● خودمنتقدی یا خوآزاری؟

اینکه آدم بتواند خودش را ببخشد هم موهبت بزرگی است که شاید خیلی به چشم نیاید. خودت را که ببخشی، کمک کرده‌ای به جسارت و اعتماد به نفس‌ات. ولی اگر نتوانی، ترس بر تو غالب می‌شود. آدم خودمنتقدی هستم. خودمنتقدی خوب است به شرطی که سازنده باشد. من نسبت به اشتباهاتم بسیار سخت‌گیرم و کوچکترین اشتباهی خاطرم را تا مدتها آزرده می‌کند. هر کاری که یک زمانی انجام داده‌ام و به نظر خودم کار غلطی بوده، چه سهوی و چه عمدی، در ذهنم آرشیو شده و نگهداری می‌شود بدون اینکه بتوانم آن را فراموش کنم. به نوعی خودآزاری می‌ماند این کار ولی تا حدی ناخودآگاه است. برای همین سعی می‌کنم اشتباهاتم را به حداقل برسانم. ولی با این‌حال نه تنها اشتباهاتم کم نشده بلکه کل اعتماد به نفس‌ام هم به فنا رفته است. تازه فهمیده‌ام مهمترین دلیل‌اش این بوده که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام از سر تقصیراتم بگذرم و خودم را مبرا کنم و بی‌خیال ادامه دهم. این بد است. آدم باید بزرگوار باشد حتی نسبت به خودش. حتی بیشتر نسبت به خودش. 

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● آه ای زندگی!

باز امروز از اون روزا بود. از اون روزای گندِ به دردنخور. وقتی این دل لامصب می‌گیره دیگه گرفته. با هزارتا چَنته هم باز نمیشه. شاید هم خیلی نباید تقلا کرد. باید بذاری بگذره. ذهنم شلوغه. به قول یکی توی سرم صدا هست. این سروصداها باید بخوابه وگرنه اگر صد سال هم به همین شکل بگذره، باز دردی از ما دوا نمیشه. 
آدم هر چی بزرگتر میشه، رنگ باختن آرزوهاش رو بیشتر می‌بینه. حتی گاهی کار به جایی می‌رسه که روزانه و ساعت به ساعت، مرگ آرزوهات رو جلو چشمت می‌بینی. در زندگی اگر چند چیز خیلی بد باشه، قطعاً یکیش رسیدن به همین نقطه‌س. کارای زیادی میشه انجام داد تا به این نقطه نرسید یا حداقل بودن در این وضعیت رو متوجه نشد ولی اگر به هر دلیلی کار به اینجا رسید، یعنی اوضاع خیلی وخیمه و به احتمال زیاد دیگه کاریش نمیشه کرد. توی همین نقطه‌س که حتی چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و روزمره‌س، برای تو میشه یه آرزوی دست‌نیافتنی!
خسته شدم بس‌که با ای کاش‌ها و اما و اگرها زندگی کردم، از این دلگیریهای گاه و بی‌گاه که حالا زمان اومدنشون هی داره کوتاه‌تر  و کوتاه‌تر میشه. آخه آدم تا کی می‌تونه بشینه و از زمین و زمان و فلک گلایه کنه؟! اشکال من و ما اینه که بلد نشدیم زندگی کنیم. معناش رو نفهمیدیم. درست بهش نگاه نکردیم. این شاید تقصیر پدر و مادرهامون باشه. شاید هم تقصیر جامعه‌س که زندگی رو تو یه چارچوب خاص و خیلی محدود به ما معرفی کرده. به هر حال چیزی که واضحه اینه که مشکلی وجود داره. مشکلی که من و امثال من رو به اینجا رسونده. مشکلی که اگرچه لاینحل نیست، ولی به هر دلیلی راه‌حل‌های خیلی ساده‌ای هم نداره. آیا ذهنی که با یک عالمه علامت سؤال پر شده، روزی پاک و نجات‌یافته خواهد شد؟

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● دیروز

  • دیروز یه یاروئه اول صبح زنگ زده به تلفن داخلی یکی از بچه‌ها که چون نبود من برداشتم. میگه: «خانم فلانی هست.» میگم: «نه، شما؟» میگه: «ایشون پدری به نام مرتضی داره؟» میگم: «بله، شما؟» میگه: «اسم برادرش عباسه؟» با عصبانیت گفتم: «با خودشون تماس بگیرین بعداً». بعداً هم که دوباره تماس گرفته، باز هم بدون اینکه خودشو معرفی کنه شروع کرده به تهدید کردن و فحش دادن! بعد تازه گفته اونی که من قبلاً باهاش حرف زدم صداش این‌طوری نبوده، چرا خودش حرف نمی‌زنه! یکی نیست بهش بگه آخه مردکِ الدنگ، اول مطمئن شو داری با اونی که میخوای صحبت می‌کنی بعد هر حرف مفتی که خواستی بزن! حالشون خوب نیست به خدا!
  • دیروز تماس گرفتم با یکی از همکاران شهرستان که تکلیف فایلی رو که با تأخیر زیاد قرار بوده بفرسته، مشخص کنم! حالا اینکه هر پنج دقیقه یک‌بار یه فایل فرستاده و معلوم نیست کدومش درسته به کنار، هی اول و آخر حرفاش یه عزیزم و جانم می‌چسبونه! من ناراحت از اینکه این هی داره وقتمو تلف می‌کنه و فایلش هم درست نیست، با جدیت و عصبانیتی که به زور کنترلش کردم دارم میگم چیکار کنه، اونم زده به مسخره‌بازی و چرت و پرت گفتن! دِ زهرمار و عزیزم!  
  • دیروز بعد از تموم شدن کلاس عکاسی، رفتم پیش استاد که یه سؤال ازش بپرسم. تا منتظر بودم که استاد دفتر دستکشو جمع کنه، چندتا از پسرای کلاس هم جمع شدن دور میز برای سؤال پرسیدن. بعد استاد برگشت به من گفت برو رو اون صندلی (صندلیِ جلوی میزِ استاد) بشین سؤالتو بپرس. اول محل نذاشتم و ادامه دادم. باز حرفمو قطع کرد و گفت: «برو بشین اونجا راحت سؤالتو بپرس». ما هم تو رودربایستی دیگه به‌زور رفتیم نشستیم. تا جواب منو هم نداد، نذاشت بقیه سؤال کنن. من اول فکر کردم قراره پشت صندلی با دوربین کار خاصی انجام بدم که این‌همه اصرار می‌کنه به نشستن. بعد دیدم نه بابا، انگار فقط می‌خواست منو دور کنه از اون ازدحامِ دورِ میز! یا حداقل حدس من اینه. به‌هرحال جالب بود برام.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

  • دارم یه ویدیوی آموزشی تهیه می‌کنم برای سیستم جدید ورود اطلاعاتمون. حالا مشقت‌ها و گرفتاری‌ها و چونه‌زدن‌های حین ضبط صدا بماند، امروز برای میکس و تدوینش پدرم دراومده! یعنی الان نزدیک پنج ساعته من علافم! از مچ تا سر انگشت‌ها هم دیگه داره گز گز می‌کنه! این Movie Maker که کلاً خنگ، بقیه نرم‌افزارها هم بدتر از اون! اگه کسی صدای منو می‌شنوه، جان هرکس که دوست دارین، یه نرم‌افزار شسته رفته و ساده که هم بشه باهاش فیلمو برید و هم چند تکه فیلم رو به هم وصل کرد، طوری که کیفیت رو پایین نیاره، به من معرفی کنید! خیر ببینید.
  • اون روز بود که یهو بارون گرفت و شهر رو به هم ریخت، همون سه‌شنبه پیش که بارون نمی‌بارید بلکه شُر شُر عینهو شیلنگ آبِ فشار قوی (!) می‌ریخت، من یه نیمچه عمل جراحی داشتم! حالا من تو اون شرایط از خیابون فردوسی باید می‌رفتم زیر پل توانیر! ناگفته پیداست چه فاجعه‌ای رخ داده! یعنی دقیقاً موش آب کشیده! ولی با این‌حال چون اولین بارونِ جدیِ پاییزی بود خیلی حال داد. به‌خصوص فرداش که آسمونِ همیشه خاکستری تهران، آبی و صاف و تمیز و پاک بود. دمش گرم! D:
  • بهانه نوشتن این پست این بود که یاد خوابی رو که دیشب دیدم برای خودم ثبت کنم. خیلی خواب خوبی بود. توی خواب احساس شعف داشتم از حضورش و لمس دستاش. با اینکه تو خواب هم می‌دونستم دارم خواب می‌بینم ولی باز هم حس شادی تمام وجودم رو پر کرده بود. تا باد از این جور خواب دیدن‌ها بادا! ;)

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-6

  • من معمولاً همشهری داستان رو صبح‌ها تو سرویس می‌خونم. یه‌بار یکی از همکارها که کنارم میشینه کنجکاو شد که من چی می‌خونم این‌همه مستمر و پیگیر! یه کم براش توضیح دادم و مجله رو بهش نشون دادم و گفتم که من خیلی اینو دوست دارم. فرداش دیدم شماره مردادماه رو خریده. امروز وقتی دید شماره مرداد رو درآوردم که بخونم، گفت:«راستی من زیاد خوشم نیومد از این مجله! بیشتر داستان‌هاش مذهبی بود. به‌خصوص اون داستان استخاره (روایت صفحه 396 احمد شاکری رو می‌گفت). من فقط از اون مطلبی که هوشنگ گلمکانی نوشته بود خوشم اومد (درست برخلاف من که از نثرش خوشم نیومده بود!)». من البته بهش گفتم چون مناسبت این ماه، ماه رمضان بوده سعی کرده‌ن ازاین‌طور داستانا استفاده کنن ولی راستش وقتی خودم شروع کرده بودم به خوندن این شماره، پیش خودم حدسِ نزدیک به یقین زده بودم که این خانم از مجله خوشش نخواهد آمد که بعد دیدم حدسم درست از آب دراومد!
  • این روزها فعال شدم و زیاد کتاب می‌خونم! با اینکه سال‌های قبل توی ماه رمضان تقریباً همه مطالعاتم تعطیل می‌شد، ولی امسال اصلاً اینطور نیستم. خوبیِ کتاب و داستان اینه که تو رو از محیط اطرافت جدا می‌کنه و پرت می‌کنه تو یه فضای جدید. در حقیقت کتاب می‌خونم که زیاد فکر نکنم، که فکرم منحرف بشه. بقیه‌ش رو هم قرآن می‌خونم یا سعی می‌کنم بخوابم. آخه تو این روزای طولانی که زود هم میام خونه باید یه جوری سرگرم باشم دیگه!
  • جدیداً از بعضی کارها و رفتارها و احساساتم شدیداً متعجب میشم! انگار برای خودم یک آدم غیرمنتظره شدم. بعدش هی با خودم میگم این واقعاً تویی؟! راستش خیلی جواب روشنی برای این سؤالم ندارم!
  • دوباره خواب‌های عجیب و غریب و بی‌معنی زیاد می‌بینم. یعنی به طور کلی من یا خواب نمی‌بینم یا خوابای چرت و پرت می‌بینم! مکان‌های خوابم خیلی جالب هستن! چون یا جاهایی هستن که به عمرم ندیدم و یا توی شهر و کوچه و خیابون و خونه‌ی بندرعباس می‌گذرن! رنگیِ رنگی هم هستن با وضوح زیاد. حتی بعضی وقتا یادم می‌مونه چی خواب می‌دیدم! مردم خواب می‌بینن ما هم خواب می‌بینیم!
  • این نیمچه سفرنامه مصور ما هم نصفه موند که موند ...

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق ممنوع-1

همه کار این دنیا وارونه‌س. وارونه و به‌هم ریخته و عجیب و غریب! انگار نه هیچ چیزی سر جای خودش هست و نه هیچ کاری در مسیری که باید، انجام میشه. شاید هم این دنیا فقط برای بعضی وارونه‌س و برای بعضی دیگه، خیلی هم به کام!
نمی‌دونم چرا چیزهایی که تا این حد غیرممکن و دست نیافتنی و مشکل‌ساز هستن، باید اتفاق بیفتن! چرا راه زندگی باید این‌قدر پر پیچ و خم و وحشت‌زا و طاقت‌فرسا باشه؟! چرا باید بین آدمایی که ظاهراً این‌قدر دور از هم، متفاوت و بی‌شباهت هستن، احساسی به‌وجود بیاد که حتی حرف زدن در موردش رو هم ترسناک و نفس‌گیر کنه؟! چرا باید نطفه عشقی چنین ممنوع از ابتدا بسته بشه؟! نمی‌دونم این «مهر» به‌وجود آمده جزء مقدرات الهیه یا اون شرایط ناهمگون و نامناسب ولی هر چی که هست شانه‌های انسان برای تحمل چنین بار گزاف و گرانی الحق که ناتوان و لرزانه. آدم له میشه، خرد میشه و از بین میره.
گاهی فکر می‌کنم که ای کاش هیچ قید و بندی وجود نداشت! کاش این‌همه اسیر عرف‌های دست و پاگیری که نتیجه‌ای جز دور کردن آدم‌ها از هم ندارن، نبودیم! اگر اینا نبود مگر اصلاً چیزی به عنوان «عشق ممنوع» معنایی داشت؟ عشق، عشق بود با همون معنایی که در خلقت داشت، با همه زیباییهاش و فراز و نشیبهاش. حالا هم نه که نشه خلاف عرف رفتار کرد، چرا میشه، خوب هم میشه ولی به شرط اینکه بتونی از زیر همه فشارهای سهمگین، سالم که نه، حتی زخمی و دست و پا شکسته بیرون بیای.
عشق‌ها نافرجامند. بیشتر عشق‌ها نافرجامند. عشق نافرجام کمر آدم رو میشکنه و رد زخمی عمیق رو بر دل به یادگار میذاره. بیخود نیست که گفتن «... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها». باید صبر کرد. صبر کرد تا این نیز بگذرد! معلوم نیست چقدر ...


پ.ن: این نوشته حتی ذره‌ای شبیه اون چیزی که دلم می‌خواست بنویسم نشد! بلد نبودم نوشتن رو! :(

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● نگرش

خواهرم بعد از چندین سال که گواهینامه رانندگی‌شو گرفته بود، تازه یه چند هفته‌ای هست که رانندگی می‌کنه. هر روز که میاد خونه تعریف می‌کنه که خیلی خوب رانندگی کردم و پارک کردم در حد بوندس‌لیگا و از این حرفا. آخرین بار هم که شنیدم به بابام می‌گفت:«بابا رانندگی‌م توپ شده!». من هیچ‌وقت فرصت نشده بود کنارش بشینم تا امروز. طبیعتاً به علت کم تجربگی، رانندگی پرایرادی داشت. یک چیزی تو مایه‌های اوایل رانندگی خودم و شاید حتی کمی بدتر! 
من اما، حتی اون وقت‌ها که شور و هیجانی داشتم برای رانندگی، هیچ‌وقت از رانندگی خودم احساس رضایت نداشتم. دلم می‌خواست بدون کوچکترین ایرادی برونم و همین سختگیری باعث می‌شد که به‌هیچ عنوان از رانندگی لذت نبرم. الان هم وضع بهتر نیست. تا جایی که حتی یه روزی تصمیم گرفتم دیگه رانندگی نکنم، هرچند رو تصمیم‌ام نموندم! 
امروز که دیدم خواهرم به چه سطحی از رانندگی، میگه رانندگیِ توپ، به تفاوت بین نگاه آدم‌ها و تأثیرش در عملکردشون پی بردم. رانندگی من از اون، حداقل الان، قطعاً بهتره ولی من برای رفتن به جاهای مختلف، به هر نحوی فرار می‌کنم از بردن ماشین و اون دقیقاً برعکس، همه‌جا رو دوست داره با ماشین بره!
آدم‌ها با هم تفاوت دارن. هر آدمی، یه شخص منحصر به فرده. ولی من فکر می‌کنم مهمترین چیزی که وجه تمایز انسان‌هاست، نحوه نگرش اونا به مقوله‌ای به نام زندگیه! نگرشِ (attitude) هر فرد، رابطه مستقیمی داره با جهان‌بینی اون. همین نگرشه که روابط اجتماعی، موضوعات شخصی، میزان اعتماد به نفس و کلاً رفتارهای آدم رو تعیین می‌کنه و در نهایت منجر به احساس رضایت یا عدم رضایت از زندگی و موفقیت‌ها و شکست‌ها میشه. من فکر می‌کنم اگر کسی مشکل داره، باید نوع نگرشش رو گاهی عوض کنه.
من همه عمرم، آدم سختگیری بوده و هستم و روز به روز هم با شدت بیشتر. با این حال تا الان کدوم قله رو فتح کردم یا به چه چیزی رسیدم که دیگران نرسیدن؟! این سختگیری‌ها جز اینکه همیشه اعتماد به نفسم رو پایین‌تر بیاره برام چه ارمغانی داشته؟! مثلاً توی همین مسأله به این کوچکی که گفتم. فردا کدوم یکی از ما راننده بهتری خواهیم بود؟ من یا خواهرم؟ آدم هرچقدر که بیشتر بخواد بدون اشتباه باشه، بیشتر اشتباه می‌کنه. هیچ‌کس نمی‌تونه ادعا کنه که اشتباه نمی‌کنه. پس همیشه و در هر کاری باید درصدی از خطا رو پذیرفت. اینطوری سطح رضایت آدم از خودش در حد مطلوبی بالا میره و این قطعاً خیلی از جاها موفقیت آدم رو تضمین می‌کنه.
قضیه امروز واقعاً تلنگری بود به روح من. احساس کردم آدم خودآزاری هستم. بعد که بیشتر روحم رو کاویدم، به این نتیجه رسیدم که نگرش من به زندگی قطعاً ایراداتی داره که باید برطرف بشه وگرنه شدیداً اذیت خواهم شد، حتی بیشتر از حالا. عدم رضایت از زندگی، زندگیِ آدم رو نابود می‌کنه. می‌دونید چی میگم؟ باید فکری کرد.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● آشفته‌تر ز آشفتگان روزگارم ...

از دیروز سردرد به‌طور خفیف شروع شده بود. گفتم بهش محل نذارم خودش خوب بشه. ولی باز امروز از صبح شروع شده بود و ول‌کن هم نبود. با اینکه یک عالم کار انجام نشده داشتم و می‌خواستم اضافه‌کار بمونم، ولی نتونستم. خونه که رسیدم سردردم اوج گرفته بود. حالت تهوع بدی داشتم. سریع یه استامینوفن کدوئین بالا انداختم و ولو شدم رو تخت. بیدار که شدم ساعت یک ربع به هشت بود. هنوز منگ بودم و حال خوشی نداشتم.
کلاً چند روزیه حالم خوش نیست. دلم گرفته. این‌بار استثنائاً دلیلش رو هم می‌دونم ولی خب کاریش نمی‌تونم بکنم. احساس می‌کنم کمی عصبی هستم. سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم ولی یکی از بدی‌های هر روز دیدن بعضی آدم‌ها اینه که برای تغییر رفتارت، برای حال و حوصله نداشتنت و برای ساکت شدنت باید حداقل یک دلیل منطقی داشته باشی وگرنه کلی عجیب و غریب و مشکوک به‌نظر میای. کاش می‌شد بعضی وقت‎‌ها آدم گورش رو گم کنه و بره یه جایی که نه کسی بشناسدش و نه کسی سراغشو بگیره. نه غار تنهایی بلکه یه جایی وسط آدم‌های غریبه!
پناه بردم به دامن کتاب‌ها. کتاب‌های همیشه التیام‌بخش هم این روزها، چاره نیستن! ماشاءالله از سطر سطرِ هر چی که می‌خونی همینطور غم و غصه می‌باره و حال آدمو بدتر می‌کنه. حالا که فکرشو می‌کنم، می‌بینم که چه فایده آدم گورش رو گم کنه؟! چیزی که باید بره این فکر و خیالاته که تا اینا هستن تو هر خراب‌شده‌ای که بری وضعت بهتر از این نمیشه! خب شاید الان اصلاً زمان مناسبی نباشه برای اینکه راه حل پیدا کنم. بعداً باید بشینم ببینم چی از کجا غلط بوده که هیچ‌وقت معادلات درستی به دست نمیارم! فردا در موردش فکر می‌کنم!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● باز هم همان!

  • توی این دوره و زمونه و روزگار خراب با این اوضاع و احوال روحی و روانیِ خراب‌تر، همه‌اش دو تا دلخوشی داشتیم، یکیش گودر بود، یکی دیگه‌ش هم همشهری داستان! اولی رو که با کمال نامردی ازمون گرفتن انگار که از پشت خنجر زده باشن به آدم، دومی هم که هیچ تضمینی نیست برای موندنش تو این آشفته بازار نشر و مطبوعات، تازه این دومی که هیچ‌وقت هم به اندازه اولی محبوب قلب‌های ما نشد! کلاً نمی‌دونم ما چرا هر وقت دلمون می‌گیره هی گوشه ذهنمون یاد این گودر خدا بیامرز میفتیم! خلاصه داستانی داریم. خدا از باعث و بانی تعطیلیش نگذره! خودمون مُردیم بس که این یارو رو نفرین کردیم! D:
  • پسرعمه جان هم بالأخره رفت ینگه دنیا. رفت که مثلاً درس بخونه ولی قصدش موندنه. باورم نمیشه که شاید دیگه اون پسربچه شیطونی رو که دیوار راست رو بالا می‌رفت و یه کفش و لباس سالم نداشت، همونی رو که جزء بسیار محدود پسرهای مهربونی بود که تا حالا دیدم، هیچ‌وقت یا حداقل به این زودیا نمی‌بینم! بد مملکتی داریم. حیف!
  • آدم گاهی به بن بست زندگی می‌رسه. هر طوری که نگاه می‌کنه نمی‌تونه بفهمه کجای کارش ایراد داره. دیدین وقتی یه برنامه کار نمی‌کنه، فقط یه کد کوچولوش مشکل داره؟ دیدین که هر چی آدم تلاش می‌کنه پیداش نمی‌کنه؟ ولی وقتی پیدا میشه به نظر میاد که خیلی واضح بوده! شاید اشکال کار ما هم اینقدر واضحه که دیده نمیشه! امروز کلی نشستیم با مانی فکرکردیم. دو تا کیک گنده با چای و یه عالمه غذا هم کالری به مغزمون رسوندیم ولی افاقه نکرد. کل بحث بی‌نتیجه موند! نمیشه یکی بیاد این اشکال برنامه ما رو پیدا کنه؟! D:
  • کماکان در مود فیلم‌های عاشقانه هستیم. چرایش را نیز نمی‌دانیم! ولی می‌دانیم که بسیار دل‌نازک شده‌ایم! باور کنید قبلاً هرگز این چنین نبودیم. نمی‌دانستیم سن و سال چه بلاها که سر آدم نمی‌آورد! غرض از اطاله کلام اینکه اگر پیشنهاد جالبی دارید بگید! با آغوش باز پذیراییم ;)

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● راز شب!

چیزی در من عوض شده. باور کردم. افسوس که دیر است و دور!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● کاش زنجیرها گسستنی بود!

دلم دنیای بدون حد و مرز می‌خواهد! دنیای آزادی و سرخوشی و یکه‌تازیِ احساس. دنیایی که اینقدر روزهای غمگینی نداشت! کاش می‌شد، حتی برای یک روز و حتی اگر تمام می‌شد زندگی در پایان آن روز!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● خودِ واقعی و خودِ ایده‌آلِ من!

بالأخره با یه روانشناس صحبت کردم. از ناآرومی‌ها و اضطراب‌هام گفتم. گفتم که همه چیز از اون سال‌های مزخرف کنکور شروع شد وگرنه من قبلش اصلاً نمی‌دونستم اضطراب یعنی چی!
تو دوران مدرسه خیلی بچه درسخونی نبودم. بیشتر سعی می‌کردم سرکلاس یاد بگیرم تا تو خونه به جای درس خوندن به کارای دیگه‌م برسم، کتاب و تلویزیون و فوتبال و مجله! با این‌حال همیشه شاگرد زرنگ کلاس بودم و رتبه اول یا دوم. یادمه یه بار امتحان فیزیک داشتیم و چون تولد برادرام بود نتونسته بودم بخونم. فقط آخر شب یه نگاه سرسری به کتاب انداختم. فرداش تنها کسی که تو کلاس بیست گرفت من بودم! یعنی می‌خوام بگم که تا این حد ریلکس بودم!
خلاصه ما همینطوری سرخوش زندگی می‌کردیم تا اولین سال کنکور که با یه شکست بزرگ (به زعم خودم) مواجه شدم! سال بعدش هم با اینکه تو یه دانشگاه دولتی در تهران قبول شدم ولی به هیچ‌وجه در هیبت یه شخص موفق و خوشحال نبودم، بلکه بیشتر یه حالت سرخورده و مستأصل داشتم. بعدش هم دچار روزمرگی شدیم و گذشت. ولی خب تأثیراتش به شدت بر من باقی موند! اولین اثرش سلب اعتماد به نفسم بود و اثر بعدیش اضطراب! دیگه بعد از اون نشد که من یه امتحانی رو راحت بدم. اون ریلکسی دوران مدرسه بالکل محو شد! و خب اولین نتیجه‌ش هم چیزی نبود جز خرده شکست‌ها (البته باز هم به زعم خودم!). رشته‌ای رو که دوست نداشتم تا فوق لیسانس خوندم و الان شغلی دارم که اون رو هم دوست ندارم! نه رشته‌م رشته بدی بود و نه کارم کار بدیه. ولی همیشه حس می‌کنم هیچ‌کدوم منطبق بر علایق، استعدادها و توانمندی‌های من نبودن و نیستن!
به دکتر روانشناس جریان رو گفتم و گفتم که دلم یه موفقیت بزرگ می‌خواد به جبران همه اون شکست‌ها! گفتم که اشتباهات خودم رو نمی‌تونم ببخشم و گاهی ممکنه یه اشتباه کوچک، کلِ خواب شب رو از من بگیره! گفت: "مشکل تو اینه که بین خودِ واقعی‌ت و خودِ ایده‌آل‌ات فاصله زیادی هست. تو باید تلاش کنی که این فاصله رو کم کنی. باید هدف‌های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت برای خودت تعریف کنی و سعی کنی بهشون برسی". بهش گفتم من در حال حاضر هیچ هدفی ندارم و هر چقدر هم فکر می‌کنم چیزی نیست که واقعاً بخوام بهش برسم و به خاطرش تلاش کنم. گفت: "تو همه‌ش می‌شینی فکر می‌کنی بدون اینکه تلاشی در جهت رفع مشکل کنی. مثلاً وقتی رشته‌تو دوست نداری باید بری یه رشته دیگه بخونی". گفتم الان اصلاًَ دیگه دوست ندارم درس بخونم. گفت: "بالأخره حتماً علایقی داری. برو دنبال اونا و تا می‌تونی این فاصله رو کم کن. فکرهای بیهوده هم نکن. در مورد اضطرابت هم چیزایی رو که باعث به وجود اومدنش میشن بنویس. بعد ببین راه حل هر کدوم چیه". گفتم یعنی نمیخواد دارو مصرف کنم. گفت: "نه. به دارو عادت می‌کنی. در ضمن اضطراب تو از نوع مختل‌کننده نیست چون تو با وجود داشتن اضطراب موفق شدی به هر حال!".
قرار شد که بعداً بیشتر با هم صحبت کنیم. با اینکه من اعتقاد زیادی به روانشناسی و روش‌هاش ندارم و احساس می‌کنم بیشتر روش‌هاش نوعی خود گول‌زنی هستن، ولی خب به نظرم بعضی وقت‌ها آدم بد نیست یه کم گول بخوره! من آدم بدبین و فوق‌العاده کمال‌گرایی هستم و این باعث میشه که حسابی اذیت بشم. حالا گفتم بشینم هم یه کم خوش‌بینی تمرین کنم هم یکی دو تا هدف برا خودم دست و پا کنم تا بعد ببینیم چی میشه! هدف با حال سراغ داشتین یه ندا به ما بدین، ثواب داره ;)

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● وقایع اتفاقیه فی اداره!

  • مسابقه طناب‏کشی گذاشتن. بعد همه به تکاپو افتادن که تیم جمع کنن! مسلماً یکی از معدود جاهایی که گنده‏ها و چاقالوها طرفدار پیدا می‏کنن همین جاهاست! بنابراین ماها اصلاً به حساب نیومدیم اولش. بعد که تیمشونو بستن و همه هشتاد، نود کیلویی‏ها رو جمع کردن، دیدن 50 کیلو کم دارن اومدن سراغ ما! (در مجموع باید 520 کیلو بشن اعضای هر تیم). به لیلا (مربی‏مون) میگم بابا جان من اصلاً زور ندارم! میگه نه! الا و بلا باید بیای!!! بعد رفتیم با یکی از بچه‏ها طناب کشیدیم، با یه زورِ اون من کشیده شدم! حالا مسابقه شنبه‏س و لیلا بهم گفته باید قوی بشم و پاهام از زمین جدا نشه!!! من نمی‏دونم تو این دو روز چه اتفاقی قراره بیفته که من تبدیل بشم به یه هرکول! توقعایی دارن!!!
  • یه کاری بود که مدت زیادی باهاش مشکل داشتیم. ولی اینقدر همیشه ماشالا کارای روتین ریخته سر ما که نمیشد بشینیم سر فرصت مشکلاتمون رو برطرف کنیم. در واقع یه برنامه محاسباتی بود که به دلایلی باید از یه نرم‏افزار به یه نرم‏افزار دیگه منتقل میشد با پیچیدگی‏های خاص خودش. خلاصه یه روز نشستم عزممو جزم کردم که خودم این کار رو بکنم. یه چند هفته‏ای وقت گذاشتم و کاراشو پیش بردم. بعدش هم برای چندین هفته متوالی برنامه رو چک کردم که خوشبختانه جواب داد. دیروز دیدم رئیس زنگ زد گفت همه ساعت 2 بیان جلسه. از هر کی می‏پرسیدیم موضوع جلسه چیه هیچ‏کس خبر نداشت. ساعت 2 که شد رفتیم اتاق جلسه و رئیس شروع کرد به صحبت در مورد برنامه جدید و اطلاع دادن به همکاران در مورد جایگزینی این با قبلیه و بعد هم تقدیر و تشکر از من! تازه گفت ما می‏خواستیم روز تولدش این کار رو بکنیم که نشد (فردای تولدم بود)!!! حالا فکر نکنید قدردانی تو اداره ما یه کار معموله‏ها! نه! اصلاً! باید مثل اسب کار کنی و تازه وظیفه‏تو انجام دادی! من تو این چهار، پنج سال خودمو کشتم که به رؤسا حالی کنم که تشویق هم گاهی لازمه و چقدر همه‏ش تنبیه! گوششون بدهکار نبود. اینه که دیروز از این کار رئیس کلی تعجب کردم! هر چند فکر کنم که کلاً باعث و بانیش یکی دیگه بود! D:

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● بلند تکرار کن: من زندگی را دوست دارم!

نه! خیلی فرقی نداشت. یعنی نه که کلاً فرقی نداشته باشه‏ها ولی تفاوت اونقدرا نبود که بخواد به یاد ماندنی‏ش کنه! خیلی‏ها ازش تعریف می‏کنن و اونو نقطه عطف زندگی‏شون می‏دونن. میگن از هر لحاظ نقطه اوجه، نقطه شکوفایی! به خصوص برای خانم‏ها! ولی خب به هر صورت برای من اینطوری نبود. سی سالگی رو میگم. امروز تموم شد. به همین زودی، به همین راحتی!
حالا از این به بعدش ظاهراً قراره سرازیری باشه. از نقطه اوج به نقطه فرود! ولی ببخشیدا این یکی رو دیگه باید بگم زکی! ما هنوز اوجی ندیدیم که حالا بخوایم ازش بیایم پایین! اووووه! این همه آرزوی برآورده نشده! این همه کار انجام نشده! این همه جای نرفته! این همه آدمِ ندیده! نه! اصلاً قبول نیست. من هنوز فرصت میخوام. من زندگی کردن رو به خودم مدیونم. باید بتونم از عهده این دین بربیام! روزهای بیماری و افسردگی جزء روزای زندگی آدم نیست. با این حساب حداقل باید یکسال کم بشه. پس من هنوز وقت دارم برسم به اون بالا بالاها. به نقطه اوج. به نقطه بلوغ! پس لطفاً هولم نکنید. بذارید خودم یواش یواش برم. آهسته و پیوسته.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 4 خاطره

● My new glasses!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● این روزهای پایانی

اه! چقدر این هفته آخری دلگیره! انگار یه چیزی دل آدمو گرفته و هی فشار میده! بس که این روزا، روزای خداحافظیه! حالا گیریم که خداحافظی موقتی باشه (که البته هیچ تضمینی هم وجود نداره که واقعاً موقتی باشه!)، باز هم چیزی از غم اون که کم نمی‏کنه! این گرمای عجیب غریب هوا هم که شده قوز بالا قوز! انگار بیشتر دلگیر کرده فضا رو. یه جورایی امید به زندگی رو کم می‏کنه گرما! باورکنید راست می‏گم! نمی‏دونم چرا همه اولین‏ها و بی‏سابقه‏ها رو نسل ما باید تجربه کنه! بیست و سوم اسفند و هوای آخر اردیبهشت! الحمد لله!
خیلی دلم می‏‏خواست تو این روزا یکی بود که می‏تونستم باهاش فارغ از این هیاهوها و شلوغی‏های آخر سال، برم یه جایی، یه گوشه این شهر بزرگ، با هم بشینیم، حرف بزنیم، بگیم، بخندیم یا شاید هم فقط سکوت کنیم. به هر حال زیاد فرقی نمی‏کنه چون در هر صورت کسی نیست. همه سرشون شلوغه و مشغول رتق و فتق امورشون. جای خالی اون یه نفر خیلی وقته که خالیه منم هی میخوام بهش عادت کنما ولی هیچ اتفاقی هم که نیفته، یهو این تغییر فصل‏ها میشن باعث و بانی و باز داغ دل ما رو تازه می‏کنن!
Any way! خوش باشید.

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● برای ثبت در تاریخ شخصی

گند اخلاق‌تر از قبل شدم! نمی‌دونم نشونه پیریه یا مرض روحی! به هر حال هر دوش کاملاً محتمله. یک عدد موی سفید هم پیدا کردم. اصلاً از یه تاریخی به بعد من دیگه درست نشدم که نشدم! شدیداً بدبین، اعتماد به نفس مطلقاً پایین، بلاتکلیف، بی‌هدف و بی‌انگیزه. اینقدر از خودم ایراد پیدا کردم و اینقدر از خودم، قیافه‌م، اخلاقم، کارام، رفتارم، زندگیم و ... بدم اومده که فکر نکنم هیچ‌کس تا حالا اینقدر از من بدش اومده باشه هر چند یه چند وقتیه که حرفهای یاران هم رنگ سرزنش به خودش گرفته. دلم می‌خواست کسی بود که بهم کمک کنه. یکی که قلقم دستش باشه. که بتونه حالمو خوب کنه. من با این اخلاق گهی اگه سرزنش بشم میرم تو هم. گوشه گیر و ساکت میشم. غریبی می‌کنم. دور میشم. خودم میشم محرم اسرار خودم. خودم میشم سنگ صبورم. بعد برگردوندنم سخت میشه. بعدش تنها میشم. این راه آخرش تنهاییه. خودم می‌دونم.

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● عوارض پشت میز نشینی!

اون زمانی که لاغر بودیم، زندگی کمتر بد می‌گذشت! یادش بخیر.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● یک سؤال

من لیسانس و فوق لیسانس آمار دارم. اینو هم می‌دونید که فقط بچه‌های دیپلم ریاضی می‌تونن رشته آمار رو انتخاب کنن. البته واضح و مبرهن است که همه بچه‌های ریاضی به عشق مهندسی رفتن رشته ریاضی! بنابراین اکثریت قریب به اتفاق کسانی که رشته‌هایی به جز مهندسی قبول میشن، رشته‌شونو دوست ندارن و از سر ناچاریه که دارن اونو می‌خونن (حالا حداقل در زمان ما)! من یه مدت تصمیم گرفته بودم حالا که دیگه همه اضطراب‌ها و شور و هیجان‌های کنکور و دانشگاه و سر کار رفتن تموم شده، بیام برم دنبال علاقه‌هام (البته بعد هر چی نگاه کردم دیدم علاقه‌های من هنر و ادبیاته و کمی تا قسمتی کامپیوتر!). بعدتر، یعنی از وقتی سعی کردم یه کم واقع‌بینانه‌تر به زندگی نگاه کنم، دیدم که الان تو شرایط کاری‌ای که من دارم، به نفعمه (خیلی به نفعمه!) که برم اقتصاد بخونم. متأسفانه به اقتصاد هم علاقه‌ای ندارم. اقتصاد خوانی ِ خالی هم به دردم نمی‌خوره. مدرک میخوام. ولی چون رشته من اقتصاد نبوده، احتمال اینکه برای دکترای اقتصاد پذیرفته بشم تقریباً نزدیک به صفره (البته در ایران). اینو هم بگم که تو این شرایط و با وضعیت افتضاحی که دانشگاه‌های ایران داره، درس خوندن از نوشیدن جام زهر برام سخت‌تره! همه اینا رو گفتم که یه سؤال بپرسم:

به نظر شما با همه این شرایط اینکه برم فوق لیسانس اقتصاد بخونم کار خیلی احمقانه‌ایه؟
(اگر کسی تجربه‌ یا اطلاعاتی در این زمینه داره و می‌تونه کمک کنه خیلی ممنون میشم که بگه).


پ.ن: بس که مملکت هر کی هر کیه و هیچی‌ش معلوم نیست، آدم تکلیف خودشو هم نمی‌دونه! مملکته داریم؟!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره