● خودمنتقدی یا خوآزاری؟

اینکه آدم بتواند خودش را ببخشد هم موهبت بزرگی است که شاید خیلی به چشم نیاید. خودت را که ببخشی، کمک کرده‌ای به جسارت و اعتماد به نفس‌ات. ولی اگر نتوانی، ترس بر تو غالب می‌شود. آدم خودمنتقدی هستم. خودمنتقدی خوب است به شرطی که سازنده باشد. من نسبت به اشتباهاتم بسیار سخت‌گیرم و کوچکترین اشتباهی خاطرم را تا مدتها آزرده می‌کند. هر کاری که یک زمانی انجام داده‌ام و به نظر خودم کار غلطی بوده، چه سهوی و چه عمدی، در ذهنم آرشیو شده و نگهداری می‌شود بدون اینکه بتوانم آن را فراموش کنم. به نوعی خودآزاری می‌ماند این کار ولی تا حدی ناخودآگاه است. برای همین سعی می‌کنم اشتباهاتم را به حداقل برسانم. ولی با این‌حال نه تنها اشتباهاتم کم نشده بلکه کل اعتماد به نفس‌ام هم به فنا رفته است. تازه فهمیده‌ام مهمترین دلیل‌اش این بوده که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام از سر تقصیراتم بگذرم و خودم را مبرا کنم و بی‌خیال ادامه دهم. این بد است. آدم باید بزرگوار باشد حتی نسبت به خودش. حتی بیشتر نسبت به خودش. 

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● اندر مصائب بزرگسالی!

خیلی قبل‌ترها، وقتی هنوز دوره‌ی خام جوونی رو می‌گذروندم، بعضی رفتارهای خارجی‌ها خیلی برام عجیب بود. یکی از اون رفتارها این بود که بچه‌هاشون رو تا یه سن معینی پیش خودشون نگه می‌داشتن و بچه به‌طور طبیعی بعد از اون سن باید از خانواده جدا می‌شد (البته بعدها فهمیدم که اگه کسی نخواد بره هم هیچکس مجبورش نمی‌کنه به رفتن). اون‌وقت‌ها فکر می‌کردم این رفتار، مهمترین جلوه‌ی بی‌عاطفگی غربی‌هاست!
ولی الان نه تنها نظرم نسبت به این موضوع عوض شده، بلکه کلا این روند به نظرم خیلی عادی‌تر و منطبق بر طبیعته و دقیقا کاری که ما می‌کنیم اشتباه‌ست. آدم‌ها باید بعد از یک سنی برن سی خودشون. زندگی با پدر و مادر و خواهر و برادر، وقتی همه بزرگ هستن و هر کس سلیقه‌ای و عقیده‌ای داره، گاهی مشکل‌آفرین میشه. یعنی می‌خوام بگم کلا به صلاح نیست. 
متأسفانه در خیلی از خانواده‌های ایرانی، جدایی از خانواده فقط از طریق ازدواج میسره، به‌خصوص اگر شهر دانشگاه یا محل کار همون شهری باشه که والدین هستن. من الان چند ساله که می‌تونم یک زندگی متوسط خوب جدای از خانواده داشته باشم ولی هروقت حتی یک اشاره به این موضوع می‌کنم همه چپ‌‌چپ نگاهم می‌کنن و ناراحت میشن و میگن اصلا فکرشو هم نکن! اینی که آدم‌ها به استقلال احتیاج دارن، استقلالی که حتی ممکنه سختی‌های زیادی رو هم به‌همراه داشته باشه، یک موضوع لوکس و فانتزی و غیر قابل بحثه. این مسلمه که آدم خانواده‌شو از هر کسی و هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست داره ولی این دوست داشتن دلیل نمیشه برای گهگاهی خسته نشدن!
بعد آدم چیزی شبیه وسواس پیدا میکنه نسبت به اتفاق‌های اطرافش و حرص می‌خوره، حتی اتفاق‌های کوچیک، چیزهایی که دلت میخواد نادیده بگیریشون ولی ناخواسته آزارت میدن، چون یک طرف مغزت هی داره شرایطت رو مقایسه می‌کنه با تصوری که از مستقل زندگی کردن داری. اینجوری میشه که بیزار میشی از ‌بهم ریختگی خونه، خسته میشی از نظافت کردنش، حساس میشی نسبت به دست زدن دیگران به وسایل‌ات، ناراحت میشی از خاموش شدن چراغ وقتی دلت میخواد کتاب بخونی ولی اون یکی میخواد بخوابه، حتی لج‌ات می‌گیره وقتی عجله داری و میخوای بری حموم و می‌بینی پره! آره، حتی همین چیزهای ساده. 
با روندی که ما داریم پیش میریم، فرهنگمون نیاز به تغییرات زیادی داره که متأسفانه بستر این تغییر به‌هیچ وجه مهیا نیست. چیزایی که ذهن خیلی از ماها رو به خودش مشغول کرده، چیزایی هستن که در بسیاری از کشورها، حتی کشورهای سنت‌گرایی مثل ژاپن یا حل شدن یا دارن حل میشن. مشکلات ما مشکلات لاینحلی نیست ولی با این وضع، حل شدنشون به احتمال خیلی زیاد حداقل برای نسل ما در سطح یک آرزو باقی خواهد ماند.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مرا از پا فکنده، شکستن‌های بسیار

امروز که بعد از حدود یک هفته رفتم ورزش و خودمو وزن کردم، دیدم بیشتر از یک کیلو تو همین یک هفته کم کردم. البته وزن کم کردن که فی نفسه اتفاق سرورانگیزیست ولی خب اگر به خاطر ورزش و رژیم غذایی و این‌طور چیزا نباشه، اغلب ناشی از عوامل ناخوشایند و استرس‌زاست.
من همیشه تو زندگیم سعی کردم که با توجه به محدودیت‌هایی که دارم، گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم و آدم وابسته‌ای نباشم. مشکلاتم رو خودم حل کنم و درگیری‌های کاری و شخصی و ... با خودم نبرم خونه. بعد خوب طبیعتاً از خودم انتظار دارم که آدم قوی‌ای باشم و کوچکترین مسائل منو از پا نندازه و بتونم مشکلاتم رو مدیریت کنم. قسمت غمگین ماجرا اینجاست که با همه این تلاش‌ها کمترین موفقیتی تو امر «قوی بودن» نداشتم! اگر هم تا حالا شک داشتم، تو چند روز اخیر متوجه شدم که هنوز خیلی ضعیفم و بیدی هستم که ممکنه با هر بادی به‌شدت بلرزه! 
 صرف نظر از اینکه یک مسأله چقدر ممکنه آزاردهنده باشه، من نمی‌دونم یه نفر باید چکار کنه که حساسیت‌هاش به حداقلِ ممکن برسه. حساسیتِ بیش ازحد باعث میشه آدم زود بشکنه. تلقین و بی‌اهمیت فرض کردن یک موضوع برای من جواب نداده. یعنی سعی کردم و جواب نداده. برای خیلی‌ها هم تکرار مشکلات و اتفاقات باعث میشه که پوست کلفت بشن و دیگه تحت تأثیر قرار نگیرن ولی بدبختانه با وجود تکرارهای زیاد من حتی پوست کلفت هم نشدم متأسفانه! الان این مسأله برای من تبدیل به یک معضلِ اساسی شده و راستش یه کم ترسیدم! وقتی مشکلی، هرچند بزرگ و آزاردهنده، بتونه زندگی تو رو، فعالیتت رو، حال و حوصله‌ت رو، غذا خوردنت رو و حتی سلامتیت رو تحت تأثیر قرار بده، چه تضمینی وجود داره که بشه در برابر مشکلات خیلی بزرگتر و حساس‌تر که حتماً برای هر کسی پیش میاد، ایستاد و مقاومت کرد؟! 
آدم‌های قوی، آدمایی که بلدن با زندگی چجوری برخورد کنن، آدمای قابل ستایش و تحسین‌برانگیزی هستن. نمی‌دونم اینا مهارت‌های ذاتیه یا اکتسابی. ولی واقعاً خوشا به حال کسانی که بلدن درست زندگی کنن. 

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● خشونت کلامی


الان که گسترش ارتباطات، امکان دیدن و رصد افراد و جوامع رو میسر کرده، مقایسه رفتار خودمون و دیگران، ویژگی‌های رفتاریمون رو مشخص‌تر کرده. یکی از این ویژگی‌ها اینه که ما ایرانی‌ها برخلاف آنچه به نظر می‌رسه، آدم‌های خشنی هستیم. خشونت (شاید از یک زمانی به بعد) در همه رفتار و سکنات ما به‌خصوص در رفتارهای اجتماعیمون، به وفور دیده میشه. خشونت کلامی یکی از بارزترین اوناست. همه ما به نوعی این خشونت رو تجربه کردیم، یا به صورت فاعل یا به صورت مفعول. کافیه که یه روز از خونه بیرون بریم تا توی تاکسی، اتوبوس، مترو، خیابون، محل کار و .... با این موضوع برخورد کنیم (تازه اگر فرض کنیم تو خونه اوضاع متفاوت‌تر از بیرونه!). 
در خوشبینانه‌ترین حالت، شاید این رفتار در قبال افراد غریبه خیلی عجیب و غیرعادی نباشه ولی چیزی که باعث تأسفه اینه که این خشونت در روابط نزدیک ما هم نفوذ کرده. از تکه‌پرونی و نیش و کنایه زدن گرفته تا بیان هر چیزی به تلخ‌ترین شکل ممکن، همه خشونت‌هاییه که درسته کلامیه ولی ضربه‌ای که به روح و روان طرف مقابل وارد میکنه غیرقابل توصیفه. ما فکر می‌کنیم اگر حرف نگفته‌ای باقی بذاریم و یا ملاحظه طرفمون رو بکنیم، اون فکر میکنه ما احمقیم! در صورتی‌که کافیه یه لحظه به این فکر کنیم که اون طرف قضیه، پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر یا دوست ما قرار داره که در هر حال بالأخره عزیز ماست و چطور ما راضی میشیم که عزیزمون رو برنجونیم حتی اگر خطایی انجام داده باشه؟!
تأثیر کلام، تأثیر نافذیه. شکستن دل افراد و ایجاد خراش عمیق بر رابطه‌ها کار چندان سختی نیست، زبان به خوبی از عهده‌ش برمیاد. ولی فراموش کردنش کار خیلی سختیه. هر انسانی اگر بخواد می‌تونه کمی مهربان‌تر باشه. مسأله اینجاست که خیلی وقتها نمی‌خوایم. جایی خوندم که «برای آدمی که کلمات براش مهم‌اند، با کلمات بازی نکنید، زود از دستشون میدید» و چقدر راست میگفت!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● توزیع نرمال زندگی

شاید بعضی وقتا آدم دوست داشته باشه که یه جور خاص و منحصر به فرد زندگی کنه. یعنی روش زندگیش شبیه هیچ‌کس دیگه‌ای نباشه. یه روش باشه که تو دنیا (حتی دنیای کوچک اطراف خودش) به اسم خودش ثبت بشه برای همیشه. ولی اینا همه‌ش افکار جوونیه. آدم تا جوونه فکر می‌کنه می‌تونه دنیا رو عوض کنه. غافل از اینکه این دنیاست که بالأخره اونو عوض می‌کنه.
اگر رفتار و روش زندگی مردم جامعه رو تابع یه توزیع نرمال فرض کنیم، کسانی که میخوان متفاوت باشن میرن تو اون قسمت دُم‌های توزیع. افراد تا زمانی که تو قسمت دُم‌ها قرار نگرفتن، در متن و بطن جامعه هستن و هم جامعه اونا رو به‌طور معقول‌تری می‌پذیره و هم اونا جامعه رو. ولی وقتی فاصله می‌گیرن یواش یواش مشکلات شروع میشه. طرد شدن و تنها شدن کوچکترین پیامد این جداییه.
من تازه به این نتیجه رسیدم که آدم هرچی نرمال‌تر زندگی کنه و بذاره همه چی روند عادی و طبیعی خودشو طی کنه، راحت‌تر و معقول‌تر می‌تونه زندگی کنه، گیریم نه خیلی قشنگ‌تر. جدا شدن از زندگی نرمال، آدم رو انگشت‌نما می‌کنه، نه به نیکی که به یه موردِ قابل ترحم! مردم کاری به این ندارن که زندگیِ تو، انتخابِ تو بوده. تنها چیزی که می‌بینن اینه که تو مثل اونها نیستی و حالی که داری یه حالِ خودخواسته نیست و چیزیه درخورِ ترحم و دلسوزی. 
به نظر من آدم باید از یک جایی به بعد، پیه نرمال زندگی کردن رو به تنش بماله و ملحق بشه به جامعه. خاص بودن، به‌خصوص در جوامع سنتی، خیلی آخر و عاقبت خوشی نداره. تنها می‌مونی و باید خو بگیری به تنهایی. در این تنها بودن هم حتی تنهایی. چرا که حتی روشنفکرترین افراد، وقتی تو رو قاطیِ جامعه نرمال نمی‌بینن، خواسته یا ناخواسته، با لحن سرزنش‌واری اینو به رخ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات میکشن.
به هر حال می‌خواستم بگم که نرمال زندگی کردن خوبه. هر چیزی که روند طبیعی داشته باشه، عادی‌تر و موفق‌تر خواهد بود حتی زندگی. اینقدر سعی نکنیم از مسیر طبیعی فاصله بگیریم. مسیر طبیعی زندگی، مسیریه که خیلی‌ها اونو امتحان کردن و بابت خوب پس دادن امتحانش هست که شده روند طبیعی. دریابیم آن را.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● آه ای زندگی!

باز امروز از اون روزا بود. از اون روزای گندِ به دردنخور. وقتی این دل لامصب می‌گیره دیگه گرفته. با هزارتا چَنته هم باز نمیشه. شاید هم خیلی نباید تقلا کرد. باید بذاری بگذره. ذهنم شلوغه. به قول یکی توی سرم صدا هست. این سروصداها باید بخوابه وگرنه اگر صد سال هم به همین شکل بگذره، باز دردی از ما دوا نمیشه. 
آدم هر چی بزرگتر میشه، رنگ باختن آرزوهاش رو بیشتر می‌بینه. حتی گاهی کار به جایی می‌رسه که روزانه و ساعت به ساعت، مرگ آرزوهات رو جلو چشمت می‌بینی. در زندگی اگر چند چیز خیلی بد باشه، قطعاً یکیش رسیدن به همین نقطه‌س. کارای زیادی میشه انجام داد تا به این نقطه نرسید یا حداقل بودن در این وضعیت رو متوجه نشد ولی اگر به هر دلیلی کار به اینجا رسید، یعنی اوضاع خیلی وخیمه و به احتمال زیاد دیگه کاریش نمیشه کرد. توی همین نقطه‌س که حتی چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و روزمره‌س، برای تو میشه یه آرزوی دست‌نیافتنی!
خسته شدم بس‌که با ای کاش‌ها و اما و اگرها زندگی کردم، از این دلگیریهای گاه و بی‌گاه که حالا زمان اومدنشون هی داره کوتاه‌تر  و کوتاه‌تر میشه. آخه آدم تا کی می‌تونه بشینه و از زمین و زمان و فلک گلایه کنه؟! اشکال من و ما اینه که بلد نشدیم زندگی کنیم. معناش رو نفهمیدیم. درست بهش نگاه نکردیم. این شاید تقصیر پدر و مادرهامون باشه. شاید هم تقصیر جامعه‌س که زندگی رو تو یه چارچوب خاص و خیلی محدود به ما معرفی کرده. به هر حال چیزی که واضحه اینه که مشکلی وجود داره. مشکلی که من و امثال من رو به اینجا رسونده. مشکلی که اگرچه لاینحل نیست، ولی به هر دلیلی راه‌حل‌های خیلی ساده‌ای هم نداره. آیا ذهنی که با یک عالمه علامت سؤال پر شده، روزی پاک و نجات‌یافته خواهد شد؟

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عالیجناب آلزایمر!*

گل بود به سبزه هم آراسته شد! خیلی کم مشکلات داشتیم، فراموشی هم بهش اضافه شد! حالا ما در عنفوان جوانی چطوری بیماری پیرها رو گرفتیم معلوم نیست! گاهی آدم از عدم فعالیت مغز دچار نسیان میشه و گاهی از بیش‌فعالیِ اون! به هر حال هر دوش مشکله، چه آلزایمر و چه مشغله، چه فرقی می‌کنه؟! صبحی محمد زنگ زد یه چیزی گفت و من جوابشو دادم. یک ساعتِ بعد داشتم با خودم می‌گفتم محمد صبح که زنگ زد چیکار داشت؟! هر چی فکر کردم یادم نیومد. یا بارها شده سرچ گوگل رو باز کردم که یه چیزی رو که تو ذهنم بوده سرچ کنم ولی در همون فاصله‌ی خطور اون چیز به ذهنم و باز کردن یه تب جدید، یادم رفته موضوع چی بوده و دنبال چی می‌خواستم بگردم! فاجعه‌بارتر این بود که من یکماه پیش که شیراز بودم، رفتم خونه یکی از اقوام که سه تا دختر داشت. بعد، چند روز پیش هرچقدر به ذهنم فشار آوردم که یادم بیاد اسم دختر بزرگه چی بود، یادم نیومد که نیومد!
کلاً آدم تا قبل از یه سنی، دنیاش خیلی کوچیکه و بالطبع غم و غصه‌ها و مشکلاتش هم به همون نسبت کوچیکن. ولی وقتی از یه جایی جلوتر میره و زندگی اون روشو بهش نشون میده همه چی یهو عوض میشه! حالا ماهایی که تو کشورهای جهان سوم به دنیا میایم و زندگی می‌کنیم همینطوری بای دیفالت کلی مشکل لاینحل و مشغله ذهنی داریم، وای به حال وقتی که مشکلات و ناملایماتِ دیگه هم بهش اضافه بشه.
خیلی خوب بود اگر درجه حساسیت آدم قابل کنترل بود. بعضی چیزها رو نباید دید، بعضی حرف‌ها رو نباید شنید، واقعاً بعضی مسائل رو باید بی‌خیالی طی کرد. وقتی ذهن مشغول یک عالمه چیزهای پراکنده و بعضاً بی‌اهمیت میشه، خب معلومه فرد رو دچار مشکلات می‌کنه! باید آدم تسک منیجرِ ذهنش رو یه نگاهی کنه و اپلیکیشن‌ها و پروسس‌های بی‌مورد رو خیلی زود و به‌موقع متوقف کنه. خیلی کار سختیه ولی احتمالاً غیرممکن نیست. اگر بشه ...

* عنوان از داستانی در مجله داستان با همین نام

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● عشق ممنوع-3

وقتی از عشق حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه سخن می‌گوییم؟!
اصولاً به نظر من، عشق خیلی ماهیت مشخص و تعریف‌شده‌ای نداره. منظورم از عشق البته، مشخصاً عشق بین زن و مرده. خیلی‌ها برای عشق ماهیتی ماورائی و معنوی متصورن و اونو جدای از جسم و ماده می‌دونن. ولی حقیقت اینه که وقتی اتفاقی که ما اسم اون رو عشق می‌ذاریم، میفته، علاوه بر کشش‌ها و کنش‌های روحی، جسم و گاهی تک تک سلول‌های بدن هم واکنشی ملموس و طبیعی از خودشون نشون میدن و به نوعی درگیر میشن. به‌طوری که آدم می‌تونه این واکنش‌ها و برهم‌کنش‌ها رو در وجودش به‌خوبی حس کنه.
اما چیزی که عشق رو اتفاقی خاص و منحصر به فرد می‌کنه، غیرمنتظره بودن اونه! انسان معمولاً هیچ‌وقت نمی‌فهمه که کِی، چرا و چطور عاشق شده! عشق یا همون عاشق شدن، تا حدود زیادی غیر ارادیه. اینو همه اونایی که عشق رو به نوعی تو زندگیشون تجربه کردن، تأیید می‌کنن. انگار تحت تأثیر یه نیروی مجهول و ناشناخته، به‌طور ناگهانی اختیار و کنترل همه چیز از دستت خارج میشه!
من فکر می‌کنم به همین خاطره که عشق‌ها معمولاً با مشکلات و دشواری‌های زیاد همراه هستن که اگر نبود این‌همه مشکل در راه عشق،  این‌همه شعر و غزل و قصیده و داستان هم که از ازل در این‌مورد سروده و نوشته شده معنایی نداشت! دقیقاً به همین علت هم هست که در جریان عاشقی، هیچ چیز سر جای خودش نیست! نه تناسبی وجود داره، نه منطقی و نه شرایط ایده‌آلی. یعنی در یک کلام، هیچ چیز نیست جز عشق که اگر عشق،  انتخابی بود و اختیاری، شاید هرگز انتخاب این‌گونه نبود! 
پس اگر در ذات عشق دقت کنیم، هر چند به زعم من هنوز ناشناخته و مجهوله، می‌بینیم که چیزی به اسم «عشقِ ممنوع» معنایی نداره. چون در مورد چیزی که اراده، عقل و منطق چندان توش دخیل نیستن، قانون گذاشتن و باید و نباید گفتن و ممنوع و آزاد کردن، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست! البته واضحه که وقتی از عشق حرف می‌زنیم یعنی از هوس حرف نمی‌زنیم (کوچکترین تفاوتشون اینه که عشق معمولاً موندگاره ولی هوس قطعاً مقطعی و زودگذره).

پ.ن:
آدم وقتی در مورد چیزی حرف می‌زنه، لزوماً در مورد تجربیات خودش حرف نمی‌زنه! یعنی ممکنه خیلی وقت‌ها راوی باشه و تجربه‌های تلخ و شیرین دیگران رو روایت کنه. به‌هرحال خیلی هم کار عجیب و غریبی نیست!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق ممنوع-2

عشق‌های یک طرفه هم به نظر من از همون نوعِ عشق‌های ممنوع هستن. به‌خصوص اگر طرفِ عاشق، دختر باشه. وقتی دختر هستی، اگر عاشق کسی شدی، عاشق کسی که عاشقت نیست، باید خفه‌خون بگیری و دم نزنی. اگر هم این‌قدر جرئت داشته باشی که عشقتو ابراز کنی، در بهترین حالت، با یک جواب نه‌ی محکم روبه‌رو میشی،  تازه اگر مسخره‌ت نکنن و شخصیت و غرورت رو له و داغون نکنن (واضحه که موارد استثنا در هر چیزی وجود داره).
عشق یک طرفه، با همه زیبایی‌های نهان و آشکارش، زندگی آدم رو نابود می‌کنه و به باد فنا میده. شخص عاشق، نه می‌تونه عشقش رو فراموش کنه (حتی اگر بدی‌ها و توهین‌های زیادی ازش دیده و شنیده باشه) و نه می‌تونه به کس دیگه‌ای فکر کنه. اگر یک روزی هم تن به ازدواج بده، از زندگیش لذتی نمی‌بره و فقط مجبوره تا هر جا که بتونه اونو تحمل کنه. 
حیف که ورود به قلمرو عشق، خیلی اختیاری نیست که اگر بود شاید هیچ کسی خودشو این‌طوری گرفتار نمی‌کرد! اولش آدم فکر می‌کنه می‌تونه از پس موضوع بربیاد و همه چیز رو تحت کنترل نگه داره، ولی بعد، کم‌کم می‌بینه که افسارش به دست دله و دل هم هر خراب‌شده‌ای که دلش بخواد می‌بردش، بدون اجازه و بدون کنترل!
به‌هرحال اگر دیدید دلتون برای کسی تنگ میشه، اگر بی‌قرارِ دیدنش شدید، اگر درشت‌گویی‌هاش رو زود فراموش کردید و اگر حضورش و صداش دلتون رو به لرزه درآورد، بدونید که دارید عاشق میشید. نه! اصلاً عاشق شدید!

پ.ن: توضیح واضحات میدم؟! می‌دونم! D:

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق ممنوع-1

همه کار این دنیا وارونه‌س. وارونه و به‌هم ریخته و عجیب و غریب! انگار نه هیچ چیزی سر جای خودش هست و نه هیچ کاری در مسیری که باید، انجام میشه. شاید هم این دنیا فقط برای بعضی وارونه‌س و برای بعضی دیگه، خیلی هم به کام!
نمی‌دونم چرا چیزهایی که تا این حد غیرممکن و دست نیافتنی و مشکل‌ساز هستن، باید اتفاق بیفتن! چرا راه زندگی باید این‌قدر پر پیچ و خم و وحشت‌زا و طاقت‌فرسا باشه؟! چرا باید بین آدمایی که ظاهراً این‌قدر دور از هم، متفاوت و بی‌شباهت هستن، احساسی به‌وجود بیاد که حتی حرف زدن در موردش رو هم ترسناک و نفس‌گیر کنه؟! چرا باید نطفه عشقی چنین ممنوع از ابتدا بسته بشه؟! نمی‌دونم این «مهر» به‌وجود آمده جزء مقدرات الهیه یا اون شرایط ناهمگون و نامناسب ولی هر چی که هست شانه‌های انسان برای تحمل چنین بار گزاف و گرانی الحق که ناتوان و لرزانه. آدم له میشه، خرد میشه و از بین میره.
گاهی فکر می‌کنم که ای کاش هیچ قید و بندی وجود نداشت! کاش این‌همه اسیر عرف‌های دست و پاگیری که نتیجه‌ای جز دور کردن آدم‌ها از هم ندارن، نبودیم! اگر اینا نبود مگر اصلاً چیزی به عنوان «عشق ممنوع» معنایی داشت؟ عشق، عشق بود با همون معنایی که در خلقت داشت، با همه زیباییهاش و فراز و نشیبهاش. حالا هم نه که نشه خلاف عرف رفتار کرد، چرا میشه، خوب هم میشه ولی به شرط اینکه بتونی از زیر همه فشارهای سهمگین، سالم که نه، حتی زخمی و دست و پا شکسته بیرون بیای.
عشق‌ها نافرجامند. بیشتر عشق‌ها نافرجامند. عشق نافرجام کمر آدم رو میشکنه و رد زخمی عمیق رو بر دل به یادگار میذاره. بیخود نیست که گفتن «... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها». باید صبر کرد. صبر کرد تا این نیز بگذرد! معلوم نیست چقدر ...


پ.ن: این نوشته حتی ذره‌ای شبیه اون چیزی که دلم می‌خواست بنویسم نشد! بلد نبودم نوشتن رو! :(

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● لطفاً غیرقابل تحمل نباشید!

بعضی از آدم‌ها دیگه دارن زیادی غیرقابل تحمل میشن! از کسی که حد و حدود خودشو ندونه و مرز ادب رو نگه نداره، هیچ خوشم نمیاد! 
نمی‌دونم چرا بعضیا فکر می‌کنن عقل کلن و هر چی میگن درسته. اصولاً این تفکر که همه ناقص‌العقلن و تنها کسی که خیر و صلاح و بد و خوبِ همه چیزو می‌دونه، خود اون شخصه بدجوری داره فراگیر میشه! حالا ما ایرانیا کم رذیلت اخلاقی نداریم کلاً ولی این یکی دیگه خیلی لج آدمو درمیاره! تازه طرف فکر میکنه با این اخلاق و کاراش، خیلی هم کول (cool) و باحاله! به قولی میگن که در آفرینش تنها چیزی که همه فکر می‌کنن عدالت توش رعایت شده عقله، چون همه به اندازه کافی خودشونو عاقل می‌دونن!
 نتیجه ذاتی چنین سبک و سیاقی اینه که طرف به خودش حق میده که برای دیگران تعیین تکلیف کنه و عقاید خودش رو تحمیل کنه! حالا این وسط اگر چهارتا آدم هم باشن که براشون به‌به و چه‌چه کنن و تن بِدن به زیر یوغ اونا بودن که واویلا! خدا رو هم بنده نیستن و دیگه نمیشه جمعشون کرد! یعنی واقعاً بودن با چنین افرادی، که ماشاءالله کم هم نیستن، خارج از طاقت و تحمل منه! بابا ول کنید این ادا و اصولا رو! آخه خودبرتربینی و منم منم زدن تا کی؟! بذارید افراد راحت باشن، خودشون باشن. لطفاً اینقدر پررو و پر مدعا نباشید! رسماً حال آدمو بد می‌کنید!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● نگرش

خواهرم بعد از چندین سال که گواهینامه رانندگی‌شو گرفته بود، تازه یه چند هفته‌ای هست که رانندگی می‌کنه. هر روز که میاد خونه تعریف می‌کنه که خیلی خوب رانندگی کردم و پارک کردم در حد بوندس‌لیگا و از این حرفا. آخرین بار هم که شنیدم به بابام می‌گفت:«بابا رانندگی‌م توپ شده!». من هیچ‌وقت فرصت نشده بود کنارش بشینم تا امروز. طبیعتاً به علت کم تجربگی، رانندگی پرایرادی داشت. یک چیزی تو مایه‌های اوایل رانندگی خودم و شاید حتی کمی بدتر! 
من اما، حتی اون وقت‌ها که شور و هیجانی داشتم برای رانندگی، هیچ‌وقت از رانندگی خودم احساس رضایت نداشتم. دلم می‌خواست بدون کوچکترین ایرادی برونم و همین سختگیری باعث می‌شد که به‌هیچ عنوان از رانندگی لذت نبرم. الان هم وضع بهتر نیست. تا جایی که حتی یه روزی تصمیم گرفتم دیگه رانندگی نکنم، هرچند رو تصمیم‌ام نموندم! 
امروز که دیدم خواهرم به چه سطحی از رانندگی، میگه رانندگیِ توپ، به تفاوت بین نگاه آدم‌ها و تأثیرش در عملکردشون پی بردم. رانندگی من از اون، حداقل الان، قطعاً بهتره ولی من برای رفتن به جاهای مختلف، به هر نحوی فرار می‌کنم از بردن ماشین و اون دقیقاً برعکس، همه‌جا رو دوست داره با ماشین بره!
آدم‌ها با هم تفاوت دارن. هر آدمی، یه شخص منحصر به فرده. ولی من فکر می‌کنم مهمترین چیزی که وجه تمایز انسان‌هاست، نحوه نگرش اونا به مقوله‌ای به نام زندگیه! نگرشِ (attitude) هر فرد، رابطه مستقیمی داره با جهان‌بینی اون. همین نگرشه که روابط اجتماعی، موضوعات شخصی، میزان اعتماد به نفس و کلاً رفتارهای آدم رو تعیین می‌کنه و در نهایت منجر به احساس رضایت یا عدم رضایت از زندگی و موفقیت‌ها و شکست‌ها میشه. من فکر می‌کنم اگر کسی مشکل داره، باید نوع نگرشش رو گاهی عوض کنه.
من همه عمرم، آدم سختگیری بوده و هستم و روز به روز هم با شدت بیشتر. با این حال تا الان کدوم قله رو فتح کردم یا به چه چیزی رسیدم که دیگران نرسیدن؟! این سختگیری‌ها جز اینکه همیشه اعتماد به نفسم رو پایین‌تر بیاره برام چه ارمغانی داشته؟! مثلاً توی همین مسأله به این کوچکی که گفتم. فردا کدوم یکی از ما راننده بهتری خواهیم بود؟ من یا خواهرم؟ آدم هرچقدر که بیشتر بخواد بدون اشتباه باشه، بیشتر اشتباه می‌کنه. هیچ‌کس نمی‌تونه ادعا کنه که اشتباه نمی‌کنه. پس همیشه و در هر کاری باید درصدی از خطا رو پذیرفت. اینطوری سطح رضایت آدم از خودش در حد مطلوبی بالا میره و این قطعاً خیلی از جاها موفقیت آدم رو تضمین می‌کنه.
قضیه امروز واقعاً تلنگری بود به روح من. احساس کردم آدم خودآزاری هستم. بعد که بیشتر روحم رو کاویدم، به این نتیجه رسیدم که نگرش من به زندگی قطعاً ایراداتی داره که باید برطرف بشه وگرنه شدیداً اذیت خواهم شد، حتی بیشتر از حالا. عدم رضایت از زندگی، زندگیِ آدم رو نابود می‌کنه. می‌دونید چی میگم؟ باید فکری کرد.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● فانوس رفاقت روشن نیست!*

آدم از بعضی‌ها توقع بعضی کارها و رفتارها رو نداره. به‌خصوص اگر این بعضی‌ها افرادی باشن که فکر می‌کنی می‌تونی واژه دوست رو در مورد اونا به کار ببری. این کارها گاهی اینقدر توی ذوق‌زننده و غیرقابل انتظار هستن، که آدمو غافلگیر می‌کنن! من فکر می‌کنم در رابطه‌ی دوستی، هیچ‌چیزی اونقدر ارزش نداره که به خاطرش طرفت رو تا این حد برنجونی، حتی به خاطر منطق و طرز فکرت مگر اینکه کلاً بخوای دوستی رو تموم کنی یا فکر می‌کنی از اول هم دوستی‌ای وجود نداشته! 

البته باید اعتراف کنم که من خودم خیلی وقت‌ها مقصرم! از این جهت که شاید زیادی عاطفی به قضیه نگاه می‌کنم یا با هرکسی که نقاط مشترکی باهاش پیدا می‌کنم احساس نزدیکی و دوستی می‌کنم در صورتی که برای اون بودن یا نبودن من به‌طور کلی علی‌السویه‌س! شاید این مسأله برای من خیلی پیش نیاد، چون بسیار سختگیر هستم در ایجاد رابطه، ولی وقتی اتفاق میفته به‌طور عجیبی منو دلگیر و ناراحت میکنه.

به هر حال روابط انسانی کلاً موضوع پیچیده‌ایه و حرف زدن و حکم کلی در موردش دادن اصولاً غیرممکنه. ولی این نوع رفتارها، آدمو دلسرد می‌کنه. فکر می‌کنی چقدر اون چیزی که توی ذهن تو بوده با واقعیت فاصله داره و حتی‌ در تناقضه و این احساس بدی در آدم ایجاد می‌کنه. ولی خوب بود که اگر نمی‌تونیم مراقب رفتارهامون باشیم، حداقل معرفت اینو داشته باشیم که یه جوری ناراحتی رو از دل طرف دربیاریم. این البته خودش نوعی هنره که از دست هر کسی ساخته نیست. بگذریم ...

پی نوشت:
فرض کنیم این مطلب کمی اغراق داشت!


* قسمتی از ترانه مرسدس با اجرای مانی رهنما


Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-4

  • فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی می‌کنم تو حافظه‌م، ولی بعد هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم! D:) 
  • من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی می‌تونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم می‌دونم ولی بعضی وقت‌ها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت می‌کنه آدمو. خیلی وقت‌ها خوبه که آدم بی‌خیال باشه، بی‌خیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحت‌تر زندگی می‌کنیم!
  • نمی‌دونم چرا آدم‌های اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه می‌کنی می‌بینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم می‌کنه،  یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمی‌دونستم چکار می‌تونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که می‌زد هی اشک حلقه می‌زد دور چشمش و هی بغض می‌کرد و چشماش قرمز می‌شد. حرفاشونو گوش می‌کنم ولی نمی‌تونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :(  غمِ چسبنده‌ی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
  • بعضی آدما رو اصلاً نمی‌فهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمی‌گنجن! با هم دشمنی می‌کنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! این‌همه خاله زنک بازی و زیز آب‌زنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
  • خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D:  آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن! 
  1. فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
  2. فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیش‌فرض‌های ذهنی‌تون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم می‌ریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش به‌طور کلی زیاد توصیه نمیشه!
  3. اگر می‌خواهید یه کم مسخره‌بازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
  4. راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمی‌مونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید می‌فرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
  • رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! به‌هیچ‌وجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی می‌کنن! یعنی در این حد!!!
  • این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمی‌اومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!

Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● از این جور آدما!

بعضی آدما هستن که نیاز به توضیح ندارن. تو یه ف که میگی تا فرحزاد میرن. یعنی کافیه کوچکترین اشاره‌ای به چیزی یا نکته‌ای بکنی، تا تهِ تهش رو می‌فهمن. باهاشون که حرف می‌زنی هی لازم نیست توضیح بدی که حالا منظورت از فلان کلمه و بهمان جمله چی بود. چی و چرا و چطوری زیاد تو کارشون نیست. ورژن‌های پیشرفته‌ترش حتی نگاهت رو هم می‌خونن. خیلی کم پیدا میشن ولی هستن. خواستم بگم عاشقشونم! D: 

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● زندگیِ خالی

جالبه! آدم‌ها در طول زمان چه تغییراتی می‌کنن! چقدر عوض میشن! بالأخره تجربه، محیط، آدم‌های جدید، رخدادها و اتفاق‌ها، شرایط روحی و فکری، کتاب‌ها و ... همه دست به دست هم می‌دن تا کمک کنن به تغییر انسان. من فکر می‌کنم عوض شدن در طول زندگی و زمان، یه امر اجتناب‌ناپذیره و آدم باید خیلی دگم و یک‌دنده باشه که در عمرش تحت تأثیر هیچ چیزی قرار نگیره و عوض نشه! معمولاً این تغییرات اونقدر نرم نرم و آهسته آهسته اتفاق میفته که آدم متوجهش نمیشه ولی بعد که یه نگاه به عادات و سلایق و روش زندگیش می‌ندازه، می‌بینه که بله! خیلی همه چیز ناگهان عوض شده!

من هم دقیقاً ناگهان (!) خیلی دچار تغییرات اساسی شدم! درسته که آدمِ مثلاً 23  سالگیِ من با آدمِ 18 سالگی‌ام هم فرق محسوس داشت، ولی هیچ‌وقت به اندازه حالا تغییر نکرده بودم، چه در رفتار، چه در علایق و سلایق، چه در اعتقادات و افکار و چه در روش زندگی و آرزوها! اول که متوجه این تغییرات شدم، راستش رو بخواین کمی جا خوردم! از شما چه پنهان یه مدت هم تلاش کردم برگردم و بشم همون آدم سابق. انگار طوری که از اون قبلی‌ها راضی‌تر بوده باشم! ولی بعد دیدم تلاش، بیهوده‌س. آدمی که عوض شده، همینطوری و باری به هر جهت عوض نشده که! شرایطش، جهان‌بینی‌ش، ایده‌ش و خیلی چیزهای دیگه‌ش تغییر کرده که اون هم متحول شده و یه آدم متحول شده در طول زمان رو نمیشه بدون تغییر شرایط و زمان، برگردوند به حالت قبلیش (حالا البته من متحول به معنای خاص کلمه هم نشدم که!).

به هر جهت فکر می‌کنم الان یه زندگی دیگرگونه رو دارم تجربه می‌کنم. یه زندگیِ خالی! خالی از هدف، خالی از آرزو، خالی از علایق، خالی از دوست داشتن و دوست داشته شدن، خالی از دلتنگی و خالی از هیجان. یه زندگیِ روتین و روباتیک! تنها چیزی که باقیمونده، پایبندی به قوانین انسانی و اجتماعیه.  اونم از روی مجبوری به خصوص بابت قوانین اجتماعی!

تو رودربایستیِ یکی، دارم یه کتاب از پائولو کوئیلو (ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد) رو می‌خونم. یه آسایشگاه روانی هست تو این داستان، که افرادی که اونجا بستری هستند، ملزم به رعایت هیچ‌کدوم از اصول اجتماعی و فرهنگی نیستن! مثلاً لازم نیست از کسی عذرخواهی کنن، یا حرفای کسی رو تحمل کنن، یا پایبند باشن به یه رابطه  یا ظاهرشون رو حفظ کنن. شدیدترین احساسات و ممنوع‌ترین افکار آدمی، اجازه بروز و ظهور دارن بدون ملاحظه و در نظر گرفتن چیزی! مدینه فاضله‌ایه  برای خودش! تا اونجا که افراد، هیچ تمایلی به مرخص شدن از آسایشگاه و برگشت به جامعه ندارن و حتی اگر برن هم خیلی زود دوباره برمی‌گردن. منی که اونقدر آدمِ قانونمدار و اصول‌گرایی بودم، الان دلم واقعاً یه همچین جایی می‌خواد. جایی که مجبور نباشی نقاب بزنی، بازی کنی، تحمل کنی و رنج بکشی!

به هر حال از شرایط فعلی نه می‌تونم بگم راضیم و نه ناراضی. یک جور حالت بی‌تفاوتیه بیشتر، البته نه هنوز در رابطه با دیگران، بلکه نسبت به زندگی خودم. گذاشتم خودش هرطور میخواد بگذره. فعلاً انرژی و توان و انگیزه‌ای ندارم برای تغییر. ولی دیر یا زود، این نیز بگذرد.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چشم‌ها و عشق‌ها!

  • کلماتی رو که برای تحبیب به کار میرن دوست دارم. انگار یه حس خوبِ نزدیکی به آدم میدن. چه اون کلماتی که با اسم آدم درست میشن، چه اونایی که خود کلمه‌شون محبت‌آمیزه! D: رمانتیک می‌شویم!!! D:
  • ای وای، ای وای، ای وای از این چشم‌ها! آبرو و حیثیت برای آدم نمیذارن که! رفتم اتاق رئیس جدید. از اونجایی که این رئیس جدید، رفیق گرمابه و گلستان ما هم هست، خب حرف خصوصی زیاد با هم داریم! دیدم رئیس اسبق هم نشسته تو اتاق. یه خورده نگاه نگاه کردم، مردد که برم نزدیک میز رئیس کارمو بهش بگم یا نه که یهو دیدم رئیس اسبق بلند شد گفت:"خب من برم"! یعنی خودم ترکیدم از خنده‌ها! بعدش اومده بهم میگه:"یادت باشه ما رو بیرون کردی‌ها!".خب به من چه که این 24 ساعت اتراق کرده تو اون اتاق! مگه خودش اتاق نداره! والله! ولی کلاً خیلی بده چشمای آدم حرف بزنن‌ها! شاید آدم نخواد کسی چیزی بفهمه! گرفتاری شدیما! اتابلو بازی! به مریم که نگاه می‌کنم تا تهش میره چی میخوام بگم یا چی تو ذهنمه! اصلاً یه وضع افتضاحی! D:
  • رفته بودیم کلاس ورزش. خلوت بود. دو، سه نفر بیشتر نبودیم. ملت احساس صمیمیت بهشون دست داده بود، نشسته بودن از عشقولانه‌هاشون حرف می‌زدن. خاطره‌هاشونو می‌گفتن و اینکه هیچ‌کس عشق اول آدم نمیشه و از این حرفا. حالا اینا بیشترشون متأهل هم بودن. هیچ‌کدومشون هم با عشقشون ازدواج نکرده بودن! بعد یکیشون اومده به من میگه:" تو تا حالا عاشق شدی؟" گفتم نه و خندیدم. دلم نمی‌خواست چیزی بگم و وارد بحث بشم. گفت:"مثل چی دروغ میگی! از خنده‌ت معلومه!". بعد میگه:"نگو عاشق نشدم. کسی که عاشق نشده باشه، آدم نیست"! خب البته آدم کلاً عاشق که میشه ولی خب عشق داریم تا عشق. رو هر علاقه‌ای نمیشه اسم عشق رو گذاشت که. بعدش هم به نظر من لزومی نداره آدم عشقش رو جار بزنه. نمی‌دونم چرا ولی این امر برای من یه امر خیلی خصوصیه! خیلی! بعداً فاطمه بهم گفت:"پس تو توی زندگیت چیکار کردی تا حالا؟! فقط کتاب خوندی؟! کتاب به چه درد می‌خوره؟!". الان بنده واقعاً شرمنده‌م از کتابخوانیم! مملکته داریم؟!!! D:

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● تراوشات یک ذهن درگیر!

  • گاهی معلوم نیست چی میشه، چه چیزی تو کجای ناخودآگاه آدم تکون می‌خوره، که فاتحه روزت، شاید هم روز و شب‌ات خونده میشه! انگار یه دفعه همه غصه‌های عالم آوار میشه رو سرت! بعداً که نگاه می‌کنی می‌بینی اتفاق خاص یا جدیدی هم نیفتاده بوده، شرایط همون شرایط سابق بوده، ولی یه چیز کوچک، شاید یه حرف ساده، بد زیر و روت کرده!
  • بعضی وقت‌ها پیش میاد که تضادها و تناقض‌ها آدم‌ها رو جذب همدیگه می‌کنه، درست مثل دو قطب مخالف آهن‌ربا. ولی این قانون جذب برای آدم‌ها فقط گاهی، شاید بشه گفت به ندرت، اتفاق میفته. هر چی باشه قانون آدم‌ها با قانون آهن‌رباها خیلی وقت‌ها فرق داره. اصلاً برای خودش یه جور بی‌قانونیه! آدم‌ها معمولاً دنبال شباهت‌ها هستن. این شباهت‌ها و مشترکات هستن که انسان‌ها رو جذب همدیگه می‌کنن. لذت دونستن یه علاقه مشترک، یه فکر مشترک، یه هدف مشترک و ... در آدم‌های دیگه، لذت عمیق و شیرینیه. تاریخ پُره از اتفاقات تلخ و شیرینی که حاصل تلاش و اتحاد انسان‌های شبیه به همه! با این احوال گاهی شباهت‌ها غم‌انگیزن! اونقدر غم‌انگیز که آرزو می‌کنی کاش هیچ‌وقت وجود نداشتن. شباهت‌هایی که از درون شباهت‌اند ولی نماد بیرونی اونا چیزی جز تناقض نیست! شباهت‌هایی که با اینکه ممکنه زندگیتو عوض کنن ولی آخرش چیزی جز حسرت ندارن! آره. مطمئنم بدجوری غم‌انگیزن!
  • بیشتر ما آدم‌ها تمایل ذاتی به مالکیت داریم! چه مالکیت اشیا و چه مالکیت افراد. این میل همیشه‌ی خدا با نوع بشر بوده و خواهد بود. شاید یکی از مهم‌ترین علل سقوط نظام‌های سوسیالیستی، نادیده گرفتن همین میل بوده. با این‌حال چند روزیه دارم به این فکر می‌کنم که باید این میل رو کنترل کرد. نه اینکه مالکیت فردی رو حذف کنیم و برسیم به مالکیت جمعی‌ها. نه. شاید بشه بهش گفت نوعی خودداری. بعضی چیزا رو باید از دور دوست داشت. اصلاً همین دوست داشتنه که میل مالکیت رو ایجاد می‌کنه و مالکیت هم در نهایت نزدیکی رو به دنبال داره! به همین خاطره که میگم باید تمرین دوری کرد. هر چی باشه تمرین دوری از تمرین دوست نداشتن آسون‌تره! وقتی شرایط محیطی و هنجارها و سنت‌ها اجازه مالکیت رو به آدم نمیدن و نتونی هم با اینا مبارزه کنی، برای اینکه شوکه نشی و بتونی رفتار معقول و مسلطی داشته باشی، بهتره از قبل تمرین کرده باشی و آمادگیشو داشته باشی! تازه بماند که بعضی چیزها مثل آتش هستن و نزدیک شدن بهشون سوختن و فنا شدن رو به همراه داره! در هر صورت همین تمرین‌اش هم که تا حالا کار آسونی نبوده!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مقوله‏ای به نام ازدواج!

بنده اصولاً از ازدواج به شیوه سنتی تصور خوبی ندارم. به نظرم مسخره‏ترین نوع ازدواجه. تا یه مدت خیلی زیادی هم به هیچ وجه تن نمی‏دادم به این شیوه آشنایی. ولی حالا یه چند وقتیه که به نصیحت و اصرار زیاد خانواده و دوستان، تازه راضی شدم به اینکه دست کم اول طرفو ببینم بعد رد کنم! از چند موردی که پیش اومد و کار به ملاقات و صحبت کشید،هیچ دل خوشی ندارم و اون تصور بدی که داشتم هی داره بیشتر تقویت میشه!
آدمایی که من تا حالا دیدم، به قدری از ایده‏آل‏ها و تصورات من به دور بودن، که ادامه رابطه که هیچی، همون چند ساعت حرف زدن هم برام شده بود یه شکنجه مسجل! نمی‏دونم چرا از لحظه معرفی یک نفر تا لحظه پایان ماجرا اینقققدددددر حس بدی دارم! به قدری این فرآیند برام سخت و انرژی‏بَره که بعدش تا چند مدت حالم بده! اوایل فکر می‏کردم خب برای اینه که تجربه ندارم. ولی بعداً دیدم که نه! کلاً قرار نیست من نسبت به این پروسه حس خوبی داشته باشم! نمی‏دونم! شاید یه کم غیرعادی باشه این رفتار ولی بلد نشدم هنوز که باهاش چطوری کنار بیام!
سؤالی که همیشه تو ذهنم میاد اینه که چرا دنیای آدمایی که می‏بینم تا این حد با دنیای من فرق داره؟! حتی در مواردی که هر دو از یک نسل بودیم! چرا اون کسی رو که دلم میخواد هیچ‏وقت نمی‏بینم؟! یعنی چنین آدمی اصلاً وجود نداره؟! مگه میشه؟! باور کنید من هیچ‏وقت دنبال آدم فوق تصوری نبودم ولی کسانی رو که دیدم، حتی پنجاه درصد، پنجاه درصد که هیچی تو بگو بیست درصدِ چیزی که من میخوام نبودن و این بدجوری آدمو ناامید می‏کنه!
با این حال هنوز تصمیم نگرفتم که آدما رو نبینم (کاری که بی‏تا کرده!). به هر حال حشر و نشر با آدمای جدید، تجربیات جدید هم میاره. به قول مانی حداقلش اینه که بعداً یه "ای کاش" برات باقی نمی‏مونه که مثلاً کاش اونو هم دیده بودم! بگذریم. الان راحتم!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● باش

اگه آدما می‏دونستن گاهی چقدر بودنشون برای کسی نیازه، هیچ‏وقت وجودشونو از هم دریغ نمی‏کردن. فقط اگه می‏دونستن ...

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره