● آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ

قبل از هر چیزی باید بگم اگر اعصاب ضعیفی دارید یا خیلی عاطفی و احساساتی هستید، فکر خوندن این کتاب رو از سرتون بیرون کنید! این کتاب یک شرح‌حال سراسر رنج و اندوهه و مثل پتک بر سر نوعِ آدمی کوبیده میشه! پس احساس اندوهِ عمیق و افسردگیِ وافر در حین خوندن اون اجتناب‌ناپذیره متأسفانه :(
آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ، یک زندگی‌نامه‌ی واقعیه از سرگذشت کسی که از کره‌شمالی و نظام توتالیتر و استثماری اون، فرار کرده و تصمیم گرفته رنج بی‌انتهای مردم کشورش رو به گوش جهانیان برسونه. کانگ چول هوان، به عنوان یک شاهد زنده، از همه واقعیات وحشتناکی که در پشت درهای آهنین یک کشور کمونیستیِ افراطی می‌گذره، پرده برداشته و وجدان‌های بیدار رو متوجه مردمی ستمدیده و محصور کرده. 
کره شمالی و حکومت اون، محصول ننگین و بازمانده حکومت کمونیستی شورویه. حکومتی که حتی خودش هم با اون عظمت، پایانی جز متلاشی شدن و اضمحلال نداشت، زمینه‌ساز تیره‌بختی مردمی شد که حتی در دهکده جهانی امروز، نصیبی جز مهجوریت و انزوای تحمیلی ندارند.
کانگ چول هوان، از مردمی میگه که تحت حکومت داهیانه رهبر کبیر و رهبر عزیز، برای نفس کشیدن هم از خود اجازه‌ای ندارن، مردمی که باید نظام طبقاتی رو برای خوشون و همه نسلشون بپذیرن، مردمی که نباید خطا کنند و اگر خطایی کردن،  خطاهایی که شاید هیچ‌وقت ندونن چی بوده!، نه فقط فرد خطاکار، بلکه همه اعضای خانواده اون باید در اردوگاه‌های کار اجباری مجازات بشن.
نویسنده از نه سالگی به همراه همه اعضای خانواده‌ش، به مدت ده سال، به جرمی که خودشون هم هرگز نفهمیدن چی بوده، در یک اردوگاه کار اجباری به نام یودوک زندانی بود و در این مدت شاهد تمام رفتار غیرانسانی حکومت با مردم بوده. از کار سنگین بدون وقفه و قحطی و گرسنگی و فقر و بیماری و اعدام‌های در ملأعام گرفته تا معلمانی که بچه‌های کوچک رو بر سر بهانه‌های واهی تا سرحد مرگ می‌زدن. از معلم‌نمایی گفته که برای تنبیه یکی از همکلاسی‌ها، بعد از کتک زدن بچه اون رو تو فاضلاب انداخته و بچه هم همونجا خفه شده و یا وادار کردن بچه‌ها به اینکه دست‌های سیاه شده از پوست گردوی خودشون رو محکم به زمین بمالن تا تمیز بشه و اگر تشخیص میداده که بچه‌ها این وظیفه رو درست و حسابی انجام نمی‌دن، دست‌های کوچولوشون رو زیر پوتین‌هاش له می‌کرده! معلمی به نام گراز وحشی. در چنین جامعه‌ای دزدی، دروغ، چاپلوسی، خبرچینی، رشوه و دیگر رفتارهای پست آدمی، لاجرم بازار گرمی داره و در یک کلام: در کره شمالی کرامت انسانی نابود و لگدمال میشه! 

در تمام مدتی که کتاب رو می‌خوندم، بارها تصمیم گرفتم که نصفه کاره رهاش کنم و اینقدر به دست خودم سوهان به روحم نکشم. چیزهایی که می‌خوندم واقعاً از حد تحمل من خارج بود. ولی از اونجا که ندونستن من، بودن چیزی رو عوض نمی‌کنه، ترجیح دادم که بخونم و بدونم، هرچند دانستنی دردناک بود. انسان چون مجهز به نیروی عقله، اگر بخواد وحشی باشه و غیرانسانی رفتار کنه، از هر حیوان درنده‌خویی خطرناک‌تر و وحشتناک‌تر میشه و چه نغز گفته شاعر که دزد گر با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا. کره شمالی اگر واقعاً مجهز به سلاح‌های کشتار جمعی و موشک‌های دوربرد باشه، یک خطر جدی برای جهانیانه. کشوری که به بهانه اینکه «جنگ بزرگ به‌زودی آغاز خواهد شد» سالهاست مردم خودش رو تحت بی‌رحمانه‌ترین و ظالمانه‌ترین شکنجه‌ها قرار داده، با مردم جهان چطوری معامله خواهد کرد؟! من نمی‌دونم برای کشورهای بدبخت ایدئولوژی‌زده چکار میشه کرد و یا قدرتها چکاری می‌تونن بکنن و نمی‌کنن ولی از ته دل از خدا می‌خوام که ریشه همه حکومت‌های فاسد و جائر رو ریشه‌کن کنه.

روحم درد می‌کنه ...

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● سرزمین نوچ

کیوان ارزاقی رو همه می‌شناسن. یعنی بیشتر اونایی که تو دوره اوج وبلاگستان فارسی، وبلاگ‌نویس و وبلاگ‌خوان بودن، حتماً وبلاگ "از پشت یک سوم" و بعدها "لابیرنت" رو می‌خوندن. از وبلاگای پر طرفدار بود چون هم لحن ساده و خودمانی‌ای داشت و هم خیلی فعال بود و تند و تند به‌روز می‌کرد و همیشه جزء پینگ (ping) شده‌های بلاگ‌رولینگِ اون زمان‌ها بود. من هم البته جزء خواننده‌های ثابت صفحه‌ش بودم اون‌وقت‌ها. بعدها که یواش یواش فیدخوانی مد شد و همه هر چی می‌خواستن بنویسن یه نُت میذاشتن تو گودر و وبلاگ‌ها کم‌رونق شدن، منم عادت سر زدن به وبلاگ‌ها از سرم افتاد و خیلی‌ها کم‌کم فراموش شدن از جمله همین وبلاگ "از پشت یک سوم".
اینا رو به این دلیل گفتم که بگم، تا حدود زیادی با قلم ایشون آشنایی داشتم. یادمه همون‌موقع‌ها که می‌خواست بره آمریکا و بعدها که رفت، کلی می‌نوشت از احساسش و دیده‌ها و شنیده‌هاش. بعداًتر که شنیدم کتاب نوشته و موضوعش درباره یه زن و شوهر مهاجر به آمریکا و دغدغه‌ها و مشکلات اوناست، حدس زدم که احتمالاً ردپای زندگی خودش به شکل پررنگی در این رمان هست که بود! 
"سرزمین نوچ" حکایت زن و شوهریه که به امید یک زندگی بهتر و شادتر، دل از همه داشته‌هاشون، که اونا رو دوست دارن، می‌کنن و راهی ینگه دنیا می‌شن. از همون ابتدای داستان معلومه که زن، صنم، راحت‌تر از مرد، آرش، دل کنده از همه گذشته‌س. آرش اما مدام ذهنش درگیره و در رفت‌و‌آمد بین حال و گذشته. چیزی که باعث میشه هی مقایسه کنه و نتونه فراموش کنه. حتی اینکه الان تهران شلیل اومده یا نه، برای مرد مهمه! به علاوه اشاره‌هاش به هر چیزی که نشونی از ایران داره، از یاد محرم و قیمه‌های نذری عاشورا بگیر تا چراغونی نیمه شعبان و نمایشگاه کتاب.
مرد راوی ماجراست و به همین خاطر ما بیشتر، دید انتقادی رو می‌بینیم نسبت به زندگیِ آمریکایی. زندگی‌ای که به قول آرش ماشینیه و غربت و تنهایی. تکون بخوری باید تکس بدی و تقریباً هیچ‌چیز مال خودت نیست. آرش حتی از فارسی حرف نزدن، از تعامل با آمریکاییها و حتی مثبت‌اندیشی در مورد اونا (رجوع کنید به مکالمه آرش و معلم ژاپنیش) گریزونه. به علاوه، آرش هر چقدر هم که سعی می‌کنه روشنفکر باشه، ولی بعضی جاها نمی‌تونه فرهنگ اونجا رو بپذیره و تعصبش رو پس بزنه:
صنم با شور و حرارت می‌رقصد. تقلا که می‌کند، لبه‌ی پیرهنش کنار می‌رود. سفیدی بالای سینه‌اش مشخص می‌شود. لبه‌ی لباس را صاف می‌کنم. 


یا جای دیگر:
- خودت خوبی؟ مریض نشدی؟
- به خدا خوبم مامان. الکی نگرانی.
- به‌هر حال اون‌هم دختر جوونه اگه یه موقع حرفی زد، مهمونی رفتین لباس کوتاهی پوشید ناراحت نشو. یکی تو بگی، یکی اون، اوقات هم‌دیگه رو تلخ کنین. 

نقطه مقابل آرش، صنمه. صنم اینقدر خاطرات بد از ایران داره که به‌هیچ‌وجه حاضر نیست در مورد ایران فکر کنه و بیشترین تلاشش رو می‌کنه که در قالب زندگی آمریکایی جا بیفته.
آره تو راست میگی آرش، چون هیچ‌وقت بابت لاک ناخن یه هفته از مدرسه اخراج نشدی. باید هم از حست حرف بزنی چون به‌خاطر یه ذره مو که از روسریت بیرون بوده، ده تا تعهد ندادی. باید هم اینجا happy نباشی چون متر نذاشتن قد مانتویی رو که به زور تنت کردند، اندازه بگیرن. مدرسه رفتیم معلم امور تربیتی هر روز سین جیم‌مون کرد. دانشگاه رفتیم یه فیلم دیگه داشتیم. چپ و راست گفتن خواهر این‌وری نرو، خواهر اون‌وری برو. خواهر بشین. خواهر بتمرگ. خواهر سرت رو بذار زمین بمیر. تو خیابون، سر کار. هر روز. هر روز. آره آرش زندگی بنز و بی‌ام‌و نیست ولی به خدا من هم آدمم. پس سهم من چی میشه از زندگی؟

آرش در آمریکا حس خوبی نداره و همین باعث میشه که مریض بشه. یک مریضی عجیب و دردناک که اونو داغون می‌کنه. نهایتاً هم کار به جایی می‌رسه که همین تفاوت نظرها و دیدگاه‌ها بین آرش و صنم، مشکلاتی رو به‌وجود میاره که حوادث آخر داستان رو رقم می‌زنه.

"سرزمین نوچ" بدون شک، تا حدود زیادی زندگینامه‌س. این رو با توجه به پست‌های خودِ کیوان میگم در همون روزهای مهاجرتش. در کل داستان، برای من آرش از کیوان تفکیک‌پذیر نبود و بنابراین نمی‌تونستم آرش رو کسی به‌غیر از کیوان تصور کنم. این البته اشکالی به حساب نمیاد. چون اونطوری که من دیدم و شنیدم، اکثر نویسنده‌ها داستان‌های زندگی خودشون رو می‌نویسن. ولی اشکال زمانی پیش میومد، که کیوان مجبور می‌شد به ملاحظه‌کاری و گاهی خودسانسوری. شاید به همین خاطره که شخصیت صنم، اصلاً در طول داستان پرورش پیدا نمی‌کنه و هیچگاه حرفی از زندگی خصوصی آرش و صنم زده نمیشه و خواننده نمی‌فهمه چه مشکل لاینحلی پیش میاد که مشکلات بین این زن و شوهر تا این حد جدی میشه.
مشکل دیگه‌ای که باعث میشه نشه آرش و کیوان را جدای از هم دید و قضاوت کرد، یکی انتخاب راوی اول شخصه و دیگری زمان‌هاییه که آرش حرف می‌زنه چون دقیقاً لحنی بسیار شبیه به لحن کیوان پیدا می‌کنه در نوشته‌های وبلاگش به‌خصوص استفاده مکرر از کلماتی که مختص خودشه و چندبار هم تکرار میشه. مثلاً کلمه‌ای مثل تن و بدن!
کتاب پُره از غلط‌های تایپی و بدتر از اون غلط‌های نگارشی! به نظر می‌رسه که کتاب خیلی شتاب‌زده چاپ شده شاید به این خاطر که به نمایشگاه برسه. ولی به نظر من خیلی مهمه که اولین اثر یک نویسنده تا حد امکان بی‌غلط باشه تا خواننده‌های سختگیر احتمالی رو از دست نده.
اما عنوان کتاب به نظر من بسیار هوشمندانه انتخاب شده بود. نوچ اگرچه در بسیاری از گویش‌های ایرانی، کلمه معادل دیگه‌ای داره و ممکنه بعضی‌ها معنی‌شو نفهمن، صفت جالب و جدیدی بود برای سرزمین! نوچ یعنی چسبناک. چسبناکیِ دست بر اثر تماس با چیزهای چسبناک و شیرین. چسبناکی‌ای که خیلی هم خوشایند نیست. وطن ما جاییه که با همه مشکلاتی که برای مردمش ایجاد می‌کنه، بازهم جذابه و چسبناک. چسبناکی‌ای که باعث میشه هم نتونی بودن در اون رو تحمل کنی و هم نبودن رو!
به‌هر حال این رمان، حداقل برای منِ خواننده‌ی سابقِ "از پشت یک سوم"، خیلی چیز جدیدی نداشت. ولی باید اعتراف کنم که فضای داستان به‌شدت تحت تأثیرم قرار داده بود. نمی‌دونم این به خاطر حال و هوای روحیِ خرابِ خودم بود یا حال و هوای کیوان موقع نوشتن این کتاب، که بسیار غمگین و اندوهناک بودم وقت خوندنش. یعنی واقعاً بگم خدا چیکارت نکنه کیوان با این کتاب نوشتنت که اینقدر غمگینمون کردی! تو خودت چقدر گریه کردی موقع نوشتن‌اش؟! :(
من از همین تریبون تبریک فراوان میگم به آقای ارزاقی و امیدوارم که به نوشتن ادامه بده، هر چه بهتر و هر چه متفاوت‌تر و بتونه مخاطبین زیادی پیدا کنه. چون تجربه نشون داده که ایشون هنر جذب مخاطب رو در حد بالایی داره. دلایلش بماند! ;)

سرزمین نوچ- کیوان ارزاقی- نشر افق- چاپ اول- 9000 تومان

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بعد از نمایشگاه!

حالا درسته که نمایشگاه کتاب تموم شد ولی خب چون من وقت نکردم اون‌موقع در موردش بنویسم، الان می‌نویسم! D: آقا ما مثلاً تصمیم گرفته بودیم که امسال نریم نمایشگاه، چون هم حس‌اش نبود، هم خاطره شلوغی و ازدحام سال‌های قبلش آدمو منع می‌کرد از رفتن و هم همراهی نداشتم. اما مگر این وسوسه‌های شیطانی اجازه میدن آدم رو تصمیمِ کبراش باقی بمونه؟! میخوام بگم که امسال هم مثل هر سال آخرش خر شدم و رفتم! چهارشنبه بود فکر کنم و من از هر روز خسته‌تر ولی گفتم چون روزای آخره، ملت دیگه دست برداشتن و شاید خلوت‌تر باشه. وقتی رسیدم دیدم به به! زهی خیال باطل و فکر خام! اینقدر شلوغ بود که نمی‌شد تکون خورد و حتی نفس کشید! با این حساب احتمالاً آمار سرانه مطالعه تو کشور ما غلطه! چون اگر ما اینهمه جمعیت کتابخوان داریم، نمی‎‌شه سرانه مطالعه‌مون اینطوری باشه که! خلاصه نمی‌دونیم دم خروس رو قبول کنیم یا قسم حضرت عباس رو! والله به خدا!
در بدو ورود اول رفتم نشر افق اول به هوای خریدن کتاب رضا امیرخانی و بعدش هم اولین کتاب کیوان ارزاقی (نویسنده وبلاگ از پشت یک سومِ سابق!). دیدم دمش غلغله‌س و برداشتن زنونه مردونه‌ش کردن. رفتم جلو دیدم بله، امیرخانی وایساده اونجا داره چپ و راست به ملت امضا میده. به هزار دردسر کتابایی رو که می‌خواستم خریدم و رفتم سمت ناشرای بزرگ ته شبستان. راستش چشمه که نبود هیچی، بقیه ناشرها هم خیلی چنگی به دل نمی‌زدن. تازه، اینقدر جلوی پیشخوان‌ها شلوغ بود که من نه توانش رو در خودم می‌دیدم که برم جلو و نه احساس امنیت رو! بنابراین بعد از خرید دو، سه تا کتاب بی‌خیال شدم و اومدم بیرون.
به نظر من نمایشگاه کتاب حالت اسفباری پیدا کرده! اولاً که متأسفانه پُره از آدم‌های بیمار که انگار هیچ جایی رو بهتر از نمایشگاه پیدا نکردن برای روانی‌گریشون! بعدش هم اینقدر دختر و پسرهای کودک و نوجوان ریختن تو بخش ناشران عمومی (واقعاً من نمی‌دونم به چه علت!!!) و تو سر و کله همدیگه میزنن و شلوغ‌بازی درمیارن که احساس می‌کنی وارد مدرسه شدی! یه چیز دیگه رو هم من واقعاً درک نمی‌کنم! این خانومایی که با نوزاد و بچه کوچک و کالسکه و اینا میان نمایشگاه به چه انگیزه‌ای میان؟!!! یعنی حتی هوای اونجا هم سالم نیست برای نفس کشیدن اون بچه. تازه حمل و نقل بچه خودش یه پروژه‌س بعد اینا چطوری میخوان اونهمه راه رو با بچه و با خریدهای احتمالی طی کنن؟!!! نه! واقعاً نمی‌فهمم! آخه اونقدری هم تخفیف نداره که ارزش اینو داشته باشه که آدم اینقدر به خودش سختی بده! 
بگذریم. چندتا کتابی که از نمایشگاه خریدم اینا هستن:
قِیدار (رمان)                       رضا امیرخانی                    نشر افق
سرزمین نوچ (رمان)              کیوان ارزاقی                     نشر افق
فصل کبوتر (رمان)               حسین فتاحی                    انتشارات سوره مهر
سه‌گانه (شعر)                   فاضل نظری                      انتشارات سوره مهر
سووشون (رمان)                 سیمین دانشور                  انتشارات خوارزمی (قبلاً خوندم) 
رگتایم (رمان)                    ای.ال.دکتروف                     انتشارات خوارزمی
نامحرم (رمان)                   یاسر نوروزی                       نشر آموت

دیروز هم یه سر رفتم نشر چشمه که خودش تا بیست و پنجم نمایشگاه گذاشته با تخفیف بیست درصد. واقعاً حال داد! کاش اصلاً چشمه به جای نمایشگاه کتاب همیشه تو کتابفروشیش نمایشگاه میذاشت! با اینکه شلوغ بود ولی اون ازدحام کُشنده نمایشگاه رو نداشت! در هوای مطبوع و با فراق بال برای خودم گشتم و یه عالمه کتاب خریدم. کتابا اینا هستن:
قلابی (مجموعه داستان)                                            رومن گاری
عامه‌پسند (رمان)                                                    چارلز بوکفسکی
کجا ممکن است پیدایش کنم (مجموعه داستان)                هاروکی موراکامی
قطار به موقع رسید (رمان)                                          هاینریش بل 
گل‌های معرفت (مجموعه داستان)                                اریک امانوئل اشمیت
بالأخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم (رمان)                     دیوید سِداریس
به کسی مربوط نیست (رمان)                                    جومپا لاهیری
طناب‌کشی (رمان)                                                  مجید قیصری
بودای رستوران گردباد (مجموعه داستان)                       حامد حبیبی
یکشنبه (رمان)                                                       آراز بارسقیان
جیرجیرک (رمان)                                                     احمد غلامی
این‌جا باران صدا ندارد (رمان)                                       کامران محمدی
دو تا نقطه (مجموعه داستان)                                     پیمان هوشمندزاده
بازی عروس و داماد (مجموعه داستان)                         بلقیس سلیمانی  
در عمق صحنه  (مجموعه داستان)                               فریبا وفی  
میم و آنِ دیگران                                                     محمود دولت‌آبادی

یه کتاب هم از نشر ثالث گرفتم:
آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (زندگینامه)                         کانگ چول-هوان و پیر ریگولت    
 

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● شبانه‌ها

در لحظات غم‌انگیزِ پایان تعطیلات، شاید هیچ‌چیزی به اندازه نوشتن از یک کتاب خوب، حالِ آدمو روبه‌راه نکنه! مجموعه داستان «شبانه‌ها»، هدیه یک دوست گرامی رو بعد از مدت نسبتاً طولانی (البته به دلیل تنبلی!) تموم کردم. کازوئو ایشی‌گورو رو قبلاً با رمان «بازمانده روز» می‌شناختم. بر کسانی که با این نویسنده آشنایی دارن، پوشیده نیست که ایشون قلم بسیار توانمندی داره، به‌خصوص در توصیف حال درونی آدم‌ها و انتقال حس اونا! در رمان، شاید این، کارِ خیلی سختی نباشه (که هست!) ولی در نوشتن داستان کوتاه، قطعاً کار هر کسی نیست! «شبانه‌ها»، اونطوری که عنوان کتاب میگه، مجموعه پنج داستان موسیقی و شب هست. بنابراین انتظار داری که با کتابی مواجه باشی که در اون عنصر موسیقی بسیار پُررنگه. با این‌که کتاب پُره از اصطلاحات تخصصی موسیقی و یک تاریخچه نسبتاً کامل از اهالی موسیقی، ولی باز هم داستان‌ها، داستان آدم‌ها، روابط، دغدغه‌ها، مشکلات و درونیات اونا هست و فقط این‌بار، افراد از اهالی این هنر انتخاب شدن که البته این انتخاب، بسیار کمک کرده در ایجاد فضاهای خاص و لطیف و احساسی. نکته جالب اینه که آقای ایشی‌گورو طبق گفته خودش از زبان مترجم، با این‌که ارادت خاصی به موسیقی داره ولی هیچ‌وقت تحصیلاتی در این زمینه نداشته و همین نکته با توجه به متون تخصصی کتاب در زمینه موسیقی، آدم رو متحیر می‌کنه.
نکته قابل توجه دیگه، ترجمه بسیار خوب آقای علی‌رضا کیوانی‌نژاد هست. باید بگم که این کتاب، از یک ترجمه قوی، حرفه‌ای و دقیق برخورداره که با کمی اغراق می‌تونم بگم  نصفِ بار جذاب شدن کتاب رو به دوش می‌کشه.
از بین داستان‌ها، که چندان کوتاه هم نبودن!، من از داستان تپه‌های مالوِرن بیش از بقیه خوشم اومد. هم به خاطر فضای بک‌گراند داستان، هم به خاطر شخصیت اصلیش و هم به خاطر ترجمه عالی:
کافه بعد از رفتن آن‌ها آرام بود تا این‌که جف برگشت و من رفتم طبقه‌ی بالا، احساس می‌کردم بیشتر از آن‌چه باید برای آن‌جا وقت گذاشته بودم. توی اتاقم، نشستم لبِ پنجره و گیتارم را برداشتم و شروع به زدن کردم و مدتی غرق آهنگی شدم که نوشته بودم؛ آهنگی که نیمه‌کاره بود. اما بعد - این‌طور به‌نظرم رسید که زمان از دستم دررفته - صدای شلوغی عصر کافه را می‌شنیدم که ناشی از ازدحام مشتری برای نوشیدن چای بود. اگر واقعاً آن‌جا شلوغ بود، که معمولاً هم بود، مگی مجبور می‌شد از من بخواهد بروم پایین؛ واقعاً هم  بی‌انصافی بود چون به‌اندازه‌ی کافی وقت گذاشته بودم. اما به این نتیجه رسیدم که بهترین کار برای من رفتن به تپه‌ها و ادامه‌ی کاری بود که به خاطرش آمده بودم این‌جا.
از در پشتی بدون این‌که کسی مرا ببیند رفتم بیرون و از این‌که خارج شدم فوری احساس شادمانی کردم. هوا نسبتاً گرم بود، مخصوصاً این‌که جعبه گیتار را هم با خودم آورده بودم و خوشحال بودم که نسیمی هم می‌وزید.
داشتم می‌رفتم جایی که هفته پیش کشفش کرده بودم. باید از یک سراشیبی باریک پشت خانه بالا می‌رفتی و چند دقیقه‌ای در امتداد یک سراشیبی ملایم پیاده‌روی می‌کردی تا برسی به این نیمکت. این یکی را بادقت انتخاب کرده بودم، نه برای این‌که چشم‌اندازی فوق‌العاده داشت، بلکه مسیری نبود که مردم با بچه‌های خسته‌شان تلو تلو بخورند و کنارت بنشینند. از طرف دیگر، خیلی هم جای پرتی نبود و هرازچندگاهی رهگذری رد می‌شد و سلام می‌کرد و بعضی‌شان عادت داشتند درباره‌ی گیتارم چیز بامزه‌ای بگویند یا مزه‌ای بپرانند بدون این‌که از راه رفتن بایستند. اصلاً اعتنایی نمی‌کردم. به این می‌مانست که شنونده‌ای داری و نداری، و همین قوه‌ی تخیلم را بارور می‌کرد. 

و آخر این‌که گویا انسان‌های حزین در همه دنیا وجود دارن. هر جا که باشی، با هر شغل و علاقه‌‌ای، باز هم گاهی ویرانی!


شبانه‌ها- نوشته کازوئو ایشی‌گورو- ترجمه علی‌رضا کیوانی‌نژاد- نشر چشمه- چاپ سوم- قیمت 5500 تومان

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چندگانه مثلاً فرهنگی!

  • درباره "شهربانو" نوشتن، به نظر من کلاً محلی از اعراب نداره! رمانی که اسیر کلیشه‌هایی از نوع صدا و سیماییه، با همون تعاریف و همون شخصیت‌ها! چیزهایی که هزاربار در سریال‌های آبکی تلویزیون به خوردمون دادن و واقعاً هیچ‌وقت حتی تصورش رو هم نمی‌کردم از طریق نوشته‌های کسی مثل محمدحسن شهسواری بازسازی و تکرار بشه! رمانی شعارزده، لوس، با شخصیت‌های سیاه و سفیدِ غیرواقعی و غیرملموس، تا حدودی به‌هم ریخته و دور از انتظار! آقای شهسواری! کاش پیشکش بهتری داشتی برای تقدیم به همه شهربانوهای سرزمینت! 


  • همشهری داستان آبان، در قسمت "درباره داستان"، جستاری آورده در مورد نقش قصه‌گویی و داستان در بازی‌های کامپیوتری. با اینکه خیلی اهل این نوع بازی‌ها نیستم (کلاً استعدادشو ندارم!)، ولی به نظرم مطلب جالبی بود که به احتمال زیاد خوندنش برای دوستداران این بازیا خالی از لطف نیست.
  • چند وقتیه هی می‌بینم بابا میره کتاب‌های اصول رمان‌نویسی و نقد رمان و چگونه بیوگرافی بنویسیم و  اینا می‌خره! بهش میگم بابا میخوای رمان‌نویس بشی یا میخوای زندگی‌نامه‌تو بنویسی همه‌ش میری از این کتابا می‌خری! میگه نه بابا. یکی از دوستام که در خارج از کشور زندگی می‌کنه، رمانی نوشته و برام فرستاده تا من نظرمو بگم. برای این می‌خرم اینا رو. بعد می‌شینه راست راستکی هم می‌خوندشونا! واقعاً بهش غبطه می‌خورم که اون با این سن و سال اونطوری و من با نصف سن اون اینطوری! کلاً عاشقشم! ;)

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● لب بر تیغ در دو قدم این‌ور خط!

اصولاً اعتیاد چیز بدی است. آدم رو گرفتار می‌کنه! مواد هم که به موقع نرسه دیگه واویلا! حالا چه اعتیاد به مواد مخدر چه اعتیاد به اینترنت! از اونجایی که دقیقاً، یعنی دقیقاًها، همون موقعی باید حجم اینترنت ما تموم بشه که فرداش تعطیله و هیچ راهی هم برای شارژش وجود نداره، لذا برای اینکه بیش از حد تو خماری نمونیم و هی بدن درد نکشیم، به مواد دیگه‌ای که گرچه ضعیف‌تر هستن ولی بازم خوب جواب میدن، باید رجوع کنیم! به کتاب! بله! توفیق اجباری نصیبمون شد که یکی، دوتا از کتابایی رو که از نمایشگاه گرفته بودیم، بخونیم.


دو قدم این‌ور خط
" زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک‌طرفش گذشته است و آن‌قدر می‌رود و می‌رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می‌رسد به تاریکی. خُب همه این‌جوری راضی شده‌ایم و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم.
بعضی وقت‌ها می‌بینی یکی از ما از این خط‌ها خارج می‌شویم. پای‌مان سُر می‌خورد این‌ور خط که می‌شود گذشته، یا یک قدم آن‌طرف خط به آینده می‌رویم".

اولین رمان احمد پوری، یک فانتزیِ ایرانیِ جالب و پُر کششه! از این نظر جالبه که انگار آدم توقع نداره با همچین ماجرایی روبه‌رو بشه! ماجرای سفر در زمان! سفر در زمان اگرچه الان دیگه یه موضوع تکراریه ولی همیشه برای من مختص فیلم‌ها اونم از نوع خارجیش بوده. من نوع داخلیش رو، اونم متناسب با فرهنگ و منش خودمون، سراغ ندارم. البته برای سینما با امکانات و توانایی‌هایی که داره، نشون دادن همچین چیزایی خیلی راحته ولی برای یک نویسنده که فقط کلمات رو داره، ایجاد چنین فضایی و باورپذیر کردنش قطعاً سخت‌تره، کاری که به نظر من احمد پوری خوب از عهده‌ش براومده.
دو قدم این‌ور خط یک رمان چند لایه‌س که علاوه بر سیر اصلی داستان، به حوادث تاریخی و اجتماعی گذشته و حال هم اشاراتی داره (مهمترینش قضیه حکومت ملی آذربایجان و پیشه‌وری) که حداقل برای من حاوی اطلاعات جالبی بود و البته ازاونجا که ما پوست و گوشتمون با سیاست عجینه، نمیشه از تاریخ حرف زد و سیاسی نشد!
و اما بخش ویژه این رمان برای من، قسمت‌هایی بود که در مورد آنا اخماتووا نوشته شده بود (کلاً باعث و بانی همه ماجراهای داستان، علاقه شخصیت اصلی به ایشونه!) . با اینکه شعر این خانوم، سالیانِ ساله که بر تارک وبلاگ ما می‌درخشه ولی باید اعتراف کنم که چیز زیادی در موردش نمی‌دونستم! تنها مجموعه شعری که ازش دارم، با عنوان "خاطره‌ای در درونم است"، با ترجمه همین آقای پوری هستش. جالب بود برام که از بطن یه داستان، اطلاعات جالبی پیدا کنم در مورد زندگیِ شاعر وبلاگم! D:
در مورد خود رمان باید اضافه کنم که نثر روان و راحتی داره و روال داستان هم علیرغم موضوعش، خیلی سرراسته. شخصیت‌ها به خوبی ساخته و پرداخته شدن هر چند که عموماً با آدم‌های خیلی عمیق و پیچیده‌ای روبه‌رو نیستیم. فقط من خلأ چیزی رو در داستان احساس می‌کردم که آخرش برای خودم هم روشن نشد که چیه! در ضمن، با اینکه من چاپ ششم کتاب رو خوندم، ولی با تعجب زیاد دیدم که هنوز حاوی اشکالات تایپیه! با این حال اگر می‌خواین داستان متفاوتی بخونید، این کتاب پیشنهاد میشه.

دو قدم این‌ور خط- احمد پوری- نشر چشمه- 5000 تومان



لب بر تیغ
رمان "لب بر تیغ" رو به اعتبار نام نویسنده‌ش از نمایشگاه گرفتم. به همین خاطر توقع داشتم که با یک رمان جالب طرف باشم. راستش وقتی کتاب رو شروع کردم و یه کم پیش رفتم، بدجوری جا خوردم! اصلاً فکرشو هم نمی‌کردم که با همچین نوشته‌ای طرف باشم! به نظر من "لب بر تیغ" چیزی بود در حد داستان‌های عامه‌پسند و فیلم‌فارسی‌ها و البته نه به اندازه اونها پُر کشش. یعنی داستان حتی مؤلفه‌های تبدیل شدن به این انواع رو هم نداشت! اصلاً برای من روشن نیست که چرا کسی مثل حسین سناپور باید چنین رمانی بنویسه!
علاوه بر اینکه رمان، داستان خیلی قابل توجهی نداره، به نظر من نثر مشخصی هم نداره! انگار هر بخش داره ساز خودشو می‌زنه! شاید البته آقای سناپور می‌خواسته به این شیوه هنر نویسندگی‌ش رو به رخ بکشه و این ما غیرحرفه‌ای‌ها هستیم که خیلی متوجه ظرایف کار نمی‌شیم! شخصیت‌ها هم اگرچه خیلی تیپیک هستن و مشابه‌شون رو زیاد تو فیلم‌ها دیدیم، ولی باز هم شخصیت‌هایی گنگ و بلاتکلیف هستن (مثلاً برای من روشن نشد که چرا سمانه یهو از این رو به اون رو شد و یا سیروس پدر سمانه، اصلاً چه نوع شخصیتی داشت!).
در مجموع من حرف زیادی ندارم راجع به این رمان بزنم، فقط خیلی پیشنهادش نمی‌کنم. با این حال بر کسی پوشیده نیست که حسین سناپور استاد مسلم داستان‌نویسیه و حتماً دلیل و هدفی داشته از نوشتن این رمان. به علاوه اینکه هیچ‌وقت هیچ نویسنده‌ای نمی‌تونه سلیقه همه اقشار مخاطبینش رو به طور کامل پوشش بده و برای بهترین رمان‌ها هم همواره منتقدینی وجود داشتن. در هر صورت از همین الان منتظر اثر بعدی ایشون هستیم و به احترام قلمشون، این اثر رو به فراموشی می‌سپاریم!

لب بر تیغ- حسین سناپور- نشر چشمه- 4000 تومان

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● جانستان کابلستان، روایتی از سفر به دیار همسایه

مقدمه: جدیدترین اثر رضا امیرخانی رو از نشر افق توی نمایشگاه کتاب و با امضای نویسنده گرفتم. از روز دوشنبه که برای خرید این کتاب به نشر افق رفته بودم و دست خالی برگشته بودم، وعده داده بودن که روز چهارشنبه حتماً کتاب با حضور نویسنده عرضه خواهد شد! (هرچند روز دوشنبه هم، خود نویسنده بود ولی کتابش نبود!). روز چهارشنبه، حول و حوش ساعت 4 بعدازظهر که رسیدیم، جمعیت زیادی جلوی نشر افق ایستاده بودن منتظر کتاب که البته طبق وعده، رأس ساعت 4، امیرخانی و کتابها با هم اومدن. راستشو بخواین من اصلاً نمی‏دونستم امیرخانی اینهمه طرفدار داره! علاقه وافر من به قلم رضا امیرخانی، بر هیچکدوم از اطرافیانم پوشیده نیست و این دقیقاً (همونطوری که قبلاً هم گفتم +) علیرغم سبک متفاوت دیدگاه‏هامونه! شاید کمی اغراق‏آمیز باشه ولی این قلم با سبک خاص نگارش و عنوان‏های منحصر به فرد و جذاب فصول واقعاً منو به وجد میاره و شگفت‏زده می‏کنه! (در این حد که وادارم می‏کنه بعد از اینهمه وقت بیام درِ اینجا رو بازکنم دوباره!). با همه این احوال، متن زیر رو فقط "معرفی یک کتاب" برداشت کنید لطفاً!


"جانستان کابلستان" روایت یک سفره. ولی نه یک سفر عادی. غیرعادی هم از لحاظ مقصد، هم از لحاظ نگارش. مقصد که افغانستان باشه و راوی که امیرخانی، ناگهان همه چیز رنگ و بوی دیگه‏ای پیدا می‏کنه. این سفرنامه به خلاف بیشتر سفرنامه‏هایی که تا حالا خوندم، یک گزارش نیست از وقایع و رویدادها و مکان‏ها بلکه بیشتر دل‏نوشته‏هاییه احساسی که لاجرم بر دل میشینه (به جز بعضی قسمت‏ها البته!).
روایت با مقدمه‏ای طولانی و طوفانی و کنایه‏دار شروع میشه: مور و تیمور. مقدمه‏ای که وادارت می‏کنه به ادامه. به گفته خود او این سفر، گریزی است از فضای پس از انتخابات بحث‏برانگیز سال 88:
[...] من نمی‏خواستم مثل بسیاری از متظاهران در تنور داغ بچسبانم نان خود را. از آن طرف هم هیچ‏گاه از ترس تکفیر، شهادتین نمی‏گویم! تکفیر شیرین‏تر است از تلخی شهادتینی که از سر ترس گفته شود.

بعد از این مقدمه، سفر می‏کنیم با واژه‏ها و لغات به سرزمین همسایه. هرکسی که رمان "بادبادک باز" خالد حسینی رو خونده باشه، تا حدودی متوجه قرابت زیاد ما با ملت افغان، چه از لحاظ فرهنگی، چه از لحاظ دینی و زبانی و چه مشترکات دیگه شده. ولی باز هم اینقدر ما از این همسایه غافل و فارغیم که می‏تونم بگم تقریباً هیچ‏چیزی ازشون نمی‏دونیم (البته ناگفته نماند که یکی از مهترین دلایلش، این خصلت منفور نژادپرستیه که تو وجودمون ریشه داره!). برخورد رو در رو و از نزدیکِ یک فرد ایرانی با اقشار مختلف مردم افغان، بسیار جذابه و اطلاعات زیادی رو منتقل می‏کنه. مردمی بسیار مهمان نواز و جوانمرد که نویسنده رو بارها و بارها وادار به ستایش می‏کنه : جوان‏مرد مردمی هستندمردمِ این دیار ...

آنچه بیش از همه چیز منو متعجب کرد، محبت و مهمان‏نوازی اصیل و خالصی بود که نه در یکی دو نفر یا روایت، بلکه در کل جریانات سفر جاری بود! تعجبم از این بود که این مردمی که کم از ما بدی ندیده‏ن چرا اینقدر با ما خوبی می‏کنن:

راننده ریکشا می‏گوید:
نامِ خدا خوب افغانی می‏خوانی! من هم البته داریوش و افتخاری را خوش می‏دارم! چندسالی ایران بوده‏ام ... مردمان‏ش به ما محبت داشتند ... سرِ کار کارگری بودم در میدان آزادی تهران... بلدی که؟ پِشقاب، پِشقاب غذای جان می‏دادند هم‏سایه‏ها ... قیمه خورش چلو، قرمه خورش چلو ... یادش به خیر ...

یا
ناهار را در نزدیکی چوکِ گل‏های شهر نو می‏خوریم. عبدالرزاق اصرار دارد که ناهار برویم منزل‏ش. می‏گوید:
زن‏م می‏گوید فرصتی فراهم آمده است که بیست سال مهمان‏نوازی ایرانی‏ها را جبران کنیم ...

هر چند رو شنفکرانش در کل نظر متفاوت‏تری دارن:
حکومت شما اجازه‏ی ورود نداد به قشر فرهیخته ما. طلاب اهل سنت ما جذب مدارس پاکستان شدند و این بلایا به سر این مردم آمد. اگر طالب‏های ما در مدارس تربت جام و زاهدان درس می‏آموختند، کجا گرفتار بلیه القاعده می‏شدند؟ دانشگاه‏های شما، به بچه‏های افغانی که حتا در ایران متولد شده‏اند، اجازه‏ی تحصیل نمی‏دهند. قوانین شما برای مهاجران نیکو نیست... حکومت شما کرامت انسانی ما را رعایت نکرد، شما روشن‏فکران ایرانی چیزی نگفتید، بعدتر کرامت انسانی خود شما را نیز رعایت نخواهد کرد. این یک بازی دنیاوی است...

با نویسنده تقریباً همه دیدنی‏های هرات و کابل و مزار شریف رو می‏بینیم. از مناره‏های هرات و آرامگاه خواجه عبدالله انصاری و خواجه غلتان بگیر تا کتاب‏فروشی‏های کابل و مزار منسوب به حضرت علی (ع) در مزار شریف. می‏فهمیم که افغانستان هنوز به شدت ناامنه و احتمال مردن بیش از زنده موندنه. فضا در همه شهرها به شدت مردانه‏‏س و رفتارها به شدت مذهبی! چاشنی همه اینها و البته شیرین‏ترینش هم کمی یاد گرفتن زبان زیبای فارسی دری‏ه!

در مورد سفرنامه باید بگم که مهمترین نقص کتاب دید مردانه حاکم بر اون بود. خیلی دلم می‏خواست اطلاعاتی هر چند کوچک از برخورد مستقیم یک نویسنده با زنان افغان داشته باشم ولی خب حتماً عمده دلیل غیبت محسوس زنان در این سفرنامه واقعاً همون غیبتشون در سطح شهر و مکان‏های عمومی بوده! الله اعلم.

و در مورد کتاب هم باید بگم که من دلیل وجود فصل "انتخاباتیات" رو نفهمیدم! با اینکه دلیل سفر شاید همین موضوع بوده ولی به نظر من در حد همون مقدمه کافی بود! این فصل اونقدر وصله ناجوریه که مطمئنم خود امیرخانی هم اکراه داشته از گذاشتنش در بین صفحات این سفرنامه زیبا! انتخاباتیات، جزو فصول "جانستان کابلستان" نبود. اصلا به این سفر آمده بودم برای فراموشی ... و کاش هرگز نمی‏گذاشتش! همون دید انتقادی به اکثر سیاست‏ها و سیاسیون و طعنه و کنایه‏های گاه و بی‏گاه از شرایط در بین فصول و متناسب با موضوع مورد بحث، هم قشنگ‏تر بود و هم دلنشین‏تر!

بگیرید و بخوانید روایت پاره‏ای دیگر از جان ما را که آن سوی مرز جدا افتاده است ...

جانستان کابلستان- رضاامیرخانی- نشر افق- قیمت 6500 تومان

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● بازمانده روز

بهترین قسمت روز شب است.

اصولاً وجود نام نجف دریابندری بر یک اثر، اعتبار ویژه‏ای به اون اثر می‏بخشه. به خصوص برای منی که آشنایی چندانی با ادبیات جهان ندارم و اغلب به همین ادبیات شکسته بسته و گاه تقلیدی خودمون دلبسته‏ام. "بازمانده روز" رو کسی (شاید بعداً بشه گفت دوستی!) منتسب به اهالی فرهنگ و مطبوعات و ادبیات به من داد که بخونم. نویسنده این کتاب، کازو ایشی گورو، یک انگلیسیِ اصالتاً ژاپنیه که جایزه بوکر رو که ظاهراً یه جایزه بسیار معتبر ادبی در انگلستانه برای این کتاب دریافت کرده.
"بازمانده روز" خاطرات یا به نوعی مرور زندگی یک پیش خدمته که سالها در خدمت یه اشراف‏زاده انگلیسی به نام لرد دارلینگتن بوده و از این رهگذر شاهد تعیین مسیر تاریخ و خدمت و خیانت اشراف‏زادگان و سیاستمداران دوران خودش بوده. به همین خاطر شاید پر بی‏راه نباشه اگه این داستان رو به "روایتی غیر رسمی از تاریخ " برداشت کنیم.
راستش رو بخواین کتاب رو که شروع کردم از لحن رسمی‏ راوی که بوی کهنگی میداد به هیچ وجه خوشم نیومد.در ضمن فضای داستان، اون فضای لوکس و اشرافی، بالکل برای من بیگانه بود و بدتر از همه شخصیت اصلی داستان (استیونز) که علاوه بر اینکه هیچ تصور یا علاقه‏‏ای به شغلش نداشتم (چون بیشتر حرفها و روایتهای راوی حول و حوش قوانین و مقررات همین شغل می‏گذشت!)، از شخصیت منفعل و رباتی‏اش هم حالم بهم می‏خورد! و به همین دلایل خیلی مقاومت کردم که کتابوهمون اول نذارم کنار! ولی بعد از خوندن پیشگفتار مترجم نمی‏دونم چی شد که ورق برگشت! من اصولاً پیشگفتار کتابها رو قبل از خوندن داستان نمی‏خونم چون تا حدود زیادی داستان رو لو میدن و هیجان قصه رو از بین می‏برن. ولی این دفعه علاوه بر راهنمایی اون کسی که کتاب رو بهم داده بود مبنی برخوندن پیشگفتار، هیجانی هم وجود نداشت که بخواد از بین بره! مهمترین چیزی که از خوندن پیشگفتار نصیبم شد نحوه نامگذاری کتاب بود در ترجمه اون. چون علاوه بر اینکه دقت نظر مترجم رو می‏رسوند، همه ابعاد کتاب و منظور و مقصد نویسنده رو هم روشن می‏کرد و این برای من کمک زیادی بود در جهت علاقمند شدن به داستان!
متن کتاب با اینکه همونطور که گفتم متن فاخر، تاریخ گذشته و نسبتاً ثقیلیه ولی برای هرخواننده‏ای که تا حدی با زبان انگلیسی آشنا باشه تسلط بالای نویسنده در ادبیات و توانایی اون در به‏کار گیری لغات و بازی با اونها رو نشون میده. و حالا شما فکر کنید اون مترجمی که این تسلط و توانایی رو در هر دو زبان داشته چه میکنه!!!
خوندن کتاب منو گاهی به شدت غمگین می‏کرد. خوندن سرگذشت کسانی که به نوعی میشه گفت زندگی از دست رفته‏ای داشتن منو بدجوری یاد زندگی‏های خودمون (زندگی خودم!) میندازه. اگرچه مثلاً پیام داستان این بود که روزهای گذشته، گذشته و باید بازمانده و باقی مانده عمر رو دریابیم ولی آینده اونقدرها روشن نیست که بشه به این چیزها دل بست!

"برای عده زیادی از مردم شب شیرین‏ترین قسمت روز است. پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی، درست گفت؛ باید طرز نگاه مثبت‏تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم. چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی‏مان آن طور که می‏خواسته‏ایم از آب درنیامده؟ واقعیت سرسخت، مسلماً برای امثال بنده و شما، این است که چاره‏ای نیست، جز اینکه سرنوشت خودمان را به دست آن آقایان برجسته‏ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند...".

بازمانده روز/ نویسنده: کازو ایشی گورو/ مترجم: نجف دریابندری/ نشر کارنامه

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● همیشه متهم، همیشه تسلیم

راستش من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می‏پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می‏کردم. این‏طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‏تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک‏تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
یکی می‏گفت: مکن پیش دیوار غیبت بسی/بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می‏گفت: سنگ بر باره‏ی حصار مزن/که بود کز حصار سنگ آید برون
یکی می‏گفت: مکن خانه بر راهِ سیل ای غلام
یکی می‏گفت: مبین به سیبِ زنخدان که چاه در راه است
یکی می‏گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه‏اش نصیحت بود؛ همه‏اش نهی؛ هیچکس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش در رفت و گفت:«ای که دستت می‏رسد کاری بکن-پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» و بالاخره نگفت چه کار. این‏طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم؛ از جمله مقاومت کردن را.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‏ها- رضا قاسمی

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● نادر ابراهیمی

صادقانه بگم که من نادر ابراهیمی رو تا قبل از وفاتش نمی شناختم. از معدود نویسنده‌های معروفی بود که ما اثری از آثارش رو تو کتابخونه‌مون نداشتیم. ولی بعد از اینکه از دنیا رفت و همه در موردش نوشتن و تعریف کردن، کنجکاو شدم که آثارش رو بخونم. این بود که سه تاشو از یکی از بچه‌ها گرفتم و خوندم.

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

"ما هرگز از آنچه نمی‌دانستیم و از کسانی که نمی‌شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی‌هاست".

با این کتابش شروع کردم. مجموعه نامه‌های عاشقانه بسیار زیبا به هلیا. هم عنوانش رو خیلی دوست داشتم و هم خیلی از جملاتش رو. کتاب خلاقانه‌ای بود. داستان رو باید خودت کشف می‌کردی از لابه‌لای نامه‌ها. هیچ چیز صریح و مستقیم نبود. با اینکه کتابی که داشتم می‌خوندم، کتاب قدیمی‌ای بود ولی خیلی از جملاتش منطبق بر زندگی امروز هم بود اتفاقی که در "یک عاشقانه آرام" هم افتاد.
وقتی آدم کتاب عاشقانه می‌خونه با خیلی از احساسات نویسنده هم‌ذات پنداری می‌کنه. حتی اگر هیچ‌وقت عاشق نبوده باشه!‌:

"اینک انتظار، فرسایش زندگی است. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین‌ها گِل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید". و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید. خواهی پوسید. راست میگه!

"هلیا! برای دوست داشتنِ هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و- برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را".

بار دیگر شهری که دوست داشتم- نادر ابراهیمی- انتشارات روزبهان- 12500 ریال



یک عاشقانه‌ی آرام

"به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی، نابودمان کند".

خیلی طول کشید تا این کتاب رو خوندم. واقعاً انگار آرام بود. پُر بود از جملات قشنگ ولی کشش و گیرایی یک داستان رو نداشت. خیلی کند و یکنواخت بود. به نظر من زیادی ایده‌آل گرایانه بود. خوندن این کتاب همزمان شد با دوران منحوس انتخابات و ماجراهاش. چیزهایی که گفته شده بود از دوران قبل از انقلاب و زندان و شکنجه اون دوران خیلی شبیه بود به حوادث دوران خود ما. جالب بود: تاریخ تکرار می‌شود!

"هیچ چیز مثل خود استبداد، استبداد را رسوا نمی‌کند".

"چقدر می‌خندیدند؛ اما نه از ته قلب. اصلاً قلبی در کار نبود. غالباً عصبی بودند و افسرده، گرچه بسیار هم احمق و تا حد زیادی عقب افتاده‌ی ذهنی. من هرگز شکنجه‌گری که بیمار روانی نباشد، ندیدم".

این جمله رو هم خیلی دوست داشتم چون عین واقعیته:

"دلگیر نشدن، کار آسانی نیست. ظرفیت می‌خواهد. هرکس که گفت «من ابداً دلگیر نمی‌شوم» بدان که از ارتفاع دلگیری محض می‌گوید".

یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی- انتشارات روزبهان- 19500 ریال

حکایت آن اژدها

این کتاب، مجموعه چند داستان کوتاه بود. به شدت سیاسی و پُر از استعاره و کنایه. این رو از دوتای قبلی بیشتر دوست داشتم. حتی اون داستانهایی‌ش که راجع به جنگ بود با اینکه خیلی تلخ و گاه تکاندهنده بود. توی اون داستان "مُچ" رسماً داشتم تو سرویس اداره گریه می‌کردم! با اینکه اصلاً نمی‌خواستم! به هر حال انتخاب یک جمله برای نمونه از این کتاب کار سختی بود. ولی من ترجیح دادم از داستان "تنها در قلب" که یک سفرنامه بود و از زبان خود مرحوم ابراهیمی نقل شده بود، یه جمله بیارم. چیزی که دوستش داشتم:

"بچه‌ها جوش می‌زنند و هول، که ما را بیشتر ببینند و بهتر: دوربین یه دست‌های آواره را، به این خیال که کارمان زرپ زرپ عکس انداختن است. مثل توریست‌های خنگ آمریکایی- از هر چه لُخت و پاپتی هست و هر چه مافنگی و مریض؛ اما آی بدم می‌آید از این لندهورهای ناقص‌العقل که تا یک آدم کورمکوری پیدا می‌کنند یا یک الاغ سوار، دوربین‌شان را سیخ می‌کنند؛ یعنی که مثلاً شعور انتخاب موضوع دارند، که توی کله‌هایشان، پهن هم پیدا نمی‌کنی چه برسد به شعور".

حکایت آن اژدها- مجموعه ده داستان کوتاه- نادر ابراهیمی- انتشارات هاشمی- 15000 ریال

خدایش بیامرزاد.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بدرود

خبرهای کوتاه بیشتر وقتها تکان‌دهنده‌‌س! این یکی هم کوتاه بود: اسماعیل فصیح درگذشت.
عجب ماهیه این ماه! ظاهراً همه کسانی که کتاب دادن دست ما دارن میرن! اون از مهدی آذر یزدی این هم از اسماعیل فصیح! هر چند روزگار طوری شده که رفتن و نموندن و ندیدن بهتر از موندن و دیدنه و شاید بشه گفت خوش به حالشون!

نمی‌دونم از خوش‌شانسی من بود یا چیز دیگه که کتابهای فصیح جزء اولین کتابهایی بود که خوندم. کتابخونه ما همیشه به خاطر علاقه شدید پدرم به ادبیات قدیم و جدید، پر بود از کتابهای مختلف و البته نه هر نوع کتابی! خیلی بزرگ نبودم. شاید از همون حدود سنی دوران راهنمایی، که شروع کردم به خوندن کتابهای بزرگترها و در رأس همه‌شون کتابهای همین مرحوم فصیح. از اون به بعد بود که دیگه تن به خوندن هر نوع کتابی ندادم و روز به روز هم سختگیرتر شدم در انتخاب کردن برای خوندن و بعدها بود که دیگه حتی کتابهای مرحوم رو هم نمی‌پسندیدم! ولی همیشه علاقه و احترام زیادی قائل بودم و هستم برای نویسنده بزرگی مثل این نویسنده. اسماعیل فصیح اگرچه خودش خوزستانی نبود ولی به خاطر علاقه زیادش به شهر آبادان و نوشتن از اونجا و اوضاعش، حق بزرگی به گردن آبادانیها داره. در حقیقت یه تاریخچه غیر رسمی از شهر آبادان رو میشه توی نوشته‌هاش پیدا کرد.

به هر حال هر کسی یه روزی باید بره. ولی چقدر خوش به حال مردمیه که دست کم یه اثر جاودانه‌ای از خودشون به جا میذارن. روحش شاد و خدایش بیامرزاد.

پ.ن: من سالها پیش، یعنی اون وقتی که دوم دبیرستان بودم، برای درس "نقد" آیین نگارش، یه نقد نوشتم بر آثار مرحوم فصیح. اون صفحات دفتر انشام رو اسکن کردم و گذاشتم اینجا. خیلی ارزش خوندن نداره ولی شاید یه چیزای جالبی بشه توش پیدا کرد!
1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● اشتیاق

نوعی بدجنسی در قلب انسان وجود دارد، آن‌قدر عمیق که اگر بخواهیم بیرونش بکشیم، حتماً می‌میریم. این بدجنسی، اشتیاق نام دارد. اشتیاق، واژه‌ای است برای بیان تیرگی‌ها، و نیز روشنایی‌ها. واژه‌ای برای بیان تیرگی در میان روشنایی. فکر منجمد می شود. هوا سنگین، فضا تنگ. دیگر فضایی نیست مگر برای دو نفر که آماده می‌شوند تا یکدیگر را ببلعند. فضا، فقط برای یک نفر باقی است. دیگر در هیچ‌جای دنیا برای هیچکس، جایی نیست.

زن آینده- نوشته کریستیان بوبن- ترجمه مهوش قویمی- انتشارات آشیان

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● خاله بازی


من فکر می‌کردم کتاب‌هایی به چاپ‌های متعدد می‌رسند که یا حرف تازه‌ای برای گفتن دارند، یا سبکی ویژه و جدید، یا متناسب هستند با حال و هوای روز یک ملت، یا نویسنده‌های معروف دارند و یا هزار تا یای دیگر. ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کتابی که هیچ‌کدام از این ویژگی‌ها را ندارد به چندین بار تجدید چاپ برسد!
خاله‌بازی فقط یک قصه درجه چندم است. فضای داستان بسیار نامأنوس و قدیمی و کپک زده است. همه شخصیت‌ها به شدت ترحم‌برانگیز و حال به هم زن هستند. روایت‌هایی که از زبان مرد داستان بیان می‌شود حالت زنانه دارند. خود قصه هم قصه‌ای است تکراری، قدیمی، بی‌هویت و بی‌هدف. اگر بنا به شنیدن این داستان‌ها باشد همان لیلای مهرجویی مرجح است که هم شیوه روایتش خوب بود و هم در زمان خودش سوژه غیر تکراری و نویی داشت.
زرق و برق روی جلد هم که شاهکار بود! تنها نکته مثبت این کتاب عنوانش است که با محتویات آن کاملاً جور است. ولی به هر حال هر سبکی طرفداران خاص خودش را دارد. اگر کتاب‌های فهیمه رحیمی را دوست دارید این کتاب را هم دوست خواهید داشت.

پی نوشت مهم: البته واضح و مبرهن است که نقد یک کتاب به معنای توهین و بی احترامی یا حتی نقد نویسنده آن نیست!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● آدم‌های باهوش!

این اشکال همه آدمای باهوشه. هیچ وقت نمیخوان درباره قضیه‌ای جدی حرف بزنن مگر اینکه خودشون دوست داشته باشن [...] درباره چیزی حرف نمی‌زنن مگر اینکه خودشون مهار قضیه رو دست داشته باشن. همیشه می‌خوان وقتی خودشون خفه می‌شن تو هم خفه شی و وقتی خودشون میرن تو اتاقشون تو هم بری تو اتاقت.

ناتور دشت- نوشته جی دی سالینجر- ترجمه محمد نجفی


پ.ن: دقیقاً!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● شنبه بازار!

ـ روز سختی بود امروز! کلی تشنگی کشیدم. داروهایی که استفاده می‌کنم باعث خشکی دهان می‌شه ولی امروز گرمای زیاد هوا هم قوز بالا قوز بود! هلاک شدم. در عوض افطاری خیلی خوش گذشت. مهمون گندم خانوم عزیز بودم. توی سفره خونه سنتی عیاران، بَرِ میدون فردوسی. یه بار دیگه هم قبلاً رفته بودم اونجا. محیطشو خیلی دوست دارم. هم پذیراییشون خوبه هم غذاهاش خوشمزه‌اس و هم خوردنی‌های متنوعی داره.

ـ وقتی که بی‌تا بهم گفت همه جا رو گشته ولی نتونسته کتاب "منِ او" رو پیدا کنه، گفتم زنگ بزنم انتشارات سوره مهر ببینم خودشون دارن کتابو یا نه. آقاهه گفت که چاپش تموم شده ولی ممکنه تا دو سه هفته دیگه دوباره تجدید چاپ بشه. بعدش هم شروع کرد از من سؤال کردن که آیا بقیه کتاب‌های امیرخانی رو خوندم یا نه و چی‌ها رو خوندم و از این حرفا. نتیجه کار این شد که تخلیه اطلاعاتی شدم و همه مشخصات از اسم و شماره تلفن و آدرس رو بدون هیچ زحمت خاصی از من گرفت و قرار شد برام چند تا کتاب بفرسته. فردا، پس فردای همون روز زنگ زدن و گفتن که کتاب‌ها رو فرستادن. جالب بود برام. توی یه بسته بندی خیلی شیک و باکلاس و محکم، کتاب‌های "نشت نشا" و "ناصر ارمنی" (هر دو نوشته رضا امیرخانی) به همراه فهرست کاملی از کتاب‌های انتشارات سوره مهر و کارت عضویت رو برام آوردن. هیچ هزینه‌ای هم بابت پیک و بسته بندی دریافت نکردن و فقط قیمت پشت جلد رو که 3400 تومن بود گرفتن! خوشمان آمد، خیلی زیاد. نمی‌دونم انتشاراتی مثل "نشر مرکز" یا "نشر چشمه" هم از این کارا می کنن مشتری شیم؟!

ـ در پی صحبت پدر گرامی اینجانب با پدر گرامی اون یار سفر کرده (!!!)، ابوی بزرگوار وسوسه شدن که منو بفرستن ممالک خارجه برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا! البته به هزینه خودشون! این بابا جون ما رو اگر بذارن دوست داره همه پولاشو صرف تحصیل و کتاب خریدن و کلاس زبان رفتن و این چیزا کنه! خودشون هم که در آستانه 56 سالگی دارن میرن کلاس برای گرفتن نظام مهندسی! اونوقت من توی این سن و سال حال ندارم لای کتاب‌های درسی رو باز کنم! یکی نیست بهش بگه آخه پدر من، من با چه رویی همه پولاتو بگیرم برم دکترا بخونم؟! ولی بورسیه رو پایه‌ام. خلاصه یه وقت دیدین ما هم رفتنی شدیم! ;)

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● باز هم کتاب

انگار گفته بودی لیلی
" درست است توی این سه سال با تو حرف نزده ام. اما واقعیت و شاید هم حقیقت این است که فراموشت نکرده ام. هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم به حرکت لبهات، آن روز و آن لحظه که کبوترها نشستند روی سر دخترک کوچولو، می بینم انگار گفته بودی « لیلی» . "

نمی دانم در مورد کتابی که خواب شب آدم را مشوش کند چه می توان گفت! ولی می دانم از کتابی که نتوانم بعد از شروع ببندمش، لابد خیلی خوشم آمده! " انگار گفته بودی لیلی " روایت روح بی قرار و مضطرب یک زن است، روایت روح های بیمار و خطرناک است، روایت حماقت بی حد و حصر جامعه و مردم است.
سپیده شاملو، به درستی، لحنی کاملاً زنانه را برای روایتش برگزیده، با همه ظرافت ها و تیز بینی های خاص آن. با اینکه شیوه روایت، داستان در داستان است و بیم آن می رود که خواننده دچار سر در گمی شود، ولی هنرمندی نویسنده باعث شده که رشته از هم گسسته نشود. تنها چیزی که خواننده را ( البته شاید خواننده احساساتی را ! ) سخت می آزارد، تلخی عمیقی است که در تار و پود داستان تنیده شده است. در یک کلام، حکایت، حکایت مرگ است! با این حال نثر محکم و شیوه روایت تو را چنان به دنبال خود می کشد که ناگهان می بینی 182 صفحه کتاب را در یک بعد از ظهر گرم تابستانی بی وقفه به پایان برده ای!
این رمان، برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری برای بهترین رمان اول سال 79 شده و تا کنون هشت بار تجدید چاپ شده است.

انگار گفته بودی لیلی/ سپیده شاملو/ نشر مرکز/ 2500 تومان


کوری ( هیولای سفید )
راستش " کوری " در ابتدا زیاد جذبم نکرد. یک جورهایی انگار سخت شروع شده بود. یکی دو روزی طول کشید تا توانستم با لحن نویسنده ارتباط برقرار کنم و دیگر ول کن ماجرا نباشم!
به نظر من " کوری " اصلاً یک رمان نیست! مجموعه ای از کنایه ها و نماد هاست. یک تلنگر محکم و هشدار دهنده است. آب سردی است که یک مرتبه روی سرت آوار می شود و غرور ات را در هم می شکند. با لحنی خشن حالی ات می کند که این حقیقت توست. موجودی پست و ناتوان و وابسته. کسی که اگر یکی از توانمندی هایش را بگیرند به مرتبه ای پست تر و خوار تر از حیوان سقوط می کند. زنان تنها موجوداتی هستند در این داستان، که اگر چه شاید بیشتر از دیگران مورد آزار و اذیت قرار می گیرند ولی هنوز کور سویی از مقام انسانیت را دارا هستند.
تا حالا کتابی نخوانده بودم که تا این حد گزنده و بی تعارف باشد! من فکر می کنم که همه ما، حتماً حتماً، باید این کتاب را بخوانیم. به دقت هم بخوانیم. شاید کمی بیندیشیم!


کوری/ نویسنده: ژوزه ساراماگو/ ترجمه: مهدی غبرائی/ نشر مرکز/ 3200 تومان


Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بادبادک باز



رمان بادبادک باز را به توصیه ماندانا خریدم. خودم هیچ ذهنیتی از کتاب نداشتم، حتی تا زمانی که آن را شروع کردم! ولی شروع که کردم، یک ضرب تا آخر رفتم! خیلی برایم جالب بود. به نظرم ما هیچ شناختی نسبت به مردمی که سالها در کنارمان زندگی کرده اند، نداریم! این کتاب، دیدگاهم را نسبت به مردم افغانستان به کلی دگرگون کرد. مردمی که زندگی، رسم و رسوم، عادت ها، افکار، عقاید و به خصوص زبان شان، بسیار شبیه ما است.
داستان، زندگی مردی افغانی است که در بستری از حوادث تاریخی کشور افغانستان می گذرد و بدین وسیله خواننده، تاریخ این کشور را مرور می کند. بستر تاریخی داستان و نحوه توصیف کوچه ها، محله ها، بازار و آدم ها، مرا یاد رمان " من او " ی رضا امیر خانی می انداخت که البته شباهت ها کم هم نبودند!
رمان ریتم و ضرب آهنگ مناسبی دارد ( حداقل تا پیش از یافتن سهراب توسط امیر! ) و حوصله خواننده را سر نمی برد. اگر چه در بسیاری موارد، می شد ادامه ماجرا را حدس زد، ولی باز هم جذابیت داستان آنقدر بود که خواننده را وادار به تعقیب حوادث و ماجراهای کتاب کند.
به نظر می رسد که خالد حسینی، به عمد، روح شرقی ( و گاهی اسلامی ) را در تار و پود داستانش تزریق کرده است. شاید به همین دلیل است که تاریخ سیاه و خونبار افغانستان و سرنوشت دردناک مردم آن، در لایه های لطیف داستان، اندکی تلطیف می شوند و خواننده را آزرده خاطر نمی سازند.
هر چند شاید بادبادک باز، کار خارق العاده ای نباشد اما به هر حال، من خواندن این کتاب را به شدت توصیه می کنم. گویا فیلمی هم بر اساس این رمان ساخته شده است. اطلاعات کامل تر و بهتر را حتماً در وبلاگ یک پزشک ببینید:
بادبادک باز
فیلم بادبادک باز


بادبادک باز/ نویسنده: خالد حسینی/ مترجمین: زیبا گنجی _ پریسا سلیمان زاده/ انتشارات مروارید/ 3900 تومان
پ.ن: راستی این را هم بگویم. با اینکه نسخه ای که من داشتم، چاپ دوم بود ولی کتاب پر بود از غلطهای املایی و ویراستاری! بعضی جاها واقعاً اذیت شدم! یعنی می شود پذیرفت که اینها در چاپ دوم این اشکالات را ندیده اند؟!

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره