● موضوع‌های پراکنده- 7

  • چرا ملت تو زمستون نمیرن حموم؟! یعنی واقعاً فکر می‌کنن چون آدم عرق نمی‌کنه، پس دیگه نیازی به نظافت هم نداره؟! من نمی‌دونم چطوریه که ما ادعا از سر تا پامون می‌باره ولی بومون بغل‌دستیمون رو خفه می‌کنه!!! تازه بدتر اینکه بعضیا احساس نمی‌کنن که باید حداقل هر چند وقت یکبار لباساشون رو بشورن! چه وضعشه آخه؟! آدم تو اتوبوس و مترو و سایر مکان‌های عمومی میره از بوی گند خفه میشه! اَه!
  • یه چند وقت بود همه دندونام با هم درد می‌کرد! یعنی وای از موقعی که یه چیز سردی بهش می‌خورد، دادم درمیومد! OPG گرفتم رفتم پیش دکتر. نگاه کرد گفت هیچیت نیست. گفت پوسیدگی هم نداره. گفتم پس درد مال چیه؟ گفت چیزای ترش می‌خوری؟ گفتم چه‌جورم! گفت از همونه. مینای دندونت نازک شده. از این به بعد مطلقاً نباید چیزای ترش بخوری. منو میگی، عین بچه‌ای که از شیر مادر گرفتنش! آخه منی که تو ادراه مخزن لواشک و آلو و قره‌قوروت هستم و دیوونه‌وار از این چیزا می‌خورم، چطوری یهو ترکش کنم؟! الان که یه دو، سه هفته گذشته از تَرکم، هروقت این فروشنده‌ها میان تو مترو میگن: «لواشک، لواشک ترش و خوشمزه»، دلم همچین قیلی‌ویلی میره! بعید می‌دونم بتونم زیاد دوام بیارم! D:
  • باز هم اندر حکایت این ملت دوست‌نداشتنی! D: میگم چرا جدیداً مردم علاقمند شدن به زشتی؟! چرا هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه ببینه چی بهش میاد و چی نه؟! کافیه یه چیزی، حالا هرچی، از لباس و آرایش و مدل مو گرفته تا رنگ پوست و حتی چشم، باب بشه. دیگه همه میشن یه شکل و یه قیافه! بدون کوچکترین تفاوتی. بابا اقلاً یه کم از خودتون خلاقیت به خرج بدین. بعضی وقتا تو آیینه هم یه نگاهی بکنید ببینید این کارایی که با قیافه‌تون کردین اصلاً بهتون میاد؟! طرف دو متر قدشه، بعد برداشته یه کلیپسی این هوا (دو تا کف دستتون رو به طور موازی به اندازه 20 سانتیمتر یا حتی بیشتر، از هم دور کنید! ;)) چسبونده بالای کله‌ش، یه دکل ساخته بیا و ببین! خب این کجاش قشنگه خواهر من؟! آدم یاد علم یزید میوفته! یه چند واحد زیبایی‌شناسی باید بذارن برای این جماعت به خدا! 
  •  دیروز یکی از دوستای بابا که از آمریکا اومده بود، مهمونمون بود. بیشتر از سی ساله که اونجا زندگی می‌کنه. صحبت بود از خوبیهای دیار شیطان بزرگ و بدیهای این دیار گل و بلبل. اونم کلی تعریف می‌کرد از همه ابعاد زندگی در آمریکا. ولی آخر سر می‌دونید چی گفت؟ گفت: «من حس پرنده‌ای رو دارم که توی قفس گیر کرده. مترصد کوچکترین لحظه‌ای هستم که درِ این قفس باز بشه. تا هفت سال و نیم دیگه بازنشسته میشم و بدون کوچکترین تردیدی برمی‌گردم ایران.» جالب بود برام! این‌همه آدم تو ایران حسرت زندگی تو آمریکا رو دارن، اون حسرت زندگی در ایران اونم شهر مخروبه آبادان! واقعاً امیدوارم به آرزوش برسه. بدون پشیمونی!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● دیروز

  • دیروز یه یاروئه اول صبح زنگ زده به تلفن داخلی یکی از بچه‌ها که چون نبود من برداشتم. میگه: «خانم فلانی هست.» میگم: «نه، شما؟» میگه: «ایشون پدری به نام مرتضی داره؟» میگم: «بله، شما؟» میگه: «اسم برادرش عباسه؟» با عصبانیت گفتم: «با خودشون تماس بگیرین بعداً». بعداً هم که دوباره تماس گرفته، باز هم بدون اینکه خودشو معرفی کنه شروع کرده به تهدید کردن و فحش دادن! بعد تازه گفته اونی که من قبلاً باهاش حرف زدم صداش این‌طوری نبوده، چرا خودش حرف نمی‌زنه! یکی نیست بهش بگه آخه مردکِ الدنگ، اول مطمئن شو داری با اونی که میخوای صحبت می‌کنی بعد هر حرف مفتی که خواستی بزن! حالشون خوب نیست به خدا!
  • دیروز تماس گرفتم با یکی از همکاران شهرستان که تکلیف فایلی رو که با تأخیر زیاد قرار بوده بفرسته، مشخص کنم! حالا اینکه هر پنج دقیقه یک‌بار یه فایل فرستاده و معلوم نیست کدومش درسته به کنار، هی اول و آخر حرفاش یه عزیزم و جانم می‌چسبونه! من ناراحت از اینکه این هی داره وقتمو تلف می‌کنه و فایلش هم درست نیست، با جدیت و عصبانیتی که به زور کنترلش کردم دارم میگم چیکار کنه، اونم زده به مسخره‌بازی و چرت و پرت گفتن! دِ زهرمار و عزیزم!  
  • دیروز بعد از تموم شدن کلاس عکاسی، رفتم پیش استاد که یه سؤال ازش بپرسم. تا منتظر بودم که استاد دفتر دستکشو جمع کنه، چندتا از پسرای کلاس هم جمع شدن دور میز برای سؤال پرسیدن. بعد استاد برگشت به من گفت برو رو اون صندلی (صندلیِ جلوی میزِ استاد) بشین سؤالتو بپرس. اول محل نذاشتم و ادامه دادم. باز حرفمو قطع کرد و گفت: «برو بشین اونجا راحت سؤالتو بپرس». ما هم تو رودربایستی دیگه به‌زور رفتیم نشستیم. تا جواب منو هم نداد، نذاشت بقیه سؤال کنن. من اول فکر کردم قراره پشت صندلی با دوربین کار خاصی انجام بدم که این‌همه اصرار می‌کنه به نشستن. بعد دیدم نه بابا، انگار فقط می‌خواست منو دور کنه از اون ازدحامِ دورِ میز! یا حداقل حدس من اینه. به‌هرحال جالب بود برام.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● پلیس پلاس عشق!

  • من که فکر می‌کردم هفدهم اعتبار گواهینامه‌م تموم می‌شه (نکردم یه نگاه بکنم اقلاً!) بدو بدو صبح پنج‌شنبه هفته قبل رفتم برای تمدید. هیچ مدرکی از مدارک لازم رو نداشتم. شانس آوردم عکاسی باز بود و سر بیست دقیقه عکسو برام آماده کرد. مبالغ رو هم تو بانک پرداخت کردم و سریع خودمو رسوندم به پلیس+10. مدارک رو گرفت و برگه معاینات پزشکی رو داد. گفت که باید تا بیست و هشتم اون برگه رو به همراه گواهی معتبر برای گروه خونی ببرم! یعنی یه آزمایش خون هم باید می‌بردم! بعد تازه یه نگاه به گواهینامه‌م انداختم دیدم که بله تا بیست و هشتم وقت دارم! نشون به اون نشون که هنوز مدارکم رو نبردم! D:  کارتمون الکترونیکی میشه البته و مهمتر از همه اینکه تمدید 10 ساله شده. تنها نکته مهم قضیه! راستی یه چیز دیگه. برای کارکنان پلیس+10 قبلاً چادر اجباری نبود؟ یعنی جدیداً پلیس اینقدر منورالفکر شده که اجازه بده به کارکنانش بدون چادر بیان؟! اگه واقعاً اینطوری شده باشه، تو این وانفسای رفتن به قهقرا نکته مثبتیه!
  • درسته که بعد از گودر خدابیامرز تا مدت مدیدی حالمون خراب بود و شوکه بودیم، ولی خب بعد دیدیم که ضجه موره و این حرفا فایده‌ای نداره! گودر برگشتنی نیست. بعدم که یه مدت باز هم مدیدی هر کاری می‌کردیم پلاس به دلمون بشینه و بذاریمش جای گودر نمی‌شد لامصب! الان یه چند وقتیه که گه‌گداری یه سر به پلاس می‌زنم. دارم یواش یواش به تحملش نزدیک میشم. به‌خصوص اینکه دوستان عزیز گودری هم خیلیاشون هستن اونجا هرچند نمی‌دونم چرا پلاس اینقدر خنگ و غیرخلاقه! هر چی باشه بالأخره تاریخ ثابت کرده که ما هرچقدر هم مقاومت کنیم، آخرش باید به اجبار تن بدیم. اولین بارمون نیست که. ما هم تن دادیم دیگه! ;) حالا بدینوسیله از دوستان غایب هم دعوت می‌کنیم که قدم رنجه فرموده تشریف بیارن جمعمون جمع شه باز D:
  • دیشب این فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» رو دیدم. بازی کیت وینسلت رو خیلی دوست داشتم. فیلم جالبی بود. کلاً فیلم‌های انسانی رو دوست دارم. فیلم‌هایی رو که انسان و احساساتش در اونها تکریم میشه. انسان موجود ارزشمندیه و عشق، بالاترین نشانه تفاوت انسان و برتر بودنشه. عشق شاید از یاد آدم بره ولی هرگز فراموش نمیشه و یک جایی در ضمیر ناخودآگاه انسان مثل گوهری گرانبها باقی می‌مونه. درست مثل همون عشق ازلی. البته تا جایی که من اطلاع دارم، واقعاً به وسیله شوک الکتریکی میشه یک‌سری خاطرات بد رو از ذهن پاک کرد (هرچند احتمالاً موقتی). ولی ظاهراً یک روش منسوخه و دیگه استفاده نمیشه. با این‌حال باید صادقانه اعتراف کنم که دلم می‌خواست می‌شد بعضی چیزها رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم. یعنی دیلیت نه ها، شیفت دیلیت!

  •  چه خوبه که کتاب‌ها هستن. خوبه که فیلم‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها هستن. اگر نبودن دنیا غم‌انگیزتر از این چیزی که هست می‌شد! شعر نمیخونم. طاقت شنیدن شعر ندارم. وجودِ ویرانه‌مون رو داغون‌تر می‌کنه. همین که شعر رو به همراه موسیقی میشنوم کفایت می‌کنه برای له شدن روح! خدایا پس این «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری» چی شد؟!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-6

  • من معمولاً همشهری داستان رو صبح‌ها تو سرویس می‌خونم. یه‌بار یکی از همکارها که کنارم میشینه کنجکاو شد که من چی می‌خونم این‌همه مستمر و پیگیر! یه کم براش توضیح دادم و مجله رو بهش نشون دادم و گفتم که من خیلی اینو دوست دارم. فرداش دیدم شماره مردادماه رو خریده. امروز وقتی دید شماره مرداد رو درآوردم که بخونم، گفت:«راستی من زیاد خوشم نیومد از این مجله! بیشتر داستان‌هاش مذهبی بود. به‌خصوص اون داستان استخاره (روایت صفحه 396 احمد شاکری رو می‌گفت). من فقط از اون مطلبی که هوشنگ گلمکانی نوشته بود خوشم اومد (درست برخلاف من که از نثرش خوشم نیومده بود!)». من البته بهش گفتم چون مناسبت این ماه، ماه رمضان بوده سعی کرده‌ن ازاین‌طور داستانا استفاده کنن ولی راستش وقتی خودم شروع کرده بودم به خوندن این شماره، پیش خودم حدسِ نزدیک به یقین زده بودم که این خانم از مجله خوشش نخواهد آمد که بعد دیدم حدسم درست از آب دراومد!
  • این روزها فعال شدم و زیاد کتاب می‌خونم! با اینکه سال‌های قبل توی ماه رمضان تقریباً همه مطالعاتم تعطیل می‌شد، ولی امسال اصلاً اینطور نیستم. خوبیِ کتاب و داستان اینه که تو رو از محیط اطرافت جدا می‌کنه و پرت می‌کنه تو یه فضای جدید. در حقیقت کتاب می‌خونم که زیاد فکر نکنم، که فکرم منحرف بشه. بقیه‌ش رو هم قرآن می‌خونم یا سعی می‌کنم بخوابم. آخه تو این روزای طولانی که زود هم میام خونه باید یه جوری سرگرم باشم دیگه!
  • جدیداً از بعضی کارها و رفتارها و احساساتم شدیداً متعجب میشم! انگار برای خودم یک آدم غیرمنتظره شدم. بعدش هی با خودم میگم این واقعاً تویی؟! راستش خیلی جواب روشنی برای این سؤالم ندارم!
  • دوباره خواب‌های عجیب و غریب و بی‌معنی زیاد می‌بینم. یعنی به طور کلی من یا خواب نمی‌بینم یا خوابای چرت و پرت می‌بینم! مکان‌های خوابم خیلی جالب هستن! چون یا جاهایی هستن که به عمرم ندیدم و یا توی شهر و کوچه و خیابون و خونه‌ی بندرعباس می‌گذرن! رنگیِ رنگی هم هستن با وضوح زیاد. حتی بعضی وقتا یادم می‌مونه چی خواب می‌دیدم! مردم خواب می‌بینن ما هم خواب می‌بینیم!
  • این نیمچه سفرنامه مصور ما هم نصفه موند که موند ...

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-4

  • فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی می‌کنم تو حافظه‌م، ولی بعد هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم! D:) 
  • من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی می‌تونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم می‌دونم ولی بعضی وقت‌ها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت می‌کنه آدمو. خیلی وقت‌ها خوبه که آدم بی‌خیال باشه، بی‌خیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحت‌تر زندگی می‌کنیم!
  • نمی‌دونم چرا آدم‌های اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه می‌کنی می‌بینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم می‌کنه،  یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمی‌دونستم چکار می‌تونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که می‌زد هی اشک حلقه می‌زد دور چشمش و هی بغض می‌کرد و چشماش قرمز می‌شد. حرفاشونو گوش می‌کنم ولی نمی‌تونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :(  غمِ چسبنده‌ی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
  • بعضی آدما رو اصلاً نمی‌فهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمی‌گنجن! با هم دشمنی می‌کنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! این‌همه خاله زنک بازی و زیز آب‌زنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
  • خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D:  آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن! 
  1. فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
  2. فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیش‌فرض‌های ذهنی‌تون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم می‌ریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش به‌طور کلی زیاد توصیه نمیشه!
  3. اگر می‌خواهید یه کم مسخره‌بازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
  4. راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمی‌مونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید می‌فرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
  • رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! به‌هیچ‌وجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی می‌کنن! یعنی در این حد!!!
  • این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمی‌اومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!

Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● همه پست‌های اسفند در یک پست!

  • آخ که چقققدددررر دلم برای نوشتن تنگ شده! به نظر من نوشتن یه تفریح نیست بلکه یه نیازه. حالا مهم هم نیست که چی می‌نویسی، اصلاً تو بگو خزعبل، ولی همین که می‌نویسی کلی تخلیه می‌شی. حس می‌کنی حرفتو به یکی گفتی، گیریم که حتی مخاطب هم نداشته باشی! یعنی می‌خوام بگم نوشتن چیز باحالیه وگرنه دلم براش تنگ نمی‌شد! ;) آقای «و»، چند وقتی گیر داده بود که برای قسمت «روایت‌های شغلیِ» همشهری داستان، خاطرات شغلی‌مو بنویسم و بفرستم. با این‌که اول خیلی استقبال نکردم از این موضوع ولی راستش بعداً یه کم فکرمو به خودش مشغول کرد و داشتم جدی جدی وسوسه می‌شدم که باز یه اتفاق تلخ ناگهانی منو از اون فضا پرتاب کرد به یه فضایی که حتی یادآوریش برام سخت و تکون‌دهنده‌س! خلاصه این‌که باز هم نشد ما نویسنده بشیم! ;)
  • آدم‌ها با همه شباهت‌هایی که به هم دارن، باز هم شدیداً منحصر به فردن! هر کس علایق و سلایق خاص خودش رو داره و دوست نداره اونا رو تحدید و یا عوض کنه. اینی که از کسی بخوای به همون چیزهایی علاقه و اشتیاق نشون بده که تو دوست داری، یکی از احمقانه‌ترین کارهای دنیاست! دور کردن افراد از علایقشون اون هم به زور، واقعاً نتیجه خوبی نداره. نمی‌دونم چرا بعضی‌ها این مسأله به این سادگی رو متوجه نمی‌شن! معمولاً در روابط بین دو دوست این اتفاق کمتر پیش میاد ولی در روابط زن و شوهری و رئیس و مرئوسی به شکل فجیع، احمقانه و مضحکی به وفور دیده میشه که جای بسی تأسف است!
  • این اداره احمق ما برای برگزاری یه کلاس آموزشیِ غیرضروری، هیچ زمانی رو بهتر از آخرین چهار و پنج‌شنبه سال پیدا نکرده! اونم کجا؟! اون‌ور دنیا! دیروز برگشتنه دقیقاً دو ساعت و نیم تو راه بودم! همت دقیقاً قفل بود! ما چون هر سال یه سمینار آموزشی داریم که باید توش سخنرانی داشته باشیم، این کلاس رو گذاشتن که مثلاً بتونیم بهتر حرف بزنیم و تدریس کنیم. اسم دوره‌ش بود «تکنیک‌های نوین آموزش برای مدرسان». ما که قبلاً دوره مقدماتی این کلاس رو گذرونده بودیم، مجبور بودیم که این دوره رو هم بریم. انصافاً دوره مقدماتی هم اینقدر کلاس باحالی بود که دلمون نیومد این یکی رو نریم! اسم این دوره رو باید به جای اون میذاشتن، تمرین پررو بودن! نمی‌دونید این استاده ما رو وادار به چه کارایی کرد تو کلاس! یعنی آخرش دیگه هیچ شرم و خجالتی برای کسی باقی نمونده بود! اینقدر خندیدیم که فک‌هامون درد گرفته بود. با همه این اوصاف ولی باز هم به اندازه دوره قبلی حال نداد! شاید به خاطر این‌که بار اول غیرمنتظره‌تر بود! هرچند این دفعه فکر کنم از لحاظ عملی مفیدتر بود! شما الان با یه آدم خیلی پررو طرفید که وسط خیابون وایمیسه به سخرانی کردن با صدای بلند و حتی آواز خوندن! یه همچین موجودی شدم الان! D:
  • خب. ما حدود دو ماه نبودیم. تازه آخرین پستمون هم حکایت از رفتن ما به یه سفر پرخطر داشت! کامنتدونی نشون میده که ما ظاهراً هیچ بازدیدکننده یا مخاطبی نداریم! چون هیچ‌کس نه حالی از ما پرسید و نه سراغی گرفت (به‌غیر از تعداد اندکی با ایمیل یا چت)! یعنی بعد از جریان فیلتر شدن وبلاگ، خودم می‌دونستم که دیگه تعداد زیادی اینجا رو نمی‌خونن ولی خب فکر هم نمی‌کردم که تعداد خواننده‌هام صفر شده باشه! چیکار میشه کرد دیگه؟ طرفدار نداریم. یا باید بنویسم واسه خودمون یا باید درشو تخته کنیم بره پیِ کارش! سفرنامه هم که پرواضحه که منتفی خواهد بود! فعلاً.   

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● یه روز دیگه از زندگی!

باز هم امروز خونه بودم. حالم خوش نیست. همه‌اش ولو بودم رو تخت و نای تکون خوردن نداشتم. این داروها بدجوری همه سیستم آدمو می‌ریزه به هم. خواب آلودگی و حالت تهوع و بی‌قراری. بعد بدیش به اینه که وقتی حالت بده، حال نداری هیچ کار دیگه‌ای هم انجام بدی. با این‌همه کتابای تل‌انبار شده‌ی نخونده، اصلاً حس‌اش نیست یه کتاب برداری بخونی. خیلی تأسف‌آوره! با این حال رفتم باریک‌ترین کتابی رو که می‌شد تو کتابخونه پیدا کرد برداشتم: "من گنجشک نیستمِ" مصطفی مستور. هی دو صفحه می‌خونم، هی وسطاش خوابم می‌بره! داستانش هم البته خیلی پر کشش نیست که اونم مزید بر علته. خلاصه اینکه همین کتاب باریک رو هم نتونستیم تمام کنیم.
حالا که بعد از مدت‌ها تنها هستم و دلم می‌خواست خیلی کارا می‌کردم، زرتی مریض شدم و حال کارای روزمره‌ام رو هم ندارم، چه برسه به کارای دیگه. تو این چند روزی که تنها بودم، فهمیدم که عادت کردن به تنهایی، چندان هم کار راحتی نیست. اولش ممکنه هیجان‌انگیز باشه ولی بعدش یواش یواش حوصله آدم سر می‌ره. نمی‌دونم. شاید هم آدم عادت می‌کنه. به هر حال آینده‌ی دور از تصوری نیست این تنهایی و باید یه جورایی باهاش کنار اومد.

این کار خونه هم که تمومی نداره! اوف!


Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● یک پست بیات شده!

والله ما الان سه روزه می‌خوایم یه پست بذاریم این فیلِ لامذهب نمیذاره! پست شنبه رو حالا باید بذاریم، اونم به زور! 


بچه‌ها رفتن ناهار. تو اتاق تنها هستم. این اولین باریه که تو اداره دارم وبلاگ می‌نویسم! یه دفعه هوس کردم روزنوشت بنویسم! هر چند به هر حال نمیشه پستش کرد، بابت فیلتر بودن بلاگر و کلاً مشکلات امنیتی! اینجا تو قسمت ما یه جورایی حریم خصوصی معنایی نداره! حتی استفاده از تمام کامپیوترها هم بین افراد مشترکه. جانب احتیاط رو باید رعایت کرد به هر حال! :D
 امروز نسبت به روزای دیگه یه کم سرم خلوت‌تره. هر چند تا همین الان کار داشتم ولی مثل کارای فوری فوتی، آدم تحت فشار نیست. مردم میرن اداره دولتی که کم کار کنن ما هم اومدیم تو دولت ولی عین چی باید کار ‌کنیم صبح تا شب! کلاً شانس نداریم! لب دریا هم بریم خشک میشه از فیض حضور ما! نمونه آخریش هم همین تعطیلی سفارت روباه پیر استعمار! حالا این به ما چه ربطی داره، ربطش اینه که کلی از مدارک ما موند دست این از خدا بی‌خبرا به لطف و درایت خیلی زیادِ برادرای هنرمند و باهوش و انقلابی! راستی، این قضیه یک میلیون پوند خسارت صحت داره؟! بگذریم. در این مورد حرفی نزنم بهتره!
جدیداً هر کی منو می‌بینه میگه لاغر شدی (لاغر که هیچی، کلی هم اضافه وزن دارم!) یا میگن چهره‌ت خسته‌س. خسته هستم به طور کلی ولی اونایی هم که میگن لاغر شدی میخوان بگن خسته‌ای واژه کم میارن یحتمل! فکر کنم باید برم مسافرت. منی که اون همه می‌رفتم مسافرت حالا خوب خونه‌نشین شدم (خونه که البته چه عرض کنم، تهران‌نشین!). حالا خودم هیچی، بر و بکس هم مثل سابق دیگه حال و حوصله ندارن یا پایه نیستن. الان خیلی وقته که اگه من یه برنامه‌ای برای بیرونی، سینمایی، چیزی بذارم، بقیه هم شکسته بسته میان، وگرنه که کلاً هیچ! دلم میخواد بعضی وقتا هم برم سر آماده! یعنی اگه برنامه‌ای هست یه نفر دیگه به رتق و فتق امورش بپردازه و هماهنگی کنه و من فقط آخر سر حضور به هم برسونم! تنبل خان شدم! :D
این آخر هفته‌ای یهو دلم خواست رمنس ببینم! بعد چون هیچی سراغ نداشتم گفتم برم "شب‌های روشن" ببینم. فیلمش که خوب بود کلاً ولی خب، بودنِ مهدی احمدی هم بی‌تأثیر نبود در این انتخاب! :D رفتم بخرم، دو تا از مغازه‌های پاساژ نداشتنش منم بی‌خیال شدم. ولی خب اون هوسه رو نمی‌شد کاری کرد. به خاطر همین دوباره فیلم "Pride & prejudice " رو که تو هارد داشتم دیدم. باز هم محظوظ شدیم از این فیلم و علی‌الخصوص از مستر دارسیِ عزیز با اون همه جنتلمنی‌ای که از همه وجناتش می‌باره! به ویژه از نگاه‌هاش! :D
خب بسه دیگه. پا شیم بریم به کار و زندگیمون برسیم. امیدواریم یه روزی هم بیاد که دنیا بر وفق مراد تنهایانِ عالم بگذره. به امید اون روز! ;)
  

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● روزمریات!

  • اول اینکه این فقدان گودر بدجوری داره اذیت می‌کنه! ضربه حسابی کاری بود! اولش اینقدر شوکه بودم و گرم که خیلی درد رو احساس نکردم، ولی هر چی می‌گذره اثر ضربه بیشتر خودشو نشون میده و کبودیاش بیشتر معلوم میشه! یه دلخوشی داشتیم اونو هم ازمون گرفتن! خدا از باعث و بانیش نگذره! 
  • تو این مدتی که نبودم، اینقدر اتفاقای جور و واجور دور و برم افتاده که فکر نکنم هیچ‌وقتِ دیگه، سرم تا این حد شلوغ بشه! از عقد و عروسی و خوشحالی گرفته تا عزا و ناراحتی و گریه و زاری. اتفاقایی که ظاهراً هیچ ربطی به من نداشتن ولی باطناً تأثیرات بسیار عمیقی روی روح و روانم داشتن. حالا چه اثرات مثبت و چه منفی!
  • نگران هستم. نگران آینده. مشغله کاری‌ام زیاد شده. سعی می‌کنم خوشبین باشم ولی می‌دونم که روزای سختی رو پیش رو دارم اگر عمری باقی باشه. بزرگترین مشکل پیش رو در این مسئله، تنهاییه. تقریباً هیچ کسی وجود نداره که دست آدمو بگیره یا بهتره بگم خیلی نمیشه روی کسی حساب کرد. بیشتر افراد طوری برخورد کردن که فقط میشه انتظار حداقل‌ها رو ازشون داشت. اینقدر همیشه در طول روز کار هست، که وقتی می‌رسم خونه کاملاً خسته‌م و انرژی‌ای برای کارای دیگه برام باقی نمونده. باز قبلاً می‌رسیدیم خونه چهار تا مطلب تو گودر می‌خوندیم دلمون باز می‌شد. ولی حالا چی؟! با این پلاسه هم که هیچ رقمه نتونستیم کنار بیاییم! آخه این کجا و اون کجا!
  • در باب مؤخره هم باید عرض کنم که کلاً آدمهای بدبین و غرغرویی مثل من، حوصله اطرافیانشون رو سر می‌برن! اینکه یکی بشینه بغل گوشت و هی نیمه‌های خالی لیوان‌های زندگیتو بهت یادآوری کنه، شاید اولش خیلی بد نباشه و همدردی به نظر بیاد، ولی اگر مرتب تکرار بشه، حال طرفو بد می‌کنه! آدم دوست نداره یکی هی مدام بدی مملکتش رو، رشته‌ش رو، شغلش رو و بدبختیاش رو بزنه تو سرش! به نظرم بد نیست اگه گاهی اوقات یه آدم مثبت هم تو زندگی آدم وجود داشته باشه و یا حتی ما آدمِ مثبت زندگی یکی باشیم. چطوره؟!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● گرفتاری‌های یک آدم درمانده!

ناخواسته درگیر مسائلی شدم که اصلاً دوست نداشتم وارد اونها بشم! کلاً این زندگی اجتماعی کار سختیه! کلی انرژی می‌بره از آدم! من نمی‌دونم چرا مردم مسائلشون رو خودشون حل و فصل نمی‌کنن و بی‌خودی یکی دیگه رو می‌ندازن وسط! کسی که نه سر پیازه و نه ته پیاز چرا باید بیاد قاطی مشکلات شما؟! عجب گرفتاری شدیما!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چاقی، دومین معضل بزرگ بشریت!

خیلی حال داد این سه روز تعطیلی. یعنی پنجشنبه که تعطیل نبود، خودم تعطیلش کردم که برم به مهمونم برسم. بعد از ناهارِ پنجشنبه هم که دیگه آزاد. دوباره چند وقتیه حال و حوصله اداره رفتن ندارم. نیست که هیچ علاقه خاصی به کارم ندارم، این مرضه هی هر چند وقت یک بار عود می‌کنه و رفتنِ سر کار میشه مصیبت عظما! ولی خب چاره‌ای نیست. تو خونه هم که بمونم حوصله‌م سر می‌ره. اول‌ها فکرمی‌کردم اگه آدم یه عالمه پول داشته باشه و دیگه لازم نباشه بره سر کار خیلی خوبه. میره به فعالیت‌های مفید دیگه‌ش می‌پردازه. ولی خب از اونجایی که پولدارا تنهان، دیدم که این مستلزم اینه که بقیه دوستان هم به همون اندازه پول داشته باشن که بتونیم با هم باشیم، دور هم خوش بگذره! بنابراین کل قضیه منتفی شد در همون ابتدا! :D
آهان! چی داشتم می‌گفتم؟! از تعطیلات بود. گفتیم حالا که تعطیلیم پا شیم بریم خرید مایحتاج عروسی! ان‌شاء‌الله تعالی قراره یه چندتا عروسی داشته باشیم به همین زودیا. البته واضح و مبرهن است که طبق معمول تو خونه ما خبری نیست و این شتره قصد اتراق در برابر درب منزل ما نداره! اینه که مجبوریم بریم سورو سات بقیه! می‌فهمی مجبوریم! :D 
از مایحتاج عروسی، مهمترینش همانا لباس است که بدترین قسمت قضیه‌س (البته بعد از آرایشگاه رفتن!). به خصوص برای ما که چند وقتیه شدیداً اوت آو سایز شدیم در حد فاجعه! خرید دپرس کننده‌ای بود با این هیکل قناس! حالا درسته که سن و سالمون بالا رفته ولی خداییش دیگه فکر نمی‌کردیم همین اولِ راهِ پیری، اینقدر هیکل‌مون به‌هم بریزه! چه وضعشه آخه! اصلاً تقصیر همین کار کردن و پشت میز نشستنه (و اینجاست که از بدی‌های کار هر چی بگم کم گفتم!).  بعدش هم قیمت‌های سرسام‌آور لباس‌ها! آخه چه دلیلی داره آدم برای دو، سه ساعت مجلس عروسی، لباس چهارصد هزار تومانی بخره و بعدش هم لباسو بندازه تو کمد هی خاک بخوره و بلا استفاده؟! با همه این معضلات، باز هم شانسی یه چیزی گیرم اومد که بدک نیست. خودم دوستش دارم ولی والده گرامی فرمودن که این تَنگه! بنابراین ما مجبوریم تا روز عروسی کمِ کم، دو کیلو کم کنیم!
خلاصه اینکه حالا میخوام یه رژیم زود بازده بگیرم که البته خیلی هم دپرس‌کننده نباشه، اعصابم بریزه به‌هم! یه رژیمی یا یه راه حلی که از اینا نباشه که بهت بگه صبح اینو بخور، ظهر اینو، شب اینو! و با توجه به داشتن یک عدد معده بسیار ناز نازی و سوسول، یه رژیم بدون خشونت و درد و خونریزی! سراغ ندارین؟! :D

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● زندگیِ خالی

جالبه! آدم‌ها در طول زمان چه تغییراتی می‌کنن! چقدر عوض میشن! بالأخره تجربه، محیط، آدم‌های جدید، رخدادها و اتفاق‌ها، شرایط روحی و فکری، کتاب‌ها و ... همه دست به دست هم می‌دن تا کمک کنن به تغییر انسان. من فکر می‌کنم عوض شدن در طول زندگی و زمان، یه امر اجتناب‌ناپذیره و آدم باید خیلی دگم و یک‌دنده باشه که در عمرش تحت تأثیر هیچ چیزی قرار نگیره و عوض نشه! معمولاً این تغییرات اونقدر نرم نرم و آهسته آهسته اتفاق میفته که آدم متوجهش نمیشه ولی بعد که یه نگاه به عادات و سلایق و روش زندگیش می‌ندازه، می‌بینه که بله! خیلی همه چیز ناگهان عوض شده!

من هم دقیقاً ناگهان (!) خیلی دچار تغییرات اساسی شدم! درسته که آدمِ مثلاً 23  سالگیِ من با آدمِ 18 سالگی‌ام هم فرق محسوس داشت، ولی هیچ‌وقت به اندازه حالا تغییر نکرده بودم، چه در رفتار، چه در علایق و سلایق، چه در اعتقادات و افکار و چه در روش زندگی و آرزوها! اول که متوجه این تغییرات شدم، راستش رو بخواین کمی جا خوردم! از شما چه پنهان یه مدت هم تلاش کردم برگردم و بشم همون آدم سابق. انگار طوری که از اون قبلی‌ها راضی‌تر بوده باشم! ولی بعد دیدم تلاش، بیهوده‌س. آدمی که عوض شده، همینطوری و باری به هر جهت عوض نشده که! شرایطش، جهان‌بینی‌ش، ایده‌ش و خیلی چیزهای دیگه‌ش تغییر کرده که اون هم متحول شده و یه آدم متحول شده در طول زمان رو نمیشه بدون تغییر شرایط و زمان، برگردوند به حالت قبلیش (حالا البته من متحول به معنای خاص کلمه هم نشدم که!).

به هر جهت فکر می‌کنم الان یه زندگی دیگرگونه رو دارم تجربه می‌کنم. یه زندگیِ خالی! خالی از هدف، خالی از آرزو، خالی از علایق، خالی از دوست داشتن و دوست داشته شدن، خالی از دلتنگی و خالی از هیجان. یه زندگیِ روتین و روباتیک! تنها چیزی که باقیمونده، پایبندی به قوانین انسانی و اجتماعیه.  اونم از روی مجبوری به خصوص بابت قوانین اجتماعی!

تو رودربایستیِ یکی، دارم یه کتاب از پائولو کوئیلو (ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد) رو می‌خونم. یه آسایشگاه روانی هست تو این داستان، که افرادی که اونجا بستری هستند، ملزم به رعایت هیچ‌کدوم از اصول اجتماعی و فرهنگی نیستن! مثلاً لازم نیست از کسی عذرخواهی کنن، یا حرفای کسی رو تحمل کنن، یا پایبند باشن به یه رابطه  یا ظاهرشون رو حفظ کنن. شدیدترین احساسات و ممنوع‌ترین افکار آدمی، اجازه بروز و ظهور دارن بدون ملاحظه و در نظر گرفتن چیزی! مدینه فاضله‌ایه  برای خودش! تا اونجا که افراد، هیچ تمایلی به مرخص شدن از آسایشگاه و برگشت به جامعه ندارن و حتی اگر برن هم خیلی زود دوباره برمی‌گردن. منی که اونقدر آدمِ قانونمدار و اصول‌گرایی بودم، الان دلم واقعاً یه همچین جایی می‌خواد. جایی که مجبور نباشی نقاب بزنی، بازی کنی، تحمل کنی و رنج بکشی!

به هر حال از شرایط فعلی نه می‌تونم بگم راضیم و نه ناراضی. یک جور حالت بی‌تفاوتیه بیشتر، البته نه هنوز در رابطه با دیگران، بلکه نسبت به زندگی خودم. گذاشتم خودش هرطور میخواد بگذره. فعلاً انرژی و توان و انگیزه‌ای ندارم برای تغییر. ولی دیر یا زود، این نیز بگذرد.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چشم‌ها و عشق‌ها!

  • کلماتی رو که برای تحبیب به کار میرن دوست دارم. انگار یه حس خوبِ نزدیکی به آدم میدن. چه اون کلماتی که با اسم آدم درست میشن، چه اونایی که خود کلمه‌شون محبت‌آمیزه! D: رمانتیک می‌شویم!!! D:
  • ای وای، ای وای، ای وای از این چشم‌ها! آبرو و حیثیت برای آدم نمیذارن که! رفتم اتاق رئیس جدید. از اونجایی که این رئیس جدید، رفیق گرمابه و گلستان ما هم هست، خب حرف خصوصی زیاد با هم داریم! دیدم رئیس اسبق هم نشسته تو اتاق. یه خورده نگاه نگاه کردم، مردد که برم نزدیک میز رئیس کارمو بهش بگم یا نه که یهو دیدم رئیس اسبق بلند شد گفت:"خب من برم"! یعنی خودم ترکیدم از خنده‌ها! بعدش اومده بهم میگه:"یادت باشه ما رو بیرون کردی‌ها!".خب به من چه که این 24 ساعت اتراق کرده تو اون اتاق! مگه خودش اتاق نداره! والله! ولی کلاً خیلی بده چشمای آدم حرف بزنن‌ها! شاید آدم نخواد کسی چیزی بفهمه! گرفتاری شدیما! اتابلو بازی! به مریم که نگاه می‌کنم تا تهش میره چی میخوام بگم یا چی تو ذهنمه! اصلاً یه وضع افتضاحی! D:
  • رفته بودیم کلاس ورزش. خلوت بود. دو، سه نفر بیشتر نبودیم. ملت احساس صمیمیت بهشون دست داده بود، نشسته بودن از عشقولانه‌هاشون حرف می‌زدن. خاطره‌هاشونو می‌گفتن و اینکه هیچ‌کس عشق اول آدم نمیشه و از این حرفا. حالا اینا بیشترشون متأهل هم بودن. هیچ‌کدومشون هم با عشقشون ازدواج نکرده بودن! بعد یکیشون اومده به من میگه:" تو تا حالا عاشق شدی؟" گفتم نه و خندیدم. دلم نمی‌خواست چیزی بگم و وارد بحث بشم. گفت:"مثل چی دروغ میگی! از خنده‌ت معلومه!". بعد میگه:"نگو عاشق نشدم. کسی که عاشق نشده باشه، آدم نیست"! خب البته آدم کلاً عاشق که میشه ولی خب عشق داریم تا عشق. رو هر علاقه‌ای نمیشه اسم عشق رو گذاشت که. بعدش هم به نظر من لزومی نداره آدم عشقش رو جار بزنه. نمی‌دونم چرا ولی این امر برای من یه امر خیلی خصوصیه! خیلی! بعداً فاطمه بهم گفت:"پس تو توی زندگیت چیکار کردی تا حالا؟! فقط کتاب خوندی؟! کتاب به چه درد می‌خوره؟!". الان بنده واقعاً شرمنده‌م از کتابخوانیم! مملکته داریم؟!!! D:

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● وقتی بزرگ می‌شویم

بعضی وقتا یه چیزایی اینقدر نرم نرم تو زندگی آدم اتفاق میفته که شاید نتونیم خیلی زود متوجهشون بشیم. اولش یواشکی و زیرجلدی شروع میشن. بعد آروم آروم شروع می‌کنن به بال و پر گرفتن و رشد کردن. زمان میگذره و ما همینطور غافل از ماجرا، تا اینکه وقتش برسه! وقت اینکه بالأخره متوجه بشیم! متوجه اون اتفاقه. فهمیدنش به قول معروف دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. فقط یه تلنگر براش کافیه!
یکی از این اتفاق‌ها، بزرگ شدنه! بزرگ شدن نه به معنای بالغ شدن و فهمیدن بلکه به معنای عوض شدن! وقتی شور و هیجاناتت فروکش می‌کنه، وقتی برای انجام هر کاری دنبال دلیل می‌گردی، وقتی محافظه‌کار میشی و می‌ترسی از انجام کارهای ناگهانی و بدون برنامه، وقتی اونقدر تجربه پیدا کردی که چیزای کمی برات جدید و هیجان‌انگیزه، وقتی همه چی رو با وَرِ منطقی ذهنت می‌سنجی، وقتی حساب دو دو تایت همیشه چهار میشه، وقتی احساساتت مغلوبه‌س، وقتی می‌گریزی از عاشق شدن و عشق برات میشه یه مفهوم لوکسِ دست نیافتنی، وقتی می‏بخشی ولی نمی‌تونی فراموش کنی، وقتی خود منتقد میشی و هی ازخودت ایراد می‌گیری، وقتی روزمره‌گی نفوذ می‌کنه تو لایه‌های زندگیت و رفتارت ثبات پیدا می‌کنه، وقتی قابل پیش‌بینی میشی، وقتی مجبوری کارایی رو انجام بدی که دوست نداری و وقتی حس می‎کنی برای انجام کارایی که دوست داری خیلی دیرشده، یک‌دفعه می‌فهمی که پرت شدی وسط اون اتفاقه! همون اتفاقی که آروم آروم افتاده بود! اتفاق بزرگ شدن!
دهه چهارم زندگی، دهه فهمیدن‌هاست! دهه غافلگیر شدن با این فهمیدن‌هاست! شاید خیلی هم بد نباشه ولی قطعاً متفاوته!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مقوله‏ای به نام ازدواج!

بنده اصولاً از ازدواج به شیوه سنتی تصور خوبی ندارم. به نظرم مسخره‏ترین نوع ازدواجه. تا یه مدت خیلی زیادی هم به هیچ وجه تن نمی‏دادم به این شیوه آشنایی. ولی حالا یه چند وقتیه که به نصیحت و اصرار زیاد خانواده و دوستان، تازه راضی شدم به اینکه دست کم اول طرفو ببینم بعد رد کنم! از چند موردی که پیش اومد و کار به ملاقات و صحبت کشید،هیچ دل خوشی ندارم و اون تصور بدی که داشتم هی داره بیشتر تقویت میشه!
آدمایی که من تا حالا دیدم، به قدری از ایده‏آل‏ها و تصورات من به دور بودن، که ادامه رابطه که هیچی، همون چند ساعت حرف زدن هم برام شده بود یه شکنجه مسجل! نمی‏دونم چرا از لحظه معرفی یک نفر تا لحظه پایان ماجرا اینقققدددددر حس بدی دارم! به قدری این فرآیند برام سخت و انرژی‏بَره که بعدش تا چند مدت حالم بده! اوایل فکر می‏کردم خب برای اینه که تجربه ندارم. ولی بعداً دیدم که نه! کلاً قرار نیست من نسبت به این پروسه حس خوبی داشته باشم! نمی‏دونم! شاید یه کم غیرعادی باشه این رفتار ولی بلد نشدم هنوز که باهاش چطوری کنار بیام!
سؤالی که همیشه تو ذهنم میاد اینه که چرا دنیای آدمایی که می‏بینم تا این حد با دنیای من فرق داره؟! حتی در مواردی که هر دو از یک نسل بودیم! چرا اون کسی رو که دلم میخواد هیچ‏وقت نمی‏بینم؟! یعنی چنین آدمی اصلاً وجود نداره؟! مگه میشه؟! باور کنید من هیچ‏وقت دنبال آدم فوق تصوری نبودم ولی کسانی رو که دیدم، حتی پنجاه درصد، پنجاه درصد که هیچی تو بگو بیست درصدِ چیزی که من میخوام نبودن و این بدجوری آدمو ناامید می‏کنه!
با این حال هنوز تصمیم نگرفتم که آدما رو نبینم (کاری که بی‏تا کرده!). به هر حال حشر و نشر با آدمای جدید، تجربیات جدید هم میاره. به قول مانی حداقلش اینه که بعداً یه "ای کاش" برات باقی نمی‏مونه که مثلاً کاش اونو هم دیده بودم! بگذریم. الان راحتم!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● عنوانِ چی؟! کشکِ چی؟! چرت و پرت که عنوان نمیخواد!

  • اصولاً وقتی مضطربم یا وقتی نگران یا منتظرم، نوشتنم می‏گیره! قبل‏تر که این نوشتن‏ها خیلی آرامش‏دهنده بود ولی حالا اونقدرها هم تأثیر نداره انگار! یه اتفاقی تا بیاد بیفته و رد شه جونم به لبم میاد. قبلاًها دست کم این حُسن رو داشت که آدم رو از آب و خوراک می‏نداخت و لاغر می‏شدیم! حالا که اینو هم نداره بحمدالله!
  • در این هفته‏ای که گذشت، مامانِ خونه بودم! اصلاً خوش نگذشت. چیه؟! هی باید یا به فکر غذا درست کردن باشی یا ظرف شستن و رفت و روب! تازه با این فرض که خرید خونه با یکی دیگه باشه! دوستش نداشتم به هیچ وجه! آدم از فعالیت‏های فرهنگی نظیر ولگردی در خیابان، ولگردی در وب، کتابخوانی، خواب و ... باز می‏مونه! این خانومای کارمند چطوری به کاراشون می‏رسن واقعاً؟!
  • من معمولاً توی سرویس اداره، در مسیر رفت و برگشت، یا سرم تو کتابه یا خوابم. بنابراین کمتر پیش میاد با کسی حرف بزنم. اون روز یکی از خانوما که تو یه اداره دیگه کار می‏کنه اومد بغل دستم نشست. کلی ازم حرف کشید! منم مثل اینایی که دارن اعتراف می‏کنن همه چی رو گفتم. هر چی خواست! بعد برگشته بهم میگه:"شما تو سرویس خیلی ساکتی ولی فکر کنم خیلی شیطون باشی! نیستی؟!". میگم:"نمی‏دونم!". میگه:" آخه من یه همکار داشتم مثل تو. اولاش خیلی آروم بود. همش بهش می‏گفتم تو چرا اینقدر ساکتی. اونم میگفت اینطوری بهتره. بعد که کم کم روش باز شد دیدیم وای وای وای! چقدر شیطونه! تو هم فکر کنم همینطوری باشی. خیلی رفتارات مثل اونه. باید از همکارات بپرسم!". من طبعاً تو دوربین نگاه کردم چون کار دیگه‏ای نمی‏تونستم بکنم!!!!!!!
  • در راستای اینکه همه چی دقیقاً اون وقتی که میخوای انجام نمیشه و اون زمانی که نمیخوای قطعاً اتفاق میفته، الان که حس تعطیلی و بی‏حالی و تو خونه موندن نیست، سه روز تعطیلیم! با صد نفر قرار بیرون گذاشتم که حالا نمی‏دونم چجوری به همه‏ش برسم! برنامه نداریم برا زندگیمون که! همینطور باری به هر جهت! غرض اینکه می‏ترسم آخر به هیچ کدومش نرسم و علی بمونه وحوضش!
  • اوه اوه اوه! یه سالنامه حاوی روزنوشت کشف شده مملو از آبروریزی! مانی کشفش کرده! یعنی با این چیزایی که تعریف و یادآوری کرد، فکر کنم اون سال ما فوق لیسانس اُسکلیسم بین‏الملل رو گرفته باشیم! جای بسی تأسف است! آخه آدم اینقدر علاف؟! روم نمیشه حتی بگم چی بودن!
  • به طور کلی هم اوضاع خودمون و هم مملکتمون قمر در عقربه. چرت و پرت میگیم یادمون بره! خدا آخر عاقبت ما رو به خیر کنه. بلند بگو آمین!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● وقایع اتفاقیه فی اداره!

  • مسابقه طناب‏کشی گذاشتن. بعد همه به تکاپو افتادن که تیم جمع کنن! مسلماً یکی از معدود جاهایی که گنده‏ها و چاقالوها طرفدار پیدا می‏کنن همین جاهاست! بنابراین ماها اصلاً به حساب نیومدیم اولش. بعد که تیمشونو بستن و همه هشتاد، نود کیلویی‏ها رو جمع کردن، دیدن 50 کیلو کم دارن اومدن سراغ ما! (در مجموع باید 520 کیلو بشن اعضای هر تیم). به لیلا (مربی‏مون) میگم بابا جان من اصلاً زور ندارم! میگه نه! الا و بلا باید بیای!!! بعد رفتیم با یکی از بچه‏ها طناب کشیدیم، با یه زورِ اون من کشیده شدم! حالا مسابقه شنبه‏س و لیلا بهم گفته باید قوی بشم و پاهام از زمین جدا نشه!!! من نمی‏دونم تو این دو روز چه اتفاقی قراره بیفته که من تبدیل بشم به یه هرکول! توقعایی دارن!!!
  • یه کاری بود که مدت زیادی باهاش مشکل داشتیم. ولی اینقدر همیشه ماشالا کارای روتین ریخته سر ما که نمیشد بشینیم سر فرصت مشکلاتمون رو برطرف کنیم. در واقع یه برنامه محاسباتی بود که به دلایلی باید از یه نرم‏افزار به یه نرم‏افزار دیگه منتقل میشد با پیچیدگی‏های خاص خودش. خلاصه یه روز نشستم عزممو جزم کردم که خودم این کار رو بکنم. یه چند هفته‏ای وقت گذاشتم و کاراشو پیش بردم. بعدش هم برای چندین هفته متوالی برنامه رو چک کردم که خوشبختانه جواب داد. دیروز دیدم رئیس زنگ زد گفت همه ساعت 2 بیان جلسه. از هر کی می‏پرسیدیم موضوع جلسه چیه هیچ‏کس خبر نداشت. ساعت 2 که شد رفتیم اتاق جلسه و رئیس شروع کرد به صحبت در مورد برنامه جدید و اطلاع دادن به همکاران در مورد جایگزینی این با قبلیه و بعد هم تقدیر و تشکر از من! تازه گفت ما می‏خواستیم روز تولدش این کار رو بکنیم که نشد (فردای تولدم بود)!!! حالا فکر نکنید قدردانی تو اداره ما یه کار معموله‏ها! نه! اصلاً! باید مثل اسب کار کنی و تازه وظیفه‏تو انجام دادی! من تو این چهار، پنج سال خودمو کشتم که به رؤسا حالی کنم که تشویق هم گاهی لازمه و چقدر همه‏ش تنبیه! گوششون بدهکار نبود. اینه که دیروز از این کار رئیس کلی تعجب کردم! هر چند فکر کنم که کلاً باعث و بانیش یکی دیگه بود! D:

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● یک روز در خانه

از دیشب گلودرد و بدن درد شروع شد. ناگهانی و بدون دلیل. خوبه همین دو هفته پیش اومدن تو اداره واکسن آنفولانزا زدن بهمون! تمام شبو با دهن باز خوابیدم بس که بینیه گرفته بود! لرز هم داشتم. صبح که بیدار شدم دیدم به هیچ‏وجه توان رفتن سر کار رو ندارم. از پنجره نگاه کردم دیدم برف نشسته. خوشحال شدم. برگشتم تو تخت و پتو رو کشیدم رو سرمو بی‏خیال کار.
طرفای نه صبح که بیدار شدم هنوز حالم خوب نبود. گفتم پاشم برم دکتر هم استعلاجی بگیرم هم ببینم چه مرگمه! بیرون برف خیلی قشنگی میومد. دلم می‏خواست حالم خوب بود یه کم قدم می‏زدم. دکترگفت گلوم التهاب داره. گفت آمپول می‏زنی؟ گفتم آره. گفت تا حالا پنسیلین زدی؟ گفتم نه. با یه عالمه تعجب گفت تا حالا پنسیلین نزدی؟!!! گفتم خب نه! گفت پس یه دگزامتازون نوشتم بزن! تازه خوبه درمونگاه بود. خب تست می‏کردی همونجا! هر چند همون بهتر که نزد! البته یادمه یه بار بچه که بودم شش سه سه زدم. این از همون خانواده پنسیلینه؟
خونه که برگشتم دلم می‏خواست حالا که توفیق اجباری نصیبم شده و نور روز رو دارم بشینم یه کم عکس بگیرم. ولی حس تو بدنم نبود. داروها اثر کرده بود و بدنم لَخت شده بود. فقط دلم می‏خواست بخوابم.
پیش زمینه کل روز البته چپ و راست شنیدن خبرای بد بود. دوباره سقوط هواپیما و عزادار شدن خانواده‏ها. انگار خوشحالی از نزول نعمت به ما نیومده! به خصوص وقتی میان میگن علت حادثه شرایط بد جوی بوده که البته واضح و مبرهنه که دلیلشون یه دلیل خیلی ت*میه! هر چند به نظر وزیر نکبت راه تعداد تلفات پایین بوده (بیش از 70 نفر!!!!) ولی کدوم آدم نرمالی هست که خبر مرگی چنین فجیع رو بشنوه و دلش به درد نیاد؟ گودر رو که باز کردم دیدم یه آیتم در میون از این موضوع حرف زدن و اظهار ناراحتی و طبق معمول فحش به دولت و مسئولان و این حرفا. ولی راستش رو بخواین من خیلی وقته که اعتقادمو به این مردم از دست دادم! دست خودم نیست ولی گریه‏ها و زنجموره‏ها و غم مردم خوردناشنو باور نمی‏کنم. ما همه‏مون خیلی خوب بلدیم حرف بزنیم ولی در عمل چند بار نشون دادیم که چند مرده حلاجیم؟! بگذریم.
عصری که حالم بهتر شده بود یه کم عکاسی کردم. نتیجه کاملاً ناراضی کننده بود متأسفانه! ولی خب من عکاسی رو دوست دارم و سعی می‏کنم ناامید نشم. باید یه جایی عکس آپلود کنم ببنید و نظر بدید و راهنمایی کنید بلکه وضع یه کم بهتر شد!
راستی این برنامه "بفرمایید شام" رو وقت کردید حتماً ببینید. آینه تمام نمای اخلاق و رفتار ایرانیه. ببینم ‏کلاً می‏تونید چند تا آدم منصف به دور از حب و بغض تو این جماعت پیدا کنید! شبکه من و تو 1. بهتره دیگه دهنمو ببندم (تایپمو ببندم!!!) D:

Labels: , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● زندگیه داریم؟!

همه مردم قبلش افسردگی میگیرن ما بعدش! هیچیمون به آدمیزاد نرفته! دیگه وای به موقعی که یه سری حوادث و چیزای دیگه هم دست به دست بدن تا تو رو به اوج برسونن! رسماً گند زده میشه به روزت و زندگیت!
دیروز یه جا خوندم نوشته بود یه بچه خردسال هست که به خاطر یه بیماری نادر نمی تونه گریه کنه +! یعنی گریه براش خطر جانی داره! بعد این بچه‏هه دختره! بعد مگه میشه آدم دختر باشه و گریه نکنه؟! اصلاً مگه گریه دست خود آدمه؟! بعد این بچه کلاً باید چکار کنه آخه؟!!! همینطور موندم انگشت به دهن!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره