● شاید از متن‌های بدون سانسور!

گاهی آدم تصادفاً در بدترین زمان‌ها، بدترین کارها رو انجام میده! یکی از اون کارا فیلم دیدن در عصر جمعه‌س! حالا فیلم دیدن اونم از نوع سریال کمدی‌اش، فی نفسه نباید جزء این کتگوری قرار بگیره ولی همذات‌پنداری با شخصیت‌ها بعضی وقتا می‌تونه کتگوری‌ها رو جابه‌جا کنه! ;)
تو سریال فرندز یه قسمت هست که توش راس و امیلی تصمیم می‌گیرن با هم ازدواج کنن. بعد بنا به دلایلی مونیکا مجبور میشه بره لباس عروس رو تحویل بگیره. بعد همینطوری و شوخی شوخی لباس رو تنش می‌کنه و اینقدر خوشش میاد و غرق در رویاهاش میشه که دیگه دلش نمیاد درش بیاره. تو خونه هم باز همین کار رو می‌کنه. بعدش فیبی و ریچل هم با لباس‌های کرایه‌ای عروس بهش ملحق میشن و آخر سر هم تأسف می‌خورن به حال و روز خودشون (قسمت بیستم از فصل چهار).
ظاهراً این قصه‌ی غم‌انگیِز همه‌ی دختران دنیاست، رویای عروس شدن! رویایی که از عنفوان بچگی با پوشیدن لباس عروسِ کودکانه تو عروسی‌ها شروع میشه و تا قبل از ازدواج کم و بیش ادامه داره. من همیشه فکر می‌کردم که اگه دختران سرزمینم چنین رویاهایی دارن به خاطر محدودیت شدید در روابط دختر و پسره و اینکه کسب همه تجربه‌ها وابسته به ازدواجه. ولی الان می‌بینم که خیلی هم فرقی نداره علی الظاهر! هرچند هنوز این برام خیلی عجیبه (چون منطق من میگه اگه بتونی با کسی که دوست داری زندگی کنی، فرقی نمی‌کنه که باهاش ازدواج کردی یا نه، یعنی مهم اون تونستنه‌س نه ازدواج کردنه!).
یه جا خوندم که نوشته بود:«زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک‌بازی‌شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه.»  و چقدر راست گفته بود. حالا تو حساب کن عروس شدن چه جایگاهی داره واسه‌شون! من کاری ندارم به اینکه این قصر آرزوها بعد از ازدواج چه بلایی سرش میاد و چطوری آوار میشه سرشون، من می‌خوام بگم که با نگاهی اغراق‌گونه میشه گفت دخترا ذاتاً غمگین زندگی می‌کنن! من اون دخترانِ غربیه‌ی هزارها کیلومتر دورتری رو که نقش دختران هموطنشون رو بازی می‌کردن از این سر دنیا درک می‌کنم و می‌فهمم. چیزی که می‌خواستن بگن با این‌همه فاصله جغرافیایی و فکری و فرهنگی، چیز عجیبی نبود بلکه مفهوم و ملموس بود. و دلم به حالشون سوخت، یعنی به حالمون. به اینکه چرا نمی‌تونیم خوشحال و بی‌دغدغه زندگی کنیم؟! 
صحنه آخر صحنه وحشتناکی‌ه. اگر این حال و روز دخترانِ آزادِ ینگه دنیاست، وای به حال دختران سرزمین من!

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● The Big Bang Theory

من نمی‌دونم چرا تو هیچ‌چیز نمی‌تونم تعادل رو نگه دارم! کنترل ندارم روخودم انگار! دیشب از ساعت ده نشستم پای این سریال The Big Bang Theory، وقتی بلند شدم می‌بینم شده چهار صبح امروز! D: حالا بماند که من خودم عاشق این شب‌بیداری‌های بی‌دغدغه هستم ولی خب هر چیزی یه حدی داره! جالب‌ترش اینکه می‌بینم تو اون ساعت بروبکسِ آنلاین هم داریم!!!


حالا گذشته از این حرفا، اوصیکم به دیدن این سریال. من که خیلی خوشم اومده ازش. یه‌جورایی منو از زندگی کسالت‌بار روزمره جدا کرده و به یه دنیای جدید و شاد برده. این سریال مثلاً قراره زندگی چندتا دانشمند رو نشون بده که تو ارتباطات اجتماعیشون مشکل دارن. البته ظاهراً این اثبات شده که معمولاً کسانی که آی کیوی بالایی دارن و نابغه محسوب میشن، هوش هیجانی (EQ) پایینی دارن و بنابراین نمی‌تونن خیلی وارد ارتباطات اجتماعی بشن. همین مسئله دستمایه‌ای شده برای ایجاد موقعیت‌های کمیک و خنده‌دار. یعنی بعضی جاهاش منو وادار می‌کنه به بلند بلند خندیدن. نکته جالب دیگه‌ش استفاده شخصیت‌ها از مفاهیم علم فیزیک در چرت‌وپرت‌گوییه. یعنی به نظر من اصلاً نقطه قوت ماجرا همینه. به‌خصوص برای منی که یه زمانی فیزیک برام معنی زندگی داشت، یعنی خیلی از قوانین فیزیک رو تو زندگی روزمره می‌دیدم و لذت می‌بردم.
ناگفته پیداست که شخصیت مورد علاقه من شلدون کوپره! عاشق این رفتار ربات‌وار و خودشیفتگی‌ش شدم! جیم پارسون واقعاً از عهده این نقش خیلی خوب براومده اینقدر که شخصیت شلدون رو کاملاً باورپذیر و واقعی کرده. شلدون اونقدر کودک درونِ فعالی داره، که با همه زورگویی‌هایی که می‌کنه و عدم انعطاف‌پذیریش، باز هم دوست داشتنیه. لئونارد و راج و هاوارد و پنی هم عالین و تیپای شخصیتی‌شون خیلی خوب دراومده. اصولاً فیلم (احتمالاً عامدانه) طوری ساخته و پرداخته شده که هیچ حس تنفری رو برنمی‌انگیزه، نه نسبت به شخصیت‌ها و نه نسبت به فضاها و این از نظر من واقعاً عالیه.
ولی جالب‌ترین نکته این سریال اینه که مثلاً ما داریم زندگی کسانی رو می‌بینیم که تو جامعه خودشون خیلی نرمال به حساب نمیان. بعد که میاییم زندگی اینا رو با زندگی خودمون مقایسه می‌کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که اگه اینا نرمال نیستن پس ما چی هستیم؟!!! داغون؟! غیرعادی؟! افتضاح؟! حالا اگر هم من نخوام کلی صحبت کنم (که البته کلی هم هست!)، حداقل در فضای اطراف خودم هیچ زندگی‌ای رو سراغ ندارم که از زندگی اینا نرمال‌تر باشه! زندگی‌های ما پُر از فشار و استرسه، نه فقط فشارهای بیرون از خونه بلکه فشارهای توی خونه و فشارهای درونی و شخصی! اصولاً ذهن آزادی نداریم. بنابراین لذت و سادگی برامون تعریف‌نشده‌س! 
این سریال هم مثل خیلی از فیلم‌های آمریکایی به نوعی نژادپرستانه‌س. هم در مورد مذاهب و هم به‌طور کلی نژادها. من فکر می‌کنم آمریکاییها اعتقاد قلبی به این دارن که نه تنها نژاد برترین هستن، بلکه ناجی دنیا هم خواهند بود. البته ناگفته نماند که حتی این مسئله نژادپرستی هم زیاد توی سریال پررنگ و حساسیت‌برانگیز نیست و آدم رو اذیت نمی‌کنه. 
به هرحال ما دیدیم و پسندیدیم. شما هم ببینید ;) اصولاً گاهی بد نیست یه سری چیزا رو از فیلما یاد بگیریم! همینطوری که بلد نیستیم! ;)

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 3 خاطره

● دنیای خیالباف‌ها

من تازگی‌ها، یعنی تو همین چند سال اخیر، فهمیدم که خیلی آدم خیالبافی هستم! یعنی از قبل هم بودم ولی فکر می‌کردم همه همینطورین (شاید هم باشن؟!). نمی‌دونم، شاید هم اسمش اصلاً خیالبافی نیست و یه چیز دیگه‌س، مثلاً تصورات. توی ذهنم با دیدن یه سوژه‌ی دمِ دستی، می‌تونم کلی داستان‌سرایی کنم. من یه ذهن کاملاً منطقی دارم. یعنی می‌خوام بگم منطق تعارضی با خیالبافی نداره. می‌دونید چرا؟ چون قسمت خیالاتش (حداقل برای من) فقط تو ذهنه و تو عمل، منطق فعالانه به میدون میاد! 
خیالبافی البته خیلی هم بد نیست. بعضی جاها با حضور اون، زندگی شیرین می‌شود! ولی وای به حال زمانی که یه آدم ترسو، خیالباف هم باشه! یعنی باید ترسو باشین تا بفهمین یه آدمِ ترسویِ خیالباف، چه‌ها که در ذهنش پرورش نمیده! D:


بگذریم. آقا ما چندین سالِ پیش یه فیلمی تو سینما دیدیم که سخت ما رو گرفت، یعنی خیلی خوشم اومد ازش همون‌موقع. همیشه دوست داشتم که یکبار دیگه، سر فرصت اونو ببینم تا اینکه چند روز پیش که رفته بودم فیلم بخرم، دیدم اینم اومده تو شبکه نمایش خانگی، فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم». این دفعه هم نه تنها به اندازه دفعه قبل، بلکه حتی بیشتر، از دیدنش لذت بردم. بازیِ نابازیگر فیلم و نگار جواهریان واقعاً عالیه. یک چیز عجیبی داشت این فیلم که اون رو برام به اندازه فیلم «شب‌های روشن» جذاب کرده بود. این دو فیلم یه حس مشترک ایجاد می‌کردن در درون من. بینید و بگید که آیا با من موافقید ;) 

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 3 خاطره

● آینه‌های روبه‌رو


هشدار: در این نوشته اشاره‌هایی به داستان فیلم خواهد شد. اگر نمی‌خواهید داستان را پیش از دیدن فیلم بدانید، بهتر است نخوانید.

کلاً فیلمای خاص همینجوری می‌طلبه بری ببینیشون! این فیلم چون هم براش رسماً تبلیغی نشده بود و هم بروبکس تو پلاس و فیسبوک ازش تعریفات کرده بودن، خواه ناخواه رفته بود جزء همون دسته فیلمای خاص و بنابراین ما هم رفتیم دیدیم.
آینه‌های روبه‌رو یه فیلم خاصه چون در اون به یه موضوع تابو پرداخته شده: مشکلات افراد ترنس سکشوال. این موضوع به خودی خود می‌تونست باعث عدم اکران فیلم بشه  (که البته مشکلاتی هم بوده گویا) ولی خب لابد به این علت که برای مشکلشون راه‌حل شرعی وجود داره، در یه سطح محدودی اکران شده. 
آدینه (یا اِدی) یه دختر ترنسه که به‌خاطر فشارهای پدرش و اصرار اون به ازدواجش با    پسرعمه‌ش، تصمیم می‌گیره از خونه فرار کنه. توی مسیر طی حوادثی با یک زن جوان به اسم رعنا آشنا می‌شه و این آشنایی به یه دوستیِ نجات‌بخش منجر میشه.
به نظر من این فیلم ساختار محکمی داره و داستانش باورپذیره. انتخاب بازیگران، به‌خصوص بازیگران دو نقش اصلی (آدینه و رعنا) به‌خوبی انجام شده، چون هم شایسته ایرانی (بازیگر نقش آدینه) به دلیل فیزیک خاصش و هم غزل شاکری (بازیگر نقش رعنا) به خاطر چهره معصوم و زیادی زنانه‌ش، برای نقش‌هاشون واقعاً مناسب بودن. به علاوه بازی عالیِ شایسته ایرانی قابل تقدیره و بیشتر دیالوگ‌ها هم جالب و معناداره تا جایی که تو بعضی صحنه‌ها اشک تو چشمای آدم حلقه می‌زنه.
قشنگ‌ترین دیالوگ فیلم به نظر من اونجاییه که اِدی به رعنا میگه من همونقدر تو این وضعیتم نقش داشتم که تو در زن بودنت داشتی (نقل به مضمون) و واقعاً هم همین جمله کافیه تا جامعه انگشت اتهامش رو از این افراد برداره و (البته در یک جامعه مترقی) بهشون کمک کنه که کمی بهتر زندگی کنن.
تنها جاهایی از فیلم رو که دوست نداشتم، یکی اون قسمتی بود که رعنا و ادی تو جاده داشتن سرگذشتشون رو برای هم تعریف می‌کردن و یکی هم تحول تا حدودی ناگهانی رعنا از فاصله ترس از ادی تا توجیه اون پیش پدرش. اولی رو دوست نداشتم چون هیچ جلوه بصری‌ای نداشت. یعنی اگر فیلم رو قطع می‌کردن و فقط صدا پخش می‌شد هم هیچ فرقی نمی‌کرد. چون سکانس نسبتاً طولانی‌ای هم بود این طرز روایت رو نپسندیدم. دومی رو هم به این خاطر میگم که مکالمات رعنا با پدر ادی به صورتی بود که فقط یه فردی که شناخت عمیق نسبت به مشکلات اینجور افراد کسب کرده می‌تونه بگه که البته رعنا با توجه به فیلم چنین شناختی نداشت و پیدا هم نکرد.
توصیه می‌کنم حتماً این فیلمو ببینید. هم به‌خاطر اینکه فیلم خوبیه و هم به خاطر حمایت از فیلمهای این‌گونه.

حواشی:
- ما یک ربع دیرتر از شروع فیلم رسیدیم. بنابراین نمی‌دونم چه چیزایی رو از دست دادیم جز اینکه قسمت صابر ابرش تو همون یک ربع بوده که از دست رفت! :(
- به نظر شما پردیس ملت یه جورایی مخوف نیست؟! D:  سالنی که این فیلم توش پخش می‌شد طبقه منفی دو بود! سالن وی آی پی! بعد توی اون دو طبقه زیرِ زمین پرنده پر نمی‌زد. من دوربین مداربسته‌ای هم ندیدم اونجا. یعنی میخوام بگم مکان خوبیه برای انجام جرم و جنایت و غیره ;)
- کلاً شش نفر بودیم تو سالن! یعنی استقبال در حد بوندس‌لیگا!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● پلیس پلاس عشق!

  • من که فکر می‌کردم هفدهم اعتبار گواهینامه‌م تموم می‌شه (نکردم یه نگاه بکنم اقلاً!) بدو بدو صبح پنج‌شنبه هفته قبل رفتم برای تمدید. هیچ مدرکی از مدارک لازم رو نداشتم. شانس آوردم عکاسی باز بود و سر بیست دقیقه عکسو برام آماده کرد. مبالغ رو هم تو بانک پرداخت کردم و سریع خودمو رسوندم به پلیس+10. مدارک رو گرفت و برگه معاینات پزشکی رو داد. گفت که باید تا بیست و هشتم اون برگه رو به همراه گواهی معتبر برای گروه خونی ببرم! یعنی یه آزمایش خون هم باید می‌بردم! بعد تازه یه نگاه به گواهینامه‌م انداختم دیدم که بله تا بیست و هشتم وقت دارم! نشون به اون نشون که هنوز مدارکم رو نبردم! D:  کارتمون الکترونیکی میشه البته و مهمتر از همه اینکه تمدید 10 ساله شده. تنها نکته مهم قضیه! راستی یه چیز دیگه. برای کارکنان پلیس+10 قبلاً چادر اجباری نبود؟ یعنی جدیداً پلیس اینقدر منورالفکر شده که اجازه بده به کارکنانش بدون چادر بیان؟! اگه واقعاً اینطوری شده باشه، تو این وانفسای رفتن به قهقرا نکته مثبتیه!
  • درسته که بعد از گودر خدابیامرز تا مدت مدیدی حالمون خراب بود و شوکه بودیم، ولی خب بعد دیدیم که ضجه موره و این حرفا فایده‌ای نداره! گودر برگشتنی نیست. بعدم که یه مدت باز هم مدیدی هر کاری می‌کردیم پلاس به دلمون بشینه و بذاریمش جای گودر نمی‌شد لامصب! الان یه چند وقتیه که گه‌گداری یه سر به پلاس می‌زنم. دارم یواش یواش به تحملش نزدیک میشم. به‌خصوص اینکه دوستان عزیز گودری هم خیلیاشون هستن اونجا هرچند نمی‌دونم چرا پلاس اینقدر خنگ و غیرخلاقه! هر چی باشه بالأخره تاریخ ثابت کرده که ما هرچقدر هم مقاومت کنیم، آخرش باید به اجبار تن بدیم. اولین بارمون نیست که. ما هم تن دادیم دیگه! ;) حالا بدینوسیله از دوستان غایب هم دعوت می‌کنیم که قدم رنجه فرموده تشریف بیارن جمعمون جمع شه باز D:
  • دیشب این فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» رو دیدم. بازی کیت وینسلت رو خیلی دوست داشتم. فیلم جالبی بود. کلاً فیلم‌های انسانی رو دوست دارم. فیلم‌هایی رو که انسان و احساساتش در اونها تکریم میشه. انسان موجود ارزشمندیه و عشق، بالاترین نشانه تفاوت انسان و برتر بودنشه. عشق شاید از یاد آدم بره ولی هرگز فراموش نمیشه و یک جایی در ضمیر ناخودآگاه انسان مثل گوهری گرانبها باقی می‌مونه. درست مثل همون عشق ازلی. البته تا جایی که من اطلاع دارم، واقعاً به وسیله شوک الکتریکی میشه یک‌سری خاطرات بد رو از ذهن پاک کرد (هرچند احتمالاً موقتی). ولی ظاهراً یک روش منسوخه و دیگه استفاده نمیشه. با این‌حال باید صادقانه اعتراف کنم که دلم می‌خواست می‌شد بعضی چیزها رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم. یعنی دیلیت نه ها، شیفت دیلیت!

  •  چه خوبه که کتاب‌ها هستن. خوبه که فیلم‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها هستن. اگر نبودن دنیا غم‌انگیزتر از این چیزی که هست می‌شد! شعر نمیخونم. طاقت شنیدن شعر ندارم. وجودِ ویرانه‌مون رو داغون‌تر می‌کنه. همین که شعر رو به همراه موسیقی میشنوم کفایت می‌کنه برای له شدن روح! خدایا پس این «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری» چی شد؟!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● جولی و جولیا

باز هم فیلم دیدم. یه فیلم خوشمزه! جولی و جولیا (Julie & Julia)، یه فیلم زنانه‌ی ساده و دلپذیره که ظاهراً براساس دو داستان واقعی ساخته شده. داستان دو زن که وجه مشترکشون علاقه به آشپزیه و همین علاقه بستر رویدادهای فیلم میشه. مهمترین ویژگی این فیلم، به نظر من، طبیعی بودنشه. خبری از اتفاقات عجیب و غریب و روابط پیچیده و غیرواقعی نیست. همه چیز روال نرمال و عادی خودشو داره و همین، برقراری ارتباط با شخصیت‌های فیلم رو راحت‌ترکرده. داستان هر یک از زنان فیلم، در دو زمان و مکان مختلف می‌گذره و تلویحاً تغییر روند سبک زندگی در پاریسِ 1949 تا نیویورکِ 2002 رو به نمایش می‌گذاره. 
نکته دیگه‌ای که در داستان این فیلم، بسیار مورد توجه من قرار گرفت، شخصیت کم نظیر و دوست داشتنیِ مردانِ فیلم بود! مردانی به‌شدت مهربان و حامی که البته با توجه به واقعی بودن داستان‌ها، در کمال تعجب ممکنه وجود داشته باشن! ;)
من که از دیدن این فیلم خیلی لذت بردم و دوستش داشتم. به خصوص اینکه جولی برای فرار از افسردگی و روزمرگی، به وبلاگ پناه آورد و از این نظر چیزی بود شبیه خود ما! D: با اینکه این فیلم  قدیمیه و احتمالاً به جز من و جناب حافظ همه دیدن، ولی اگه ندیدید و مخصوصاً اگر خانم هستید، حتماً ببینید. 
راستی! یه چیزی رو من نمی‌دونستم. اینا برای پختن تخم‌مرغ آب‌پز، تخم‌مرغِ خام رو می‌شکنن تو آب جوش؟!!! خب چرا مثل ما تخم‌مرغ رو درسته تو آب نمی‌پزن بعد پوستشو بگیرن؟!!! حالشون خوبه آیا؟!!! D:

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 4 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-4

  • فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی می‌کنم تو حافظه‌م، ولی بعد هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم! D:) 
  • من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی می‌تونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم می‌دونم ولی بعضی وقت‌ها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت می‌کنه آدمو. خیلی وقت‌ها خوبه که آدم بی‌خیال باشه، بی‌خیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحت‌تر زندگی می‌کنیم!
  • نمی‌دونم چرا آدم‌های اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه می‌کنی می‌بینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم می‌کنه،  یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمی‌دونستم چکار می‌تونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که می‌زد هی اشک حلقه می‌زد دور چشمش و هی بغض می‌کرد و چشماش قرمز می‌شد. حرفاشونو گوش می‌کنم ولی نمی‌تونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :(  غمِ چسبنده‌ی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
  • بعضی آدما رو اصلاً نمی‌فهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمی‌گنجن! با هم دشمنی می‌کنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! این‌همه خاله زنک بازی و زیز آب‌زنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
  • خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D:  آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن! 
  1. فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
  2. فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیش‌فرض‌های ذهنی‌تون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم می‌ریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش به‌طور کلی زیاد توصیه نمیشه!
  3. اگر می‌خواهید یه کم مسخره‌بازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
  4. راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمی‌مونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید می‌فرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
  • رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! به‌هیچ‌وجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی می‌کنن! یعنی در این حد!!!
  • این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمی‌اومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!

Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● درباره سیزده 59

اگر فیلم رو ندیدید و نمی‌خواهید داستان فیلم براتون لو بره، نخونید لطفاً!

شاید الان گفتن از جنگ و آدم‌های جنگ موضوع چندان جذابی نباشه برای یک فیلمنامه. بازماندگان جنگ، به‌خصوص مردان بی‌ادعای اون، بی‌تعارف حالا جزء فراموش شدگانند و بنابراین فیلمی هم که در مورد اونا ساخته میشه، نمی‌تونه چندان جذابیتی برای عموم مخاطبین داشته باشه. با این حال بودن اسم پرویز پرستویی در لیست اسامی بازیگران هر فیلمی، می‌تونه اعتبار ویژه‌ای به اون فیلم ببخشه و مخاطب جذب کنه!
فیلم "سیزده 59"، ساخته سامان سالور، روایت همین آدم‌های جنگه منتها این‌بار با سوژه‌ای بکر و جدید. سید جلال از فرماندهان جنگ در طی یک عملیات به کما می‌ره و بعد از سالیان طولانی در زمان حال به هوش میاد. برای جلوگیری از شوک و ضربه احتمالی به بیمار، پزشکان تصمیم می‌گیرن که سید جلال اولش نفهمه تو چه زمونه‌ای چشم باز کرده. همین موضوع حوادث دیگه فیلم رو رقم می‌زنه.
با اینکه نمی‌دونم از نظر پزشکی آیا این اتفاق افتادنیه یا نه، ولی به نظرم این سوژه، سوژه بسیار جالبی بود فقط ای کاش خوب ساخته می‌شد! فیلم به وضوح ضعف کارگردانی داره و با اینکه سومین فیلم این کارگردان جوان سینما است ولی اصلاً فیلم خوش‌ساختی نیست! منهای پرویز پرستویی که ذاتاً بازیگر محشریه و توی این فیلم هم بازیش درخشان بود، کارگردان نتونسته بود بازی خیلی خوبی از سایر بازیگران بگیره. علاوه بر این فیلم بسیار شعارزده است! چه انتقادهایی که از زبون پزشک معالج سید جلال به آقا صابر گفته میشه درباره تندوروی‌های همین جبهه رفته‌ها، چه لحن انتقادی حرفهای صابر با همرزم تازه به دوران رسیده‌ش و چه نمونه‌های دیگه، خیلی شعاری، کلیشه‌ای و تکراری بود. تبلیغ محصولات یک کارخونه غذای آماده هم که دیگه آخر فاجعه بود! آخه تبلیغ اونم توی فیلمی با سوژه جنگ؟!!!
این فیلم با سوژه بسیار جالبی که داشت، می‌تونست خیلی بهتر از این ساخته بشه ولی الان من فکر نمی‌کنم بتونه مخاطب خیلی زیادی جذب کنه. توی سینما که حداکثر سه، چهار ردیف پُر شده بود. با این حال اگر خیلی سخت‌گیر نباشید می‌تونید از دیدن این فیلم لذت ببرید. یه جاهایی که اشک ما رو درآورد! و ناگفته نماند، با همه چیزایی که گفتم، این فیلم، فیلمی نبود که به شعور مخاطب توهین کنه و یا بعد از تموم شدن، آدم پشیمون باشه از دیدنش. به هیچ وجه! فقط کافیه خودتون رو تو موقعیت سید جلال قرار بدین و ببینید چه احساسی می‌تونید داشته باشید در اون شرایط! خیالتون رو آزاد کنید لطفاً!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چند نوکته فرهنگی!

  • اگر می‏‏‏‌خواهید اعصاب و روان خود را به فنا دهید، اگر می‏‏‌خواهید افسرده و پریشان حال‏‌تر از اینی که هستید بشید (!)، اگر خودآزاری دارید و می‏‌خواهید عیشتون رو منقص کنید و اگر می‏‌خواهید یک دل سیر گریه کنید، برید این فیلم قصه پریا رو ببینید! خودمون کم غم و غصه داریم، اینا هم از این فیلما به خوردمون می‏دن! خجالتم نمی‏کشن! والله با این نوناشون!

  • واقعاً فرق هست بین نوشته‏‌ای که خودبه‏‌خود و از دل میاد و یک نوشته سفارشی! اولی رو نمی‏‌تونی زمین بذاری حتی اگر چهارصد، پونصد صفحه باشه و دومی رو به زور روزی یه صفحه می‌ری جلو! حالا اینکه مگه آدم مجبوره اون چیزی رو که دوست نداره بخونه، بماند ولی نکته قابل توجهش اینه که هر دو به قلم یک نویسنده هستن! دوستان عزیز نویسنده! لطفاً نوشته سفارشی ننویسید! حال آدم بد می‏شود!
  • آقا ما قریب به یکساله که می‏‌خواهیم بیاییم اینجا یه چیزی بگیم هی نشد! حالا هم اینقدر دیره که رومون نمیشه بگیمش! ولی خب چون ممکنه شاید یک درصد به درد کسی بخوره میگیم! D:
اگر به داستان کوتاه علاقه دارید و در عین حال می‏‌خواهید با برجسته‏‌ترین نویسندگان معاصر (و حتی غیرمعاصر!) آشنا بشید، همشهری داستان رو از دست ندید! به نظر من همشهری داستان آدم رو مشعوف می‏‌کنه! مجموعه‏‌ای متنوع از ادبیات داستانی که تا جایی که محدودیت‏‌ها و سانسورها اجازه بده، هر سلیقه‏‌ای رومی‏‌تونه پوشش بده. همشهری داستان در نوع خودش بی‏‌نظیره. شما هیچ جای دیگه‏‌ای نمی‏‌تونید (البته تا جایی که من اطلاع دارم!) این همه اثر از نویسنده‏‌هایی که دوست دارید و نویسنده‏‌هایی که نمی‏‌شناسید یک‏‌جا و هم‌زمان ببینید! من فکر می‏‌کنم دست‏‌اندرکاران این مجله دقت و وسواس خاصی دارن در انتخاب آثار که واقعاً جای یه دست مریزاد اساسی داره.
این مجله به صورت ماهانه و در قطع رقعی (؟) منتشر میشه و قیمتش از ابتدای امسال شده 2000 تومان. بیشتر دکه‏‌های روزنامه‏‌فروشی هم دارن. اگر تا به حال نگرفتین، حتماً بگیرید و بخونید. به شدت توصیه میشه!




Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● ملک سلیمان نبی

زندگی حضرت سلیمان، حداقل اون چیزی که ما از آیات قرآنی می‏دونیم، اونقدر جذاب و هیجان‏انگیز هست که بتونه سوژه یه فیلم سینمایی یا حتی سریال درست و حسابی بشه. ولی از اونجایی که به هر حال ما متخصص خراب کردن هر چیزی هستیم، از مملکت و دین و دانش و ادبیات و سینما گرفته تا اقلیم و آب و هوا، بالطبع فیلم میلیاردیمون هم اون چیزی نیست که می‏بایست باشه. قبل از دیدن فیلم سعی کرده بودم که هیچ نقدی نخونم تا تأثیری روی قضاوتم در مورد اون نداشته باشه. ولی اون چیزی که دیدم با انتظارات من به عنوان یک مخاطب معمولی، فاصله زیادی داشت.
مهم‏ترین اشکال این فیلم به نظر من کارگردانی اون بود! برای چنین پروژه عظیمی بهتر بود از کارگردان‏های مجرب‏تری که حداقل تجربه ساخت فیلم‏های تاریخی رو دارن استفاده می‏شد. شاید به خاطر همین بود که فیلم، بازی‏های درخشان و صحنه‏های خیلی تأثیرگذاری نداشت!
انتخاب بازیگران این فیلم که البته قراره یه سه‏گانه سینمایی باشه هم چنگی به دل نمی‏زنه. وقتی بازیگر نقش اصلی این فیلم یک روز مونده به آغاز فیلمبرداری تغییر می‏کنه (+)، معلوم میشه که انتخاب بازیگران مشکلاتی داشته! آخه مثلاً اینا نگفتن چطور میشه دو، سه تا برادر (پسران داوود نبی) اینقدر از لحاظ چهره با هم متفاوت باشن؟! یکیشون بشه ماهرویی مثل سلیمان و دیگران اونطوری! (قصد من توهین به هیچ فرد خاصی نیست. غرض فقط مقایسه است). الهام حمیدی هم که دیگه تبدیل شده به یه نقش کلیشه‏ای. زن پیامبر، معصوم و پاک!
و اما در مورد جلوه‏های ویژه که بیشترین هزینه رو برای این فیلم داشته. باید بگم که جلوه‏های ویژه این فیلم در سینمای ایران بی‏نظیره. حرفه‏ای و تا حدودی جذاب ولی نه تازه و جدید. با اینکه عوامل فیلم وجود شباهت‏های (تقلیدها(؟)) فیلمشون رو با سینمای هالیوود انکار کردن ولی حقیقت اینه که بیننده ایرانی که طرفدار پر و پا قرص سینمای هالیووده، هیچ چیز جدیدی که قبلاً در فیلم‏های آمریکایی ندیده باشه، اینجا نمی‏بینه! به‏خصوص اون دود سیاه که خودِ خود لاست بود!


در مورد داستان فیلم، تا اونجایی که من اطلاع دارم، علاوه بر قرآن و متون اسلامی از کتابهای دینی یهود هم استفاده شده. اگر چه فیلم به شدت ضد یهود به نظر میاد و احتمالاً اعتراضاتی رو هم در پی خواهد داشت! و اما داستان، همون تنازع دیرین شیطان و انسانه ولی این بار به شکل متفاوتی روایت شده. متفاوت از لحاظ سینمای ما و آموزه‏های دینی ما نه از لحاظ اون چیزی که معمولاً در ژانر وحشت در فیلم‏های آمریکایی دیدیم (مثل جنی شدن افراد!). همین جا بهتره بگم که این فیلم به هیچ وجه برای کودکان مناسب نیست! صدای بسیار بلند دالبی، صحنه‏های ناگهانی، شکستن سکوت با صداهای بسیار بلند، شبیه‏سازی اجنه و شیاطین و حتی فضای تاریک فیلم و سالن سینما باعث میشه بچه دچار وحشت بشه. اینو از عکس‏العمل بچه‏هایی که توی سالن سینما بودن فهمیدم. یه دختر بچه بود که تا آخر فیلم دوام نیاورد و رفت بیرون!‎‏

به هر حال بدون شک برای ساخت این فیلم زحمات بسیار زیادی کشیده شده. اگر چه بار اصلی مصائب یک فیلم بیشتر به دوش کارگردانه ولی معلومه که همه عوامل بسیار زحمت کشیدن برای خوب درآوردن اون. با همه انتقاداتی که به فیلم وارده ولی به عنوان اولین تجربه در سینمای ایران، شاید بهتر باشه کمی منصفانه‏تر بهش نگاه کنیم.
من بالشخصه معتقدم که ساخت این فیلم با همه هزینه هنگفتی که داشته اتفاق بسیار خوبیه و دریچه‏های تازه‏ای رو به سوی سینمای مرده ما باز می‏کنه. به خصوص اگر جهانی بشه. در مملکتی که همه پروژه‏های سنگین یا دولتیه یا باید از طرف دولت حمایت بشه که بتونه به مرحله عمل دربیاد، وادار کردن دولت به سرمایه‏گذاری در هنر به خصوص سینما که فراگیره، نقطه عطفیه برای جرأت دادن به اهالی سینما در خلق آثار بزرگ.
ملک سلیمان نبی علیرغم همه اونچه گفته شد، آدم رو به فکر فرو می‏بره! وقتی سلیمان رو می‏دیدم درست همون احساسی رو داشتم که زمان دیدن مختارنامه دارم. احساس متزلزل بودن! مقایسه‏ها هستن که هجوم میارن به سمت آدم. مقایسه خود با مردم اون زمان، مقایسه این زمان با اون زمان. و همه‏اش تکرار این سؤال که من اگر بودم کدوم طرف بودم!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● THE GREEN MILE


دوباره نشستم فیلم فراموش نشدنی "مسیر سبز" رو دیدم. قبلاً، چند سال پیش، این فیلم رو از برنامه سینما یک دیده بودم. یادمه اون موقع تأثیر شگفت‌آوری روی من گذاشته و تا یه مدت ذهن منو به خودش مشغول کرده بود. حتی یادمه فردای همون روزی که پخش شد با دوستی رفتیم موزه عبرت و من همونجا بود که تمام فیلمو با هیجان براش تعریف کردم (چه فضای سازگاری هم بود برای تعریف!).

به نظر من "مسیر سبز" یک فیلم به شدت انسانیه. با وجود اینکه تقریباً تمام فضای داستان در زندان می گذره و فیلم پُره از صحنه‌های قتل و اعدام با برق و درگیریهای خشن ولی روحی که بر اون حاکمه، یک روح و احساس لطیف و انسانیه. شاید، شاید که نه، حتماً انتخاب صحیح بازیگران تأثیر بسزایی در موفقیت و تأثیرگذاری این فیلم داشته و این شخصیتهای اون رو باورپذیرتر کرده (نگاه کنید به بازیگر نقش "جان کافی" با اون هیبت و عظمت! کی بهتر بود برای این نقش به جز اون؟!). بازی درخشان تام هنکس با اون چشمهای مهربون و روحیه لطیف اگرچه کمی با نقش رئیس بودنش در چنین مکان وحشت‌زایی در تناقضه ولی اون مشخصاً به همین منظور انتخاب شده تا در فیلم نشون داده بشه که آدمی که انسانه در هر شرایطی می‌تونه انسان باقی بمونه (گفته بودم که من عاشق تام هنکس‌ام؟! D:).

به هر حال در مورد این فیلم زیاد میشه حرف زد ولی خب چون یه فیلم قدیمیه اهل فن قبلاً گفتنی‌ها رو در موردش گفتن. فقط خواستم بگم اگه کسی ندیده ببینه. هر چند طولانیه ولی ارزشش رو داره.

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 6 خاطره

● روزهای بی‌خاطره فیلمساز می‌شود!

اهم اهم! مفتخر است به عرض جمیع حضار برساند که اینجانب روزهای بی‌خاطره، بدون گذراندن هیچ دوره آکادمیکی، تبدیل به یک فیلمساز موفق شدم و عن‌قریب است که در جشنواره کن به عنوان بهترین فیلمساز برگزیده شوم! D:
برای دیدن فیلم اینجانب می‌توانید هفته آینده در سمیناری در شهر نوشهر حضور به هم رسانید! ;)
با تشکر

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● Blindness

کوری فیلم بدی نبود. این را به نسبت فیلم‌هایی می‌گویم که از روی رمان‌ها ساخته می‌شوند و اغلب فیلم‌های خوبی نیستند. با این همه به نظر من فیلم هنوز نتوانسته ظرافت‌ها و نکات کتاب را به نمایش بگذارد. ساراماگو آنقدر هنرمندانه صحنه‌های آسایشگاه (قرنطینه) را به تصویر کشیده که خواننده با تمام وجود، کثافت و هرج و مرج و گرسنگی و درماندگی ساکنین آن را حس می‌کند (در مورد کتاب) ولی فرناندو میرلس هرگز نتوانسته این‌همه نکبت را به شکلی تأثیرگذار به بیننده منتقل کند.
جولین مور با آن قیافه مظلومش انتخاب خوبی بود برای ایفای نقش همسر دکتر چشم پزشک. بعضی جاها حال آدم بد می‌شد از این‌همه صبر و تحمل و گاهی فداکاری! به نظرم زن ِ کتاب قابل تحمل‌تر بود از زن ِ فیلم! ولی انصافاً خانم مور خیلی خوب از پس نقش برآمده بود. خیلی بهتر از سایر بازیگران.
کارگردان تلاش بسیاری کرده که به کتاب وفادار بماند. تا حدود زیادی هم در این امر موفق بوده است. هر چند بعضی از صحنه‌ها که در کتاب طولانی‌تر بودند، در فیلم خیلی کوتاه‌تر و به شکل گذری نمایش داده شده‌اند (مثل صحنه غذا برداشتن ِ همسر پزشک از انبار فروشگاهی که هنوز دست نابینایان به آن نرسیده بود). ولی می‌توانم بگویم که سکانس‌های ابتدایی فیلم (یعنی قبل از قرنطینه) کاملاً منطبق بر روایت کتاب هستند.
رویهم رفته توصیه می‌کنم اول کتاب را بخوانید بعد فیلم را ببینید. جان گرفتن شخصیت‌های داستان، کسانی که ذهنی و انتزاعی بوده‌اند هم برای خودش عالمی دارد. ولی اگر کتاب را نخوانده باشید شاید فیلم چندان برایتان جذابیت نداشته باشد.

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● توفیقات اجباری!

ـ از طرف اداره مربوطه معرفی شده‌ام برای کلاس مبانی و ویندوز!!! می‌گویند پیش نیاز است و تا این دوره را نگذرانیم نمی‌توانیم در کلاس‌های دیگر شرکت کنیم مگر اینکه مدرکی دال بر گذراندن آن، حالا در هر مؤسسه‌ای که باشد فرق نمی‌کند، ارائه دهیم. من که مدرکی نداشتم! ولی نمی‌دانید چه عذاب الیمی است شرکت در کلاسی که تازه کاربرد کلیدهای صفحه کلید را آموزش می دهند و سخت‌ترین سؤال‌شان این است که فرق space با Back space چیست!!! باز خوب است که کلاس‌ به صورت آموزش از راه دور و از طریق شبکه است و کل کلاس‌های حضوری پنج، شش جلسه بیشتر نیست و گرنه من یکی که دق می‌کردم!


ـ یک عدد فیلم هندی مشاهده کردم! ;)) فکر کنم آخرین بار با بی‌تا بود که فیلم هندی دیده بودم، آن هم مدتها پیش! از اولش ندیدم چون کار داشتم و اصلاً قرار نبود که ببینم! ولی جادوی زیبای رنگها مرا جذب فیلم کرد! واقعاً در صحنه‌هایی از فیلم که جمعیت را با لباسهایی با رنگهای متنوع و جاندار نشان می‌داد، معجون رنگها حیرت‌انگیز بود! فیلمِ Veer & Zaara . یک رمانس تمام عیار و البته کمی تا قسمتی سیاسی! با بازی شاهرخ خان و پریتی زینتا، محصول سال 2004.
فیلم دیالوگ‌های زیبایی دارد و اگر چه طبق معمول فیلم‌های هندی، داستان، ماجرای عشقِ ناکام دو جوان است ولی عشق را فرامرزی و فارغ از نژاد و کشور و مذهب نشان می‌دهد. به هر حال ما که سه ساعتی وقت گرانبهایمان را از دست دادیم، شما هم اگر خیلی رمانتیک هستید می‌توانید همین کار را بکنید! تصمیم با خودتان ;))

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره