● اندر مصائب بزرگسالی!

خیلی قبل‌ترها، وقتی هنوز دوره‌ی خام جوونی رو می‌گذروندم، بعضی رفتارهای خارجی‌ها خیلی برام عجیب بود. یکی از اون رفتارها این بود که بچه‌هاشون رو تا یه سن معینی پیش خودشون نگه می‌داشتن و بچه به‌طور طبیعی بعد از اون سن باید از خانواده جدا می‌شد (البته بعدها فهمیدم که اگه کسی نخواد بره هم هیچکس مجبورش نمی‌کنه به رفتن). اون‌وقت‌ها فکر می‌کردم این رفتار، مهمترین جلوه‌ی بی‌عاطفگی غربی‌هاست!
ولی الان نه تنها نظرم نسبت به این موضوع عوض شده، بلکه کلا این روند به نظرم خیلی عادی‌تر و منطبق بر طبیعته و دقیقا کاری که ما می‌کنیم اشتباه‌ست. آدم‌ها باید بعد از یک سنی برن سی خودشون. زندگی با پدر و مادر و خواهر و برادر، وقتی همه بزرگ هستن و هر کس سلیقه‌ای و عقیده‌ای داره، گاهی مشکل‌آفرین میشه. یعنی می‌خوام بگم کلا به صلاح نیست. 
متأسفانه در خیلی از خانواده‌های ایرانی، جدایی از خانواده فقط از طریق ازدواج میسره، به‌خصوص اگر شهر دانشگاه یا محل کار همون شهری باشه که والدین هستن. من الان چند ساله که می‌تونم یک زندگی متوسط خوب جدای از خانواده داشته باشم ولی هروقت حتی یک اشاره به این موضوع می‌کنم همه چپ‌‌چپ نگاهم می‌کنن و ناراحت میشن و میگن اصلا فکرشو هم نکن! اینی که آدم‌ها به استقلال احتیاج دارن، استقلالی که حتی ممکنه سختی‌های زیادی رو هم به‌همراه داشته باشه، یک موضوع لوکس و فانتزی و غیر قابل بحثه. این مسلمه که آدم خانواده‌شو از هر کسی و هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست داره ولی این دوست داشتن دلیل نمیشه برای گهگاهی خسته نشدن!
بعد آدم چیزی شبیه وسواس پیدا میکنه نسبت به اتفاق‌های اطرافش و حرص می‌خوره، حتی اتفاق‌های کوچیک، چیزهایی که دلت میخواد نادیده بگیریشون ولی ناخواسته آزارت میدن، چون یک طرف مغزت هی داره شرایطت رو مقایسه می‌کنه با تصوری که از مستقل زندگی کردن داری. اینجوری میشه که بیزار میشی از ‌بهم ریختگی خونه، خسته میشی از نظافت کردنش، حساس میشی نسبت به دست زدن دیگران به وسایل‌ات، ناراحت میشی از خاموش شدن چراغ وقتی دلت میخواد کتاب بخونی ولی اون یکی میخواد بخوابه، حتی لج‌ات می‌گیره وقتی عجله داری و میخوای بری حموم و می‌بینی پره! آره، حتی همین چیزهای ساده. 
با روندی که ما داریم پیش میریم، فرهنگمون نیاز به تغییرات زیادی داره که متأسفانه بستر این تغییر به‌هیچ وجه مهیا نیست. چیزایی که ذهن خیلی از ماها رو به خودش مشغول کرده، چیزایی هستن که در بسیاری از کشورها، حتی کشورهای سنت‌گرایی مثل ژاپن یا حل شدن یا دارن حل میشن. مشکلات ما مشکلات لاینحلی نیست ولی با این وضع، حل شدنشون به احتمال خیلی زیاد حداقل برای نسل ما در سطح یک آرزو باقی خواهد ماند.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● پیاده تا مقصد

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● آه ای زندگی!

باز امروز از اون روزا بود. از اون روزای گندِ به دردنخور. وقتی این دل لامصب می‌گیره دیگه گرفته. با هزارتا چَنته هم باز نمیشه. شاید هم خیلی نباید تقلا کرد. باید بذاری بگذره. ذهنم شلوغه. به قول یکی توی سرم صدا هست. این سروصداها باید بخوابه وگرنه اگر صد سال هم به همین شکل بگذره، باز دردی از ما دوا نمیشه. 
آدم هر چی بزرگتر میشه، رنگ باختن آرزوهاش رو بیشتر می‌بینه. حتی گاهی کار به جایی می‌رسه که روزانه و ساعت به ساعت، مرگ آرزوهات رو جلو چشمت می‌بینی. در زندگی اگر چند چیز خیلی بد باشه، قطعاً یکیش رسیدن به همین نقطه‌س. کارای زیادی میشه انجام داد تا به این نقطه نرسید یا حداقل بودن در این وضعیت رو متوجه نشد ولی اگر به هر دلیلی کار به اینجا رسید، یعنی اوضاع خیلی وخیمه و به احتمال زیاد دیگه کاریش نمیشه کرد. توی همین نقطه‌س که حتی چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و روزمره‌س، برای تو میشه یه آرزوی دست‌نیافتنی!
خسته شدم بس‌که با ای کاش‌ها و اما و اگرها زندگی کردم، از این دلگیریهای گاه و بی‌گاه که حالا زمان اومدنشون هی داره کوتاه‌تر  و کوتاه‌تر میشه. آخه آدم تا کی می‌تونه بشینه و از زمین و زمان و فلک گلایه کنه؟! اشکال من و ما اینه که بلد نشدیم زندگی کنیم. معناش رو نفهمیدیم. درست بهش نگاه نکردیم. این شاید تقصیر پدر و مادرهامون باشه. شاید هم تقصیر جامعه‌س که زندگی رو تو یه چارچوب خاص و خیلی محدود به ما معرفی کرده. به هر حال چیزی که واضحه اینه که مشکلی وجود داره. مشکلی که من و امثال من رو به اینجا رسونده. مشکلی که اگرچه لاینحل نیست، ولی به هر دلیلی راه‌حل‌های خیلی ساده‌ای هم نداره. آیا ذهنی که با یک عالمه علامت سؤال پر شده، روزی پاک و نجات‌یافته خواهد شد؟

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● اضافه کار

  • اون روز که اضافه کار مونده بودم، وقتی که داشتم می‌رفتم خونه، آقای "پ" توی اتاق نبود. منم، جهت اطلاع، روی یه کاغذ براش یادداشت گذاشتم که: «من رفتم، خداحافظ». امروز بهم گفت:«اون روز که برگشتم پشت میزم، هندزفری تو گوشم بود و داشتم یه آهنگ غمگین گوش می‌دادم. تو حس و حال خودم بودم که یادداشت شما رو دیدم. نمی‌دونی یهو چه حالی پیدا کردم! تو اون آهنگه داشت می‌خوند خداحافظ، خداحافظ. یه دفعه احساس کردم خداحافظی‌ت برای یه مدت طولانی بوده. به خودم گفتم کاش تو اتاق بودم». من کلی خندیدم به این احساس گوگوری‌مگوری ولی خب یه عالمه هم تعجب کرده بودم که البته به روی خودم نیاوردم! الهی! ملت چقدر احساساتی‌ هستن! D: 
  • ایضاً یه روز دیگه که اضافه‌کار مونده بودم، آقای رئیس بزرگ اومد تو اتاق. به شوخی گفت:«به نظرت زندگی از وقتی بیشتر اضافه کار می‌مونی شیرین‌تر نشده؟». منم گفتم:«چرا. از اون افتضاحی که بود، افتضاح‌تر شده!» D:  به همین پُررویی! اونم گفت:«خوبه! بیا دوتایی بریم یه آموزشگاه بزنیم توش روش‌های زندگی بهتر با اضافه کار رو درس بدیم»! 
  • کلاً این ماه زیاد اضافه کار موندم. حالم خراب بود. احتیاج داشتم به تنهایی و سکوت. فکر می‌کردم اگه تو اتاق تنها بمونم و سرمو با کار گرم کنم، بهتر میشم. نشدم! هیچ‌کس تا حالا به این روش بهتر نشده که من دومی‌ش باشم. همه‌ش دلم می‌خواست گریه کنم ولی اشک نمی‌اومد. آخرش هم نیومد البته! الان خوبم D:

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● زندگی مستقل

چند وقتيه سوداي جدا شدن از خانواده و تنها زندگي کردن حسابي فکرمو به خودش مشغول کرده. نمي‌دونم جدا بودن خوبه يا بد و يا حتي چه مشکلاتي رو ممکنه در پي داشته باشه ولي به نظرم به تجربه‌ش مي‌ارزه. آخه هرچقدر ميشينم با خودم حساب مي‌‌کنم، مي‌بينم که مگه آدم تا کي مي‌تونه پيش خانواده زندگي کنه؟ نه که بگم زندگي با خانواده خوب نيست يا مشکلي وجود داره‌ها، ولي حتي اگر بخواي سير و روال طبيعي و طبيعت رو نگاه کني هم، زندگي با خانواده از يک سني به بعد عادي و جالب نيست. حالا هم که ما تقريباً اون محدوده‌‌ي "از يک سني به بعد" رو رد کرديم بايد يواش يواش جل و پلاسمون رو جمع کنيم و بريم سي خودمون.

انجام اين کار البته با حرف زدن در موردش، تومني دو هزار فرق داره! چون زماني که اين تصميمم رو به خانواده اعلام کردم، با مخالفت شديد و غيرمنتظره‌اي مواجه شدم! حتي فکرشو هم نمي‌کردم که نظرشون تا اين حد منفي باشه. تازه خانواده‌ي من، خانواده خيلي سنتي و بسته‌اي هم نيست! مامانم که زود برداشته ميگه: «مگه پدر و مادر نداري که ميخواي تنها زندگي کني؟!». يا «مردم چي ميگن» يا «مگه از دست ما خسته شدي؟». من هم نمي‌دونم به چه زبوني بگم که بابا آدم دوست داره استقلال رو تجربه کنه. دوست داره خواب و خوراک و روش زندگيش رو خودش انتخاب کنه. تو خونه راحت و بي‌قيد باشه. نميشه گفت که. اگر هم بگي ميگن مگه همين الان همه اينا رو نداري؟! البته منصفانه اگر بخوام قضاوت بکنم بايد بگم که دارم ولي نه در اون حدي که تو ذهنمه يا دلم ميخواد.

من مي‌دونم که تنها زندگي کردن مشکلات زيادي داره و حتي ممکنه آدم از پسش برنياد، ولي تا آخر عمر هم اين‌طوري زندگي کردن خوب نيست. رؤياي استقلال تا موقعي که عملي نشده، سخت وسوسه‌کننده‌س و هيچ‌وقت هم وسوسه و نيازش از بين نمي‌ره. متأسفانه جامعه ما هنوز آمادگي پذيرش تنها زندگي کردن افراد و به‌خصوص خانم‌ها رو نداره. ولي بالأخره از يه جايي بايد شروع کرد. من اين‌بار مي‌خوام مقاومت کنم و رو تصميمم بايستم. فعلاً پول کافي براي اين‌کار ندارم ولي در اولين فرصتي که بشه کمبود پول رو جبران کرد، حتماً اين کار رو مي‌کنم. نمي‌دونم چقدر بايد بجنگم ولي قطعاً از همين الان بايد فکرشونو آدماده کنم. شايد بشه راضيشون کرد.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● پلیس پلاس عشق!

  • من که فکر می‌کردم هفدهم اعتبار گواهینامه‌م تموم می‌شه (نکردم یه نگاه بکنم اقلاً!) بدو بدو صبح پنج‌شنبه هفته قبل رفتم برای تمدید. هیچ مدرکی از مدارک لازم رو نداشتم. شانس آوردم عکاسی باز بود و سر بیست دقیقه عکسو برام آماده کرد. مبالغ رو هم تو بانک پرداخت کردم و سریع خودمو رسوندم به پلیس+10. مدارک رو گرفت و برگه معاینات پزشکی رو داد. گفت که باید تا بیست و هشتم اون برگه رو به همراه گواهی معتبر برای گروه خونی ببرم! یعنی یه آزمایش خون هم باید می‌بردم! بعد تازه یه نگاه به گواهینامه‌م انداختم دیدم که بله تا بیست و هشتم وقت دارم! نشون به اون نشون که هنوز مدارکم رو نبردم! D:  کارتمون الکترونیکی میشه البته و مهمتر از همه اینکه تمدید 10 ساله شده. تنها نکته مهم قضیه! راستی یه چیز دیگه. برای کارکنان پلیس+10 قبلاً چادر اجباری نبود؟ یعنی جدیداً پلیس اینقدر منورالفکر شده که اجازه بده به کارکنانش بدون چادر بیان؟! اگه واقعاً اینطوری شده باشه، تو این وانفسای رفتن به قهقرا نکته مثبتیه!
  • درسته که بعد از گودر خدابیامرز تا مدت مدیدی حالمون خراب بود و شوکه بودیم، ولی خب بعد دیدیم که ضجه موره و این حرفا فایده‌ای نداره! گودر برگشتنی نیست. بعدم که یه مدت باز هم مدیدی هر کاری می‌کردیم پلاس به دلمون بشینه و بذاریمش جای گودر نمی‌شد لامصب! الان یه چند وقتیه که گه‌گداری یه سر به پلاس می‌زنم. دارم یواش یواش به تحملش نزدیک میشم. به‌خصوص اینکه دوستان عزیز گودری هم خیلیاشون هستن اونجا هرچند نمی‌دونم چرا پلاس اینقدر خنگ و غیرخلاقه! هر چی باشه بالأخره تاریخ ثابت کرده که ما هرچقدر هم مقاومت کنیم، آخرش باید به اجبار تن بدیم. اولین بارمون نیست که. ما هم تن دادیم دیگه! ;) حالا بدینوسیله از دوستان غایب هم دعوت می‌کنیم که قدم رنجه فرموده تشریف بیارن جمعمون جمع شه باز D:
  • دیشب این فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» رو دیدم. بازی کیت وینسلت رو خیلی دوست داشتم. فیلم جالبی بود. کلاً فیلم‌های انسانی رو دوست دارم. فیلم‌هایی رو که انسان و احساساتش در اونها تکریم میشه. انسان موجود ارزشمندیه و عشق، بالاترین نشانه تفاوت انسان و برتر بودنشه. عشق شاید از یاد آدم بره ولی هرگز فراموش نمیشه و یک جایی در ضمیر ناخودآگاه انسان مثل گوهری گرانبها باقی می‌مونه. درست مثل همون عشق ازلی. البته تا جایی که من اطلاع دارم، واقعاً به وسیله شوک الکتریکی میشه یک‌سری خاطرات بد رو از ذهن پاک کرد (هرچند احتمالاً موقتی). ولی ظاهراً یک روش منسوخه و دیگه استفاده نمیشه. با این‌حال باید صادقانه اعتراف کنم که دلم می‌خواست می‌شد بعضی چیزها رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم. یعنی دیلیت نه ها، شیفت دیلیت!

  •  چه خوبه که کتاب‌ها هستن. خوبه که فیلم‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها هستن. اگر نبودن دنیا غم‌انگیزتر از این چیزی که هست می‌شد! شعر نمیخونم. طاقت شنیدن شعر ندارم. وجودِ ویرانه‌مون رو داغون‌تر می‌کنه. همین که شعر رو به همراه موسیقی میشنوم کفایت می‌کنه برای له شدن روح! خدایا پس این «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری» چی شد؟!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● یه روز دیگه از زندگی!

باز هم امروز خونه بودم. حالم خوش نیست. همه‌اش ولو بودم رو تخت و نای تکون خوردن نداشتم. این داروها بدجوری همه سیستم آدمو می‌ریزه به هم. خواب آلودگی و حالت تهوع و بی‌قراری. بعد بدیش به اینه که وقتی حالت بده، حال نداری هیچ کار دیگه‌ای هم انجام بدی. با این‌همه کتابای تل‌انبار شده‌ی نخونده، اصلاً حس‌اش نیست یه کتاب برداری بخونی. خیلی تأسف‌آوره! با این حال رفتم باریک‌ترین کتابی رو که می‌شد تو کتابخونه پیدا کرد برداشتم: "من گنجشک نیستمِ" مصطفی مستور. هی دو صفحه می‌خونم، هی وسطاش خوابم می‌بره! داستانش هم البته خیلی پر کشش نیست که اونم مزید بر علته. خلاصه اینکه همین کتاب باریک رو هم نتونستیم تمام کنیم.
حالا که بعد از مدت‌ها تنها هستم و دلم می‌خواست خیلی کارا می‌کردم، زرتی مریض شدم و حال کارای روزمره‌ام رو هم ندارم، چه برسه به کارای دیگه. تو این چند روزی که تنها بودم، فهمیدم که عادت کردن به تنهایی، چندان هم کار راحتی نیست. اولش ممکنه هیجان‌انگیز باشه ولی بعدش یواش یواش حوصله آدم سر می‌ره. نمی‌دونم. شاید هم آدم عادت می‌کنه. به هر حال آینده‌ی دور از تصوری نیست این تنهایی و باید یه جورایی باهاش کنار اومد.

این کار خونه هم که تمومی نداره! اوف!


Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● تنها در خانه

قصه از همون شبی شروع شد که خانم "ن"، من و خانم "م" رو دعوت کرد خونه‌شون به مناسبت مهمونی خداحافظی با خانم "م". همون شب بود که توی گلوم احساس سوزش شدید کردم و شروع کردم به خوردن قرص سرماخوردگی و لیمو‌شیرین. فکرشو نمی‌کردم کارم به این حال خراب برسه!
وقتی سرفه‌ها شدت پیدا کرد و امونمو برید، رفتم دکتر. پریشب بود. گفتم حالا فوقش یه آمپول دگزامتازون میده دیگه. دکتر گلومو که دید با چرک زیادی که داشت، یک عدد پنی‌سیلین، یک عدد دگزامتازون، مقادیر معتانبهی کپسول کوآموکسی‌کلاو و شربت کتوتیفن مرحمت فرمودن! گفت که از این ویروس‌های جدیده. آمپولا رو که زدیم گفتیم حله دیگه. خوب شدیم. فرداش از سر اجبار پا شدیم رفتیم اداره چون یه کاری رو حتماً باید انجام می‌دادیم. نزدیکای ظهر دیگه داشتم از سر درد و حال خرابی می‌مردم! رفتم بهداری اداره. دکتر گفت اوضاع گلو و سینوسام خرابه و فرداشو برام استعلاجی نوشت. ساعت دو از اداره زدم بیرون و با دربست خودمو رسوندم خونه و افتادم! خانواده هم که همگی رفتن مسافرت و فکرشو بکن با این حال، من تنها، من غریب، من مریض! :(
امروز که بیدار شدم، حالم خیلی بهتر بود. واقعاً هیچ‌چیز به اندازه استراحت و خواب باعث بهبود سرماخوردگی نمیشه. دیدم حالم بهتره، شروع کردم به تمیز کردن خونه و رفت و روب! یه کوت ظرف جمع شده بود. همه رو شستم، گاز و هود رو دستمال کشیدم، کابینت‌ها رو تمیز کردم، یخچال رو پاک کردم، کف آشپزخونه رو تی کشیدم، پذیرایی رو جارو و گردگیری کردم، توالت و حمام رو شستم، ماشین لباسشویی رو زدم، ناهار پختم، چند تا مانتو اتو کردم، میوه شستم و آخر سر هم شام فردا رو درست کردم، لازانیا. یعنی مونده بودم خونه که استراحت کنم! سر جمع فکر نکنم تا همین الان دو، سه ساعت بیشتر نشسته باشم، بس‌که همیشه تو خونه ما کار هست!
با این حال، الان تر و تمیز و حموم کرده و مرتب نشستم دارم وبلاگ می‌نویسم و حالم هم خیلی بهتره! D:  کاش می‌شد همیشه آدم حداقل یه روز در هفته مرخصی بگیره و بشینه خونه. کار واقعاً باعث استهلاک آدم میشه. اگر کار جوهر مرده، برای زن چیزی جز دردسر و خیلی ببخشید، حمالی نیست! خسته شدیم به خدا. حالا جماعت نسوان میخواین فحش بدین، بدین. ما فعلاً تا اطلاع ثانوی موضع‌مون همینه! خدایا یه شوور پول‌دار و سخاوتمند به ما بده که ما دیگه نریم سر کار! آفرین D:

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● باز هم همان!

  • توی این دوره و زمونه و روزگار خراب با این اوضاع و احوال روحی و روانیِ خراب‌تر، همه‌اش دو تا دلخوشی داشتیم، یکیش گودر بود، یکی دیگه‌ش هم همشهری داستان! اولی رو که با کمال نامردی ازمون گرفتن انگار که از پشت خنجر زده باشن به آدم، دومی هم که هیچ تضمینی نیست برای موندنش تو این آشفته بازار نشر و مطبوعات، تازه این دومی که هیچ‌وقت هم به اندازه اولی محبوب قلب‌های ما نشد! کلاً نمی‌دونم ما چرا هر وقت دلمون می‌گیره هی گوشه ذهنمون یاد این گودر خدا بیامرز میفتیم! خلاصه داستانی داریم. خدا از باعث و بانی تعطیلیش نگذره! خودمون مُردیم بس که این یارو رو نفرین کردیم! D:
  • پسرعمه جان هم بالأخره رفت ینگه دنیا. رفت که مثلاً درس بخونه ولی قصدش موندنه. باورم نمیشه که شاید دیگه اون پسربچه شیطونی رو که دیوار راست رو بالا می‌رفت و یه کفش و لباس سالم نداشت، همونی رو که جزء بسیار محدود پسرهای مهربونی بود که تا حالا دیدم، هیچ‌وقت یا حداقل به این زودیا نمی‌بینم! بد مملکتی داریم. حیف!
  • آدم گاهی به بن بست زندگی می‌رسه. هر طوری که نگاه می‌کنه نمی‌تونه بفهمه کجای کارش ایراد داره. دیدین وقتی یه برنامه کار نمی‌کنه، فقط یه کد کوچولوش مشکل داره؟ دیدین که هر چی آدم تلاش می‌کنه پیداش نمی‌کنه؟ ولی وقتی پیدا میشه به نظر میاد که خیلی واضح بوده! شاید اشکال کار ما هم اینقدر واضحه که دیده نمیشه! امروز کلی نشستیم با مانی فکرکردیم. دو تا کیک گنده با چای و یه عالمه غذا هم کالری به مغزمون رسوندیم ولی افاقه نکرد. کل بحث بی‌نتیجه موند! نمیشه یکی بیاد این اشکال برنامه ما رو پیدا کنه؟! D:
  • کماکان در مود فیلم‌های عاشقانه هستیم. چرایش را نیز نمی‌دانیم! ولی می‌دانیم که بسیار دل‌نازک شده‌ایم! باور کنید قبلاً هرگز این چنین نبودیم. نمی‌دانستیم سن و سال چه بلاها که سر آدم نمی‌آورد! غرض از اطاله کلام اینکه اگر پیشنهاد جالبی دارید بگید! با آغوش باز پذیراییم ;)

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● راز شب!

چیزی در من عوض شده. باور کردم. افسوس که دیر است و دور!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● یک پست بیات شده!

والله ما الان سه روزه می‌خوایم یه پست بذاریم این فیلِ لامذهب نمیذاره! پست شنبه رو حالا باید بذاریم، اونم به زور! 


بچه‌ها رفتن ناهار. تو اتاق تنها هستم. این اولین باریه که تو اداره دارم وبلاگ می‌نویسم! یه دفعه هوس کردم روزنوشت بنویسم! هر چند به هر حال نمیشه پستش کرد، بابت فیلتر بودن بلاگر و کلاً مشکلات امنیتی! اینجا تو قسمت ما یه جورایی حریم خصوصی معنایی نداره! حتی استفاده از تمام کامپیوترها هم بین افراد مشترکه. جانب احتیاط رو باید رعایت کرد به هر حال! :D
 امروز نسبت به روزای دیگه یه کم سرم خلوت‌تره. هر چند تا همین الان کار داشتم ولی مثل کارای فوری فوتی، آدم تحت فشار نیست. مردم میرن اداره دولتی که کم کار کنن ما هم اومدیم تو دولت ولی عین چی باید کار ‌کنیم صبح تا شب! کلاً شانس نداریم! لب دریا هم بریم خشک میشه از فیض حضور ما! نمونه آخریش هم همین تعطیلی سفارت روباه پیر استعمار! حالا این به ما چه ربطی داره، ربطش اینه که کلی از مدارک ما موند دست این از خدا بی‌خبرا به لطف و درایت خیلی زیادِ برادرای هنرمند و باهوش و انقلابی! راستی، این قضیه یک میلیون پوند خسارت صحت داره؟! بگذریم. در این مورد حرفی نزنم بهتره!
جدیداً هر کی منو می‌بینه میگه لاغر شدی (لاغر که هیچی، کلی هم اضافه وزن دارم!) یا میگن چهره‌ت خسته‌س. خسته هستم به طور کلی ولی اونایی هم که میگن لاغر شدی میخوان بگن خسته‌ای واژه کم میارن یحتمل! فکر کنم باید برم مسافرت. منی که اون همه می‌رفتم مسافرت حالا خوب خونه‌نشین شدم (خونه که البته چه عرض کنم، تهران‌نشین!). حالا خودم هیچی، بر و بکس هم مثل سابق دیگه حال و حوصله ندارن یا پایه نیستن. الان خیلی وقته که اگه من یه برنامه‌ای برای بیرونی، سینمایی، چیزی بذارم، بقیه هم شکسته بسته میان، وگرنه که کلاً هیچ! دلم میخواد بعضی وقتا هم برم سر آماده! یعنی اگه برنامه‌ای هست یه نفر دیگه به رتق و فتق امورش بپردازه و هماهنگی کنه و من فقط آخر سر حضور به هم برسونم! تنبل خان شدم! :D
این آخر هفته‌ای یهو دلم خواست رمنس ببینم! بعد چون هیچی سراغ نداشتم گفتم برم "شب‌های روشن" ببینم. فیلمش که خوب بود کلاً ولی خب، بودنِ مهدی احمدی هم بی‌تأثیر نبود در این انتخاب! :D رفتم بخرم، دو تا از مغازه‌های پاساژ نداشتنش منم بی‌خیال شدم. ولی خب اون هوسه رو نمی‌شد کاری کرد. به خاطر همین دوباره فیلم "Pride & prejudice " رو که تو هارد داشتم دیدم. باز هم محظوظ شدیم از این فیلم و علی‌الخصوص از مستر دارسیِ عزیز با اون همه جنتلمنی‌ای که از همه وجناتش می‌باره! به ویژه از نگاه‌هاش! :D
خب بسه دیگه. پا شیم بریم به کار و زندگیمون برسیم. امیدواریم یه روزی هم بیاد که دنیا بر وفق مراد تنهایانِ عالم بگذره. به امید اون روز! ;)
  

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● کاش زنجیرها گسستنی بود!

دلم دنیای بدون حد و مرز می‌خواهد! دنیای آزادی و سرخوشی و یکه‌تازیِ احساس. دنیایی که اینقدر روزهای غمگینی نداشت! کاش می‌شد، حتی برای یک روز و حتی اگر تمام می‌شد زندگی در پایان آن روز!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● بهانه

دلم برای حرف زدن تنگه!

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● تنها میان جمع

دلم گرفته بود! وسط جشن، تو اون همه همهمه و بزن و برقص! بغض کردم. گریه داشتم! خیلی زیاد!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● وقتی نیست

انگار لحظات چیزی کم دارند ...

و روزها ...

و زندگی ...

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● اردی‏بهشت

امسال این اردی‏بهشت تهران چرا اینقدر دیوانه کننده‏س؟!!! چرا اینقدر مسحور کننده‏‏‏س؟! دقیقاً همین امسالی که من دور و برم از همیشه خلوت‏تره! :( همین امسالی که هیچ‏کس نیست. همه یا رفتن یا دارن میرن یا درگیر زندگین یا درگیر مشکلات یا حوصله ندارن! اصلاً یه مدتیه که دیگه زمان‏ها و مکان‏ها و اتفاق‏ها با هم جور نیست. تأخیر و تقدم دارن. درست و به موقع اجرا نمیشن. یعنی یک کلام: رفتن رو اجرای رَندوم! بیخود نیست که هیچ چیزی سر جای خودش نیست البته به جز همون اردی‏بهشت که تازه همین امسال دوباره شده اردی‏بهشت!

پ.ن: این نمایشگاه کتاب هم قوز بالا قوزه در این اردی‏بهشت ماه جلالی! با اون همه یادها و خاطرات!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● این روزهای پایانی

اه! چقدر این هفته آخری دلگیره! انگار یه چیزی دل آدمو گرفته و هی فشار میده! بس که این روزا، روزای خداحافظیه! حالا گیریم که خداحافظی موقتی باشه (که البته هیچ تضمینی هم وجود نداره که واقعاً موقتی باشه!)، باز هم چیزی از غم اون که کم نمی‏کنه! این گرمای عجیب غریب هوا هم که شده قوز بالا قوز! انگار بیشتر دلگیر کرده فضا رو. یه جورایی امید به زندگی رو کم می‏کنه گرما! باورکنید راست می‏گم! نمی‏دونم چرا همه اولین‏ها و بی‏سابقه‏ها رو نسل ما باید تجربه کنه! بیست و سوم اسفند و هوای آخر اردیبهشت! الحمد لله!
خیلی دلم می‏‏خواست تو این روزا یکی بود که می‏تونستم باهاش فارغ از این هیاهوها و شلوغی‏های آخر سال، برم یه جایی، یه گوشه این شهر بزرگ، با هم بشینیم، حرف بزنیم، بگیم، بخندیم یا شاید هم فقط سکوت کنیم. به هر حال زیاد فرقی نمی‏کنه چون در هر صورت کسی نیست. همه سرشون شلوغه و مشغول رتق و فتق امورشون. جای خالی اون یه نفر خیلی وقته که خالیه منم هی میخوام بهش عادت کنما ولی هیچ اتفاقی هم که نیفته، یهو این تغییر فصل‏ها میشن باعث و بانی و باز داغ دل ما رو تازه می‏کنن!
Any way! خوش باشید.

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● زنده‏ایم هنوز!

- I'm very sad tonight!

*********************************************

- آدم وقتی یه مدت نمی‏نویسه انگار دیگه نوشتنش نمیاد کلاً! البته ناگفته نماند که یه دلیل اصلی بیشتر این ننوشتن‏ها این گودر فلان فلان شده‏س! بس که وقتی میری توش با انبوه نوشته‏های ناخوانده مواجه میشی که فقط رد شدن از روی اون همه مطلب 2، 3 ساعت وقت میخواد! ما هم که کل زمان وارد شدن به خونه تا خوابمون کمتر از سه ساعته! بعدش هم وقتی میری می‏بینی چقدر همه، همه چیزو خوب و عالی نوشتن به این نتیجه میرسی که دیگه حرفی باقی نمونده که اونطوری قشنگ نوشته بشه! اصلاً این گودر آفت وبلاگستانه! از ما گفتن بود!

- دو سه تا فیلم دیدم، چند تایی هم کتاب خوندم. خیلی دوست داشتم بیام اینجا در موردشون بنویسم. ولی نشد! حالا گذاشتمشون برای برنامه‏های آتی ;)

- معلم زبانم میگه هر چیزی بهایی داره و برای رسیدن به اون باید حاضر باشیم بهاشو بدیم. فقط من نمی‏دونم چرا ما وقتی یه چیزو میخوایم، کلی بابتش بها هم میدیم ولی آخر سر هم بهش نمی‏رسیم! (البته این آقا از معدود افرادیه که من تا حدود زیادی قبولش دارم. بعداً در موردش بیشتر می‏نویسم).

- از اونجایی که فاصله بین تصمیم‏گیری و اجرای کارایی که میخوام برای خودم انجام بدم کمِ کم یک ماه هست (البته مستحضر هستید که به علت ضیق وقت و اینا نه چیزای دیگه D:)، بالأخره بعد از مدتها لپ تاپ خریدم! D:

این شکلیه. اینم مشخصاتش: +

اینم کیفشه. خیلی خوشگله. D:

فعلاً دارم رو به راهش می‏کنم.تقریباً آماده‏س. ولی این ویندوز 7 گاهی اذیت می‏کنه. مثلاً کیبورد رو با توسل به زور فارسی کردم ولی نیم فاصله حالیش نمیشه! کسی می‏دونه چکار باید کرد؟! هلپ پلیز.
آهان! یه مودم وایرلس هم گرفتم و الان دارم رسماً حالشو می‏برم D:. به علاوه یه پرینتر مدل HP1005.
فقط قسمت تراژدی قضیه اون خالی شدن تمام عیار جیب مبارک بود!

- یکی از اتفاقات بسیار جالب این مدت سورپرایز ویژه هالواسکن بود. اومد برا خودش کامنت‏دونی رو پولی کرد و در عرض کمتر از چند ثانیه تمام خاطرات پنهان در آرشیو چهار ساله ما رو به باد فنا داد و اصلاً هم به روی مبارک نیاورد! ایت واز ریلی اِ دیزستر! :(

- سه شنبه داریم میریم قشم. اینم از اون تصمیما بود که یه گپ بزرگ دو سه ماهه ایجاد شد تا اجراش! یعنی یا برنامه من این وسط جور نمی‏شد یا بی‏تا! خلاصه الانم به هزار زور جور شده. یه روز کامل از کلاس جناب مدیرکل رو باید دودر کنم! به درک! کسی چیزی خواست بگه براش بیارم ;).

پ.ن: تمام این مطلب به جز بند اول دیشب نوشته شد. ولی کلش نمی‏دونم به چه دلیل پرید! کلی فحش دادم به باعث و بانی ناشناخته‏ش! تا یک شب بیدار باشی چیز بنویسی بعد مفت و مسلم بپره! فکرشو بکن!!! :(

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 6 خاطره

● دیروز

ساعت 4 از اداره می‌زنم بیرون. سوار اتوبوسای آرژانتین میشم. هوا ابریه. یعنی ابری نبودا، یکدفعه ابری شد. به آرژانتین که می‌رسم کم کمک داره نم نم می‌زنه. خطی‌های جردن از 4 به بعد کار نمی‌کنن. میگن ترافیکه. به ردیف وایسادن. مجبورم وایسم کنار خیابون تا یکی دلش به حالم بسوزه ببردم. نم نم دیگه داره تبدیل به بارون میشه. ماشینا نگه نمیدارن. قیامته! باز دو قطره بارون اومده تو این شهر! بالأخره بعد از 40 دقیقه یکی به ندای جردن ما جواب مثبت میده. می‌چپیم تو. یهو بارون شدید میشه. باز جای شکرش باقیه! از دو قدم اونورتر ترافیک شروع میشه. راننده ترجیح میده خاموش کنه ماشینو. هر جا که پلیس وایمیسه و دست نامبارکشو می‌بره تو چراغ راهنما، وضع از اونی که هست بدتر میشه! مسیر یه ربعی رو یکساعته می‌ریم. پشتم درد گرفته از نشستن! حوصله‌م هم سر رفته. سر تور که پیاده میشم ساعت شش و ربعه. باورم نمیشه دو ساعت تو راه بودم. تا ته کوچه باید برم. هوا تاریک شده و کوچه خلوته. یهو ترسم می‌گیره. سریعتر راه میرم.
برگشتنه باز هم شلوغه. ولی یه کم کمتر. یه ماشین نگه میداره. جلو میشینم. راننده داره حرف می‌زنه. مرد مسنیه. بهش نمیاد مسافرکش باشه. میگه چپی بوده و قبلاً تو زندان. از خاطرات زندانش میگه. میگه از 430 نفری که توی بند بودیم، فقط 60 نفر زنده موندن. همون دهه 60 رو میگفت. میگه یک ماه قبل از اون اعدامای دسته جمعی سال 67، خیلی شانسی آزاد شده. میگه وقتی برای بازجویی می‌بردنمون بهمون دست نمی‌زدن. با باتوم هول می‌دادن. می‌گفتن شما نجس هستین. برای نوشتن اعتراف هم دور خودکار رو دستمال می‌بستن که نجس نشه. معتقد بود اون موقع اونا به کارشون ایمان داشتن واقعاً. می‌گفت الان همه‌شون پولکی شدن. اگه پول بدن میرن، می‌گیرن، می‌زنن، می‌کشن ولی اعتقاد ندارن. اگه پول نگیرن نمیرن. می‌گفت الان تو این جنبش جدید خوبیش به اینه که مرزبندی ندارن. اونموقع‌ها مرزبندی‌ها خیلی زیاد بود. می‌گفت الان حضور خانمها هم خیلی پررنگ‌تر از گذشته‌س. خانومها یا به چیزی اعتقاد پیدا نمی‌کنن یا اگه کردن تا تهِ تهش وایمیسن و مقاومت می‌کنن.
رسیدیم ونک. ساعت نزدیکای هفت و ربع بود. وقتی رسیدم خونه ساعت از هشت گذشته بود. خسته و تنها. تنهاتر از هر زمان دیگه‌ای. چهار ساعت تنهایی پرسه زدن تو خیابونای تهران احساس قشنگی به آدم نمیده. از این تنهایی دیگه واقعاً خسته شدم. خ س ت ه.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره