمردیم و یکی عاشقمون شد! حالا چه فرقی می‌کنه دختر باشه یا پسر! D:

سمت راستی مال مامانمه و سمت چپی مال خودم! مال خودمو از فرودگاه یونان گرفتم، برگشتنه!!!

ـ برگشتنه توی فرودگاه ترکیه رفتیم مسجد فرودگاه که نماز بخونیم. یه خانومی کتابچه کوچیکی رو که دستش بود و توش نمازها رو نوشته بود، نشونمون داد و با زبون بی‌زبونی ‌پرسید الان وقت کدوم نمازه. تازه مسلمون بود. بلوز آستین بلند با دامن و جوراب پوشیده بود ولی روسری نداشت. موقع نماز یه پیراهن گشاد بلند تنش کرد و یه روسری محکم سرش. روس بود. همچین با تعجب به مُهر ما نگاه می کرد! بعدش هم یه دختر روس خیلی خوشگل اومد با حجاب کامل اسلامی. می‌گفت مسکو و سن پترزبورگ مسلمون زیاد داره.

ـ قبل از اینکه بریم عمه جان گفتن آدم وقتی میره خارج دوست داره هر چی زودتر برگرده به کشور خودش. من اونموقع بهش گفتم شاید شما اینطوری باشید. من که نیستم! ولی آقا به طرز باورنکردنی‌ای من از همون شب اول دلم تنگ بود! خودمم باورم نمی‌شد! من اینهمه مسافرت رفتم اما حتی یکبار هم احساس دلتنگی نکرده بودم! ولی ایندفعه ...! روزی که داشتیم برمی‌گشتیم با تمام وجود خوشحال بودم! و در نهایت به این نتیجه رسیدم که من آدم خارج زندگی کردن نیستم! بنابراین دکترا گرفتن کلاً مالید! چون محاله توی این جو افتضاح دانشگاه‌های ایران، من دوباره ادامه تحصیل بدم! مگر اینکه خر بشم و خر شدن هم که خوراک منه! ;)

ـ از اونجایی که همه گفتنی‌ها در این مقال نمی‌گنجه و من مجبورم الان سر و تهشو هم بیارم فقط اینو بگم که جای دوستام و گفتن و خندیدن با اونا توی همچین شرایطی خالی بود به توان بی‌نهایت!

خییییییییییییییللللللللللللللیییییییییییییییی زیاد شد! والسلام دیگه!

Labels: , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● سفرنامه یونان - 4

یکی دیگه از مکان‌های باستانی یونان، منطقه‌ای به اسم Agoraست که در شمال غربی آکروپلیس قرار داره و اینطور که میگن از قرن ششم قبل از میلاد، قلب یونان باستان بوده و محل برگزاری تجمع‌های سیاسی، انتخابات، مراسم مذهبی و فعالیت‌های آموزشی.
بیشتر شبیه بقایای به جا مونده از یه شهر باستانیه که به غیر از معبد هفاستوس (Hephaistos) که خدای آهن و فلزکاری یونان باستان بوده و یه ایوان با ستون‌های بلند پر از مجسمه‌های قدیمی، معروف به ایوان Attalos، یه موزه توی این ایوان و یه کلیسای قدیمی، بقیه منطقه بیشتر شبیه مخروبه‌های باستانیه.

ایوان Attalos

مجسمه‌های درون ایوان که همه‌شون بی‌سر بودن! گفتن که بی‌سر بودن مجسمه‌ها نشونه شکست در جنگه. یکی از جنگ‌هایی که توش شکست خوردن جنگ با ایرانی‌ها بوده در سال 480 قبل از میلاد. مجسمه‌های بی‌سر ایلیاد و اودیسه هم بودن.

هنرمندای زیادی در حال نقاشی کشیدن از این آثار باستانی بودن. از همه ملیتها.

اینا همون بقایایی هستن که گفتم مثل بقایای یه شهر هستن!

کلیسای قدیمی. داخلش آدم رو می‌برد به سالها پیش!

معبد هفاستوس. نمیشد وارد معبد شد. از بس قدیمی بود. دورش حصار کشیده بودن. ولی عظمت داشت. یه چیزایی هم بود توش شبیه قبر. نمی‌دونم چی بودن! دور تا دور بالای ستون‌ها هم کنده‌کاری و مجسمه آدم بود.

قبل از اینکه آگورا رو پیدا کنیم، یه چند جای دیگه رو هم تو مسیر دیدیم.

نمی‌دونم اسم این چیه! ورودیش یه دروازه قدیمی هم داشت.

کوچه قشنگی بود. از اونا که می‌تونست خاطره ساز باشه! ;)

Hadrian's library

از اونجایی که اون روز، روز 22 خرداد بود و روز برگزاری مهمترین انتخابات ایران و از اونجایی که ما فکر می‌کردیم حالا قراره رأی ما خیلی اهمیت داشته باشه و دوباره از اونجایی که خیلی خوش‌خیال و ساده لوح بودیم، برداشتیم یه عالمه راه از کجا تا کجا رفتیم سفارت که مثلاً رأی بدیم! این تعارفای الکی سفارتی‌ها کشت ما رو! فقط حرف زدن و دریغ از یه خورده عمل! شبش کاملاً پشیمون بودیم از رفتنمون! (نتایج انتخابات در یونان).

اینجانب در حال انداختن رأی به صندوق! فقط صندوقو داشته باشین!

آخرین روز هم یه گشتی تو شهر زدیم و جاهایی رو که ندیده بودیم، دیدیم. دور هر چیزی که دستشون رسیده بود یه حصار کشیده بودن و شده بود آثار باستانی. البته از نظر باستانی بودن که باستانی بود ولی در یک کلام می‌تونم بگم بیشتر چیزایی که دیدیم ستون بودن! هی از این ستون به اون ستون! ولی آخر سر فرجی هم نشد که نشد! ;)

معبد زئوس، رب‌النوع آسمان و باران و تندر

Hadrian's Arch
از جلوی این دروازه معبد زئوس و از پشتش آکروپلیس معلومه! در حقیقت جلوی در ورودی معبده.

هنوز یه کوچولو ادامه داره! فقط یه کوچولو!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● سفرنامه یونان - 3

بعد از گذشت چهار روز اقامت در شهر آتن، ندیدن معروفترین بنای تاریخی اون نوبر بود والله! این دفعه دیگه خودمون نقشه به دست راه افتادیم رفتیم گردش و بازدید! فقط ماندانا می‌دونه من چقدر استادم تو نقشه‌خونی و جهت‌یابی! عمه جان هم که بدتر از من!

آکروپلیس البته سرراست بود. چون یه ایستگاه مترو دقیقاً کنارش وجود داشت. بنابراین برای اولین بار گم نشدیم! ولی وقتی رسیدیم با یه صف عریض و طویل مواجه شدیم برای خرید بلیت! اونم تو اون گرما! قیمت بلیت 12 یورو بود. چیزی حدود 30 برابر نرخ بلیت تخت جمشید خودمون!


اصلی‌ترین قسمت اون، Parthenon، روی ارتفاع قرار داره و باید یه مسیری رو بریم تا برسیم اون بالا! قدیما کلاً به ارتفاع علاقه داشتن انگار! تخت جمشید هم همینطوریه! برای اطلاعات بیشتر در مورد آکروپلیس خودتون تشریف ببرید مطالعه بکنید زیاد بیکار بشینید خوب نیست! من فقط حواشی رو عرض می‌کنم! P:
بنده هیچ نوع امکانات ویژه‌ای در طول مسیر مشاهده نفرمودم! تک و توک آبسردکن‌هایی که به فواصل طولانی وجود داشت، آبگرم‌کن بودن! سطل آشغال خیلی کم بود! خبری از نقشه و بروشور نبود! البته یه سری نگهبان گذاشته بودن که مبادا کسی به چیزی دست بزنه یا وارد حریمی بشه. معرفی مکان‌ها هم روی صفحه‌های فلزی بود که حس خوندشون نبود تو اون گرما!


آکروپلیس برای کسانی که به بناهای تاریخی علاقه دارن، مکان خیلی جذابیه. ولی در برابر عظمت تخت جمشید جداً چیزی نیست! باور کنید اینو از روی احساسات ناسیونالیستی نداشته‌م نمیگم. واقعاً همینطوره! ولی نمی‌دونید چه سیل توریستی اونجا بود با اونهمه بی‌امکاناتی و اونهمه گرما! آدم دلش میسوزه از اینهمه خلوتی تخت جمشید!

پایین اومدنه به زور یه مغازه تو محوطه پیدا کردیم. آب گرم بهمون داد با یه لیوان آب پرتقال جمعاً به مبلغ 5 یورو!!! یاد کافی شاپ و بستنی تخت جمشید بخیر!

عصر هنگام تشریف بردیم برای دیدن مقبره سرباز گمنام در میدان معروف Sintagma و مراسم نمایشی تعویض سربازها. یعنی اینا با مقبره سرباز گمنامشون هم جذب توریست می‌کنن! دو تا سرباز در دو طرف مقبره وایسادن با لباسهای ویژه. بعد این سربازا اصلاً تکون نمی‌خورن به هیچ وجه. آدم فکر می‌کنه پلک هم نمی‌زنن حتی! خلاصه تا یک ساعت این بیچاره‌ها مجسمه‌ن! بعد از یک ساعت طی مراسمی عوض میشن. هر یک ساعت به یک ساعت این مراسم هست و ملت هم جمع میشن نگاه می‌کنن و عکس و فیلم و اینا.

این مقبره و سربازا جلوی ساختمون پارلمانشون هستن

سربازای معروف به Evsons

البته در این مکان یه مشکل عمده وجود داشت! انبوه کبوترانی که به هیچ وجه از آدمیزاد نمی‌ترسیدن و محال بود از جلوی پات بپرن! بنابراین اینجانب اصلاً به این مکان نزدیک نشدم و عکسها کلاً توسط عمه جان گرفته شده! منم فقط فیلم مراسم رو دیدم. چون از اون فاصله‌ای که من ایستاده بودم چیز زیادی معلوم نبید!

خوراک بچه‌ها بودن این کبوترا! اون وقت من ِ خرس گنده ...!

پرروها بهشون رو میدادی از سر و کله‌ت می‌رفتن بالا!

توی همون میدون یه مرکز خرید وجود داشت که به اونم یه سری زدیم. جلوی مغازه‌ها ملت وایساده بودن به نمایش و اجرای موسیقی و شعبده‌بازی و اینا و اینطوری پول جمع می‌کردن. جالب بود!

آدمو یاد سیلورمن‌های بیوتن میندازه!

ادامه دارد!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● سفرنامه یونان - 2

تا اونجایی که من می‌دونم مهم‌ترین منبع درآمد یونان صنعت توریسمه. به همین خاطر بروشورها و کتابچه‌های مختلف و نقشه‌های فراوون از خود شهر و مراکز خرید شهر آتن توسط سازمان ملی گردشگری یونان تهیه شده و به صورت مجانی در اختیار کلیه هتلها و مسافرها قرار گرفته. قیمت تورهای مختلفی که وجود داشت از 40 یورو به بالا بود که خب حداقل برای ما ایرانی‌ها پول کمی نبود. ما تصمیم گرفتیم با یکی از تورها شروع کنیم. تور Athens By Night. مبلغ تور 60 یورو و مدت اون حدود 4 ساعت در بعد از ظهر بود.
در شرح برنامه این تور بازدید از همه نقاط دیدنی شهر به اضافه شام و رقص سنتی یونان بود که خب خیلی جالب به نظر میومد. با یه مینی بوس از هتل حرکت کردیم و توی مسیر مسافرای دیگه هم از بقیه هتلها سوار شدن. یه تور لیدر هم اومد که مثلاً توضیح بده. اول ما رو بردن یه بندری به اسم Piraeus که ظاهراً از 2500 سال پیش مهمترین بندر تجاری آتن بوده. بندر پر بود از کشتی‌ها و قایق‌های خوشگل روی خلیج آبی رنگ زیبا و آسمان آبی تمیز. نامردا یه لحظه توقف نکردن که ما حداق چهار تا عکس بگیریم. بعدش فهمیدیم که بله! اینا میخوان همه جاهایی رو که نوشته بود توی این تور هست از توی مینی بوس بهمون نشون بدن! تنها جایی که فقط پنج دقیقه وایسادن Panathinaiko Stadium بود که همون قدیمی‌ترین استادیوم المپیک هستش.

استادیوم المپیک

بعد از اون بردنمون به یه رستوران سنتی برای شام و رقص سنتی. توی رستوران چند تا از خواهرا و برادرا با لباس سنتی یونان باستان می‌رقصیدن و یه گروه هم موسیقی‌شو می‌نواختن و می‌خوندن. رقص سنتی‌شون بسیار زیبا بود که چیزی بود تو مایه‌های رقص‌های منطقه آذربایجان خودمون. در حین مراسم شام رو هم آوردن. البته پول نوشیدنی با خودمون بود! شام مزخرف! برنج نپخته با مرغ بدمزه! من که هیچی‌شو نتونستم بخورم! بعدش هم یکی از خواهرا به صورت نیمه لخت تشریف آوردن برای اجرای رقص عربی (!!!) و مجلس داشت کم کم مجلس لهو و لعب می‌شد که عمه محترم فرمودن که تشریف ببریم! بنابراین مجبور شدیم نصفه شبی خودمون تنهایی برگردیم هتل! خسته و کوفته و وامونده و ناراضی! خداییش برنامه‌یی که تور داشت با اونهمه پولی که گرفت اصلاً جور درنمیومد و یه کلاهبرداری بزرگ بود! اکیداً توصیه می‌کنم اگه رفتید یونان همه جا رو خودتون برید ببینید. هم بهتر می‌بینید و هم هزینه پایین‌تری داره.

اجرای موسیقی فولکلور و رقص سنتی

فردای اون روز رو برای یه تور دیگه‌ش به اسم One Day 3 Island Cruise که یه سفر دریایی به سه تا از جزایر خلیج Saronic بود، ثبت نام کرده بودیم و صبح زود باید بیدار می‌شدیم. قیمت این یکی توره 98 یورو بود با ناهار.
با اتوبوس از دم هتل تا محل سوار شدن به کشتی بردنمون. بعد از حرکت کشتی دو ساعت طول می‌کشید تا به اولین جزیره برسیم. هوا به شدت گرم و آفتابی و ملت آفتاب ندیده دنیا هم از فرصت استفاده کردن و رفتن حمام آفتاب! البته به جز آسیایی‌ها. چون من ندیدم از بین اونهمه چینی، ژاپنی که اونجا بود کسی لخت بشه و بره آفتاب بگیره.

کشتی کوچکی که ما مسافرش بودیم!

عکسای بالا و پایین: ملت در حال آفتابگیری!
آبهای نیلگون و زلال مدیترانه

اولین جزیره اسمش جزیره Poros بود. جزیره‌ای کوچک ولی بسیار زیبا و دوست داشتنی با معماری منحصر به فرد. توقف توی این جزیره 50 دقیقه بود. توی جزیره علاوه بر مغازه‌های صنایع دستی، یه کلیسا هم دیدیم (توی همه جزایر و کلاً همه جا کلیسا وجود داشت بس که اینا مذهبی بودن!). مقدار معتنابهی هم الاغ و قاطر و اسب وجود داشت برای حمل ونقل!

دورنمای جزیره

هم توی شهر آتن و هم توی جزایر همه کافه‌ها و رستوران‌ها میز و صندلی‌هاشونو بیرون چیده بودن! چیزی که توی ایران خیلی مرسوم نیست.

مجسمه‌ها و صنایع دستی با قیمت‌های نجومی!

تورهای ماهیگیری و ماهیگیران!

بلافاصله بعد از سوار شدن به کشتی ناهار سرو شد. اولش سالاد با ماهی دادن. بعدش هم دو نوع غذا داشتن: یکی گوشت خوک و دیگری سبزیجات! بعد که سبزیجات رو آوردن فهمیدیم همون دلمه خودمونه. بد نبود مزه‌ش. قابل تحمل بود. بعدش هم یه دسر خوشمزه دادن. کیک بستنی. کلاً کار پذیرایی از اینهمه مسافر خیلی منظم و سریع انجام شد. بعد از ناهار هم یه خورده برا خودشون زدن و خوندن و رقصیدن.

سالاد و ماهی. رغبتم نشد ماهی بخورم. خام بود فکر کنم!

سیب زمینی و دلمه گوجه فرنگی

یک و نیم ساعت بعد به جزیره دوم یعنی جزیره Hydra رسیدیم. توقف کوتاه 40 دقیقه‌ای داشتیم. ما فقط رسیدیم یه خورده خرید کنیم. گرما داشت دیگه بیداد می‌کرد. بی‌حال شده بودیم تقریباً! خودم و عمه خانم رو عرض می‌کنم البته! بقیه که ماشاء الله شارژ شارژ! انگار نه انگار که اینقدر گرمه!

دورنمای جزیره دوم

معماری جزیره‌ها برام جالب بود. مثل فیلمهای قدیمی اروپایی

بزرگترین و سومین جزیره، جزیره Aegina بود. اینجا 25 یورو می‌گرفتن و می‌بردن برای دیدن مثلاً آثار باستانی جزیره. ما نرفتیم البته. اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها هم نرفتن چون این جزیره برخلاف او دوتای قبلی ساحل داشت و می‌تونستن شنا کنن و حسابی حالشو ببرن ;) فقط فکر کنم همون چینی ژاپنی‌ها رفتن. فکر کنم حدود دو ساعت هم توی این یکی جزیره موندیم. ما که فقط گرما خوردیم و البته یه کم عکاسی کردیم و دیگر هیچ.

ملت در حال ِ حال و حول!

هتل پلازا!

کلیسای جزیره، بیرون و داخل

آماده شدن برای بازگشت به آتن

این یکی تور بر خلاف قبلی تور خوبی بود و خوش گذشت. این یکی رو حتماً باید با تورهای خودشون برید چون خودتون نمی‌تونید تنهایی برید. توی راه برگشت باز اینا برای خودشون شو راه انداختن. نمایش و رقص و خنده. بنده هم به رقص دعوت شدم که البته نرفتم! آقاهه، یعنی اون رقاصه که لباس سنتی پوشیده بود و می‌رقصید، مست مست بود! که البته به من گفتن مسته چون من خودم خنگم کلاً تو این چیزا! D: آشنایی و صحبت کردن با مردم از اقوام و ملیتهای مختلف در یک سفر مشترک واقعاً تجربه منحصر به فردی بود. جالب اینجا بود که همه اونا ایران رو می‌شناختن و اعتراف می‌کردن که ایران کشور بسیار زیباییه.

باز هم ادامه دارد!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● سفرنامه یونان - 1

سفرنامه می‌نویسیم پس از قرنی! ها ها! وقتی هم یه قرن می‌گذره خب بالطبع خیلی چیزها یا از قلم میفته یا فراموش میشه. ولی از اونجایی که نه این سفرنامه، سفرنامه ناصر خسروئه و نه قراره این مطالب سند تاریخی بشن پس هیچ اشکالی نداره. اصلاً همینه که هست! P:
راستش داستان از اونجا شروع شد که عمه محترم با من تماس گرفتن و فرمودن که برای ارائه مقاله‌شون میخوان تشریف ببرن بلاد کفر. گفتن میرم باهاش یا نه! منم که مارکو پولو. میشد پیشنهاد سفر رو رد کنم؟! خب معلومه که نه. فقط مطمئن بودم که بهم ویزا نمیدن. گفتم حالا ما اقدام می‌کنیم اگه دادن که فبها اگه ندادن هم به درک! که دادن.
ما روز هفدهم خرداد (هفتم جون) از تهران به استانبول و سپس به آتن پرواز کردیم. پرواز مستقیم به آتن وجود نداره. از فرودگاه آتن تا مرکز شهر فاصله نسبتاً زیادیه که اکثراً با اتوبوس این مسیر رو میرن چون هزینه تاکسی بین 50 تا 60 یورو میشه که خیلی زیادی گرونه! توی مسیر فرودگاه تا هتل از اتوبانها و خیابونها که می‌گذشتیم من تفاوت چندانی بین اونجا با تهران خودمون ندیدم. چه بسا که اینجا خیلی زیباتر هم هست!
هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم در میدونی به اسم میدون Omonia قرار داشت. هتل Classical Acropol. جالب بود که وقتی داشتیم دنبال هتل می‌گشتیم دیدم یه آقایی خیلی نگاه می‌کنه! با خودم گفتم انگار اینجایی‌ها هم مثل هموطنان عزیز خودمون آره و اینا! نگو طرف خودِ خودِ هموطن تشریف دارن! ولی خب راهنمایی فرمودن. اتاق هتل رو که تحویل گرفتیم دیگه نای تکون خوردن نداشتیم! فکرشو بکنین. بعد از یه رو شلوغ کاری و ورزش و کلاس، از ساعت دوازده شب به وقت تهران توی فرودگاه تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر فرداش به وقت آتن! بنابراین به جز خواب کار دیگه‌ای نداشتیم. هتله مثلاً هتل پنج ستاره بود!‍ باور کنید در حد و اندازه‌های هتل چهار ستاره ما هم نبود! همین اولش کلی تعجب از خودمون درکردیم!


روزهای دوم و سوم که کنفرانس بود. جالب اینجا بود که انواع آدم‌ها با ملیتهای مختلف رو می‌شد اونجا دید. واقعاً کنفرانس بین المللی بود. همه یا دکترا بودن یا دانشجوی دکترا. دانشجوهای دکترا به نظر من خیلی جوون بودن و اصلاً بهشون نمیومد! نهایتش می‌خورد لیسانس داشته باشن! من تفاوت زیادی دیدم بین دانشجوها و اساتید خودمون نسبت به اونا. اونا در عین اینکه خیلی راحتن ولی به نظرم اومد که از یه حدودی خارج نمیشن. به شدت به همه احترام میذارن. با اینکه در بین ارائه دهندگان مقاله‌ها سوتی دادن کم نبود ولی من حتی یه مورد مسخره کردن و دست انداختن ندیدم! چیزی که بین دانشجوهای ما خیلی مرسومه! کلاً اینا مثل اینکه روحیه انتقاد ندارن! با اینکه از هر شرکت کننده 250 یورو گرفته بودن ولی هیچ نوع امکاناتی نذاشته بودن. حتی کتاب چکیده مقالات رو هم نداده بودن! پذیرایی افتضاح! ناهار نون و پنیر دادن! ولی تو بگو از اینا صدا درمیومد!!! فقط سه نفر ایرانیا بودن که چون چکیده مقالات رو لازم داشتن برای ارائه به دانشگاهاشون، اعتراض کردن! که البته کاری از پیش نبردن! بقیه با اینکه اینو لازم داشتن ولی هیچ حرفی نمی‌زدن! خداییش نفهمیدم چرا!

سالن کنفرانس

سالن مثلاً پذیرایی!

ناهار محقر کنفرانس! سالاد و چیپس! یه ساندویچای کوچولو هم بود که چون نمی‌دونستم چی توشه نخوردم!


آشنا شدن با افراد دانشگاهی از سراسر دنیا تجربه خیلی خوبی بود. آدمای دوست داشتنی‌ای بودن. از بین همه به نظرم آمریکاییها هم خیلی گرمتر بودن و هم خیلی مسلط‌‌ تر و بهتر ارائه دادن که البته چون انگلیسی زبان هستن مشکلات کمتری داشتن. آهان! یه چیزی هم بدجنسانه بگم! زمینه کنفرانس، روانشناسی بود. آقا یعنی مقاله‌ها آب خوردن! مای بیچاره (یعنی آماری‌های محترم!) شونصد تا قضیه باید اثبات کنیم و روی هزارتا موضوع محض عجیب و غریب که خودمون هم نمی‌فهمیم چیه باید کار کنیم و از یه عالمه نرم افزار پیچیده استفاده کنیم برای محاسباتمون بعدش تازه معلوم نیست آیا بپذیرن آیا نه! من از همین تریبون اعلام می‌کنم که رشته ما خیلی خیلی خیلی خیلی از همه رشته‌های شما سخت‌تره و ما کلاً هنر کردیم فارغ التحصیل شدیم! P: (آخیش! D:)

بعد از ناهار کنفرانس روز دوم بلند شدیم رفتیم Lycabettus Hill. این منطقه یه تپه‌س که یه کلیسا در بلندترین نقطه اون که البته بلندترین نقطه شهر آتن هم هست، قرار داره. مسیر سربالایی و پر و پیچ و خمی رو باید طی کنید تا برسید بالا. مسیر بسیار زیبایی بود اگر تا این حد گرم نبود! یه گرما میگم یه گرما می‌شنوید! یعنی چیزی در حد تابستونای جنوب خودمون! هلاک شدیم! ولی در کل جالب بود. چون یه ویوی خیلی زیبا از اون بالا به همه شهر آتن داشت. خود کلیسا هم یه بنای سفید خیلی قدیمی ولی زیبا بود. کلیسای سن جورج یا به قول خودشون Agios Georgios. خادم کلیسا یه پیرزن بداخلاق بود که انگار تحمل آدما رو نداشت چون بعد از چند لحظه همه رو انداخت بیرون و در رو بست! یه سگ هم داشت. یه سگ بزرگ!

ابتدای مسیر

نزدیکای قله!

مناظری از بالا

ناقوس کلیسا

کلاً درون کلیسا

مسیر بالا رفتن به غیر از گرماش به نظر من هیچ سختی‌ای نداشت! اینا فکر کنم زیادی سوسولن که می‌گفتن بالا رفتن سخته! جمشیدیه برن چی میگن! اون بالا رو به روی کلیسا یه دوربین گذاشته بودن. قدیمی بود. باید 50 سنت توش می‌نداختی تا کار می‌کرد. چیز خاصی هم البته ندیدیم از توش! دوربینای عکاسی خودمون با اون قدرت زوم بالا بهتر بودن!

اوف! عجب پست نفس‌گیری بود! ادامه دارد!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● اگر سردم، اگر مجموعه دردم، اگر پاییز در چشمم غزل خوانده است ...

می‌دونم رفیق. خیلی بهتر از خود تو. می‌دونم که تلخ و بداخلاق و خشن شدم. می‌دونم که اعصابتو به هم می‌ریزم. می‌دونم که نباید اینطوری باشم ولی هستم! زمان میخواد. باید یه کم بگذره. درگیرم، باید رها بشم. پس یه کم فرصت بده. بذار این خوابای لعنتی و کابوسهای شبانه تموم بشن. بذار روحم ترمیم بشه. درست میشم. همون تحفه‌ای که قبلاً بودم! قول میدم. فقط باش مثل تا حالا که بودی.

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● دو نکته

و خداوند عقل را آفرید!

نمی‌دونم چرا بعضی‌ها اصرار دارن حتی اون چیزی رو که دارن به چشم خودشون می‌بینن انکار کنن! یعنی من دیگه نمی‌دونم چی باید ببینن که حجت براشون تموم بشه! می‌فرماید:

خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ

خداوند بر دلهاشان و بر گوشهاشان مُهر نهاده و بر ديدگانشان پرده‏اى است و آنها را عذابى است بزرگ.
سوره بقره-آیه7

بیخود نیست که همه جای قرآن بارها دعوت شده به تفکر و تعمق و در عین حال هم تأکید شده که "أکثرهم لا یعقلون " هستن (یعنی هستیم)!


لیلة الرغائبی دیگر

باز هم امشب شب آرزوهاست. میگن امشب هر دعایی بکنیم برآورده میشه. من هنوز به حرفایی که پارسال همین موقع زدم اعتقاد دارم. هنوزم میگم برای یه فرد مسلمون و بالأخص شیعه، انجام کامل واجبات و ترک کامل محرمات لازمه و نه اعمال مستحبی. ولی خب در هر صورتی یاد خدا آرام‌بخش و شیرینه. فقط می‌ترسم از اینکه در حالی نماز لیلة الرغائب رو بخونیم که خدا از اون عرش کبریائیش با خشم و غضب و نفرت نگاه کنه به اعمال مزورانه و دور از تفکر و خلوص نیت ما!
با این حال خدا جون، میخوام یه عالمه آرزو کنم: خودت می‌دونی بزرگترین آرزوی امشبم چیه تو این دوره و زمونه قدّار. خودت می‌دونی که خشم و نفرت جای با ثباتی نداشت توی دل من. ولی حالا ... . خدایا راه راست و درست رو به ما نشون بده. خدایا تو جای حق نشستی. نذار حُبی غیر از حُب تو و ولایتی غیر از ولایت تو توی دلم جا بگیره. نذار شرک با حرکت مورچه وارش بیاد و جای تو رو بگیره. تو بزرگ و عزیزی. تو مقصودی و معبود و هر معبودی جز تو قویاً محکوم به فناست. فقط ذات اقدس توست که شایسته عظمت و تعظیم و تکریمه.
الله اکبر. الله اکبر. الله اکبر
خدایا بخل و حسد و کینه رو از دل من دور کن. توانایی کنترل خشم و هوس و تکبر رو به من عطا بفرما. خدایا قدرت تشخیص سره از ناسره، حق از کذب، عدل از ظلم و نور از ظلمت رو عنایت بفرما. خدایا دلهای ما رو با نور وجودت روشن کن و دستهای ما رو از این دستهای آلوده‌ی آغشته به گناه و ریا جدا و به حبل المتین‌ات متصل بفرما.
آمین

پ.ن: برای کسانی که با سرچ لیلة الرغائب و اعمالش به اینجا اومدن و دست خالی برگشتن:
اعمال شب لیلة الرغائب

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |