● اندر مصائب بزرگسالی!

خیلی قبل‌ترها، وقتی هنوز دوره‌ی خام جوونی رو می‌گذروندم، بعضی رفتارهای خارجی‌ها خیلی برام عجیب بود. یکی از اون رفتارها این بود که بچه‌هاشون رو تا یه سن معینی پیش خودشون نگه می‌داشتن و بچه به‌طور طبیعی بعد از اون سن باید از خانواده جدا می‌شد (البته بعدها فهمیدم که اگه کسی نخواد بره هم هیچکس مجبورش نمی‌کنه به رفتن). اون‌وقت‌ها فکر می‌کردم این رفتار، مهمترین جلوه‌ی بی‌عاطفگی غربی‌هاست!
ولی الان نه تنها نظرم نسبت به این موضوع عوض شده، بلکه کلا این روند به نظرم خیلی عادی‌تر و منطبق بر طبیعته و دقیقا کاری که ما می‌کنیم اشتباه‌ست. آدم‌ها باید بعد از یک سنی برن سی خودشون. زندگی با پدر و مادر و خواهر و برادر، وقتی همه بزرگ هستن و هر کس سلیقه‌ای و عقیده‌ای داره، گاهی مشکل‌آفرین میشه. یعنی می‌خوام بگم کلا به صلاح نیست. 
متأسفانه در خیلی از خانواده‌های ایرانی، جدایی از خانواده فقط از طریق ازدواج میسره، به‌خصوص اگر شهر دانشگاه یا محل کار همون شهری باشه که والدین هستن. من الان چند ساله که می‌تونم یک زندگی متوسط خوب جدای از خانواده داشته باشم ولی هروقت حتی یک اشاره به این موضوع می‌کنم همه چپ‌‌چپ نگاهم می‌کنن و ناراحت میشن و میگن اصلا فکرشو هم نکن! اینی که آدم‌ها به استقلال احتیاج دارن، استقلالی که حتی ممکنه سختی‌های زیادی رو هم به‌همراه داشته باشه، یک موضوع لوکس و فانتزی و غیر قابل بحثه. این مسلمه که آدم خانواده‌شو از هر کسی و هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست داره ولی این دوست داشتن دلیل نمیشه برای گهگاهی خسته نشدن!
بعد آدم چیزی شبیه وسواس پیدا میکنه نسبت به اتفاق‌های اطرافش و حرص می‌خوره، حتی اتفاق‌های کوچیک، چیزهایی که دلت میخواد نادیده بگیریشون ولی ناخواسته آزارت میدن، چون یک طرف مغزت هی داره شرایطت رو مقایسه می‌کنه با تصوری که از مستقل زندگی کردن داری. اینجوری میشه که بیزار میشی از ‌بهم ریختگی خونه، خسته میشی از نظافت کردنش، حساس میشی نسبت به دست زدن دیگران به وسایل‌ات، ناراحت میشی از خاموش شدن چراغ وقتی دلت میخواد کتاب بخونی ولی اون یکی میخواد بخوابه، حتی لج‌ات می‌گیره وقتی عجله داری و میخوای بری حموم و می‌بینی پره! آره، حتی همین چیزهای ساده. 
با روندی که ما داریم پیش میریم، فرهنگمون نیاز به تغییرات زیادی داره که متأسفانه بستر این تغییر به‌هیچ وجه مهیا نیست. چیزایی که ذهن خیلی از ماها رو به خودش مشغول کرده، چیزایی هستن که در بسیاری از کشورها، حتی کشورهای سنت‌گرایی مثل ژاپن یا حل شدن یا دارن حل میشن. مشکلات ما مشکلات لاینحلی نیست ولی با این وضع، حل شدنشون به احتمال خیلی زیاد حداقل برای نسل ما در سطح یک آرزو باقی خواهد ماند.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● این‌ور بوم و اون‌ور بوم

۱. این جلسات مذهبی زنانه که من گهگاه و در مناسبت‌ها توشون شرکت می‌کنم، دو تا سخنران داره. یکیشون خانمیه که به نظر نمیاد سواد چندانی داشته باشه. محور صحبت‌های این خانم اتفاق‌هایی شبیه معجزه‌س که از امام حسین و حضرت ابالفضل نقل می‌کنه مثل شفای بیماران و تنبیه شدن افراد توهین‌کننده و  ... . حرف‌های کاملا تکراری بدون هیچ سند و مدرکی. این خانم تلاش بسیاری داره در شور دادن به عزاداری‌ها و به قول خودمون جو دادن و تشویق کردن مردم به محکم‌تر کوبیدن تو سر و صورتشون. من ندیدم افراد بعد از حرفهای ایشون چیز جدیدی یاد گرفته باشن و یا به اندازه ذره‌ای معرفت به‌دست آورده باشن در مورد نهضت حسینی. من در مورد نیت یا خلوص این خانم حرفی ندارم ولی عملکردش اگر نخوام بگم عقب‌گرد، نوعی در جا زدنه.
دومی خانمیه اهل علم و مطالعه بسیار. هر شنونده‌ای کاملا متوجه میشه که کلاس سخنرانی ایشون با سایر همکارانشون کاملا متفاوت و حداقل یه سر و گردن بالاتره. اکثر صبحت‌هاش معرفتیه که لاجرم بعضی جاها وارد حیطه عرفان میشه. بارها و بارها روش‌های مرسوم عزاداری رو بالاخص و سایر رفتارهای افراد به ظاهر مذهبی رو زیر سؤال برده و به باد انتقاد گرفته، حتی با حساسیت نشون دادن روی کلمات. بعد، از اونجایی که افراد دوست دارن چیزی رو بشنون که دوست دارن، از این انتقادها خیلی هم خوششون نمیاد و ترجیح میدن به همون کارای خودشون ادامه بدن. البته چیزی که واضحه اینه که اکثر افراد حاضر اصلا متوجه نمیشن این خانم چی میگه. اینو از خودم نمیگما، از خودشون شنیدم و این باعث میشه که تغییر خاصی هم در رفتارشون به‌وجود نیاد. در عزاداری‌ها هم نه تنها جو خاصی ایجاد نمی‌کنه بلکه مؤکدا توصیه می‌کنه به وقار و ادب در عزاداری و عربده‌کشی و چرندگویی و قمه‌زنی و ... رو به‌شدت نهی می‌کنه. من به‌عینه دیدم که در حضور ایشون ادا بازی و جیغ و داد کردن و غش و ضعف رفتن به حداقل می‌رسه ولی همین آدما بعد از حضور دوباره در جلسه اون خانم اولی برمی‌گردن به همون رفتارهای سابق.
اون چیزی که من تو این چند سال از این جماعت استنباط کردم اینه که چندان علاقه‌ای به تغییر و کسب علم و معرفت ندارن. اگه از اینا در مورد قیام عاشورا سؤال کنی اکثرا شناخت چندانی ندارن و سالیان سال همون کارایی رو کردن که از دیگران و پدر و مادرشون یاد گرفتن. بنابراین مقاومت می‌کنن در برابر خرافه‌زدایی از این مراسم. اگر فرض کنیم که مشت نمونه خرواره، می‌تونیم نتیجه بگیریم که مردم ما عموما دوست دارن همین چیزی که هستن باقی بمونن و طرفدار کسانی هستن که با اونا همنوا و همصدا باشن.

۲. صرفنظر از دیدگاه مذهبی، واقعه عاشورا یک تراژدیه. اینی که برای کسی صدها نامه دعوت فرستاده بشه و اون شخص به اتفاق خانواده و یارانش به محل دعوت بره ولی دعوت‌کنندگان در نیمه راه اونا رو محاصره کنن و آب رو ببندن و بعد قتل‌عامشون کنن و زنان و کودکانشون رو به بدترین شکل ممکن به اسارت ببرن، به خودی خود یه واقعه‌ی تلخ و نفرت‌برانگیزه که به‌صورت طبیعی نمی‌تونه برای کسی خوشایند یا قابل دفاع باشه. حجم نفرتی که من در این چند روز در فضای وب نسبت به عزاداری‌ها دیدم به نظرم بیشتر ناشی از نوع عزاداری‌ها، خرافه پرستی‌ها و رفتار غیر متعارف و ناشایست بعضی از عزاداران بود. ولی بعدا کامنت‌هایی زیر یک مطلب دیدم که خیلی تعجب کردم. توی اون کامنت‌ها اگه درست یادم باشه کسانی گفته بودن که دوست دارن عمر سعد یا یزید یا شمر باشن! تعجب من از این بود که چطور کسی می‌تونه ادعای آزاداندیشی و روشنفکری داشته باشه ولی دلش بخواد به جای یک ظالم باشه. انگار که یه زمانی دلت بخواد تو حوادث عاشورای ۸۸ جای کسی باشی که با ماشین از روی یه آدم رد شد! حالا شاید کل جریان اون کامنتا شوخی بود ولی تا حدودی آدم رو دلسرد می‌کنه از صدق گفتار دوستان در مورد ظلم‌ستیزی.


Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مرا از پا فکنده، شکستن‌های بسیار

امروز که بعد از حدود یک هفته رفتم ورزش و خودمو وزن کردم، دیدم بیشتر از یک کیلو تو همین یک هفته کم کردم. البته وزن کم کردن که فی نفسه اتفاق سرورانگیزیست ولی خب اگر به خاطر ورزش و رژیم غذایی و این‌طور چیزا نباشه، اغلب ناشی از عوامل ناخوشایند و استرس‌زاست.
من همیشه تو زندگیم سعی کردم که با توجه به محدودیت‌هایی که دارم، گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم و آدم وابسته‌ای نباشم. مشکلاتم رو خودم حل کنم و درگیری‌های کاری و شخصی و ... با خودم نبرم خونه. بعد خوب طبیعتاً از خودم انتظار دارم که آدم قوی‌ای باشم و کوچکترین مسائل منو از پا نندازه و بتونم مشکلاتم رو مدیریت کنم. قسمت غمگین ماجرا اینجاست که با همه این تلاش‌ها کمترین موفقیتی تو امر «قوی بودن» نداشتم! اگر هم تا حالا شک داشتم، تو چند روز اخیر متوجه شدم که هنوز خیلی ضعیفم و بیدی هستم که ممکنه با هر بادی به‌شدت بلرزه! 
 صرف نظر از اینکه یک مسأله چقدر ممکنه آزاردهنده باشه، من نمی‌دونم یه نفر باید چکار کنه که حساسیت‌هاش به حداقلِ ممکن برسه. حساسیتِ بیش ازحد باعث میشه آدم زود بشکنه. تلقین و بی‌اهمیت فرض کردن یک موضوع برای من جواب نداده. یعنی سعی کردم و جواب نداده. برای خیلی‌ها هم تکرار مشکلات و اتفاقات باعث میشه که پوست کلفت بشن و دیگه تحت تأثیر قرار نگیرن ولی بدبختانه با وجود تکرارهای زیاد من حتی پوست کلفت هم نشدم متأسفانه! الان این مسأله برای من تبدیل به یک معضلِ اساسی شده و راستش یه کم ترسیدم! وقتی مشکلی، هرچند بزرگ و آزاردهنده، بتونه زندگی تو رو، فعالیتت رو، حال و حوصله‌ت رو، غذا خوردنت رو و حتی سلامتیت رو تحت تأثیر قرار بده، چه تضمینی وجود داره که بشه در برابر مشکلات خیلی بزرگتر و حساس‌تر که حتماً برای هر کسی پیش میاد، ایستاد و مقاومت کرد؟! 
آدم‌های قوی، آدمایی که بلدن با زندگی چجوری برخورد کنن، آدمای قابل ستایش و تحسین‌برانگیزی هستن. نمی‌دونم اینا مهارت‌های ذاتیه یا اکتسابی. ولی واقعاً خوشا به حال کسانی که بلدن درست زندگی کنن. 

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● خشونت کلامی


الان که گسترش ارتباطات، امکان دیدن و رصد افراد و جوامع رو میسر کرده، مقایسه رفتار خودمون و دیگران، ویژگی‌های رفتاریمون رو مشخص‌تر کرده. یکی از این ویژگی‌ها اینه که ما ایرانی‌ها برخلاف آنچه به نظر می‌رسه، آدم‌های خشنی هستیم. خشونت (شاید از یک زمانی به بعد) در همه رفتار و سکنات ما به‌خصوص در رفتارهای اجتماعیمون، به وفور دیده میشه. خشونت کلامی یکی از بارزترین اوناست. همه ما به نوعی این خشونت رو تجربه کردیم، یا به صورت فاعل یا به صورت مفعول. کافیه که یه روز از خونه بیرون بریم تا توی تاکسی، اتوبوس، مترو، خیابون، محل کار و .... با این موضوع برخورد کنیم (تازه اگر فرض کنیم تو خونه اوضاع متفاوت‌تر از بیرونه!). 
در خوشبینانه‌ترین حالت، شاید این رفتار در قبال افراد غریبه خیلی عجیب و غیرعادی نباشه ولی چیزی که باعث تأسفه اینه که این خشونت در روابط نزدیک ما هم نفوذ کرده. از تکه‌پرونی و نیش و کنایه زدن گرفته تا بیان هر چیزی به تلخ‌ترین شکل ممکن، همه خشونت‌هاییه که درسته کلامیه ولی ضربه‌ای که به روح و روان طرف مقابل وارد میکنه غیرقابل توصیفه. ما فکر می‌کنیم اگر حرف نگفته‌ای باقی بذاریم و یا ملاحظه طرفمون رو بکنیم، اون فکر میکنه ما احمقیم! در صورتی‌که کافیه یه لحظه به این فکر کنیم که اون طرف قضیه، پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر یا دوست ما قرار داره که در هر حال بالأخره عزیز ماست و چطور ما راضی میشیم که عزیزمون رو برنجونیم حتی اگر خطایی انجام داده باشه؟!
تأثیر کلام، تأثیر نافذیه. شکستن دل افراد و ایجاد خراش عمیق بر رابطه‌ها کار چندان سختی نیست، زبان به خوبی از عهده‌ش برمیاد. ولی فراموش کردنش کار خیلی سختیه. هر انسانی اگر بخواد می‌تونه کمی مهربان‌تر باشه. مسأله اینجاست که خیلی وقتها نمی‌خوایم. جایی خوندم که «برای آدمی که کلمات براش مهم‌اند، با کلمات بازی نکنید، زود از دستشون میدید» و چقدر راست میگفت!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● توزیع نرمال زندگی

شاید بعضی وقتا آدم دوست داشته باشه که یه جور خاص و منحصر به فرد زندگی کنه. یعنی روش زندگیش شبیه هیچ‌کس دیگه‌ای نباشه. یه روش باشه که تو دنیا (حتی دنیای کوچک اطراف خودش) به اسم خودش ثبت بشه برای همیشه. ولی اینا همه‌ش افکار جوونیه. آدم تا جوونه فکر می‌کنه می‌تونه دنیا رو عوض کنه. غافل از اینکه این دنیاست که بالأخره اونو عوض می‌کنه.
اگر رفتار و روش زندگی مردم جامعه رو تابع یه توزیع نرمال فرض کنیم، کسانی که میخوان متفاوت باشن میرن تو اون قسمت دُم‌های توزیع. افراد تا زمانی که تو قسمت دُم‌ها قرار نگرفتن، در متن و بطن جامعه هستن و هم جامعه اونا رو به‌طور معقول‌تری می‌پذیره و هم اونا جامعه رو. ولی وقتی فاصله می‌گیرن یواش یواش مشکلات شروع میشه. طرد شدن و تنها شدن کوچکترین پیامد این جداییه.
من تازه به این نتیجه رسیدم که آدم هرچی نرمال‌تر زندگی کنه و بذاره همه چی روند عادی و طبیعی خودشو طی کنه، راحت‌تر و معقول‌تر می‌تونه زندگی کنه، گیریم نه خیلی قشنگ‌تر. جدا شدن از زندگی نرمال، آدم رو انگشت‌نما می‌کنه، نه به نیکی که به یه موردِ قابل ترحم! مردم کاری به این ندارن که زندگیِ تو، انتخابِ تو بوده. تنها چیزی که می‌بینن اینه که تو مثل اونها نیستی و حالی که داری یه حالِ خودخواسته نیست و چیزیه درخورِ ترحم و دلسوزی. 
به نظر من آدم باید از یک جایی به بعد، پیه نرمال زندگی کردن رو به تنش بماله و ملحق بشه به جامعه. خاص بودن، به‌خصوص در جوامع سنتی، خیلی آخر و عاقبت خوشی نداره. تنها می‌مونی و باید خو بگیری به تنهایی. در این تنها بودن هم حتی تنهایی. چرا که حتی روشنفکرترین افراد، وقتی تو رو قاطیِ جامعه نرمال نمی‌بینن، خواسته یا ناخواسته، با لحن سرزنش‌واری اینو به رخ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات میکشن.
به هر حال می‌خواستم بگم که نرمال زندگی کردن خوبه. هر چیزی که روند طبیعی داشته باشه، عادی‌تر و موفق‌تر خواهد بود حتی زندگی. اینقدر سعی نکنیم از مسیر طبیعی فاصله بگیریم. مسیر طبیعی زندگی، مسیریه که خیلی‌ها اونو امتحان کردن و بابت خوب پس دادن امتحانش هست که شده روند طبیعی. دریابیم آن را.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مصائب شغلی

  • اینی که میگن افراد رو باید تو دوران سختی شناخت واقعاً حرف درستیه وگرنه این هنر نیست که تو خوشی و راحتی و شرایط معمولی، آدم رفتارش خوب و یا حداقل نرمال باشه. البته این که یه اصل کلیه ولی نمی‌دونم چرا این اصول، تو بعضی جاها بیشتر نمود پیدا می‌کنه! حالا اگه تو توی ایران زندگی کنی، تو تهران باشی، سر کار بری، برخورد از نوع نزدیک با همکارات داشته باشی دیگه نور علی نوره! یعنی روزی نیست که یه سری اصول برات ثابت نشه اونم به چه محکمی!
  • از چند روز پیش تا حالا، حداقل سه نفر بابت رفتاری که داشتن یا حرفی که زدن از من عذرخواهی کردن. البته صادقانه بگم که من توقع عذرخواهی از هیچ‌کدومشون رو نداشتم یعنی اینقدر گرفتاری زیاده که اصلاً تو ذهنم نمونده بود. می‌خوام بگم که بعضی وقتها ما اونقدر رفتارمون در برابر دیگرانی که باهاشون سروکار داریم نامعقوله که حتی وجدان خودمون هم قبول نمی‌کنه که همینطوری از کنارش بگذریم. اینو هم بگم که گاهی یه کلمه کوچک محبت‌آمیز می‌تونه غبار چند ساله یه دلخوری رو کامل از بین ببره. برای هممون پیش اومده. نیومده؟ من واقعاً نمی‌فهمم ما چرا این کلمات رو از هم دریغ می‌کنیم؟ چرا موقع حرف کلفت بار این و اون کردن اینقدر جسور و راحت و شجاعیم ولی وقتی می‌خوایم یه عذرخواهی کنیم یا یه کلمه محبت‌آمیز بگیم اینقدر ناراحتیم و مأخوذ به شرم و حیا؟!!!
  • همیشه گفتن عیبش بگفتی، هنرش نیز بگو. یه چند وقتیه که یه نیروی جدید به قسمت ما اضافه شده، یه پسر حدوداً بیست‌و‌پنج، شش ساله. تصور عمومیِ من از این بچه‌ها با توجه به سنشون (در بدترین حالت) اینه که باید خیلی لوس، پرتوقع، جسور، بی‌تفاوت و نازپرورده و تنبل باشن همچنان‌که افتد و دانی! ولی در کمال خرسندی باید بگم که این پسر جوان همه تصورات و معادلات فکری منو برهم زد! اول‌ها که اومده بود، فکر می‌کردیم، این همه ادب و احترام به‌خاطر تازه‌واردی و غریبی کردنشه و بعداً همه اینا از یادش میره ولی الان که چند وقتیه از هم‌اتاق بودنش با ما می‌گذره می‌بینیم که نه بابا، این از اصل و اساس کارش درسته. خیلی مؤدب، بی‌ادعا و باشعوره یعنی گاهی اینقدر رفتارهای پخته‌ای داره که به قول "ن" آدم فکر می‌کنه لابد یکی داره بهش تقلب می‌رسونه! حالا درسته که من کلاً خیلی حال و حوصله رفتارِ کارد چنگالی و شَق‌ و رَقی رو ندارم و هی سعی می‌کنم از اون حالت رسمیِ خشک خارج بشم، ولی واقعاً در کمال تعجب، تحسینش می‌کنم چون  اصلاً انتظارشو نداشتم. با اینهمه، امیدوارم در شناخت ایشون عجله و اشتباه نکرده باشم! راستی، نمی‌دونم به نظر من که وَر بدبین ذهنم بیش‌فعاله میاد یا واقعیت داره، اینکه اون غمگینه! 

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده- 7

  • چرا ملت تو زمستون نمیرن حموم؟! یعنی واقعاً فکر می‌کنن چون آدم عرق نمی‌کنه، پس دیگه نیازی به نظافت هم نداره؟! من نمی‌دونم چطوریه که ما ادعا از سر تا پامون می‌باره ولی بومون بغل‌دستیمون رو خفه می‌کنه!!! تازه بدتر اینکه بعضیا احساس نمی‌کنن که باید حداقل هر چند وقت یکبار لباساشون رو بشورن! چه وضعشه آخه؟! آدم تو اتوبوس و مترو و سایر مکان‌های عمومی میره از بوی گند خفه میشه! اَه!
  • یه چند وقت بود همه دندونام با هم درد می‌کرد! یعنی وای از موقعی که یه چیز سردی بهش می‌خورد، دادم درمیومد! OPG گرفتم رفتم پیش دکتر. نگاه کرد گفت هیچیت نیست. گفت پوسیدگی هم نداره. گفتم پس درد مال چیه؟ گفت چیزای ترش می‌خوری؟ گفتم چه‌جورم! گفت از همونه. مینای دندونت نازک شده. از این به بعد مطلقاً نباید چیزای ترش بخوری. منو میگی، عین بچه‌ای که از شیر مادر گرفتنش! آخه منی که تو ادراه مخزن لواشک و آلو و قره‌قوروت هستم و دیوونه‌وار از این چیزا می‌خورم، چطوری یهو ترکش کنم؟! الان که یه دو، سه هفته گذشته از تَرکم، هروقت این فروشنده‌ها میان تو مترو میگن: «لواشک، لواشک ترش و خوشمزه»، دلم همچین قیلی‌ویلی میره! بعید می‌دونم بتونم زیاد دوام بیارم! D:
  • باز هم اندر حکایت این ملت دوست‌نداشتنی! D: میگم چرا جدیداً مردم علاقمند شدن به زشتی؟! چرا هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه ببینه چی بهش میاد و چی نه؟! کافیه یه چیزی، حالا هرچی، از لباس و آرایش و مدل مو گرفته تا رنگ پوست و حتی چشم، باب بشه. دیگه همه میشن یه شکل و یه قیافه! بدون کوچکترین تفاوتی. بابا اقلاً یه کم از خودتون خلاقیت به خرج بدین. بعضی وقتا تو آیینه هم یه نگاهی بکنید ببینید این کارایی که با قیافه‌تون کردین اصلاً بهتون میاد؟! طرف دو متر قدشه، بعد برداشته یه کلیپسی این هوا (دو تا کف دستتون رو به طور موازی به اندازه 20 سانتیمتر یا حتی بیشتر، از هم دور کنید! ;)) چسبونده بالای کله‌ش، یه دکل ساخته بیا و ببین! خب این کجاش قشنگه خواهر من؟! آدم یاد علم یزید میوفته! یه چند واحد زیبایی‌شناسی باید بذارن برای این جماعت به خدا! 
  •  دیروز یکی از دوستای بابا که از آمریکا اومده بود، مهمونمون بود. بیشتر از سی ساله که اونجا زندگی می‌کنه. صحبت بود از خوبیهای دیار شیطان بزرگ و بدیهای این دیار گل و بلبل. اونم کلی تعریف می‌کرد از همه ابعاد زندگی در آمریکا. ولی آخر سر می‌دونید چی گفت؟ گفت: «من حس پرنده‌ای رو دارم که توی قفس گیر کرده. مترصد کوچکترین لحظه‌ای هستم که درِ این قفس باز بشه. تا هفت سال و نیم دیگه بازنشسته میشم و بدون کوچکترین تردیدی برمی‌گردم ایران.» جالب بود برام! این‌همه آدم تو ایران حسرت زندگی تو آمریکا رو دارن، اون حسرت زندگی در ایران اونم شهر مخروبه آبادان! واقعاً امیدوارم به آرزوش برسه. بدون پشیمونی!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● آه ای زندگی!

باز امروز از اون روزا بود. از اون روزای گندِ به دردنخور. وقتی این دل لامصب می‌گیره دیگه گرفته. با هزارتا چَنته هم باز نمیشه. شاید هم خیلی نباید تقلا کرد. باید بذاری بگذره. ذهنم شلوغه. به قول یکی توی سرم صدا هست. این سروصداها باید بخوابه وگرنه اگر صد سال هم به همین شکل بگذره، باز دردی از ما دوا نمیشه. 
آدم هر چی بزرگتر میشه، رنگ باختن آرزوهاش رو بیشتر می‌بینه. حتی گاهی کار به جایی می‌رسه که روزانه و ساعت به ساعت، مرگ آرزوهات رو جلو چشمت می‌بینی. در زندگی اگر چند چیز خیلی بد باشه، قطعاً یکیش رسیدن به همین نقطه‌س. کارای زیادی میشه انجام داد تا به این نقطه نرسید یا حداقل بودن در این وضعیت رو متوجه نشد ولی اگر به هر دلیلی کار به اینجا رسید، یعنی اوضاع خیلی وخیمه و به احتمال زیاد دیگه کاریش نمیشه کرد. توی همین نقطه‌س که حتی چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و روزمره‌س، برای تو میشه یه آرزوی دست‌نیافتنی!
خسته شدم بس‌که با ای کاش‌ها و اما و اگرها زندگی کردم، از این دلگیریهای گاه و بی‌گاه که حالا زمان اومدنشون هی داره کوتاه‌تر  و کوتاه‌تر میشه. آخه آدم تا کی می‌تونه بشینه و از زمین و زمان و فلک گلایه کنه؟! اشکال من و ما اینه که بلد نشدیم زندگی کنیم. معناش رو نفهمیدیم. درست بهش نگاه نکردیم. این شاید تقصیر پدر و مادرهامون باشه. شاید هم تقصیر جامعه‌س که زندگی رو تو یه چارچوب خاص و خیلی محدود به ما معرفی کرده. به هر حال چیزی که واضحه اینه که مشکلی وجود داره. مشکلی که من و امثال من رو به اینجا رسونده. مشکلی که اگرچه لاینحل نیست، ولی به هر دلیلی راه‌حل‌های خیلی ساده‌ای هم نداره. آیا ذهنی که با یک عالمه علامت سؤال پر شده، روزی پاک و نجات‌یافته خواهد شد؟

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● دیروز

  • دیروز یه یاروئه اول صبح زنگ زده به تلفن داخلی یکی از بچه‌ها که چون نبود من برداشتم. میگه: «خانم فلانی هست.» میگم: «نه، شما؟» میگه: «ایشون پدری به نام مرتضی داره؟» میگم: «بله، شما؟» میگه: «اسم برادرش عباسه؟» با عصبانیت گفتم: «با خودشون تماس بگیرین بعداً». بعداً هم که دوباره تماس گرفته، باز هم بدون اینکه خودشو معرفی کنه شروع کرده به تهدید کردن و فحش دادن! بعد تازه گفته اونی که من قبلاً باهاش حرف زدم صداش این‌طوری نبوده، چرا خودش حرف نمی‌زنه! یکی نیست بهش بگه آخه مردکِ الدنگ، اول مطمئن شو داری با اونی که میخوای صحبت می‌کنی بعد هر حرف مفتی که خواستی بزن! حالشون خوب نیست به خدا!
  • دیروز تماس گرفتم با یکی از همکاران شهرستان که تکلیف فایلی رو که با تأخیر زیاد قرار بوده بفرسته، مشخص کنم! حالا اینکه هر پنج دقیقه یک‌بار یه فایل فرستاده و معلوم نیست کدومش درسته به کنار، هی اول و آخر حرفاش یه عزیزم و جانم می‌چسبونه! من ناراحت از اینکه این هی داره وقتمو تلف می‌کنه و فایلش هم درست نیست، با جدیت و عصبانیتی که به زور کنترلش کردم دارم میگم چیکار کنه، اونم زده به مسخره‌بازی و چرت و پرت گفتن! دِ زهرمار و عزیزم!  
  • دیروز بعد از تموم شدن کلاس عکاسی، رفتم پیش استاد که یه سؤال ازش بپرسم. تا منتظر بودم که استاد دفتر دستکشو جمع کنه، چندتا از پسرای کلاس هم جمع شدن دور میز برای سؤال پرسیدن. بعد استاد برگشت به من گفت برو رو اون صندلی (صندلیِ جلوی میزِ استاد) بشین سؤالتو بپرس. اول محل نذاشتم و ادامه دادم. باز حرفمو قطع کرد و گفت: «برو بشین اونجا راحت سؤالتو بپرس». ما هم تو رودربایستی دیگه به‌زور رفتیم نشستیم. تا جواب منو هم نداد، نذاشت بقیه سؤال کنن. من اول فکر کردم قراره پشت صندلی با دوربین کار خاصی انجام بدم که این‌همه اصرار می‌کنه به نشستن. بعد دیدم نه بابا، انگار فقط می‌خواست منو دور کنه از اون ازدحامِ دورِ میز! یا حداقل حدس من اینه. به‌هرحال جالب بود برام.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عالیجناب آلزایمر!*

گل بود به سبزه هم آراسته شد! خیلی کم مشکلات داشتیم، فراموشی هم بهش اضافه شد! حالا ما در عنفوان جوانی چطوری بیماری پیرها رو گرفتیم معلوم نیست! گاهی آدم از عدم فعالیت مغز دچار نسیان میشه و گاهی از بیش‌فعالیِ اون! به هر حال هر دوش مشکله، چه آلزایمر و چه مشغله، چه فرقی می‌کنه؟! صبحی محمد زنگ زد یه چیزی گفت و من جوابشو دادم. یک ساعتِ بعد داشتم با خودم می‌گفتم محمد صبح که زنگ زد چیکار داشت؟! هر چی فکر کردم یادم نیومد. یا بارها شده سرچ گوگل رو باز کردم که یه چیزی رو که تو ذهنم بوده سرچ کنم ولی در همون فاصله‌ی خطور اون چیز به ذهنم و باز کردن یه تب جدید، یادم رفته موضوع چی بوده و دنبال چی می‌خواستم بگردم! فاجعه‌بارتر این بود که من یکماه پیش که شیراز بودم، رفتم خونه یکی از اقوام که سه تا دختر داشت. بعد، چند روز پیش هرچقدر به ذهنم فشار آوردم که یادم بیاد اسم دختر بزرگه چی بود، یادم نیومد که نیومد!
کلاً آدم تا قبل از یه سنی، دنیاش خیلی کوچیکه و بالطبع غم و غصه‌ها و مشکلاتش هم به همون نسبت کوچیکن. ولی وقتی از یه جایی جلوتر میره و زندگی اون روشو بهش نشون میده همه چی یهو عوض میشه! حالا ماهایی که تو کشورهای جهان سوم به دنیا میایم و زندگی می‌کنیم همینطوری بای دیفالت کلی مشکل لاینحل و مشغله ذهنی داریم، وای به حال وقتی که مشکلات و ناملایماتِ دیگه هم بهش اضافه بشه.
خیلی خوب بود اگر درجه حساسیت آدم قابل کنترل بود. بعضی چیزها رو نباید دید، بعضی حرف‌ها رو نباید شنید، واقعاً بعضی مسائل رو باید بی‌خیالی طی کرد. وقتی ذهن مشغول یک عالمه چیزهای پراکنده و بعضاً بی‌اهمیت میشه، خب معلومه فرد رو دچار مشکلات می‌کنه! باید آدم تسک منیجرِ ذهنش رو یه نگاهی کنه و اپلیکیشن‌ها و پروسس‌های بی‌مورد رو خیلی زود و به‌موقع متوقف کنه. خیلی کار سختیه ولی احتمالاً غیرممکن نیست. اگر بشه ...

* عنوان از داستانی در مجله داستان با همین نام

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● یک سؤال کلیدی: ارزششو داره؟!

من معتقدم آدم باید گاهی در لحظه توانایی اینو داشته باشه که بتونه تصمیم بگیره حرفی رو بزنه یا کاری رو انجام بده یا نه. این‌کار در حقیقت نوعی برآورد هزینه‌س! چرا؟! چون باید ببینیم آیا حرفی رو که میخوایم بزنیم ارزش گفتن داره؟ یا هزینه کاری که میخوایم انجام بدیم قابل برگشته؟!
بذارید یه مثال بزنم. فرض کنید من یه دوستی نزدیک چندین و چند ساله با خانم ایکس دارم. اگر یه روز در مورد موضوعی یا حتی سر انجام کاری با هم اختلاف نظر پیدا کردیم، من تا چه حد باید جلو برم؟ آیا می‌ارزه که همه عصبانیت‌های احتمالی‌ام رو در عرض چند دقیقه با انتخاب بدترین کلمات بروز بدم؟! با علم به اینکه وقتی حرف از دهان آدم بیرون میاد دیگه اومده و هیچ راهی برای برگشتش وجود نداره و با توجه به بک‌گراند موجود و اینکه می‌دونم حتماً طرفم ناراحت میشه، چقدر ارزش داره که حتی اگه حرفم درسته، اونو بگم؟
مثل روز روشنه که افراد مختلف نظرات مختلفی در جواب این سؤال‌ها دارن. من نمی‌خوام جواب خودمو بگم یا به نتیجه خاصی برسم. فقط میخوام بگم که همیشه قبل از انجام حرکاتی که بیشتر جنبه هیجانی دارن، بد نیست یه ارزش‌سنجی و برآورد هزینه انجام بدیم. اگه ارزششو داشت که هیچی، کارمون درسته، وگرنه بی‌خیال شیم شاید بهتر باشه.


پ.ن: دل چرکینی بد است. باید شُست و گذشت.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● لطفاً غیرقابل تحمل نباشید!

بعضی از آدم‌ها دیگه دارن زیادی غیرقابل تحمل میشن! از کسی که حد و حدود خودشو ندونه و مرز ادب رو نگه نداره، هیچ خوشم نمیاد! 
نمی‌دونم چرا بعضیا فکر می‌کنن عقل کلن و هر چی میگن درسته. اصولاً این تفکر که همه ناقص‌العقلن و تنها کسی که خیر و صلاح و بد و خوبِ همه چیزو می‌دونه، خود اون شخصه بدجوری داره فراگیر میشه! حالا ما ایرانیا کم رذیلت اخلاقی نداریم کلاً ولی این یکی دیگه خیلی لج آدمو درمیاره! تازه طرف فکر میکنه با این اخلاق و کاراش، خیلی هم کول (cool) و باحاله! به قولی میگن که در آفرینش تنها چیزی که همه فکر می‌کنن عدالت توش رعایت شده عقله، چون همه به اندازه کافی خودشونو عاقل می‌دونن!
 نتیجه ذاتی چنین سبک و سیاقی اینه که طرف به خودش حق میده که برای دیگران تعیین تکلیف کنه و عقاید خودش رو تحمیل کنه! حالا این وسط اگر چهارتا آدم هم باشن که براشون به‌به و چه‌چه کنن و تن بِدن به زیر یوغ اونا بودن که واویلا! خدا رو هم بنده نیستن و دیگه نمیشه جمعشون کرد! یعنی واقعاً بودن با چنین افرادی، که ماشاءالله کم هم نیستن، خارج از طاقت و تحمل منه! بابا ول کنید این ادا و اصولا رو! آخه خودبرتربینی و منم منم زدن تا کی؟! بذارید افراد راحت باشن، خودشون باشن. لطفاً اینقدر پررو و پر مدعا نباشید! رسماً حال آدمو بد می‌کنید!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-4

  • فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی می‌کنم تو حافظه‌م، ولی بعد هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم! D:) 
  • من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی می‌تونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم می‌دونم ولی بعضی وقت‌ها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت می‌کنه آدمو. خیلی وقت‌ها خوبه که آدم بی‌خیال باشه، بی‌خیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحت‌تر زندگی می‌کنیم!
  • نمی‌دونم چرا آدم‌های اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه می‌کنی می‌بینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم می‌کنه،  یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمی‌دونستم چکار می‌تونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که می‌زد هی اشک حلقه می‌زد دور چشمش و هی بغض می‌کرد و چشماش قرمز می‌شد. حرفاشونو گوش می‌کنم ولی نمی‌تونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :(  غمِ چسبنده‌ی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
  • بعضی آدما رو اصلاً نمی‌فهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمی‌گنجن! با هم دشمنی می‌کنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! این‌همه خاله زنک بازی و زیز آب‌زنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
  • خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D:  آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن! 
  1. فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
  2. فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیش‌فرض‌های ذهنی‌تون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم می‌ریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش به‌طور کلی زیاد توصیه نمیشه!
  3. اگر می‌خواهید یه کم مسخره‌بازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
  4. راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمی‌مونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید می‌فرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
  • رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! به‌هیچ‌وجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی می‌کنن! یعنی در این حد!!!
  • این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمی‌اومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!

Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مردم‌آزاری ناشی از بی‌فرهنگی است!

  • ساعت از دوی نصف شب گذشته. همه‌مون خوابیم. هوای خونه گرمه به همین خاطر پنجره‌ها نیمه بازن. یک‌مرتبه با صدای هیاهوی چندین زن و مرد از خواب می‌پرم! نگاه می‌کنم می‌بینم خواهرم هم بیدار شده (بعداً فهمیدیم که بقیه اعضای خانواده هم بیدار شدن!). صدا اونقدر واضح و بلنده که هر کی دیگه جای ما هم بود، حتماً بیدار می‌شد! اون عده‌ای که پایین بودن بی‌توجه به ساعت و اوضاع و احوال مردمِ در خواب، داشتن بلند بلند اون پایین مراسم خداحافظی به جا می‌آوردن که حداقل یه نیم ساعتی طول کشید و خواب ما رو بالکل پروند! تازه مهمونا می‌پرسیدن همسایه‌هاتون اذیت نمیشن؟ و صاحبخونه هم می‌گفت: نه بیدارن! قابل توجه اینکه این همسایه‌هایی که ایشون فرمودن بیدارن، دست کم یه هفتاد، هشتاد خانواری هستن!
  • از اون روزای شلوغ متروست. آدم کلافه میشه. شلوغه ولی به قول ما جنوبیا، خرما چَپون نیست هنوز! دمِ ورودیا پره ولی راهروها هنوز یه کم جا داره برای ایستادن. دختره، بی‌توجه به جمعیت، که دقیقه به دقیقه هم به حجمش اضافه میشه، پاشو دراز کرده و این پا رو انداخته رو اون پا! هر کسی هم که از کنارش رد میشه به لطف کفش ایشون خاکی میشه! دختره نه تنها پاشو جمع نمی‌کنه، بلکه قیافه‌شو هم کج و کوله می‌کنه که یعنی چرا می‌زنید به پای من!
  • وقتی تو خیابون ولیعصر میخوای بری سمت جنوب، مصیبت عظما شروع میشه چون هیچ راهی نداری غیر از سوار شدن به اتوبوس و البته اگه حالشو داری، پیاده گز کردن! توی هر ایستگاه، به‌خصوص در ساعات شلوغی، انبوه جمعیت ایستادن. بعد از یک عالمه انتظار که میخوای سوار بشی، می‌بینی ملت از جلوی در اتوبوس جُم نمی‌خورن و همچین چارچنگولی میله‌های جلوی در رو چسبیدن که نفوذ به داخل اتوبوس رو تقریباً غیرممکن کردن، اونم به بهانه اینکه میخوان ایستگاه‌های بعدی پیاده بشن! بعد تازه بیشتر وقتا اون ته اتوبوس خالیه! حالا اگه هرکس به طریقی موفق به سوار شدن شد، اونم می‌پیونده به انبوه همون جمعیتِ دمِ دری!
و الی ماشاءالله از این مثال‌ها در جامعه‌ی سه نقطه‌ی ما!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● دشمن پنداری

یک عدد پدیده روانی (یا روان‌پریشی!) در کشور ما و به خصوص در بین مردان شایع شده، از صدر تا ذیل (که البته ظاهراً در صدرها فراوانی بیشتری از آن مشاهده می‌شود!) که در آن فرد مورد نظر همه و از جمله اطرافیانش را موجوداتی خطرناک، زیر آب‌زن، موذی و در یک کلمه "دشمن" می‌پندارد و به این حس‌اش اعتقاد شدید هم پیدا می‌کند و سعی دارد به بقیه افراد نیز بقبولاند که صاحب بهترین تشخیص است و درست می‌گوید!

عجب زندگی دردناکی برای خودشان می‌سازند این‌گونه آدم‌ها! اینکه همه را دشمن ببینی و مجبور باشی بین آنها زندگی کنی! وای! تصورش هم وحشتناک است! بروید خودتان را اصلاح کنید بابا جان! اه!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● تاکسی نوشت‌ها *

پرده اول

آقاهه از اون سنگین وزنا بود. از همینایی که خیلی هیکلی هستن. رفته بود نشسته بود صندلی جلو. من که نشستم، ظرفیت تکمیل شد ولی دیدم راننده نمیاد راه بیفته! وایساده بود بیرون به داد و بیداد که آی من نمی‌رم و تازه فنرهای صندلی جلو رو عوض کردم و از این حرفا! من که اولش تو حال خودم بودم و متوجه نشدم چه خبره. بعد که رانندهه با عصبانیت اومد نشست و با اون مسافر جلو دهن به دهن شد، تازه فهمیدم جریان از چه قراره! من که گفتم الان این آقا گندهه می‌گیره اونو له می‌کنه! ولی یارو فقط بهش گفت حیف که خانوم اینجا نشسته و پیاده شد و رفت!!! خب اینا باید چیکار کنن این سایزی هستن؟!!! 

پرده دوم

از یه خط دیگه اومد تو خط اکباتان مسافر سوار کرد. نوحه گذاشته بود. با صدای بلند. از سر اکباتان دیدیم آقا داره با سرعت حداکثر 40 میره. یه مسافر که پیاده شد، خانمی سوار شد که می‌خواست بره آزادی. گفت میخواد میدون پیاده بشه نه پارک‌سوار. کلی نشسته باهاش چونه می‌زنه که الان میدون شلوغه و قبل از میدون پیاده شو. خانومه گفت بابا من اصلاً پیاده میشم. نمیذاشت پیاده بشه ولی هی غر هم می‌زد! بعد میگه الان که می‌بینی من دارم آهسته میرم به خاطر اینه که نَرَم بیفتم تو ترافیک!!!!! از رو سرعت‌گیرا هم که با سرعت 20 رد میشد. مسافرا هم همینجور هاج و واج! هر چی هم بهش می‌گفتن گوش نمیداد! خلاصه از سر اکباتان تا فاز دو فکر کنم 20 دقیقه‌ای طول کشید!!!!!! 

پرده سوم

پول خُردام نو بود. فقط توی کیف پول یه تای ملایم خورده بود از وسط.  پولو که بهش دادم چشماش برق زد. کلی خوشحال شد. هم پول خرد بود و هم نو و چی بهتر از اینه برای راننده تاکسی! برگشته بهم میگه بَه چه پولای نویی. اینا رو از کجا آوردی. جواب ندادم. دوباره گفت: حتماً شوهرت بانکیه نه؟ خیلی جدی گفتم: نه! منتظر ادامه توضیحات بود که گفتم پیاده میشم! به مقصد رسیده بودم البته! ;)


* عنوان از کتاب "تاکسی نوشت‌ها" نوشته ناصر غیاثی

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بر توهمات خود مسلط باشید!

ما تازگیا بین دخترها یه چیزی کشف کردیم که بسیار شایعه (حالا البته شاید در بین پسرها هم باشه و ما بی‌خبریم!). چون خیلی دیدم میگما وگرنه ما غلط بکنیم از گل نازک‌تر به جماعت نسوان بگیم. ولی خب یه چیزایی رو هم دیگه شورشو درمیارن و ایضاً لج ما رو! D:
آقا این دخترا بعضی وقتا امر بهشون مشتبه میشه، همینجوری الکی! مثلاً اگه یکی بهشون سلام کنه یا بخواد یه ناهار باهاشون بخوره یا مثلاً تو یه جر و بحثی حق رو به اونا بده و ازشون پشتیبانی بکنه یا یه کادویی من باب دوستی بهشون بده یا ...، حالا با اینکه اون یکی ممکنه واقعاً یکی نباشه و چند نفر باشن، فکر می‌کنن بله، طرف شیفته و واله اوناست! بعد به شدت هم به این فکرشون اعتقاد پیدا می‌کنن! تازه اگر برعکس طرف هی حالشونو هم بگیره، اینا هی با خودشون فکر می‌کنن اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا اومد ظرف ما رو شکوند لیلی و این حرفا! 
عرض شود که بنده نمیخوام بگم هیچ وقتِ هیچ وقت هم این حسشون درست نبوده‌ها ولی خواهر من، عزیز دلم، هر نوع محبتی رو که آدم نباید به منظور بگیره که! ملت که علاف و بی‌کس و کار نیستن که تو هر جا میری منتظر تو بوده باشن و به محض دیدن تو حالی به حالی بشن! باور کن یه سری ارتباط‌ها فقط از روی دوستی و معاشرته. چرا تو هی به خودت میگیری؟! زیاد به توهماتت بها نده. باور کن بعداً خودت اذیت میشی‌ها! از ما گفتن!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● از این جور آدما!

بعضی آدما هستن که نیاز به توضیح ندارن. تو یه ف که میگی تا فرحزاد میرن. یعنی کافیه کوچکترین اشاره‌ای به چیزی یا نکته‌ای بکنی، تا تهِ تهش رو می‌فهمن. باهاشون که حرف می‌زنی هی لازم نیست توضیح بدی که حالا منظورت از فلان کلمه و بهمان جمله چی بود. چی و چرا و چطوری زیاد تو کارشون نیست. ورژن‌های پیشرفته‌ترش حتی نگاهت رو هم می‌خونن. خیلی کم پیدا میشن ولی هستن. خواستم بگم عاشقشونم! D: 

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● خُرم آن روز کز این منزل ویران بروم

از این جامعه زن‌ستیز خسته‌م. واقعاً خسته‌م. قبلاً متنفر بودم ولی الان فقط خسته‌م. اینجا زن بودن یک جرمه، اگر نه در بهترین حالت، یک اتهام! من نه هیچ‌وقت فمنیست دو آتشه بودم و نه فعال زنان نه هیچ‌چیز دیگه ولی این دلیل نمیشه که از شرایط موجود رنج نبرم! خسته شدم از نگاه‌های تحقیرآمیز و جنسیتی، خسته شدم از جنس دوم بودن، خسته شدم از پذیرفتن حرف زور، از حرف و حدیث‌ها، از متلک‌ها، خسته شدم از اینکه برای هر نوع فعالیتی- زندگی اصلاً- مجبور باشم به توضیح، مجبور باشم به اثبات! 
یادمه یه جایی چیزی خوندم تو این مایه‌ها که تو یه کشوری مردم بسیار مواظبن در رفتار با زنان که نکنه یه وقت اونا فکر کنن که مثل سالیان دور جنس دوم حساب میشن! همون موقع هم البته باورم نشد که این می‌تونه حقیقت داشته باشه. ولی اگر باشه دوست دارم حتی برای یک روز هم شده اونو تجربه کنم. یک روز زندگیِ فارغ از جنسیت! اینجا، کوچک و بزرگ نداره. همه در هر موقعیت و مقامی (چه اجتماعی چه فکری)، از راننده تاکسی گرفته تا استاد دانشگاه، با هم هم‌عقیده‌ن! عقیده راسخشون هم همین زن ستیزیه! اینجا برعکسِ اونجا، عامدانه باید جنس دوم حساب بشی. اگر نه حتی در عمل، شده در حرف، در نگاه، در رفتار! 
خروجیِ فشارهایی چنین از طرف جامعه‌ای بیمار، لاجرم دختران و زنانی خیلی طبیعی و عادی نخواهد بود! زنانی که در خوشبینانه‌ترین حالت، یکی در میون افسرده‌ن! اعتماد به نفس ندارن، توقعات عجیب و غریب دارن، معنای خوشی و آزادی رو نمی‌دونن و کلاً زندگی کردن رو بلد نیستن. یک جور حسِ انتقام در همه دختران سرزمین من وجود داره و همین باعث میشه تلخ زندگی کنن! 
کاش می‌شد فرار کرد. کاش جای بهتری در زمین وجود داشت. نمی‌دونم آیا آسمان همه جا همین رنگه؟     

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره