● اینور بوم و اونور بوم
۲. صرفنظر از دیدگاه مذهبی، واقعه عاشورا یک تراژدیه. اینی که برای کسی صدها نامه دعوت فرستاده بشه و اون شخص به اتفاق خانواده و یارانش به محل دعوت بره ولی دعوتکنندگان در نیمه راه اونا رو محاصره کنن و آب رو ببندن و بعد قتلعامشون کنن و زنان و کودکانشون رو به بدترین شکل ممکن به اسارت ببرن، به خودی خود یه واقعهی تلخ و نفرتبرانگیزه که بهصورت طبیعی نمیتونه برای کسی خوشایند یا قابل دفاع باشه. حجم نفرتی که من در این چند روز در فضای وب نسبت به عزاداریها دیدم به نظرم بیشتر ناشی از نوع عزاداریها، خرافه پرستیها و رفتار غیر متعارف و ناشایست بعضی از عزاداران بود. ولی بعدا کامنتهایی زیر یک مطلب دیدم که خیلی تعجب کردم. توی اون کامنتها اگه درست یادم باشه کسانی گفته بودن که دوست دارن عمر سعد یا یزید یا شمر باشن! تعجب من از این بود که چطور کسی میتونه ادعای آزاداندیشی و روشنفکری داشته باشه ولی دلش بخواد به جای یک ظالم باشه. انگار که یه زمانی دلت بخواد تو حوادث عاشورای ۸۸ جای کسی باشی که با ماشین از روی یه آدم رد شد! حالا شاید کل جریان اون کامنتا شوخی بود ولی تا حدودی آدم رو دلسرد میکنه از صدق گفتار دوستان در مورد ظلمستیزی.
Labels: اجتماع, دغدغههای ذهنی, عمومی, محرم، عزاداری
● مرا از پا فکنده، شکستنهای بسیار
Labels: آدم, اجتماع, ترس, دغدغههای ذهنی
● خشونت کلامی
● توزیع نرمال زندگی
● مصائب شغلی
- اینی که میگن افراد رو باید تو دوران سختی شناخت واقعاً حرف درستیه وگرنه این هنر نیست که تو خوشی و راحتی و شرایط معمولی، آدم رفتارش خوب و یا حداقل نرمال باشه. البته این که یه اصل کلیه ولی نمیدونم چرا این اصول، تو بعضی جاها بیشتر نمود پیدا میکنه! حالا اگه تو توی ایران زندگی کنی، تو تهران باشی، سر کار بری، برخورد از نوع نزدیک با همکارات داشته باشی دیگه نور علی نوره! یعنی روزی نیست که یه سری اصول برات ثابت نشه اونم به چه محکمی!
- از چند روز پیش تا حالا، حداقل سه نفر بابت رفتاری که داشتن یا حرفی که زدن از من عذرخواهی کردن. البته صادقانه بگم که من توقع عذرخواهی از هیچکدومشون رو نداشتم یعنی اینقدر گرفتاری زیاده که اصلاً تو ذهنم نمونده بود. میخوام بگم که بعضی وقتها ما اونقدر رفتارمون در برابر دیگرانی که باهاشون سروکار داریم نامعقوله که حتی وجدان خودمون هم قبول نمیکنه که همینطوری از کنارش بگذریم. اینو هم بگم که گاهی یه کلمه کوچک محبتآمیز میتونه غبار چند ساله یه دلخوری رو کامل از بین ببره. برای هممون پیش اومده. نیومده؟ من واقعاً نمیفهمم ما چرا این کلمات رو از هم دریغ میکنیم؟ چرا موقع حرف کلفت بار این و اون کردن اینقدر جسور و راحت و شجاعیم ولی وقتی میخوایم یه عذرخواهی کنیم یا یه کلمه محبتآمیز بگیم اینقدر ناراحتیم و مأخوذ به شرم و حیا؟!!!
- همیشه گفتن عیبش بگفتی، هنرش نیز بگو. یه چند وقتیه که یه نیروی جدید به قسمت ما اضافه شده، یه پسر حدوداً بیستوپنج، شش ساله. تصور عمومیِ من از این بچهها با توجه به سنشون (در بدترین حالت) اینه که باید خیلی لوس، پرتوقع، جسور، بیتفاوت و نازپرورده و تنبل باشن همچنانکه افتد و دانی! ولی در کمال خرسندی باید بگم که این پسر جوان همه تصورات و معادلات فکری منو برهم زد! اولها که اومده بود، فکر میکردیم، این همه ادب و احترام بهخاطر تازهواردی و غریبی کردنشه و بعداً همه اینا از یادش میره ولی الان که چند وقتیه از هماتاق بودنش با ما میگذره میبینیم که نه بابا، این از اصل و اساس کارش درسته. خیلی مؤدب، بیادعا و باشعوره یعنی گاهی اینقدر رفتارهای پختهای داره که به قول "ن" آدم فکر میکنه لابد یکی داره بهش تقلب میرسونه! حالا درسته که من کلاً خیلی حال و حوصله رفتارِ کارد چنگالی و شَق و رَقی رو ندارم و هی سعی میکنم از اون حالت رسمیِ خشک خارج بشم، ولی واقعاً در کمال تعجب، تحسینش میکنم چون اصلاً انتظارشو نداشتم. با اینهمه، امیدوارم در شناخت ایشون عجله و اشتباه نکرده باشم! راستی، نمیدونم به نظر من که وَر بدبین ذهنم بیشفعاله میاد یا واقعیت داره، اینکه اون غمگینه!
Labels: اجتماع, ارتباطات, روزنوشت, عمومی, مردم شناسی
● موضوعهای پراکنده- 7
- چرا ملت تو زمستون نمیرن حموم؟! یعنی واقعاً فکر میکنن چون آدم عرق نمیکنه، پس دیگه نیازی به نظافت هم نداره؟! من نمیدونم چطوریه که ما ادعا از سر تا پامون میباره ولی بومون بغلدستیمون رو خفه میکنه!!! تازه بدتر اینکه بعضیا احساس نمیکنن که باید حداقل هر چند وقت یکبار لباساشون رو بشورن! چه وضعشه آخه؟! آدم تو اتوبوس و مترو و سایر مکانهای عمومی میره از بوی گند خفه میشه! اَه!
- یه چند وقت بود همه دندونام با هم درد میکرد! یعنی وای از موقعی که یه چیز سردی بهش میخورد، دادم درمیومد! OPG گرفتم رفتم پیش دکتر. نگاه کرد گفت هیچیت نیست. گفت پوسیدگی هم نداره. گفتم پس درد مال چیه؟ گفت چیزای ترش میخوری؟ گفتم چهجورم! گفت از همونه. مینای دندونت نازک شده. از این به بعد مطلقاً نباید چیزای ترش بخوری. منو میگی، عین بچهای که از شیر مادر گرفتنش! آخه منی که تو ادراه مخزن لواشک و آلو و قرهقوروت هستم و دیوونهوار از این چیزا میخورم، چطوری یهو ترکش کنم؟! الان که یه دو، سه هفته گذشته از تَرکم، هروقت این فروشندهها میان تو مترو میگن: «لواشک، لواشک ترش و خوشمزه»، دلم همچین قیلیویلی میره! بعید میدونم بتونم زیاد دوام بیارم! D:
- باز هم اندر حکایت این ملت دوستنداشتنی! D: میگم چرا جدیداً مردم علاقمند شدن به زشتی؟! چرا هیچکس نگاه نمیکنه ببینه چی بهش میاد و چی نه؟! کافیه یه چیزی، حالا هرچی، از لباس و آرایش و مدل مو گرفته تا رنگ پوست و حتی چشم، باب بشه. دیگه همه میشن یه شکل و یه قیافه! بدون کوچکترین تفاوتی. بابا اقلاً یه کم از خودتون خلاقیت به خرج بدین. بعضی وقتا تو آیینه هم یه نگاهی بکنید ببینید این کارایی که با قیافهتون کردین اصلاً بهتون میاد؟! طرف دو متر قدشه، بعد برداشته یه کلیپسی این هوا (دو تا کف دستتون رو به طور موازی به اندازه 20 سانتیمتر یا حتی بیشتر، از هم دور کنید! ;)) چسبونده بالای کلهش، یه دکل ساخته بیا و ببین! خب این کجاش قشنگه خواهر من؟! آدم یاد علم یزید میوفته! یه چند واحد زیباییشناسی باید بذارن برای این جماعت به خدا!
- دیروز یکی از دوستای بابا که از آمریکا اومده بود، مهمونمون بود. بیشتر از سی ساله که اونجا زندگی میکنه. صحبت بود از خوبیهای دیار شیطان بزرگ و بدیهای این دیار گل و بلبل. اونم کلی تعریف میکرد از همه ابعاد زندگی در آمریکا. ولی آخر سر میدونید چی گفت؟ گفت: «من حس پرندهای رو دارم که توی قفس گیر کرده. مترصد کوچکترین لحظهای هستم که درِ این قفس باز بشه. تا هفت سال و نیم دیگه بازنشسته میشم و بدون کوچکترین تردیدی برمیگردم ایران.» جالب بود برام! اینهمه آدم تو ایران حسرت زندگی تو آمریکا رو دارن، اون حسرت زندگی در ایران اونم شهر مخروبه آبادان! واقعاً امیدوارم به آرزوش برسه. بدون پشیمونی!
Labels: اجتماع, روزمره, عمومی, مردم شناسی, موضوعهای پراکنده
● آه ای زندگی!
Labels: آدم, اجتماع, تنهایی, دغدغههای ذهنی, روزانه, زندگی, شخصی
● چیزی شبیه درد دل
- چند وقتی یه کلاس عکاسی میرفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسهای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت میخندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمیتونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمیتونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمیتونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کولهباری از تجربه رفتار بسیار خردمندانهای داشت. آرام، متین، خوشاخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید میدونم! D:
- از روباهصفتی و حقهبازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری میکنم نمیتونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمعوجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا میتونه پیش بره؟! یعنی برنامهریزی تا این حد دقیق که مو هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمیتونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
- در این مملکت، کاری مهمتر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم میپرسم، کار مهمتری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزشگذاری نمیشدن! آدم (بهخصوص زن) اگر همه قلههای علم و دانش رو فتح کنه و پلههای ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمیخوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بیعرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچکدوممون نمیبریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، میمیرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
- ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، میبینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین میکنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
- تو کیستی که من اینچنین بیتو بیتابم/ شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
Labels: اجتماع, ارتباطات, ازدواج, تنهایی, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زندگی, شخصی, عشق, مردم شناسی
● دیروز
- دیروز یه یاروئه اول صبح زنگ زده به تلفن داخلی یکی از بچهها که چون نبود من برداشتم. میگه: «خانم فلانی هست.» میگم: «نه، شما؟» میگه: «ایشون پدری به نام مرتضی داره؟» میگم: «بله، شما؟» میگه: «اسم برادرش عباسه؟» با عصبانیت گفتم: «با خودشون تماس بگیرین بعداً». بعداً هم که دوباره تماس گرفته، باز هم بدون اینکه خودشو معرفی کنه شروع کرده به تهدید کردن و فحش دادن! بعد تازه گفته اونی که من قبلاً باهاش حرف زدم صداش اینطوری نبوده، چرا خودش حرف نمیزنه! یکی نیست بهش بگه آخه مردکِ الدنگ، اول مطمئن شو داری با اونی که میخوای صحبت میکنی بعد هر حرف مفتی که خواستی بزن! حالشون خوب نیست به خدا!
- دیروز تماس گرفتم با یکی از همکاران شهرستان که تکلیف فایلی رو که با تأخیر زیاد قرار بوده بفرسته، مشخص کنم! حالا اینکه هر پنج دقیقه یکبار یه فایل فرستاده و معلوم نیست کدومش درسته به کنار، هی اول و آخر حرفاش یه عزیزم و جانم میچسبونه! من ناراحت از اینکه این هی داره وقتمو تلف میکنه و فایلش هم درست نیست، با جدیت و عصبانیتی که به زور کنترلش کردم دارم میگم چیکار کنه، اونم زده به مسخرهبازی و چرت و پرت گفتن! دِ زهرمار و عزیزم!
- دیروز بعد از تموم شدن کلاس عکاسی، رفتم پیش استاد که یه سؤال ازش بپرسم. تا منتظر بودم که استاد دفتر دستکشو جمع کنه، چندتا از پسرای کلاس هم جمع شدن دور میز برای سؤال پرسیدن. بعد استاد برگشت به من گفت برو رو اون صندلی (صندلیِ جلوی میزِ استاد) بشین سؤالتو بپرس. اول محل نذاشتم و ادامه دادم. باز حرفمو قطع کرد و گفت: «برو بشین اونجا راحت سؤالتو بپرس». ما هم تو رودربایستی دیگه بهزور رفتیم نشستیم. تا جواب منو هم نداد، نذاشت بقیه سؤال کنن. من اول فکر کردم قراره پشت صندلی با دوربین کار خاصی انجام بدم که اینهمه اصرار میکنه به نشستن. بعد دیدم نه بابا، انگار فقط میخواست منو دور کنه از اون ازدحامِ دورِ میز! یا حداقل حدس من اینه. بههرحال جالب بود برام.
● عالیجناب آلزایمر!*
کلاً آدم تا قبل از یه سنی، دنیاش خیلی کوچیکه و بالطبع غم و غصهها و مشکلاتش هم به همون نسبت کوچیکن. ولی وقتی از یه جایی جلوتر میره و زندگی اون روشو بهش نشون میده همه چی یهو عوض میشه! حالا ماهایی که تو کشورهای جهان سوم به دنیا میایم و زندگی میکنیم همینطوری بای دیفالت کلی مشکل لاینحل و مشغله ذهنی داریم، وای به حال وقتی که مشکلات و ناملایماتِ دیگه هم بهش اضافه بشه.
خیلی خوب بود اگر درجه حساسیت آدم قابل کنترل بود. بعضی چیزها رو نباید دید، بعضی حرفها رو نباید شنید، واقعاً بعضی مسائل رو باید بیخیالی طی کرد. وقتی ذهن مشغول یک عالمه چیزهای پراکنده و بعضاً بیاهمیت میشه، خب معلومه فرد رو دچار مشکلات میکنه! باید آدم تسک منیجرِ ذهنش رو یه نگاهی کنه و اپلیکیشنها و پروسسهای بیمورد رو خیلی زود و بهموقع متوقف کنه. خیلی کار سختیه ولی احتمالاً غیرممکن نیست. اگر بشه ...
* عنوان از داستانی در مجله داستان با همین نام
Labels: آدم, اجتماع, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زندگی
● یک سؤال کلیدی: ارزششو داره؟!
Labels: اجتماع, ارتباطات, دغدغههای ذهنی, عمومی
● لطفاً غیرقابل تحمل نباشید!
Labels: آدم, اجتماع, عمومی, مردم شناسی
● موضوعهای پراکنده-4
- فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی میکنم تو حافظهم، ولی بعد هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم! D:)
- من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی میتونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم میدونم ولی بعضی وقتها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت میکنه آدمو. خیلی وقتها خوبه که آدم بیخیال باشه، بیخیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحتتر زندگی میکنیم!
- نمیدونم چرا آدمهای اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه میکنی میبینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم میکنه، یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمیدونستم چکار میتونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که میزد هی اشک حلقه میزد دور چشمش و هی بغض میکرد و چشماش قرمز میشد. حرفاشونو گوش میکنم ولی نمیتونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :( غمِ چسبندهی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
- بعضی آدما رو اصلاً نمیفهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمیگنجن! با هم دشمنی میکنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! اینهمه خاله زنک بازی و زیز آبزنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
- خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D: آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن!
- فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
- فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیشفرضهای ذهنیتون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم میریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش بهطور کلی زیاد توصیه نمیشه!
- اگر میخواهید یه کم مسخرهبازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
- راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمیمونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید میفرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
- رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! بههیچوجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی میکنن! یعنی در این حد!!!
- این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمیاومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!
Labels: آدم, اجتماع, ارتباطات, بیماری, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زنان, زندگی, فیلم, موضوعهای پراکنده
● مردمآزاری ناشی از بیفرهنگی است!
- ساعت از دوی نصف شب گذشته. همهمون خوابیم. هوای خونه گرمه به همین خاطر پنجرهها نیمه بازن. یکمرتبه با صدای هیاهوی چندین زن و مرد از خواب میپرم! نگاه میکنم میبینم خواهرم هم بیدار شده (بعداً فهمیدیم که بقیه اعضای خانواده هم بیدار شدن!). صدا اونقدر واضح و بلنده که هر کی دیگه جای ما هم بود، حتماً بیدار میشد! اون عدهای که پایین بودن بیتوجه به ساعت و اوضاع و احوال مردمِ در خواب، داشتن بلند بلند اون پایین مراسم خداحافظی به جا میآوردن که حداقل یه نیم ساعتی طول کشید و خواب ما رو بالکل پروند! تازه مهمونا میپرسیدن همسایههاتون اذیت نمیشن؟ و صاحبخونه هم میگفت: نه بیدارن! قابل توجه اینکه این همسایههایی که ایشون فرمودن بیدارن، دست کم یه هفتاد، هشتاد خانواری هستن!
- از اون روزای شلوغ متروست. آدم کلافه میشه. شلوغه ولی به قول ما جنوبیا، خرما چَپون نیست هنوز! دمِ ورودیا پره ولی راهروها هنوز یه کم جا داره برای ایستادن. دختره، بیتوجه به جمعیت، که دقیقه به دقیقه هم به حجمش اضافه میشه، پاشو دراز کرده و این پا رو انداخته رو اون پا! هر کسی هم که از کنارش رد میشه به لطف کفش ایشون خاکی میشه! دختره نه تنها پاشو جمع نمیکنه، بلکه قیافهشو هم کج و کوله میکنه که یعنی چرا میزنید به پای من!
- وقتی تو خیابون ولیعصر میخوای بری سمت جنوب، مصیبت عظما شروع میشه چون هیچ راهی نداری غیر از سوار شدن به اتوبوس و البته اگه حالشو داری، پیاده گز کردن! توی هر ایستگاه، بهخصوص در ساعات شلوغی، انبوه جمعیت ایستادن. بعد از یک عالمه انتظار که میخوای سوار بشی، میبینی ملت از جلوی در اتوبوس جُم نمیخورن و همچین چارچنگولی میلههای جلوی در رو چسبیدن که نفوذ به داخل اتوبوس رو تقریباً غیرممکن کردن، اونم به بهانه اینکه میخوان ایستگاههای بعدی پیاده بشن! بعد تازه بیشتر وقتا اون ته اتوبوس خالیه! حالا اگه هرکس به طریقی موفق به سوار شدن شد، اونم میپیونده به انبوه همون جمعیتِ دمِ دری!
Labels: اجتماع, مردم شناسی
● دشمن پنداری
عجب زندگی دردناکی برای خودشان میسازند اینگونه آدمها! اینکه همه را دشمن ببینی و مجبور باشی بین آنها زندگی کنی! وای! تصورش هم وحشتناک است! بروید خودتان را اصلاح کنید بابا جان! اه!
Labels: اجتماع, عمومی, مردم شناسی
● تاکسی نوشتها *
● بر توهمات خود مسلط باشید!
Labels: اجتماع, ارتباطات, زنان, مردم شناسی
● از این جور آدما!
● خُرم آن روز کز این منزل ویران بروم
Labels: اجتماع, ایران, دغدغههای ذهنی, زنان, مردم شناسی




