● مصائب شغلی

  • اینی که میگن افراد رو باید تو دوران سختی شناخت واقعاً حرف درستیه وگرنه این هنر نیست که تو خوشی و راحتی و شرایط معمولی، آدم رفتارش خوب و یا حداقل نرمال باشه. البته این که یه اصل کلیه ولی نمی‌دونم چرا این اصول، تو بعضی جاها بیشتر نمود پیدا می‌کنه! حالا اگه تو توی ایران زندگی کنی، تو تهران باشی، سر کار بری، برخورد از نوع نزدیک با همکارات داشته باشی دیگه نور علی نوره! یعنی روزی نیست که یه سری اصول برات ثابت نشه اونم به چه محکمی!
  • از چند روز پیش تا حالا، حداقل سه نفر بابت رفتاری که داشتن یا حرفی که زدن از من عذرخواهی کردن. البته صادقانه بگم که من توقع عذرخواهی از هیچ‌کدومشون رو نداشتم یعنی اینقدر گرفتاری زیاده که اصلاً تو ذهنم نمونده بود. می‌خوام بگم که بعضی وقتها ما اونقدر رفتارمون در برابر دیگرانی که باهاشون سروکار داریم نامعقوله که حتی وجدان خودمون هم قبول نمی‌کنه که همینطوری از کنارش بگذریم. اینو هم بگم که گاهی یه کلمه کوچک محبت‌آمیز می‌تونه غبار چند ساله یه دلخوری رو کامل از بین ببره. برای هممون پیش اومده. نیومده؟ من واقعاً نمی‌فهمم ما چرا این کلمات رو از هم دریغ می‌کنیم؟ چرا موقع حرف کلفت بار این و اون کردن اینقدر جسور و راحت و شجاعیم ولی وقتی می‌خوایم یه عذرخواهی کنیم یا یه کلمه محبت‌آمیز بگیم اینقدر ناراحتیم و مأخوذ به شرم و حیا؟!!!
  • همیشه گفتن عیبش بگفتی، هنرش نیز بگو. یه چند وقتیه که یه نیروی جدید به قسمت ما اضافه شده، یه پسر حدوداً بیست‌و‌پنج، شش ساله. تصور عمومیِ من از این بچه‌ها با توجه به سنشون (در بدترین حالت) اینه که باید خیلی لوس، پرتوقع، جسور، بی‌تفاوت و نازپرورده و تنبل باشن همچنان‌که افتد و دانی! ولی در کمال خرسندی باید بگم که این پسر جوان همه تصورات و معادلات فکری منو برهم زد! اول‌ها که اومده بود، فکر می‌کردیم، این همه ادب و احترام به‌خاطر تازه‌واردی و غریبی کردنشه و بعداً همه اینا از یادش میره ولی الان که چند وقتیه از هم‌اتاق بودنش با ما می‌گذره می‌بینیم که نه بابا، این از اصل و اساس کارش درسته. خیلی مؤدب، بی‌ادعا و باشعوره یعنی گاهی اینقدر رفتارهای پخته‌ای داره که به قول "ن" آدم فکر می‌کنه لابد یکی داره بهش تقلب می‌رسونه! حالا درسته که من کلاً خیلی حال و حوصله رفتارِ کارد چنگالی و شَق‌ و رَقی رو ندارم و هی سعی می‌کنم از اون حالت رسمیِ خشک خارج بشم، ولی واقعاً در کمال تعجب، تحسینش می‌کنم چون  اصلاً انتظارشو نداشتم. با اینهمه، امیدوارم در شناخت ایشون عجله و اشتباه نکرده باشم! راستی، نمی‌دونم به نظر من که وَر بدبین ذهنم بیش‌فعاله میاد یا واقعیت داره، اینکه اون غمگینه! 

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده- 7

  • چرا ملت تو زمستون نمیرن حموم؟! یعنی واقعاً فکر می‌کنن چون آدم عرق نمی‌کنه، پس دیگه نیازی به نظافت هم نداره؟! من نمی‌دونم چطوریه که ما ادعا از سر تا پامون می‌باره ولی بومون بغل‌دستیمون رو خفه می‌کنه!!! تازه بدتر اینکه بعضیا احساس نمی‌کنن که باید حداقل هر چند وقت یکبار لباساشون رو بشورن! چه وضعشه آخه؟! آدم تو اتوبوس و مترو و سایر مکان‌های عمومی میره از بوی گند خفه میشه! اَه!
  • یه چند وقت بود همه دندونام با هم درد می‌کرد! یعنی وای از موقعی که یه چیز سردی بهش می‌خورد، دادم درمیومد! OPG گرفتم رفتم پیش دکتر. نگاه کرد گفت هیچیت نیست. گفت پوسیدگی هم نداره. گفتم پس درد مال چیه؟ گفت چیزای ترش می‌خوری؟ گفتم چه‌جورم! گفت از همونه. مینای دندونت نازک شده. از این به بعد مطلقاً نباید چیزای ترش بخوری. منو میگی، عین بچه‌ای که از شیر مادر گرفتنش! آخه منی که تو ادراه مخزن لواشک و آلو و قره‌قوروت هستم و دیوونه‌وار از این چیزا می‌خورم، چطوری یهو ترکش کنم؟! الان که یه دو، سه هفته گذشته از تَرکم، هروقت این فروشنده‌ها میان تو مترو میگن: «لواشک، لواشک ترش و خوشمزه»، دلم همچین قیلی‌ویلی میره! بعید می‌دونم بتونم زیاد دوام بیارم! D:
  • باز هم اندر حکایت این ملت دوست‌نداشتنی! D: میگم چرا جدیداً مردم علاقمند شدن به زشتی؟! چرا هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه ببینه چی بهش میاد و چی نه؟! کافیه یه چیزی، حالا هرچی، از لباس و آرایش و مدل مو گرفته تا رنگ پوست و حتی چشم، باب بشه. دیگه همه میشن یه شکل و یه قیافه! بدون کوچکترین تفاوتی. بابا اقلاً یه کم از خودتون خلاقیت به خرج بدین. بعضی وقتا تو آیینه هم یه نگاهی بکنید ببینید این کارایی که با قیافه‌تون کردین اصلاً بهتون میاد؟! طرف دو متر قدشه، بعد برداشته یه کلیپسی این هوا (دو تا کف دستتون رو به طور موازی به اندازه 20 سانتیمتر یا حتی بیشتر، از هم دور کنید! ;)) چسبونده بالای کله‌ش، یه دکل ساخته بیا و ببین! خب این کجاش قشنگه خواهر من؟! آدم یاد علم یزید میوفته! یه چند واحد زیبایی‌شناسی باید بذارن برای این جماعت به خدا! 
  •  دیروز یکی از دوستای بابا که از آمریکا اومده بود، مهمونمون بود. بیشتر از سی ساله که اونجا زندگی می‌کنه. صحبت بود از خوبیهای دیار شیطان بزرگ و بدیهای این دیار گل و بلبل. اونم کلی تعریف می‌کرد از همه ابعاد زندگی در آمریکا. ولی آخر سر می‌دونید چی گفت؟ گفت: «من حس پرنده‌ای رو دارم که توی قفس گیر کرده. مترصد کوچکترین لحظه‌ای هستم که درِ این قفس باز بشه. تا هفت سال و نیم دیگه بازنشسته میشم و بدون کوچکترین تردیدی برمی‌گردم ایران.» جالب بود برام! این‌همه آدم تو ایران حسرت زندگی تو آمریکا رو دارن، اون حسرت زندگی در ایران اونم شهر مخروبه آبادان! واقعاً امیدوارم به آرزوش برسه. بدون پشیمونی!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● لطفاً غیرقابل تحمل نباشید!

بعضی از آدم‌ها دیگه دارن زیادی غیرقابل تحمل میشن! از کسی که حد و حدود خودشو ندونه و مرز ادب رو نگه نداره، هیچ خوشم نمیاد! 
نمی‌دونم چرا بعضیا فکر می‌کنن عقل کلن و هر چی میگن درسته. اصولاً این تفکر که همه ناقص‌العقلن و تنها کسی که خیر و صلاح و بد و خوبِ همه چیزو می‌دونه، خود اون شخصه بدجوری داره فراگیر میشه! حالا ما ایرانیا کم رذیلت اخلاقی نداریم کلاً ولی این یکی دیگه خیلی لج آدمو درمیاره! تازه طرف فکر میکنه با این اخلاق و کاراش، خیلی هم کول (cool) و باحاله! به قولی میگن که در آفرینش تنها چیزی که همه فکر می‌کنن عدالت توش رعایت شده عقله، چون همه به اندازه کافی خودشونو عاقل می‌دونن!
 نتیجه ذاتی چنین سبک و سیاقی اینه که طرف به خودش حق میده که برای دیگران تعیین تکلیف کنه و عقاید خودش رو تحمیل کنه! حالا این وسط اگر چهارتا آدم هم باشن که براشون به‌به و چه‌چه کنن و تن بِدن به زیر یوغ اونا بودن که واویلا! خدا رو هم بنده نیستن و دیگه نمیشه جمعشون کرد! یعنی واقعاً بودن با چنین افرادی، که ماشاءالله کم هم نیستن، خارج از طاقت و تحمل منه! بابا ول کنید این ادا و اصولا رو! آخه خودبرتربینی و منم منم زدن تا کی؟! بذارید افراد راحت باشن، خودشون باشن. لطفاً اینقدر پررو و پر مدعا نباشید! رسماً حال آدمو بد می‌کنید!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● مردم‌آزاری ناشی از بی‌فرهنگی است!

  • ساعت از دوی نصف شب گذشته. همه‌مون خوابیم. هوای خونه گرمه به همین خاطر پنجره‌ها نیمه بازن. یک‌مرتبه با صدای هیاهوی چندین زن و مرد از خواب می‌پرم! نگاه می‌کنم می‌بینم خواهرم هم بیدار شده (بعداً فهمیدیم که بقیه اعضای خانواده هم بیدار شدن!). صدا اونقدر واضح و بلنده که هر کی دیگه جای ما هم بود، حتماً بیدار می‌شد! اون عده‌ای که پایین بودن بی‌توجه به ساعت و اوضاع و احوال مردمِ در خواب، داشتن بلند بلند اون پایین مراسم خداحافظی به جا می‌آوردن که حداقل یه نیم ساعتی طول کشید و خواب ما رو بالکل پروند! تازه مهمونا می‌پرسیدن همسایه‌هاتون اذیت نمیشن؟ و صاحبخونه هم می‌گفت: نه بیدارن! قابل توجه اینکه این همسایه‌هایی که ایشون فرمودن بیدارن، دست کم یه هفتاد، هشتاد خانواری هستن!
  • از اون روزای شلوغ متروست. آدم کلافه میشه. شلوغه ولی به قول ما جنوبیا، خرما چَپون نیست هنوز! دمِ ورودیا پره ولی راهروها هنوز یه کم جا داره برای ایستادن. دختره، بی‌توجه به جمعیت، که دقیقه به دقیقه هم به حجمش اضافه میشه، پاشو دراز کرده و این پا رو انداخته رو اون پا! هر کسی هم که از کنارش رد میشه به لطف کفش ایشون خاکی میشه! دختره نه تنها پاشو جمع نمی‌کنه، بلکه قیافه‌شو هم کج و کوله می‌کنه که یعنی چرا می‌زنید به پای من!
  • وقتی تو خیابون ولیعصر میخوای بری سمت جنوب، مصیبت عظما شروع میشه چون هیچ راهی نداری غیر از سوار شدن به اتوبوس و البته اگه حالشو داری، پیاده گز کردن! توی هر ایستگاه، به‌خصوص در ساعات شلوغی، انبوه جمعیت ایستادن. بعد از یک عالمه انتظار که میخوای سوار بشی، می‌بینی ملت از جلوی در اتوبوس جُم نمی‌خورن و همچین چارچنگولی میله‌های جلوی در رو چسبیدن که نفوذ به داخل اتوبوس رو تقریباً غیرممکن کردن، اونم به بهانه اینکه میخوان ایستگاه‌های بعدی پیاده بشن! بعد تازه بیشتر وقتا اون ته اتوبوس خالیه! حالا اگه هرکس به طریقی موفق به سوار شدن شد، اونم می‌پیونده به انبوه همون جمعیتِ دمِ دری!
و الی ماشاءالله از این مثال‌ها در جامعه‌ی سه نقطه‌ی ما!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● ما را رها کنید در این رنج بی‌حساب!

الان نیم ساعته نشستم اینجا هی دارم فکر می‌کنم چطوری بنویسم که باز دوباره نوشته‌م رنگ غُرغُر و چس‌ناله پیدا نکنه! باور کنید اصلاً هیچی به ذهنم نمی‌رسه! از هر جا که بخوام شروع کنم اینقدر چیزای مختلف واسه نالیدن پیدا می‌کنم که کلاً یادم می‌ره قرار گذاشتم با خودم که هی غُر نزنم! نمیذارن که!
خوشم نمیاد از این‌طور زندگی کردن. زندگیِ بدون هدف، بدون اثر، بدون انگیزه چه معنی و مفهومی می‌تونه داشته باشه؟! انگار که به یه ربات برنامه بدی تا هر روز یه کارای معین و مشخصی رو انجام بده بعدش هم یه چند ساعتی شات‌داون و فردا دوباره از اول! حالِ آدم گرفته می‌شه! بعد می‌شینی با خودت فکر می‌کنی که خب که چی؟! آخرش مثلاً قراره چی بشه؟! حالا تو هی بیست سال، سی سال، هر روز بلند شو همین کارای تکراری رو انجام بده! نهایتش چی؟ به کجا می‌رسی؟ واقعاً به نظرم نمیاد که چیز خاصی در انتظار کسی باشه! بعد جالبیش اینجاست که همه‌مون مثل چی چنگ زدیم به همین زندگی نکبتی و هی همدیگه رو بابتش اذیت و آزار می‌دیم!
این‌همه آدم تو کل جهان هر روز بلند شدن و شاد و شنگول یه سری کارا رو انجام دادن، بعدش هم مردن و تمام! نه چیزی رو تغییر دادن نه کار مهمی کردن. نه انگار که کلاً بود و نبودشون فرقی به حال این جهان داشته! خیلی هم اگر تأثیر داشتن، مسلماً چیزی به جز شلوغ‌تر و آلوده‌تر کردن زمین و کمک به روند رو به رشد نابودی‌ش نبوده! بوده؟! مگه چند نفر تو دنیا زندگیِ مثبت و پربار داشتن؟ حالا درسته که کل زمین و ساکنانش زندگی‌شون وابسته و مدیون اوناست، ولی مگه تعداد این‌طور آدما از همون اول اولش چندتا بوده؟! اینو مقایسه کنید با میلیاردها آدم بی‌اثر و کم‌اثر و با اثر منفی که هر روز به دنیا میان و از دنیا میرن. 
بعد می‌بینی همینا، همینایی که در خوشبینانه‌ترین حالت، بود و نبودشون هیچ فرقی به حال جهان نداره، تازه اگر منشأ شر و بدبختی نباشه، عین چی افتادن به جون دنیا و ما فیها و هی زور می‌زنن که اینجا رو از این آشغال‌دونیی که هست بدتر کنن! ول کنین آقا جان! ما همین که مجبوریم تو این دنیای نکبت‌زده زندگی کنیم کافیمونه! چرا هی فشارشو بیشتر می‌کنین؟!!! بذارید ما به درد خودمون بسوزیم و بمیریم. ول کنید. فقط ول کنید!  
 

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● دشمن پنداری

یک عدد پدیده روانی (یا روان‌پریشی!) در کشور ما و به خصوص در بین مردان شایع شده، از صدر تا ذیل (که البته ظاهراً در صدرها فراوانی بیشتری از آن مشاهده می‌شود!) که در آن فرد مورد نظر همه و از جمله اطرافیانش را موجوداتی خطرناک، زیر آب‌زن، موذی و در یک کلمه "دشمن" می‌پندارد و به این حس‌اش اعتقاد شدید هم پیدا می‌کند و سعی دارد به بقیه افراد نیز بقبولاند که صاحب بهترین تشخیص است و درست می‌گوید!

عجب زندگی دردناکی برای خودشان می‌سازند این‌گونه آدم‌ها! اینکه همه را دشمن ببینی و مجبور باشی بین آنها زندگی کنی! وای! تصورش هم وحشتناک است! بروید خودتان را اصلاح کنید بابا جان! اه!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بر توهمات خود مسلط باشید!

ما تازگیا بین دخترها یه چیزی کشف کردیم که بسیار شایعه (حالا البته شاید در بین پسرها هم باشه و ما بی‌خبریم!). چون خیلی دیدم میگما وگرنه ما غلط بکنیم از گل نازک‌تر به جماعت نسوان بگیم. ولی خب یه چیزایی رو هم دیگه شورشو درمیارن و ایضاً لج ما رو! D:
آقا این دخترا بعضی وقتا امر بهشون مشتبه میشه، همینجوری الکی! مثلاً اگه یکی بهشون سلام کنه یا بخواد یه ناهار باهاشون بخوره یا مثلاً تو یه جر و بحثی حق رو به اونا بده و ازشون پشتیبانی بکنه یا یه کادویی من باب دوستی بهشون بده یا ...، حالا با اینکه اون یکی ممکنه واقعاً یکی نباشه و چند نفر باشن، فکر می‌کنن بله، طرف شیفته و واله اوناست! بعد به شدت هم به این فکرشون اعتقاد پیدا می‌کنن! تازه اگر برعکس طرف هی حالشونو هم بگیره، اینا هی با خودشون فکر می‌کنن اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا اومد ظرف ما رو شکوند لیلی و این حرفا! 
عرض شود که بنده نمیخوام بگم هیچ وقتِ هیچ وقت هم این حسشون درست نبوده‌ها ولی خواهر من، عزیز دلم، هر نوع محبتی رو که آدم نباید به منظور بگیره که! ملت که علاف و بی‌کس و کار نیستن که تو هر جا میری منتظر تو بوده باشن و به محض دیدن تو حالی به حالی بشن! باور کن یه سری ارتباط‌ها فقط از روی دوستی و معاشرته. چرا تو هی به خودت میگیری؟! زیاد به توهماتت بها نده. باور کن بعداً خودت اذیت میشی‌ها! از ما گفتن!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● روزمریات!

  • اول اینکه این فقدان گودر بدجوری داره اذیت می‌کنه! ضربه حسابی کاری بود! اولش اینقدر شوکه بودم و گرم که خیلی درد رو احساس نکردم، ولی هر چی می‌گذره اثر ضربه بیشتر خودشو نشون میده و کبودیاش بیشتر معلوم میشه! یه دلخوشی داشتیم اونو هم ازمون گرفتن! خدا از باعث و بانیش نگذره! 
  • تو این مدتی که نبودم، اینقدر اتفاقای جور و واجور دور و برم افتاده که فکر نکنم هیچ‌وقتِ دیگه، سرم تا این حد شلوغ بشه! از عقد و عروسی و خوشحالی گرفته تا عزا و ناراحتی و گریه و زاری. اتفاقایی که ظاهراً هیچ ربطی به من نداشتن ولی باطناً تأثیرات بسیار عمیقی روی روح و روانم داشتن. حالا چه اثرات مثبت و چه منفی!
  • نگران هستم. نگران آینده. مشغله کاری‌ام زیاد شده. سعی می‌کنم خوشبین باشم ولی می‌دونم که روزای سختی رو پیش رو دارم اگر عمری باقی باشه. بزرگترین مشکل پیش رو در این مسئله، تنهاییه. تقریباً هیچ کسی وجود نداره که دست آدمو بگیره یا بهتره بگم خیلی نمیشه روی کسی حساب کرد. بیشتر افراد طوری برخورد کردن که فقط میشه انتظار حداقل‌ها رو ازشون داشت. اینقدر همیشه در طول روز کار هست، که وقتی می‌رسم خونه کاملاً خسته‌م و انرژی‌ای برای کارای دیگه برام باقی نمونده. باز قبلاً می‌رسیدیم خونه چهار تا مطلب تو گودر می‌خوندیم دلمون باز می‌شد. ولی حالا چی؟! با این پلاسه هم که هیچ رقمه نتونستیم کنار بیاییم! آخه این کجا و اون کجا!
  • در باب مؤخره هم باید عرض کنم که کلاً آدمهای بدبین و غرغرویی مثل من، حوصله اطرافیانشون رو سر می‌برن! اینکه یکی بشینه بغل گوشت و هی نیمه‌های خالی لیوان‌های زندگیتو بهت یادآوری کنه، شاید اولش خیلی بد نباشه و همدردی به نظر بیاد، ولی اگر مرتب تکرار بشه، حال طرفو بد می‌کنه! آدم دوست نداره یکی هی مدام بدی مملکتش رو، رشته‌ش رو، شغلش رو و بدبختیاش رو بزنه تو سرش! به نظرم بد نیست اگه گاهی اوقات یه آدم مثبت هم تو زندگی آدم وجود داشته باشه و یا حتی ما آدمِ مثبت زندگی یکی باشیم. چطوره؟!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● خُرم آن روز کز این منزل ویران بروم

از این جامعه زن‌ستیز خسته‌م. واقعاً خسته‌م. قبلاً متنفر بودم ولی الان فقط خسته‌م. اینجا زن بودن یک جرمه، اگر نه در بهترین حالت، یک اتهام! من نه هیچ‌وقت فمنیست دو آتشه بودم و نه فعال زنان نه هیچ‌چیز دیگه ولی این دلیل نمیشه که از شرایط موجود رنج نبرم! خسته شدم از نگاه‌های تحقیرآمیز و جنسیتی، خسته شدم از جنس دوم بودن، خسته شدم از پذیرفتن حرف زور، از حرف و حدیث‌ها، از متلک‌ها، خسته شدم از اینکه برای هر نوع فعالیتی- زندگی اصلاً- مجبور باشم به توضیح، مجبور باشم به اثبات! 
یادمه یه جایی چیزی خوندم تو این مایه‌ها که تو یه کشوری مردم بسیار مواظبن در رفتار با زنان که نکنه یه وقت اونا فکر کنن که مثل سالیان دور جنس دوم حساب میشن! همون موقع هم البته باورم نشد که این می‌تونه حقیقت داشته باشه. ولی اگر باشه دوست دارم حتی برای یک روز هم شده اونو تجربه کنم. یک روز زندگیِ فارغ از جنسیت! اینجا، کوچک و بزرگ نداره. همه در هر موقعیت و مقامی (چه اجتماعی چه فکری)، از راننده تاکسی گرفته تا استاد دانشگاه، با هم هم‌عقیده‌ن! عقیده راسخشون هم همین زن ستیزیه! اینجا برعکسِ اونجا، عامدانه باید جنس دوم حساب بشی. اگر نه حتی در عمل، شده در حرف، در نگاه، در رفتار! 
خروجیِ فشارهایی چنین از طرف جامعه‌ای بیمار، لاجرم دختران و زنانی خیلی طبیعی و عادی نخواهد بود! زنانی که در خوشبینانه‌ترین حالت، یکی در میون افسرده‌ن! اعتماد به نفس ندارن، توقعات عجیب و غریب دارن، معنای خوشی و آزادی رو نمی‌دونن و کلاً زندگی کردن رو بلد نیستن. یک جور حسِ انتقام در همه دختران سرزمین من وجود داره و همین باعث میشه تلخ زندگی کنن! 
کاش می‌شد فرار کرد. کاش جای بهتری در زمین وجود داشت. نمی‌دونم آیا آسمان همه جا همین رنگه؟     

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● همیشه متهم، همیشه تسلیم

راستش من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می‏پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می‏کردم. این‏طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‏تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک‏تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
یکی می‏گفت: مکن پیش دیوار غیبت بسی/بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می‏گفت: سنگ بر باره‏ی حصار مزن/که بود کز حصار سنگ آید برون
یکی می‏گفت: مکن خانه بر راهِ سیل ای غلام
یکی می‏گفت: مبین به سیبِ زنخدان که چاه در راه است
یکی می‏گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه‏اش نصیحت بود؛ همه‏اش نهی؛ هیچکس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش در رفت و گفت:«ای که دستت می‏رسد کاری بکن-پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» و بالاخره نگفت چه کار. این‏طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم؛ از جمله مقاومت کردن را.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‏ها- رضا قاسمی

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● جامعه ایران یک جامعه بیمار است

بعضی بیماری‌ها علامت‌های خاصه دارن. یعنی تو لازم نیست حتماً متخصص باشی تا بفهمی طرف مریضه. مثلاً مشاهده علایمی مثل عطسه و سرفه و گلودرد و بعضاً تب، آدم رو مشکوک می‌کنه به مریضی‌ای مثل سرما خوردگی. البته شاید نتونی تشخیص بدی که اون شخص واقعاً کدوم بیماری رو داره ولی علائم اینقدر واضح هست که بفهمی یه مشکلی وجود داره.
آدم‌ها، خانواده‌ها، گروه‌ها و همینطور جوامع بزرگتر مثل شهرها و کشورها هم همینطورن. یعنی اگه مشکلات و بیماری‌هایی داشته باشن، دیر یا زود علامت‌هایی از خودشون بروز میدن و لازم نیست تو حتماً جامعه شناس باشی تا بفهمی مشکل وجود داره. در جامعه ایران مدتهاست که علایم بیماری ظهور کرده و روز به روز هم با وخیم‌تر شدن اوضاع علایم حادتری ظاهر میشه. اگر از یک سری نشانه‌ها که مخصوص جوامع عقب مونده و جهان سومیه بگذریم (که بحمدالله ما همه‌شو تمام و کمال داریم!)، نشانه‌های دیگری هم وجود دارن که مختص خودمونه. این که میگم مختص خودمونه برای اینه که تو رگ و پوستمون رفته انگار و توی تمام اقشار ملت، جاری و ساریه وگرنه ممکنه تو جوامع دیگه هم، تو یه سری طبقات خاصش، این مختصات وجود داشته باشه.
دروغگویی به مقدار زیاد، کلاه برداری، چشم و هم چشمی، فخر فروشی، ریا، حقه‌بازی، حسادت، پایمال کردن حقوق دیگران به اسم زرنگی، زیر آب زنی، فحاشی و ... بارزترین نشانه‌ها هستند. به علاوه علایمی مثل:

1. تجمل گرایی در حد بسیار افراطی. به قول گفتنی جیب خالی و پز عالی! درحقیقت گرایش به تجملات راهیه برای پوشاندن عقده‌ها و نیازهای سرکوب شده. هر چند پاسخگوی اون نیازها نیست و تنها ولعی اعتیاد آور ایجاد می‌کنه.
2. عدم کنترل بر رفتار اجتماعی. مثل آزار و اذیت دیگران با حرف‌های نامناسب، نگاه‌های وقیحانه، فضولی و سرکشی در کار دیگران، احترام نگذاشتن به عقاید افراد و ... ( همه ما چند بار شاهد دعواهای وحشتناک خیابونی بودیم سر اینکه سپر ماشین این خورده به عقب ماشین اون یکی و این دو تا با قفل فرمون و قمه و هر چی دم دستشون بوده، همراه با چاشنی الفاظ رکیک، افتادن به جون هم؟! گوش ما، چشم ما، روان ما چقدر مورد اذیت و آزار قرار می‌گیره تو همچین مواردی؟!).
3. ارزش گذاری‌های سخیف در مورد چیزایی که نه تنها در اصل و ذات به هیچ عنوان ارزش نیستن بلکه به نوعی نژادپرستی هم محسوب می شن مثل تعلق داشتن به طبقه‌ای خاص یا شهر و محله‌ای خاص و توهین‌های بی‌مهابا به کسانی که عضو اون اجتماع خاص نیستن (مثلاً همونطوری که قبلاً دهاتی فحش بود الان واژه شهرستانی شده یه فحش جدید!!!).
4. تظاهر به روشنفکری و ادعای فرهنگ و ادب!!! این یکی خداییش به شدت رواج داره. هیچ احد و ناسی نیست که خودش رو روشنفکر و دیگران رو بزغاله حساب نکنه! طرف به عمرش دو خط کتاب نخونده، اما چون مثلاً دو بار رفته تا دبی (همون خارج!) و برگشته، دیگه هیچ کس رو آدم حساب نمیکنه و خدا رو بنده نیست!
5. سطحی نگری و ابتذال. اینو دیگه میشه با مراجعه به آمار فیلم‌های پرفروش(مثل اخراجی‌ها!)، موسیقی‌ها و شعرهای مورد پسند عامه، نوع گفتگوهایی که بین افراد جوان و تحصیلکرده رد و بدل میشه، گرایش روز افزون افراد به خرافات، حتی جستجوها در گوگل و ... کشف کرد!
6. بدرفتاری‌ها و بیماری‌های جنسی. در مورد چیزی که مثل روز روشنه توضیحی ندارم. فقط یه نگاه ساده به رفتارهایی که با زنان و کودکان در این راستا میشه، مسئله رو روشن‌تر می‌کنه!
7. افسردگی، غمگینی و خمودگی. این شاید یه قسمتیش ناشی از مشکلات اقتصادی باشه ولی همه‌ش نیست. چرا که اگر بود باید الان غرب با بحران‌های شدید اقتصادی‌ای که باهاش مواجه شده، از ماها بدتر بود که نیست! ما حتی در شادی‌هامون هم نمی‌تونیم شاد باشیم بس که درگیر حواشی هستیم. حواشی‌ای که واقعاً نفس گیرن!

من به همین چندتا علامت بسنده می‌کنم. مطمئناً این علایم در همه جوامع تا حدودی دیده میشن ولی وقتی فراوانی‌ها در یک جامعه زیاد میشه باید زنگ خطر برای مسئولین به صدا دربیاد (مسئولینی که خودشون از همه مشکل‌دارترن چکار می‌تونن بکنن آخه؟!!! مثل گندیدن نمک می‌مونه!). ما تا زمانی که نشستیم و پز تاریخ و فرهنگ کهنی رو میدیم که هیچی ازش نمونده، به هیچ علاجی نمی‌رسیم. جامعه ما مدتهاست رو به زواله. هر چند به شدت معتقدم که حکومت‌ها در ترقی و زوال جوامع دخالت مستقیم دارن ولی نمی‌تونم منکر نقش‌های فردی بشم، چون هر چی باشه جوامع و حکومت‌ها از همین افراد ساخته میشه.
به هر حال اگر هزاران بیماری وجود دارن که معالجه میشن ولی در عوض خیلی‌هاشون هم بی‌علاجن. اگر چه هدف از نوشتن این مطلب ترسیم یک جامعه سیاه و یک نتیجه‌گیری سیاه‌تر نبود، اما از نظر شخصی، من اعتقادی به بهبود یا علاج وضعیت موجود ندارم! در جامعه‌ای که حتی حیوونا هم از افراد بیمارش در امان نیستن (برخلاف کشورهای دیگه که حتی پرنده‌هاش از جلوی پای آدم نمی‌پرن چون با همه حیوون بودنشون فهمیدن که مردم بیمار نیستن که بخوان اونا رو مورد آزار و اذیت قرار بدن!) و نماد خیابوناش به جای کبوتر، موشه چه انتظاری میشه داشت؟! خیلی اگر شانس بیاریم نهایتاً بدتر از این نمیشیم (که البته با این روند نزولی اونم با این شیب تند، بعیده!). مگر اینکه معجزه بشه!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● یک ملت عاشق

ابتدا، مثل مرگ، بی‌صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوندِ خاموش، به شوقِ آتش‌اَفشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ مأموری انتظار ندارد که عابری، نَفَسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگیِ غوغایی کر کننده و هزار سویه، مأمورانِ ستم را دیوانه می‌کند. نگاه کن! ما ملتِ خاموشِ خاموشِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبوده‌ییم. ما ملتِ عاشق، چقدر خوب می‌دانیم که چگونه می‌توان، به ضرورت، صدا را-مثل نفرت- به سکوت تبدیل کرد. همانگونه که می‌دانیم چگونه می‌توان نانِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل یک قرآن خطی بسیار کهنه؛ در پوششی از مخملِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت، چقدر خوب می‌دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته‌ی به ظاهر آرام، با میلیون‌ها صدای رسای خوف‌انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت عاشق، مثل ملت ما، ملتی‌ست که به هنگام نعره کشیدن، به هنگام جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می‌داند.
یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ عظیِم ِ حجیم ِ غول‌آسا در دیواره‌ی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر -مگر در آن لحظه‌ی هراس‌انگیز که بخواهد، به قصد له کردن، از دیواره جدا شود.

یک عاشقانه‌ی آرام- نادر ابراهیمی- انتشارات روزبهان

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● سفرنامه یونان - 5

اون یه کوچولویی که گفتم مونده چیزی نیست جز حاشیه‌ها! :
ـ تنها احساسی که روزای اول غالب بود، احساس تأسف و افسوس بود! از اینکه می‌دیدم اونا هیچی ندارن و خوشحالن و ما همه چی داریم و ناراحتیم، حرص می‌خوردم!

ـ آتن شهر پیشرفته‌ای نبود. کلاً فکر کنم شرق و جنوب اروپا زیاد کشورهای مالی نباشن. به نظر هم نمیومد رفاه در حد بالایی باشه. ولی مردم راحت بودن و راضی! اینو از اونجا میگم که چهره‌های عبوس نمی‌دیدم و خنده و شادمانی هم به هر بهانه‌ای به راه بود.

ـ شاید باور نکنید ولی ایران کشور نعمتهاست! ما همه چیز داریم. از انواع خوراکیها و معادن و امکانات گرفته تا انواع اقلیمها. یعنی این کشور بالقوه توانایی تبدیل شدن به بهشت برین رو داره! در مقابل اونا هیچی ندارن! نه آب و هوا و اقلیم درست و حسابی، نه خاک و خوراکی، نه معدن و انرژی و نفت! حالا این وسط چرا اونا شادن و ما ناشاد خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را!

ـ در گفتگو با مردم ملیتهای مختلف کاشف به عمل اومد که همه اونا می‌دونن ایران کشور بسیار زیبا با جاذبه‌های توریستی فراوونه. ولی همه‌شون به خاطر شرایط سیاسی می‌ترسیدن بیان ایران. البته مستقیماً نمی‌گفتن می‌ترسن و لی از حرفاشون تابلو بود!

ـ یه چیز جالب! اونا هم تقریباً یکی دو روز بعد از ما انتخابات داشتن! انتخابات نخست وزیری انگار. دو تا نامزد بودن که به فاصله 10 کیلومتر به 10 کیلومتر یه عکس تبلیغاتی ازشون می‌دیدی! مردم که کلاً سیاست تعطیل! اصلاً فکر کنم کسی به این مسأله حتی فکر هم نمی‌کرد! منم هی ذهنم ناخودآگاه می‌رفت سمت مقایسه حال و هوای انتخاباتی خودمون و شور و اشتیاق وافر مردم و سردی و بی‌تفاوتی اونا! البته من نمی‌دونم کدومش بهتره!

ـ من تا حالا فکر نمی‌کردم ایرانیا اینقدر نسبت به سایر ملل دنیا منزوی باشن! یعنی اینقدر ما رو ایزوله کردن که جز خودمون و دور و بری‌هامون و افکاری که بهمون تزریق می‌کنن از هیچ چیز دیگه‌ای اطلاع درست و حسابی نداریم، جز چیزای محدودی که تو کتابا و وب خوندیم یا دیگران برامون تعریف کردن! هیچ چیز، ملموس و نزدیک نیست. اصلاً یه طوریه که آدم اعتماد به نفسشو از دست میده! شاید یکی از عللی هم که ایرانیا وقتی میرن اونور سخت دچار هوم سیک میشن، همین بیگانگی با سایر ملل و فرهنگها باشه. اینجاست که تضادها و پارادوکس‌ها سر برمیارن و آدم مستأصل میشه! هی با خودت میگی من شونصد ساله که دارم اینطوری فکر می‌کنم و یقین هم دارم که فکرم درسته، پس چرا الان که واقعیت زنده رو دارم می‌بینم حس میکنم فکرام و عقایدم تزلزل پذیره!

ـ یکی از چیزایی که خیلی به نظرم اومد این بود که انگار ظاهر هیچ اهمیتی برای اینا نداشت! به خصوص برای دخترا (البته چون من خودم دخترم و می‌دونم دخترای ایرانی درگیر چه چیزایی هستن دقتم بیشتر معطوف به دخترا بود! آره اروای ننه جونم! D:)!!! آرایش که مطلقاً وجود نداشت. دماغ عمل کرده محال بود ببینی! لباسها اگر چه صرفه‌جویی زیادی در پوشش داشتن ولی همین لباسای لختی هم در نهایت سادگی بودن! یه پارچه نخی معمولی! خلاصه همه همون چیزی بودن که واقعاً هستن. من کلی دختر سیبیلو دیدم با دوست پسراشون! دخترای اینجا فشار زیادی بهشون وارده. نمی‌دونم دقیقاً برای چی ظاهر اینهمه برای دخترای ما مهمه. شاید نیاز به جلب توجه. شاید چون جز صورت و یه مقداری از موها ابزار دیگه‌ای ندارن برای نمایش. درصد زیادی حاضرن زجر اعمال جراحی زیبایی رو بکشن ولی یه خورده قیافه‌شون تغییر کنه. دوست خود من به من می‌گفت خیلی بد و زشته که یه دختر وقتی با نامزدش داره صحبت می‌کنه عینک رو چشماش باشه! اینا چیزاییه که وجود داره. ولی با اینحال نمیشه از ما ایراد گرفت. اینا همه‌ش ریشه در مشکلات اجتماعی‌مون داره. وقتی خیلی چیزها سر جاش نباشه اثراتش به شکل انحرافی از اینور و اونور میزنه بیرون!

ـ علاوه بر مورد بالا در یک کلام می‌تونم بگم مردم ما نه تنها غرق در تجملاتن بلکه گرفتار اونن! ما اینقدر درگیر حاشیه و تجملات هستیم که اصل زندگی از یادمون رفته. ما چه هنری داریم جز اینکه روز به روز زندگی رو به خودمون سخت‌تر کنیم؟! من کوچکترین نشونه‌ای از تجملات و تمایل به اون رو در مردم ندیدم! اونا کلاً رها زندگی می‌کنن و ما در بند! می‌دونین رها یعنی چی؟!

ـ مردم بلاد کفر از یه چارچوب خاص نمی‌تونن خارج بشن! انگار گذاشتنشون توی یه مسیر مسقیم و بهشون گفتن همینطور صاف باید برید! نه چپ، نه راست! من قبلاً هم گفته بودم اینا آی کیوهاشون پایینه، الان دیگه مطمئن شدم! بابا جان! چهار تا راه دیگه جز اونی که شما می دونید و بهتون گفتن هم وجود داره! یه خورده اون دوگوله رو یه کار بندازین! جدی الکی نیست که میگن ایرانیا باهوشن! درسته که این هوشه فقط زده تو کار خلاف ولی خب وجود داره دیگه! علاوه بر این خیلی هم ترسوئن! ترسوها!

ـ به نظرم اومد که هیچ دید خوبی نسبت به مسلمونها وجود نداره! یعنی اینهمه تبلیغاتی که در سراسر دنیا بر ضد اسلام و مسلمونها میشه، واقعاً تأثیر داشته. متأسفانه همه به مسلمونها به دید تروریست نگاه می‌کنن. البته و صد البته این دیدگاه علاوه بر تبلیغات منفی ناشی از عملکرد دولتها و ملتهای مسلمون هم بوده! چند بار که توی آسانسور بودیم، در که باز میشد و ملت ما رو با حجاب می‌دیدن، قشنگ می‌شد دید که جا خوردن! بعضی‌هاشون توی آسانسور پشت به ما می‌ایستادن، بعضی‌هاشون هم سعی می‌کردن اصلاً نگاه نکنن!

ـ توی خیابون اگر مسلمونی از کنارمون رد میشد حتماً سلام علیک می‌کرد! کامل هم می‌گفتن: "سلامٌ علیکم"! منتظر جواب هم نمی‌موندن. فقط نوعی ابراز هم‌نوعی بود انگار. کافه‌دارها و رستوران‌دارها هم برای جلب مشتری سلام علیک رو یاد گرفته بودن!

ـ و اما یک نکته بسیار بسیار مُهُم! موجودات ذکور اونجا به چشم نه چندان برادری(D:!!!)، خیلی خیلی خوشگل، خوش استیل، خوش‌تیپ و کلاً همه چی تمام بودن! D: یعنی در این حد که پسرای ایرانی دیگه اصلاً به چشم من نمیان! P:

ـ یک نکته مُهُم دیگه نوع رفتار و رابطه دختر و پسرها بود. یه محبت ملموس و عمیق رو میشد بینشون حس کرد. کسی برای کسی نقش بازی نمی‌کرد. یعنی من لذت می‌بردم وقتی رابطه‌های قشنگشون رو با هم می‌دیدم. شاید یه دلیلش این باشه که هیچ اجباری توی روابط نیست. یعنی دو نفر تا زمانی با هم هستن که همدیگه رو واقعاً میخوان. و وقتی هم دیگه نخواستن همو، هر کی میره پی کار خودش. من اصلاً نمیخوام ارزش‌گذاری کنم و بگم این خوبه یا بد ولی میخوام بگم وجود فشار حالا به هر طریقی، می‌تونه حتی روابط انسانی رو هم خراب کنه!

ـ و اما چیز عجیبی که چشم من اصلاً بهش عادت نداشت این بود که در رابطه دخترها و پسرها به هیچ وجه دختر نماد ناز و پسر نماد نیاز نبود! اینقدر دخترا رو دیدم که پسرا رو ناز می‌کردن و قربون صدقه‌شون می‌رفتن! اصلاً اینطوری نبود که دختره خودشو لوس کنه و ناز کنه و پسره هم ناز بکشه! روابط کاملاً انسانی بود. من اینو که به همکارام گفتم اونا گفتن مردای ایرانی با مردای اونجا فرق دارن. اونطرفی‌ها مرداشون سردن ولی اینطرفی‌ها نزده می‌رقصن وای به اینکه بزنی براشون! راست و دروغش پای خودشون! ;)

ـ این سفر علاوه بر چیزای دیگه از لحاظ همسفر هم با سفرهای دیگه‌م خیلی فرق داشت. فاصله سنی من و عمه جان حدوداً 20 ساله و این می‌تونست مشکل ساز باشه! ولی باور نمی‌کنید که این عمه خانم چقققددددررر به دل من راه میومد و اصلاً هر چی من می‌گفتم محال بود بگه نه! کلاً سفر با آدمهای مؤمن واقعی برام خیلی لذت بخشه. چون محبت و رأفت و خضوع رو همزمان دارن و این صفات برای یه همسفر لازمه.

ـ در مورد (روم به تیفال) دستشویی و غذا مشکلات فراوون بود! در یک کلام بگم که اینا هم کثیفن هم نمی‌دونن غذا اصلاً چی هست! همون مک دونالد هم که کشتن ما رو بس که از غذاش تعریف کردن، هیچی نبود! تازه سسش حالمو هم بد کرد! یعنی من وقتی برگشتم دچار فقر غذایی شده بودم رسماً!

ـ تو خیابونا من آرامش نداشتم که! یا کبوترایی که از جلوی پای آدم نمی‌پریدن بود یا سگ! یه عالمه سگ ولگرد تو خیابونا بود که همه‌ش هم خواب بودن! معتاد بودن انگار! درضمن من احساس امنیت هم نمی‌کردم. چون همه‌ش با خودم فکر می‌کردم همین الانه که یه نژادپرست با چاقو به ما حمله کنه! که البته محتمل هم بود!

ـ کلاً همه چی گرون بود! حتی آب! ما آبو از نیم یورو تا 2 یورو خریدیم! مترو و اتوبوس و تاکسی هم که هیچی! بلیت اتوبوس و مترو یک یورو بود! چند برابر پول متروی ما؟! تاکسی که واویلا بود! یه فاصله 5 دقیقه‌ای رو 5 یورو گرفت! یک دقیقه‌ای 3 یورو! یعنی اینا خلن اگه نیان ایران! ایران همه چی مفته بابا!

ـ از مردم یونان اصلاً خوشم نیومد! برخلاف چهره‌های گرمشون، رفتار سردی داشتن. خیلی هم کلاه‌بردار بودن به نظر من با اون تورهاشون! توی آدرس دادن که واقعاً روی بعضی از اقوام ایرانی رو سفید کردن! یعنی بمیرم هم حاضر نیستم یونان زندگی کنم! (می‌خواستم بگم اگه میلیاردی هم بهم پول بدن حاضر نیستم برم زندگی کنم دیدم دروغ میشه! ;) ).

ـ یونانیها درسته آدمای مزخرفی بودن ولی احترامی میذاشتن به عابر پیاده که بیا و ببین! که اونم البته ناشی از قوانین سفت و محکمه وگرنه خودشون اینکاره نیستن! محال بود در فاصله چند متری از عابر ترمز نکنن! مثل ایران نبود که راننده‌ها به قصد کشت به آدم نزدیک میشن! بعدش هم یه ماشینای کوچولویی بود، دو نفره! یعنی صندلی عقب نداشت اصلاً. جون میداد برا پارک کردن تو خیابونای تهران! پژو 206 هم خیلی زیاد بود. پلیسهاشونم خیلی خوشتیپ بودن! ;)

ـ از آکرو پلیس که برمی‌گشتیم برای خرید سوغاتی و اینا یه گشتی تو مغازه‌های اطراف زدیم. از یکی از مغازه‌ها یه انگشتر نقره برای خواهرم و یه انگشتر طلا برای مامانم گرفتم با طرح سنتی یونان که البته اینجا معروفه به طرح ورساچه! دختر فروشنده برخلاف بقیه هموطناش، دختر خیلی گرمی بود. لبخند اصلاً از لبش نمی‌رفت. اسمش کلوپاترا بود. می‌گفت این اسم با اینکه یه اسم قدیمی مصریه ولی تو یونان خیلی طرفدار داره. همینطور که صحبت می‌کردیم و در خلال صحبتا سن منو فهمید کلی تعجب از خودش درکرد! می‌گفت اصلاً بهت نمیاد! D: تازه‌شم به من گفت very beautiful Iranian girl! دلتون بسوزه! بالأخره نمردیم و یکی عاشقمون شد! حالا چه فرقی می‌کنه دختر باشه یا پسر! D:

سمت راستی مال مامانمه و سمت چپی مال خودم! مال خودمو از فرودگاه یونان گرفتم، برگشتنه!!!

ـ برگشتنه توی فرودگاه ترکیه رفتیم مسجد فرودگاه که نماز بخونیم. یه خانومی کتابچه کوچیکی رو که دستش بود و توش نمازها رو نوشته بود، نشونمون داد و با زبون بی‌زبونی ‌پرسید الان وقت کدوم نمازه. تازه مسلمون بود. بلوز آستین بلند با دامن و جوراب پوشیده بود ولی روسری نداشت. موقع نماز یه پیراهن گشاد بلند تنش کرد و یه روسری محکم سرش. روس بود. همچین با تعجب به مُهر ما نگاه می کرد! بعدش هم یه دختر روس خیلی خوشگل اومد با حجاب کامل اسلامی. می‌گفت مسکو و سن پترزبورگ مسلمون زیاد داره.

ـ قبل از اینکه بریم عمه جان گفتن آدم وقتی میره خارج دوست داره هر چی زودتر برگرده به کشور خودش. من اونموقع بهش گفتم شاید شما اینطوری باشید. من که نیستم! ولی آقا به طرز باورنکردنی‌ای من از همون شب اول دلم تنگ بود! خودمم باورم نمی‌شد! من اینهمه مسافرت رفتم اما حتی یکبار هم احساس دلتنگی نکرده بودم! ولی ایندفعه ...! روزی که داشتیم برمی‌گشتیم با تمام وجود خوشحال بودم! و در نهایت به این نتیجه رسیدم که من آدم خارج زندگی کردن نیستم! بنابراین دکترا گرفتن کلاً مالید! چون محاله توی این جو افتضاح دانشگاه‌های ایران، من دوباره ادامه تحصیل بدم! مگر اینکه خر بشم و خر شدن هم که خوراک منه! ;)

ـ از اونجایی که همه گفتنی‌ها در این مقال نمی‌گنجه و من مجبورم الان سر و تهشو هم بیارم فقط اینو بگم که جای دوستام و گفتن و خندیدن با اونا توی همچین شرایطی خالی بود به توان بی‌نهایت!

خییییییییییییییللللللللللللللیییییییییییییییی زیاد شد! والسلام دیگه!

Labels: , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● جامعه شناسی ِ ملموس!

این روزها اگر هیچ چیز نداشته باشه لااقل یه دستاورد خیلی مهم داره:
شناسایی افراد و سطح فکرشون (البته در مورد بعضیا اگه فکری وجود داشته باشه کلاً!) !
حالا دیگه تکلیف معلومه و میدونی کی چکاره س. همین که یه جهل تبدیل به علم شد، برام دنیایی ارزش داره.

پ.ن: دارم حداکثر تلاشمو می‌کنم که متنفر نشم!

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● نمی‌دونم بگم تراژدی یا بگم کمدی!

حمایت خاتمی از موسوی و حمایت ابطحی از کروبی!
فکر می‌کردم نزدیکترین فرد به خاتمی و افکارش، ابطحیه! ظاهراً باید بگم زکی!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● ارتباطات (2)

مردم تو را فقط زمانی می‌خواهند که هیچ کس دیگری را ندارند!

پ.ن: برای اثبات این امر می‌توانید به آمار اس ام اس‌هایتان مراجعه کنید و در زمان‌های مختلف یک فراوانی بگیرید!

مرتبط: ارتباطات (1)

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● ارتباطات (1)

تحقیقات محققان نشان می‌دهد که همبستگی ِ قوی بین ازدواج و بی‌معرفت شدن افراد وجود دارد!

پ.ن: برای کسانی که شک دارن، نمودارها، آزمون فرض‌ها و کلاً نتایج موجود می‌باشد! ;)

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● اضافه کار!

جلسه گذاشته که باید هم در طول هفته اضافه‌کار بمونید هم پنجشنبه‌ها. اونم نه فقط پنجشنبه از صبح تا ظهر بلکه تا عصر! مثلاً به این دلیل که فقط ما چند نفر توی این قسمت کاربلد هستیم و از چم و خم همه چیز با اطلاع! ولی من که می‌دونم به این خاطره که هر کاری به ما بگه به بهترین نحو انجام میدیم بدون چرا و چیه و اما و اگر! تازه میگه بقیه نفمهمن که شما دارین چکار می کنین! حالم بد میشه. من که بهش گفتم نمی‌مونم. می‌دونم که مجبور میشم بمونم!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عادت

پارسال، بدون هیچ دلیل و دردی، پا شدم رفتم دندون‌پزشکی برای چک آپ! یکی از دندونای سمت راست رو که قبلاً هم پر شده بود، دوباره خالی و پر کردن. نشون به اون نشون که از همون روز تا الان سمت راست دهنم رسماً تعطیله و همه عملیات جویدن با طرف چپ انجام میشه! آب سرد و بقیه چیزای سرد هم که کلاً از صحنه روزگارم حذف شدن! شاید دو سه روز بیشتر طول نکشید تا به این وضعیت عادت کردم، اونم بعد از یه عمر استفاده از هر دو طرف دهن!
شکنجه هم همینطوریه! اول که می‌زنن تو پات خیلی درد می‌گیره. ولی اگه همینطور ادامه بدن، کم‌کم پاها بی‌حس می‌شه. ممکنه تَرَک بخوره و خون بیادها ولی دیگه مثل ضربه‌های اول، درد احساس نمی‌شه!
یا مثلاً مثل اون دوستم که ازدواج کرده. اولا خیلی از رفتارای شوهر و خانواده شوهرش براش عجیب و غریب و آزاردهنده بودن. ولی خودش میگه که الان دیگه کمتر تعجب می‌کنه و یه جورایی این رفتارا عادی شدن براش!
می‌خوام بگم آدمی‌زاده و عادت. به همه چی عادت می‌کنه. حتی چیزایی که یه روزی اصلاً فکرشو هم نمی‌تونسته بکنه. زمانِ خیلی زیادی هم لازم نیست. شاید فقط بستگی به بعد مسأله داشته باشه.
ما هم عادت کردیم. به راه و روش جدیدمون. به نگفتن‌ها و ندانستن‌هامون. به بی‌تفاوتی و بی‌نظر بودنمون. به از عمق کاستن و به سطح رسیدن‌هامون. به فراموشی‌هامون. به طور کلی اگه نگاه کنیم، خیلی هم بد نشده. فقط عوض شده. یک تجربه تازه‌س. بذاریم همینطوری بمونه!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره