● آغاز سال پنجم
اگرچه تا حدودی میشه گفت عمر وبلاگها داره تموم میشه و همه رو آوردن به فیدخوانها، اگرچه امسال سال ننوشتنها یا به ندرت نوشتنها بود، ولی با اینحال وبلاگ صاحاب یادش مونده بود که امروز روز تولد این وبلاگه. روزهای بیخاطره 4 ساله شد!
پ.ن: دیروز داشتم یه نگاهی به آرشیو و نوشتههای قبلی مینداختم با کامنتاشون. یادم نبود اینقدر ملت باحالی بودینها! کلاً مرور خاطراتِ خوبی بود. خوش گذشت. هرچند دلتنگ خیلی از اون آدما شدم. از بیشترشون هیچ خبری ندارم!
پ.ن: دیروز داشتم یه نگاهی به آرشیو و نوشتههای قبلی مینداختم با کامنتاشون. یادم نبود اینقدر ملت باحالی بودینها! کلاً مرور خاطراتِ خوبی بود. خوش گذشت. هرچند دلتنگ خیلی از اون آدما شدم. از بیشترشون هیچ خبری ندارم!
Labels: زندگی, شخصی، وبلاگ, یاد
● غبار لحظهها
در بین همه هیاهوها و دید و بازدیدها و تبریک گفتنهای این روزها، در بین همه گفتنها و شنیدنها و گشتنها، در بین همون اندک فرصتهایی که آدم پیدا میکنه برای لحظهای درنگ کردن، یه دفعه و از یه جایی که گاهی دور به نظر میاد و گاهی نزدیک، یه صحنههایی یادت میاد، یه جملههایی که به خاطرت موندن، یه ساعتهایی که دوستشون داشتی، یه حرفایی که بهشون فکر کردی، گاهی تاپ تاپ قلبی و لرزش دستی، گاهی قاه قاه خندهای از سر ِ سرخوشی، گاهی همدردی و دلتنگی، حضور امید بخش و خواستنیای، فهمیدن و فهمیده شدنی، دوست داشتن و دوست داشته شدنی. آفرینش لحظههای ناب.
به خودت که میای میبینی حالا هیچکدومشون رو نداری و دلتنگی برای تک تکشون. دلتنگی برای آدمهاش. دلتنگی برای لحظههاش...
به خودت که میای میبینی حالا هیچکدومشون رو نداری و دلتنگی برای تک تکشون. دلتنگی برای آدمهاش. دلتنگی برای لحظههاش...
● مادر بزرگ
دیشب خاله مامان از شهرستان سر زده آمد خانه مان. وای که چقدر من را یاد مامان جون می اندازد. اصلاً یک جور هایی باور نکردنی است. چطور تمام حرکات و سکنات و چهره دو نفر می تواند اینقدر شبیه هم باشد؟! وقتی می بینمش دلم عجیب هوای مامان جون را می کند. جایش که همیشه خالیست اما ماه رمضان ها خیلی بیشتر. صدای قرآن خواندنش به نظرم هنوز هم می آید! یادش بخیر، یادش بخیر، یادش بخیر ...
Labels: یاد





