● آه ای زندگی!

باز امروز از اون روزا بود. از اون روزای گندِ به دردنخور. وقتی این دل لامصب می‌گیره دیگه گرفته. با هزارتا چَنته هم باز نمیشه. شاید هم خیلی نباید تقلا کرد. باید بذاری بگذره. ذهنم شلوغه. به قول یکی توی سرم صدا هست. این سروصداها باید بخوابه وگرنه اگر صد سال هم به همین شکل بگذره، باز دردی از ما دوا نمیشه. 
آدم هر چی بزرگتر میشه، رنگ باختن آرزوهاش رو بیشتر می‌بینه. حتی گاهی کار به جایی می‌رسه که روزانه و ساعت به ساعت، مرگ آرزوهات رو جلو چشمت می‌بینی. در زندگی اگر چند چیز خیلی بد باشه، قطعاً یکیش رسیدن به همین نقطه‌س. کارای زیادی میشه انجام داد تا به این نقطه نرسید یا حداقل بودن در این وضعیت رو متوجه نشد ولی اگر به هر دلیلی کار به اینجا رسید، یعنی اوضاع خیلی وخیمه و به احتمال زیاد دیگه کاریش نمیشه کرد. توی همین نقطه‌س که حتی چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و روزمره‌س، برای تو میشه یه آرزوی دست‌نیافتنی!
خسته شدم بس‌که با ای کاش‌ها و اما و اگرها زندگی کردم، از این دلگیریهای گاه و بی‌گاه که حالا زمان اومدنشون هی داره کوتاه‌تر  و کوتاه‌تر میشه. آخه آدم تا کی می‌تونه بشینه و از زمین و زمان و فلک گلایه کنه؟! اشکال من و ما اینه که بلد نشدیم زندگی کنیم. معناش رو نفهمیدیم. درست بهش نگاه نکردیم. این شاید تقصیر پدر و مادرهامون باشه. شاید هم تقصیر جامعه‌س که زندگی رو تو یه چارچوب خاص و خیلی محدود به ما معرفی کرده. به هر حال چیزی که واضحه اینه که مشکلی وجود داره. مشکلی که من و امثال من رو به اینجا رسونده. مشکلی که اگرچه لاینحل نیست، ولی به هر دلیلی راه‌حل‌های خیلی ساده‌ای هم نداره. آیا ذهنی که با یک عالمه علامت سؤال پر شده، روزی پاک و نجات‌یافته خواهد شد؟

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● نرم نرمک می‏رسد اینک بهار

گفتیم این آخر سالی تا هنوز توپ سال نو رو در نکردن بیام دو کلوم حرف بزنم اینجا برای ثبت در تاریخ! :)
  • والله عرض شود که چی بگم از کجا بگم؟ دردمو با کیا بگم؟! این روزای آخر بیشتر از هر چیزی برام خستگی داشت. البته ناگفته نماند که یه خستگی شیرین! همه خونه رو خونه تکونی کردم. اونطوری که دلم می‏خواست. نصف خونه رو تمیز کرده بودم قبلاً، مونده بود نصف دیگه‏ش که آشپزخونه و پذیرایی بود. پنج‏شنبه رو که نرفتم سر کار، شنبه هم مرخصی گرفتم و تا همین امروز صبح یک سره کار کردم! بترکه این آشپزخونه که اینقدر کار توش هست!!! خلاصه الان همه چیز داره برق می‏زنه ولی خب تا سه روز هم این شرایط نپاید! مطمئنم!
  • رفته بودم آرایشگاه. هنوز رو صندلی درست جاگیر نشده بودم که آرایشگره با کلی ذوق و شوق گفت بیا عکسای عروسیمو ببین. تو موبایل بود و از رو عکس، عکس گرفته بود. این خانومه کلاً به نظر من خوشگله. فقط یه کم چاقه. همینجوری داشت تعریف می‏کرد که آره من ال بودم و بل بودم و خیلی به خودم می‏رسیدم. ولی از وقتی ازدواج کردم شوهرم جمعم کرده! کلاً مردا اینطورین. اولش میرن دنبال دخترای خوشگل و خوشتیپ (منظورش همون داف بود!) بعد که رسیدن بهش جمعش می‏کنن. بعد همینطور که داشت اینو می‏گفت قند تو دلش آب می‏شد!!! یعنی رسماً خوشش اومده بود از این جمع شدگی!
  • اینقدر کار انجام نشده دارم که حد نداره! مهم‏ترینشون تکمیل یادگیری فتوشاپه و البته یه کم عکاسی. واقعاً هیچ چیز تو شروع عکاسی مهمتر از تمرین نیست که من ندارم! یه کتاب عکاسی هم هست که باید بخونم هر چند هنوز نخریدمش! علاوه بر عکاسی و ملحقاتش، دو جلد کتاب کلفت اقتصاد سنجی هم باید بخونم جهت این کلاس نرم‏افزار Eviews که از قبل از عید شروع کردم. هزار و یک کار دیگه هم هست که حالا گفتن نداره ولی کیه که ندونه تو تعطیلات عید هیچ کاری، یعنی دقیقاً هیچ کاری نمیشه کرد! اونم این تعطیلات نصف و نیمه ما که تا پنجم بیشتر نیست!
  • برای اولین بار بعد از چند سال، عید تهرانیم و مسافرت نمیریم. من که با آغوش باز استقبال کردم از این تصمیم خانواده بس‏که کار داشتم و دارم. ولی الان که تو محیط قرار گرفتم میگم کاش می‏رفتیم یه طرفی! ثبات شخصیت ندارم! D:
  • خب بگذریم. بریم ببینیم می‏تونیم تا لحظه سال تحویل بیدار بمونیم یا نه. نوروز بر همه شما مبارک باشه. براتون آرزوی سلامتی، شادی و بهروزی دارم. باور کنید از صمیم قلب :)

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● خبر ورزشی!

دوم شدیم!


پ.ن:
  1. تیم اول چند تا هرکول داشت که به هیچ وجه نمیشد از پسشون براومد! کلاً اینا مثل اینکه هر سال اول میشن! هیچ کس حریفشون نیست!
  2. پاهام از زمین جدا نشد! کلاً پا از زمین جدا نمیشه، رو زمین کشیده میشه.
  3. هیجان انگیز بود. خوشمان آمد. ولی الان همه بدنم درد می‏کنه! عضلات کشیده شده در حد بوندس لیگا!!!
  4. از ساعت 2 بعد از ظهر رفتیم. پنج و نیم شروع شده، هشت هم تموم شد!!! نه رسیدم خونه! یعنی الان جنازه‏م!
  5. جایزه تیم دوم یک عدد کاپ کریستالی بود و نفری 120 هزار تومان پول نقد.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● یک روز در خانه

از دیشب گلودرد و بدن درد شروع شد. ناگهانی و بدون دلیل. خوبه همین دو هفته پیش اومدن تو اداره واکسن آنفولانزا زدن بهمون! تمام شبو با دهن باز خوابیدم بس که بینیه گرفته بود! لرز هم داشتم. صبح که بیدار شدم دیدم به هیچ‏وجه توان رفتن سر کار رو ندارم. از پنجره نگاه کردم دیدم برف نشسته. خوشحال شدم. برگشتم تو تخت و پتو رو کشیدم رو سرمو بی‏خیال کار.
طرفای نه صبح که بیدار شدم هنوز حالم خوب نبود. گفتم پاشم برم دکتر هم استعلاجی بگیرم هم ببینم چه مرگمه! بیرون برف خیلی قشنگی میومد. دلم می‏خواست حالم خوب بود یه کم قدم می‏زدم. دکترگفت گلوم التهاب داره. گفت آمپول می‏زنی؟ گفتم آره. گفت تا حالا پنسیلین زدی؟ گفتم نه. با یه عالمه تعجب گفت تا حالا پنسیلین نزدی؟!!! گفتم خب نه! گفت پس یه دگزامتازون نوشتم بزن! تازه خوبه درمونگاه بود. خب تست می‏کردی همونجا! هر چند همون بهتر که نزد! البته یادمه یه بار بچه که بودم شش سه سه زدم. این از همون خانواده پنسیلینه؟
خونه که برگشتم دلم می‏خواست حالا که توفیق اجباری نصیبم شده و نور روز رو دارم بشینم یه کم عکس بگیرم. ولی حس تو بدنم نبود. داروها اثر کرده بود و بدنم لَخت شده بود. فقط دلم می‏خواست بخوابم.
پیش زمینه کل روز البته چپ و راست شنیدن خبرای بد بود. دوباره سقوط هواپیما و عزادار شدن خانواده‏ها. انگار خوشحالی از نزول نعمت به ما نیومده! به خصوص وقتی میان میگن علت حادثه شرایط بد جوی بوده که البته واضح و مبرهنه که دلیلشون یه دلیل خیلی ت*میه! هر چند به نظر وزیر نکبت راه تعداد تلفات پایین بوده (بیش از 70 نفر!!!!) ولی کدوم آدم نرمالی هست که خبر مرگی چنین فجیع رو بشنوه و دلش به درد نیاد؟ گودر رو که باز کردم دیدم یه آیتم در میون از این موضوع حرف زدن و اظهار ناراحتی و طبق معمول فحش به دولت و مسئولان و این حرفا. ولی راستش رو بخواین من خیلی وقته که اعتقادمو به این مردم از دست دادم! دست خودم نیست ولی گریه‏ها و زنجموره‏ها و غم مردم خوردناشنو باور نمی‏کنم. ما همه‏مون خیلی خوب بلدیم حرف بزنیم ولی در عمل چند بار نشون دادیم که چند مرده حلاجیم؟! بگذریم.
عصری که حالم بهتر شده بود یه کم عکاسی کردم. نتیجه کاملاً ناراضی کننده بود متأسفانه! ولی خب من عکاسی رو دوست دارم و سعی می‏کنم ناامید نشم. باید یه جایی عکس آپلود کنم ببنید و نظر بدید و راهنمایی کنید بلکه وضع یه کم بهتر شد!
راستی این برنامه "بفرمایید شام" رو وقت کردید حتماً ببینید. آینه تمام نمای اخلاق و رفتار ایرانیه. ببینم ‏کلاً می‏تونید چند تا آدم منصف به دور از حب و بغض تو این جماعت پیدا کنید! شبکه من و تو 1. بهتره دیگه دهنمو ببندم (تایپمو ببندم!!!) D:

Labels: , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● خواب

دلم میخواد یه شبانه روز کامل بخوابم!

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مجمع الامراض!

خب بالأخره هر کسی نشسته این چند روز برا خودش کارایی رو که انجامشون بعد از تعطیلات در اولویت قرار داره، تو ذهنش مرتب کرده و احتمالاً یه برنامه براش ریخته. منم هر چی فکر کردم دیدم که مهمتر و واجب‌تر از همه کارها مراجعه به انواع و اقسام دکترهاست!عرض شود که از نوک سر تا کف پا امراض مختلفی کشف کردم!
از سر و گردن باید شروع کنم. اول از همه دندون‌هاست که اوضاعشون شدیداً بی‌ریخته! اگر چه از رفتن به دندونپزشکی متنفرم ولی خب الان کار به جایی رسیده که دیگه چاره‌ای نیست! بعدش هم نوبت گردنه! چند وقت پیش این مربی ورزشم گفت مهره اطلس گردنت زیادی بیرون زده! باید برم ببینم دکتر چی میگه و قضیه چیه!
از قسمت بالا تنه هم یکی، دو مرض کشف کردم! قلبم! چند وقته قلبم درد می‌کنه! البته شاید درد عشق باشه ولی از اونجایی که ما تو خانواده سابقه بیماری قلبی داریم، بهتره برم یه نوار قلبی چیزی بگیرم تا سکته نکردم! بعدیش مراجعه به پزشک پوست و موئه. چند سال پیش یه دونه توی کمرم سبز شد. فکر کردم جوشه و خود به خود میره. الان می‌بینم نه تنها نرفته بلکه بزرگتر هم شده. مشکوک شدیم به سرطان! علاوه بر اون پوست صورتم رو هم باید ببینه. خیلی قمر در عقرب شده!
در قسمت پایین تنه مهمترین چیزی که کشف شد (مجدداً البته!) درد زانو بود! این زانوی راست داره اذیتم می‌کنه. دچار کمبود کلسیم شدم انگار. یه چیز جالب انگیز دیگه، بی‌حس شدن و احساس خواب رفتگی در دو تا انگشت شست پاست! این مشکل بعد از خونه تکونی ایجاد شده و تا الان ادامه داشته! خودم مشکوکم به ام اس! ولی باید برم ببینم دکتر میگه چی هستن ایشون!
خلاصه به نظر می‌رسه که رفتنی هستم. اگه بدی از ما دیدین حلال کنین. حقی هم اگه به گردنم دارین همین دنیا تا وقت هست اعلام کنید نیاین اون دنیا خِر ما رو بچسبید. گفته باشم. جدای از این حرفا می‌بینی مادر! پیر شدیم رفت پی کارش!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● غبار لحظه‌ها

در بین همه هیاهوها و دید و بازدیدها و تبریک گفتن‌های این روزها، در بین همه گفتن‌ها و شنیدن‌ها و گشتن‌ها، در بین همون اندک فرصت‌هایی که آدم پیدا می‌کنه برای لحظه‌ای درنگ کردن، یه دفعه و از یه جایی که گاهی دور به نظر میاد و گاهی نزدیک، یه صحنه‌هایی یادت میاد، یه جمله‌هایی که به خاطرت موندن، یه ساعت‌هایی که دوستشون داشتی، یه حرفایی که بهشون فکر کردی، گاهی تاپ تاپ قلبی و لرزش دستی، گاهی قاه قاه خنده‌ای از سر ِ سرخوشی، گاهی همدردی و دلتنگی، حضور امید بخش و خواستنی‌ای، فهمیدن و فهمیده شدنی، دوست داشتن و دوست داشته شدنی. آفرینش لحظه‌های ناب.

به خودت که میای می‌بینی حالا هیچکدومشون رو نداری و دلتنگی برای تک تک‌شون. دلتنگی برای آدم‌هاش. دلتنگی برای لحظه‌هاش...

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● کوه پیمایی در بهار

من فکر می‌کنم توی بهار و به خصوص تعطیلات عید، هیچ چیزی بیشتر از کوه رفتن کیف نمیده! واقعاً حال و هوای آدم تغییر می‌کنه و احساس شادابی و طراوت می‌کنه. امسال هم بی‌تا باعث و بانی شد تا مثل پارسال یه روز خوب رو تجربه و خاطرات رو دوباره زنده کنیم.

پارک جمشیدیه جای خوبیه برای دیدن صحنه‌های کم نظیر


صدای شُرشُر آب آرامش‌بخش‌ترین نغمه دنیاست!

یاس‌های زرد زیبا پیام‌آوران بهارند


دیدن شهر از اون بالا بدون مزاحمت دود و دم!

تا داشتیم راه می‌رفتیم خیس عرق بودیم ولی همچین که نشستیم یخ زدیم! مثلاً اومدیم آتیش روشن کنیم که نگرفت!

این هم از صبحانه! خیلی خوردیم و خیلی چسبید! هر چی تو راه کالری سوزونده بودیم، دو برابرش برگشت سر جاش!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● سال نو




پ.ن: نمی‌دونم چرا هیچکدوم از عکسام خوب درنیومد! از هر زاویه‌ای گرفتم مفتضح بود!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● ببخشید؟!

اون روز داشتم از کلاس زبان می‌رفتم بیرون که آقای معلم، که مترجم هم هست، خیلی بی‌مقدمه گفت: "من یه کتاب براتون هدیه آوردم. چون به نظرم شما سر کلاس خیلی جدی و علاقمند هستین. کتاب ترجمه خودمه. فیلمش هم ساخته شده که اونو هم براتون رایت کردم. داستانش در مورد یه عشق مثلثیه. یه دختری هست که عاشق یه پسره‌س که خون‌آشامه. از اون طرف هم یه پسر گرگ‌نما هست که اونم عاشق این دختره‌س. بفرمایید".

من: "!!!!!!!! D: !!!!"


پ.ن: من به عمرم از این کتابای عشقی اونم از نوع توهمی، تخیلی نخوندم!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چشم‌ها

امروز بالأخره بعد از یکسال کلنجار رفتن با خودم، رفتم لنز گرفتم! بس که هی این عشاق بین‌المللی‌م گفتن حیف از اون چشمای خوشگل نیست که زیر عینک باشه!!! ;))
تا حالا، یعنی بعد از یک نیمروز، هنوز به نظرم عینک راحت‌تر و بهتر از لنزه! کل دردسر عینک یه دستماله برای تمیز کردنش. ولی لنز شصت تا ادا اطوار داره! اول دستها رو باید با مایع دستشویی یا صابون بدون بو بشورم. با حوله یا دستمال کاغذی هم نباید خشکشون کنم چون ممکنه پُرز بهشون بچسبه. همینجوری خودش باید در معرض هوا خشک بشه. بعدش باید لنز رو کف دستم با سِرُم نمکی بشورم. مرحله بعد وارد کردن لنز به چشمه که فعلاً این قسمتش برای من مصیبت عظماست! پلکم خود به خود بسته میشه با کوچکترین حرکتی از جانب اجانب! درآوردنش هم بدتر از گذاشتنش! بعد از درآوردن هم باید لنز رو دوباره با سِرُم نمکی بشورم و توی ظرف مخصوصش در یک محلول ویژه شناور کنم!!! کلاً مراسم داره واسه خودش! ببینم می‌تونم دوام بیارم یا نه!

از دکتر راجع به عمل هم پرسیدم. گفتم که می‌گن عمل ِ خوبی نیست و عوارض داره. نظر دکتر این بود که این عمل (لیزیک) هیچ مشکلی نداره و تنها مشکلی که داره اینه که ممکنه دوباره چشم تا حد بیست و پنج صدم ضعیف بشه. ولی خب هنوز نتونستم دل به دریا بزنم و برم برای عمل. من ِ ترسو تا بیام تصمیم بگیرم همینجوری یکسال می‌گذره! حالا تا بعد ببینم چی میشه!

پ.ن: کسی هست که در مورد عمل لیزیک و خطرات و عوارض احتمالی‌ش چیزی بدونه یا تجربه عملی داشته باشه؟ اگه هست لطفاً بگید.

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● فاصله‌ها

چه خوب شد "ن" امروز نبود! دلم می‌خواست تنها باشم. یه چرای گنده تو ذهنم هست که هیچ جوابی نمی‌تونم براش پیدا کنم!

یه روز بالأخره همه چی رو بهش می‌گم! می‌دونم که می‌گم! شاید به جواب برسم شاید هم نه! ولی باید بگم. باید بگم که این مدت چققققققققدددددددددددررررر اذیت شدم! دست خودم نبود! هرچی باشه دونستن بهتر از ندونستنه!

پ.ن: مجدداً اظهار خوشحالی می‌نماییم از جنسيت نداشتن این قند پارسی! ;)

در ضمن من فکر می‌کنم نوشته‌ای که لیبل شخصی داره باید کامنت دونی‌ش بسته باشه! ولی ایندفعه رو بازش می‌ذارم که نرید پشت سرم حرف بزنید! لااقل تو روم بگید! p;

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● سفر

هر وقت بار سفر می‌بندم حس عجیبی دارم! شاید یه جورایی حس دل کندن با یه کم چاشنی اضطراب! وقتی مجبوری از چیزایی که داری، چیزایی که بعضاً دوستشون داری، تعداد محدودی رو انتخاب کنی یا اصلاً چیزایی رو ببری که لازمن ولی تو حتی دوستشون نداری، پس باید دل بکنی از خیلی‌هاش! اگه تنها بری سفر که دیگه همه عزیزانت رو هم باید بذاری و بری و اونموقع همه دار و ندارت میشه یه ساک کوچولو با یه خرده خرت و پرت! هیچ فکر کردی تا حالا که اون ساک کوچولو چقدر می‌ارزه؟!


پاورقی:
1. تابلو بود دارم میرم مسافرت دیگه؟! نه؟! کجا؟! خب هنوز قصد ندارم برم به اون سفر (هر چند هیچی معلوم نیست ظاهراً!) ! همین دور و برا میرم! یکی از شهرای شمال!
2. اولین باره که هیچکدوم از اونایی که خاطرات قشنگ باهاشون دارم، همراهم نیستن!
3. این پاورقی مخاطب خاص دارد! : باور می‌کنی کل برنامه این سفر به خاطر تو بود؟ وقتی دو روز مونده به سفر sms زدی که نمیای، می‌دونی چه حس بدی پیدا کردم؟! همه کاسه کوزه‌مونو ریختی به هم رفیق! همه‌شو! بودن تو، این سفر رو یه جور دیگه می‌کرد. نمی‌دونم. انگار قسمت نبود! به هر حال تقصیر تو که نیست. ولی جات خیلی خالیه.

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چه عنوانی آخه این می‌تونه داشته باشه؟!

ـ دارن دم خونه‌مون ایستگاه مترو می‌زنن! :(( حالا اینکه در آینده اینجا دیگه قابل سکونت نیست بماند، کُشتن ما رو بس که از شب تا صبح این ماشیناشون کار می‌کنن و صدا می‌دن! سرسام گرفتیم به خدا! خوابو حروم کردن بهمون!:((

ـ حکم جدیدم هم اومد بالأخره! بر اساس همون ارتقای مدرک تحصیلی و اینا D: مبالغی افزوده شد بر چندر غاز حقوقمان D: گفته باشم از شیرینی خبری نیست! P:

ـ بعد از بیشتر از یکماه ورزش نکردن، شروعش باز امروز مصیبت عظما بود! بدنم اصلاً آماده نبود! تمام قفسه سینه‌م می‌سوخت! خب این یعنی چی اونوقت؟!!! یکماه ناقابل باید این‌همه تأثیر بذاره؟! پس اون شونصد ماهی که قبلاً ورزش کرده بودیم کجا رفت و به چه درد خورد؟! عجبا!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● برو مسافر من برو سفر سلامت

آهای دختر! آخرش کار خودتو کردی، نه؟! خیلی خوشحالی، آره؟! خارجی شدی الان دیگه؟! (ببین گفته باشم‌ها! این نوشته پُره از دو نقطه پی! یعنی همه‌اش برات زبون درمیارم تا حالت بیاد سر جاش!) :p

خب بالأخره تو هم رفتنی شدی. منم گفتم تا دستت از این دنیا کوتاه نشده بیام دو سه تا چیز بارت کنم بلکه دلم خنک شه! اصلاً حقته که حرف بشنوی! ول می‌کنی می‌ری؟! اونم توی این شرایطِ وانفسا که هیچکی نیست ناز منو بکشه؟! البته تو بودی هم زیاد فرق نمی‌کردها! چون تو هم از این کارا بلد نیستی! یه بار قبلاً ول کردی رفتی هیچی بهت نگفتم! این دفعه دیگه التماس هم کنی فایده نداره! نمی‌بخشمت! :p

خب! حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم خیلی هم بد نیست بری. حداقلش اینه که از شرت راحت می‌شم! من اصلاً خودم می‌خواستم یه جوری باهات به هم بزنم از بس خسته شده بودم از دستت! خوبه خودت تصمیم گرفتی بری کنار باد بیاد! :P

نری اونجا آبرومونو ببری‌ها! قشنگ می‌ری فقط درس می‌خونی! سر و گوش‌ات نجنبه‌ها! نبینم عشق و عاشقی راه بندازی از درس‌ات غافل بمونی! (آخه می‌دونم خیلی بلدی از این کارا! ولی خب یه دفعه دیدی آب و هوای اونجا برات یه انرژی دیگه داشت و خود به خود یاد گرفتی! ;) فکر نکن من از بدجنسی میگما! برا خودت می‌گم. درس‌ات مهم‌تره دختر جون!) :P

حالا چون ممکنه بری اونجا نتونیم دیگه با هم صوبت کنیم، بذار پیشاپیش من سفارشامو بکنم. ببین! هر وقت خواستی برگردی خیلی نمی‌خواد فکر کنی که برای من چی بیاری. من خودم بهت میگم. عطر و لوازم آرایش و کفش و لباس خوبه. شکلات و کلاه آفتابی و بارونی و پولیور و این جور چیزا هم بد نیست. بقیه‌ش رو هم می‌ذارم به سلیقه خودت! نمی‌شه که همه رو من بهت بگم که! :p

ای بابا! ای دل غافل! یعنی تو جدی جدی داری می‌ری ماندانا؟! حالا کجا با این عجله؟! خب می‌موندی یه چند ساعتی با هم باشیم، بد می‌گذروندی! ولی حالا که خودت دوست داری بری، برو. خدا به همرات. موفق باشی عزیز. حکایتمون نشه حکایت هر آنکه از دیده برفت از دل برفت‌ها! (محاله!) مواظب خودت باش. سفر بخیر. :’(


و من از همین حالا دلم برات تنگه ...

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بی منت می مستم ز پیمانه تو

اول: امسال از رسیدن ماه رمضان یک جور دیگر خوشحال هستم. جداً با سالهای گذشته فرق می کند. یک جور احساس نیاز است. نیاز به بازگشت. نمی دانم چقدر موفق می شوم. ولی می دانم که دارم تلاش می کنم.

دوم: فردا قرار است چند نفر از بچه ها دفاع کنند. من هم مثلاً قرار بود جزء این ها باشم. ولی نشد. دلایل زیادی داشت. شاید مهمتر ینش این بود که نمی خواستم استرسِ بیش از حد بر من وارد شود. استرسی که بیمارم می کند! الان ناراحت نیستم. بالأخره یک روز هم نوبت ما می شود. برایشان آرزوی موفقیت دارم.

سوم: چرا فکر می کنیم همیشه حق با ماست و اگر کسی مثل ما فکر نکرد باید مورد تمسخر و توهین قرار گیرد؟! چرا خودمان را عقل کل می دانیم و هر صدای مخالفی را در نطفه خفه می کنیم؟! چرا اعتدال برایمان امری ناممکن است و باید حتماً یا از این طرف بام بیفتیم و یا از آن طرف؟! چرا استبداد در رگ و ریشه مان است و می خواهیم به هر قیمتی فقط حرف خود را به کرسی بنشانیم؟! واقعاً چرا؟!!!

چهارم: نوشتنم نمی آید!


Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره