● دنیای خیالباف‌ها

من تازگی‌ها، یعنی تو همین چند سال اخیر، فهمیدم که خیلی آدم خیالبافی هستم! یعنی از قبل هم بودم ولی فکر می‌کردم همه همینطورین (شاید هم باشن؟!). نمی‌دونم، شاید هم اسمش اصلاً خیالبافی نیست و یه چیز دیگه‌س، مثلاً تصورات. توی ذهنم با دیدن یه سوژه‌ی دمِ دستی، می‌تونم کلی داستان‌سرایی کنم. من یه ذهن کاملاً منطقی دارم. یعنی می‌خوام بگم منطق تعارضی با خیالبافی نداره. می‌دونید چرا؟ چون قسمت خیالاتش (حداقل برای من) فقط تو ذهنه و تو عمل، منطق فعالانه به میدون میاد! 
خیالبافی البته خیلی هم بد نیست. بعضی جاها با حضور اون، زندگی شیرین می‌شود! ولی وای به حال زمانی که یه آدم ترسو، خیالباف هم باشه! یعنی باید ترسو باشین تا بفهمین یه آدمِ ترسویِ خیالباف، چه‌ها که در ذهنش پرورش نمیده! D:


بگذریم. آقا ما چندین سالِ پیش یه فیلمی تو سینما دیدیم که سخت ما رو گرفت، یعنی خیلی خوشم اومد ازش همون‌موقع. همیشه دوست داشتم که یکبار دیگه، سر فرصت اونو ببینم تا اینکه چند روز پیش که رفته بودم فیلم بخرم، دیدم اینم اومده تو شبکه نمایش خانگی، فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم». این دفعه هم نه تنها به اندازه دفعه قبل، بلکه حتی بیشتر، از دیدنش لذت بردم. بازیِ نابازیگر فیلم و نگار جواهریان واقعاً عالیه. یک چیز عجیبی داشت این فیلم که اون رو برام به اندازه فیلم «شب‌های روشن» جذاب کرده بود. این دو فیلم یه حس مشترک ایجاد می‌کردن در درون من. بینید و بگید که آیا با من موافقید ;) 

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 3 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● عشق ممنوع-3

وقتی از عشق حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه سخن می‌گوییم؟!
اصولاً به نظر من، عشق خیلی ماهیت مشخص و تعریف‌شده‌ای نداره. منظورم از عشق البته، مشخصاً عشق بین زن و مرده. خیلی‌ها برای عشق ماهیتی ماورائی و معنوی متصورن و اونو جدای از جسم و ماده می‌دونن. ولی حقیقت اینه که وقتی اتفاقی که ما اسم اون رو عشق می‌ذاریم، میفته، علاوه بر کشش‌ها و کنش‌های روحی، جسم و گاهی تک تک سلول‌های بدن هم واکنشی ملموس و طبیعی از خودشون نشون میدن و به نوعی درگیر میشن. به‌طوری که آدم می‌تونه این واکنش‌ها و برهم‌کنش‌ها رو در وجودش به‌خوبی حس کنه.
اما چیزی که عشق رو اتفاقی خاص و منحصر به فرد می‌کنه، غیرمنتظره بودن اونه! انسان معمولاً هیچ‌وقت نمی‌فهمه که کِی، چرا و چطور عاشق شده! عشق یا همون عاشق شدن، تا حدود زیادی غیر ارادیه. اینو همه اونایی که عشق رو به نوعی تو زندگیشون تجربه کردن، تأیید می‌کنن. انگار تحت تأثیر یه نیروی مجهول و ناشناخته، به‌طور ناگهانی اختیار و کنترل همه چیز از دستت خارج میشه!
من فکر می‌کنم به همین خاطره که عشق‌ها معمولاً با مشکلات و دشواری‌های زیاد همراه هستن که اگر نبود این‌همه مشکل در راه عشق،  این‌همه شعر و غزل و قصیده و داستان هم که از ازل در این‌مورد سروده و نوشته شده معنایی نداشت! دقیقاً به همین علت هم هست که در جریان عاشقی، هیچ چیز سر جای خودش نیست! نه تناسبی وجود داره، نه منطقی و نه شرایط ایده‌آلی. یعنی در یک کلام، هیچ چیز نیست جز عشق که اگر عشق،  انتخابی بود و اختیاری، شاید هرگز انتخاب این‌گونه نبود! 
پس اگر در ذات عشق دقت کنیم، هر چند به زعم من هنوز ناشناخته و مجهوله، می‌بینیم که چیزی به اسم «عشقِ ممنوع» معنایی نداره. چون در مورد چیزی که اراده، عقل و منطق چندان توش دخیل نیستن، قانون گذاشتن و باید و نباید گفتن و ممنوع و آزاد کردن، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست! البته واضحه که وقتی از عشق حرف می‌زنیم یعنی از هوس حرف نمی‌زنیم (کوچکترین تفاوتشون اینه که عشق معمولاً موندگاره ولی هوس قطعاً مقطعی و زودگذره).

پ.ن:
آدم وقتی در مورد چیزی حرف می‌زنه، لزوماً در مورد تجربیات خودش حرف نمی‌زنه! یعنی ممکنه خیلی وقت‌ها راوی باشه و تجربه‌های تلخ و شیرین دیگران رو روایت کنه. به‌هرحال خیلی هم کار عجیب و غریبی نیست!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق ممنوع-2

عشق‌های یک طرفه هم به نظر من از همون نوعِ عشق‌های ممنوع هستن. به‌خصوص اگر طرفِ عاشق، دختر باشه. وقتی دختر هستی، اگر عاشق کسی شدی، عاشق کسی که عاشقت نیست، باید خفه‌خون بگیری و دم نزنی. اگر هم این‌قدر جرئت داشته باشی که عشقتو ابراز کنی، در بهترین حالت، با یک جواب نه‌ی محکم روبه‌رو میشی،  تازه اگر مسخره‌ت نکنن و شخصیت و غرورت رو له و داغون نکنن (واضحه که موارد استثنا در هر چیزی وجود داره).
عشق یک طرفه، با همه زیبایی‌های نهان و آشکارش، زندگی آدم رو نابود می‌کنه و به باد فنا میده. شخص عاشق، نه می‌تونه عشقش رو فراموش کنه (حتی اگر بدی‌ها و توهین‌های زیادی ازش دیده و شنیده باشه) و نه می‌تونه به کس دیگه‌ای فکر کنه. اگر یک روزی هم تن به ازدواج بده، از زندگیش لذتی نمی‌بره و فقط مجبوره تا هر جا که بتونه اونو تحمل کنه. 
حیف که ورود به قلمرو عشق، خیلی اختیاری نیست که اگر بود شاید هیچ کسی خودشو این‌طوری گرفتار نمی‌کرد! اولش آدم فکر می‌کنه می‌تونه از پس موضوع بربیاد و همه چیز رو تحت کنترل نگه داره، ولی بعد، کم‌کم می‌بینه که افسارش به دست دله و دل هم هر خراب‌شده‌ای که دلش بخواد می‌بردش، بدون اجازه و بدون کنترل!
به‌هرحال اگر دیدید دلتون برای کسی تنگ میشه، اگر بی‌قرارِ دیدنش شدید، اگر درشت‌گویی‌هاش رو زود فراموش کردید و اگر حضورش و صداش دلتون رو به لرزه درآورد، بدونید که دارید عاشق میشید. نه! اصلاً عاشق شدید!

پ.ن: توضیح واضحات میدم؟! می‌دونم! D:

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق ممنوع-1

همه کار این دنیا وارونه‌س. وارونه و به‌هم ریخته و عجیب و غریب! انگار نه هیچ چیزی سر جای خودش هست و نه هیچ کاری در مسیری که باید، انجام میشه. شاید هم این دنیا فقط برای بعضی وارونه‌س و برای بعضی دیگه، خیلی هم به کام!
نمی‌دونم چرا چیزهایی که تا این حد غیرممکن و دست نیافتنی و مشکل‌ساز هستن، باید اتفاق بیفتن! چرا راه زندگی باید این‌قدر پر پیچ و خم و وحشت‌زا و طاقت‌فرسا باشه؟! چرا باید بین آدمایی که ظاهراً این‌قدر دور از هم، متفاوت و بی‌شباهت هستن، احساسی به‌وجود بیاد که حتی حرف زدن در موردش رو هم ترسناک و نفس‌گیر کنه؟! چرا باید نطفه عشقی چنین ممنوع از ابتدا بسته بشه؟! نمی‌دونم این «مهر» به‌وجود آمده جزء مقدرات الهیه یا اون شرایط ناهمگون و نامناسب ولی هر چی که هست شانه‌های انسان برای تحمل چنین بار گزاف و گرانی الحق که ناتوان و لرزانه. آدم له میشه، خرد میشه و از بین میره.
گاهی فکر می‌کنم که ای کاش هیچ قید و بندی وجود نداشت! کاش این‌همه اسیر عرف‌های دست و پاگیری که نتیجه‌ای جز دور کردن آدم‌ها از هم ندارن، نبودیم! اگر اینا نبود مگر اصلاً چیزی به عنوان «عشق ممنوع» معنایی داشت؟ عشق، عشق بود با همون معنایی که در خلقت داشت، با همه زیباییهاش و فراز و نشیبهاش. حالا هم نه که نشه خلاف عرف رفتار کرد، چرا میشه، خوب هم میشه ولی به شرط اینکه بتونی از زیر همه فشارهای سهمگین، سالم که نه، حتی زخمی و دست و پا شکسته بیرون بیای.
عشق‌ها نافرجامند. بیشتر عشق‌ها نافرجامند. عشق نافرجام کمر آدم رو میشکنه و رد زخمی عمیق رو بر دل به یادگار میذاره. بیخود نیست که گفتن «... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها». باید صبر کرد. صبر کرد تا این نیز بگذرد! معلوم نیست چقدر ...


پ.ن: این نوشته حتی ذره‌ای شبیه اون چیزی که دلم می‌خواست بنویسم نشد! بلد نبودم نوشتن رو! :(

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● رهسپار کوی دوست

دارم میرم عراق! عتبات عالیات، کربلا و نجف و شاید کاظمین و سامرا. اگر خدا بخواد فردا میریم. مقصد اولیه بغداده ولی اونجا توقفی نداریم. میگن سفر پر خطریه. به همین خاطر گفتم بیام اینجا یه طلب حلالیت بکنم از دوستان! ;) 
اگه برگشتیم طبق معمول برنامه سفرنامه خواهیم داشت البته اگر حس و حالش بود و تنبلی اجازه داد. اگر هم برنگشتیم که برید با پُستای قبلی ما حال کنید و به یادمون باشید و هی بگید خیلی دختر خوبی بود، خدابیامرزدش. یادتون نره‌ها! D:
امسال تولدم در حرم حضرت علی (ع) خواهم بود ان شاءالله. هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم! حتماً برام خیلی جالب و خاطره‌انگیز میشه D: حس خوبی دارم. گفته بودم که، کلاً بهمن، ماهِ اتفاقاتِ مهمه برام ;) به یادتون خواهم بود در کربلا و در جوار حرم‌های شریف. زیاده عرضی نیست.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● کابوس

امسال شب یلدا بدترین شب یلدای عمرم بود! وای که چقدر وحشتناک و سخت و تلخ بود! کل شب با گریه و ناراحتی و فغان و فریاد گذشت. تمام ماهیچه‌های صورتم از شدت گریه منقبض شده بودن. آلپرازولام رو که انداختم بالا، مثل جنازه افتادم! لامصب چه می‌کنه! ولی باز هم هر دقیقه با ناله‌ها و گریه‌های خواهرم می‌پریدم! سه روز سیاه و وحشتناک گذشت! به خیر گذشت. باز هم لطف خدا شامل حالمون شد. هر چقدر شکرش کنم باز هم کمه. زندگی دوباره گرفتیم همه‌مون. خدایا شکرت.

واقعاً که چقدر انسان فراموشکاره! بعضی وقتا اینقدر اطرافیانمون برامون عادی و روزمره میشن که پاک یادمون میره چقدر وجودشون تو زندگی برامون مهم و حیاتیه! گاهی یه تلنگر کافیه تا بفهمیم چقدر یکی رو دوست داریم و چقدر زندگی، حتی یک لحظه‌ش، بدون اون بی‌معنیه! ما این چند روز اینو درک کردیم. مامان همیشه کنارمون بوده و سایه مهربونش بالای سرمون. اونقدر که وجودش تبدیل به یه عادت شده. این سه روز وحشتناک دوباره یادمون آورد که هنوز چقدر می‌خواهیمش و چقدر بهش احتیاج داریم. خدا رو شکر که این کابوس تموم شد. الان با اینکه کل انرژی‌ام تخلیه شده‌س ولی حس می‌کنم تازه از مادر متولد شدم. واقعاً قشنگ‌تر و بهتر از وجود مادر، چیزی وجود داره تو این دنیا؟!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● نتایج free discussion !

خب! در راستای پست قبل باید عرض شود که هر چند اینجانب حرف قابل ملاحظه‌ای برای زدن نداشتم ولی کم که نمیارم. الکی شلوغش کردم و از خودم افاضات در کردم! D:
مثلاً قرار بود در مورد عشق صحبت کنیم ولی صحبت‌ها بیشتر حول و حوش روابط دختر و پسر می‌چرخید! آی که این دخترا چه دل خونی دارن از پسرا! همه متفق‌القول به این نتیجه رسیده بودن که پسرا بی‌وفا هستن و تا چشمشون به یه نفر جدید میفته قبلی رو فراموش می‌کنن! یکی از بچه‌ها (که زیبایی قابل ملاحظه و تحسین برانگیزی داره و شادترین دختر کلاسه) می‌گفت من بالأخره نفهمیدم چرا با هر پسری دوست می‌شم دو سه ماه بیشتر دوستیمون دوام نمیاره و اون با یه بهانه الکی ول می‌کنه میره!
دیگه گفتیم که دخترا خیلی زود وابسته میشن. مثلاً خود معلممون تعریف می‌کرد که یکی از همکاراش بهش پیشنهاد دوستی داده. اینم بهش گفته اوکی. من قبول می‌کنم به شرطی که دوستت باشم نه دوست دخترت. طرف هم بهش قول داده و گفته که باشه و ما دو تا آدم بزرگیم و نیازی به این حرفا نیست و این چیزا. ولی گفت بعد از چند وقت من اینقدر به اون وابسته شده بودم که شبها قبل از اینکه بهم زنگ بزنه نمی‌تونستم بخوابم و اینقدر بیدار می‌موندم تا بالأخره زنگ بزنه!
بچه‌ها اعتقاد داشتن که این روزا دیگه عشق جاویدان وجود نداره. پسرا که دخترا رو فقط برای سرگرمی و استفاده از تن و بدنشون میخوان و برای زندگی نمیخوان. دخترا هم که فقط به طرف مقابل عادت می‌کنن و اینطوری نیست که حتماً عاشق اون باشن.
از افاضات بنده این بود که اصولاً ازدواج یه خط بطلان گنده می‌کشه دور هر چی عشق و عاشقیه! درسته که با تقریب خوبی الان عشق واقعی وجود نداره ولی اگر هم وجود داشته باشه بهتره با ازدواج خراب نشه! دلیلش هم واضحه! آدم وقتی به اون چیزی که می‌خواد می‌رسه دیگه نمیشه که تا ابد همون جذابیت اول رو براش داشته باشه! اصلاً تا وقتی جذابه که در دسترس نیست. بعدش که کلاً عادی میشه. میشه عادت زندگی کردن!
اینم گفتم که مردها با همه بی‌وفاییشون، هیچ وقت عشق اول زندگیشون رو فراموش نمی‌کنن! (مشاهدات عینی این امر رو در اکثریت قریب به اتفاق جماعت ذکور تأیید می‌کنه!). عشقی که معمولاً هم باهاش ازدواج نکردن! چقدر خوبه آدم عشق اول یه مرد باشه‌ها! D:
تو راه برگشت که بچه‌ها در ادامه بحثهای کلاس داشتن از تجربیات مختلفشون می‌گفتن، نکات جالبتری یافت شد! چون داشتیم به زبان شیرین فارسی صحبت می‌کردیم! مثلاً خانم x داشت از پسری که روز قبل ملاقات کرده بود می‌گفت. می‌گفت که سوار ماشین طرف بودن که پسره برگشته بهش گفته پوتینتو دربیار تا مچ پاتو بینم! اینم عصبانی میشه و داد و بیداد راه میندازه. طرف هم بهش گفته چی فکر کردی؟! فکر کردی اگه مثلاً من حالا مچ پاتو ببینم ارضاء میشم؟! (طلبکار هم بوده!!!!!!!!!!). خانم y هم بهش گفت تو چرا هیچی بهش نگفتی؟! من اگه جای تو بودم چهار تا فحش خواهر مادر دار بارش می‌کردم تا حالش بیاد سر جاش!!! همین خانم x می‌گفت من الان تو شرایطی هستم که حتی اگه یه پسر تو خیابون هم بهم پیشنهاد دوستی بده قبول می‌کنم!
خانم y هم می‌گفت من با هر کس تا حالا دوست بودم، به هم خورده! الان با یکی دوستم که پسر خوبیه. عاشقش نیستم ولی دوستش دارم. یک ماه و نیمه که با هم هستیم. خدا کنه این یکی دیگه به هم نخوره!
اینایی که حرف می‌زدن و از دوستای رنگارنگشون می‌گفتن، بچه‌های 20، 21 ساله بودن. جالب بود کلاً. من دلم نمیخواد هیچ قضاوتی بکنم. فقط این برام جالبه که اینا دست پرورده همین نظامی هستن که تا جایی که زورش می‌رسیده، جوونا رو محدود کرده. حالا عالیجنابان بیان تحویل بگیرن. با طبیعت آدما که نمیشه جنگید! نسل یاغی و جالبی هستن. حتی از نسل ما هم جالبتر! ;)

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● LOVE!

اون روز که داشتیم topic انتخاب می‌کردیم برای free discussion تا یکی از بچه‌ها گفت در مورد love صحبت کنیم من مثل این خوشحال‌ها اصرار پشت اصرار که آره آخر موضوعه و همینو قبول کنید!!! تازه وقتی معلمه گفت درمورد what kind of love صحبت کنیم باز من خودمو انداختم وسط که of course about love between boys and girls!
نتیجه اینکه حالا من موندم و این شکری که خوردم! فردا برم چه حرفی بزنم در این مورد آخه؟! D:

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● آغاز عشق

آغار عشق همیشه همینطور است، حتی از طریق همین پدیده است که عشق نو پا را تشخیص می‌دهیم: همین بی‌عدالتی که همراه عشق ظاهر می‌شود، همین فراموشی ناگهانی تمام دنیا. ظلمی آرام، شقاوتی بی‌دغدغه که از همان آغاز به خوبی با عشق همگام و همنوا می‌شود.

ایزابل بروژ ـ نوشته کریستین بوبن ـ ترجمه مهوش قویمی ـ چاپ سوم ـ انتشارات آشیان

شاید مهمترین کمبود زندگی من وجود عشقه! یه عشق ملموس و نزدیک که همین فراموشی ناگهانی تموم دنیا رو برام به همراه داشته باشه! ولی امشب خوشحالم برای عزیزی که بالأخره عشق رو تجربه کرد! باید تجربه قشنگی باشه. خوشحالم براش. واقعاً خوشحالم.

پ.ن: چه خوبه که زبون فارسی جنسیت نداره!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد!

امروز توی اداره چپ و راست هی شیرینی می‌دادن. مناسبتش هم عروسی همکارا بود (هی هی هی! پس کی نوبت شیرینی دادن ما می‌رسه؟!!! ;)) D: ) ولی یکی از این شیرینی‌ها بد جوری همه رو بهت زده کرد! چرا؟ چون یک عدد دختر خانم همکار با مدرک تحصیلی فوق لیسانس با یکی از خدمتگزارها عقد کرده بود! دختر خانم مذکور ظاهراً از خانواده مرفهیه که شغل شریف پدرشون هم وکالت دادگستریه! همه داشتن از تعجب شاخ درمی‌آوردن! گویا این مسأله مربوط به یک سال، یک سال و نیم پیش بوده که چون خانواده دختره قبول نمی‌کردن، تا حالا کش اومده. ولی چون دختره خودش می‌خواسته نهایتاً خانواده هم تسلیم شدن! مثل اینکه باز هم این عشقه که پیروز این نبرد نابرابر شده! امیدوارم که خوشبخت بشن.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره