● شاید از متنهای بدون سانسور!
ظاهراً این قصهی غمانگیِز همهی دختران دنیاست، رویای عروس شدن! رویایی که از عنفوان بچگی با پوشیدن لباس عروسِ کودکانه تو عروسیها شروع میشه و تا قبل از ازدواج کم و بیش ادامه داره. من همیشه فکر میکردم که اگه دختران سرزمینم چنین رویاهایی دارن به خاطر محدودیت شدید در روابط دختر و پسره و اینکه کسب همه تجربهها وابسته به ازدواجه. ولی الان میبینم که خیلی هم فرقی نداره علی الظاهر! هرچند هنوز این برام خیلی عجیبه (چون منطق من میگه اگه بتونی با کسی که دوست داری زندگی کنی، فرقی نمیکنه که باهاش ازدواج کردی یا نه، یعنی مهم اون تونستنهس نه ازدواج کردنه!).
Labels: ارتباطات, ازدواج, دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زنان, فیلم, متنهای بدون سانسور
● مصائب شغلی
- اینی که میگن افراد رو باید تو دوران سختی شناخت واقعاً حرف درستیه وگرنه این هنر نیست که تو خوشی و راحتی و شرایط معمولی، آدم رفتارش خوب و یا حداقل نرمال باشه. البته این که یه اصل کلیه ولی نمیدونم چرا این اصول، تو بعضی جاها بیشتر نمود پیدا میکنه! حالا اگه تو توی ایران زندگی کنی، تو تهران باشی، سر کار بری، برخورد از نوع نزدیک با همکارات داشته باشی دیگه نور علی نوره! یعنی روزی نیست که یه سری اصول برات ثابت نشه اونم به چه محکمی!
- از چند روز پیش تا حالا، حداقل سه نفر بابت رفتاری که داشتن یا حرفی که زدن از من عذرخواهی کردن. البته صادقانه بگم که من توقع عذرخواهی از هیچکدومشون رو نداشتم یعنی اینقدر گرفتاری زیاده که اصلاً تو ذهنم نمونده بود. میخوام بگم که بعضی وقتها ما اونقدر رفتارمون در برابر دیگرانی که باهاشون سروکار داریم نامعقوله که حتی وجدان خودمون هم قبول نمیکنه که همینطوری از کنارش بگذریم. اینو هم بگم که گاهی یه کلمه کوچک محبتآمیز میتونه غبار چند ساله یه دلخوری رو کامل از بین ببره. برای هممون پیش اومده. نیومده؟ من واقعاً نمیفهمم ما چرا این کلمات رو از هم دریغ میکنیم؟ چرا موقع حرف کلفت بار این و اون کردن اینقدر جسور و راحت و شجاعیم ولی وقتی میخوایم یه عذرخواهی کنیم یا یه کلمه محبتآمیز بگیم اینقدر ناراحتیم و مأخوذ به شرم و حیا؟!!!
- همیشه گفتن عیبش بگفتی، هنرش نیز بگو. یه چند وقتیه که یه نیروی جدید به قسمت ما اضافه شده، یه پسر حدوداً بیستوپنج، شش ساله. تصور عمومیِ من از این بچهها با توجه به سنشون (در بدترین حالت) اینه که باید خیلی لوس، پرتوقع، جسور، بیتفاوت و نازپرورده و تنبل باشن همچنانکه افتد و دانی! ولی در کمال خرسندی باید بگم که این پسر جوان همه تصورات و معادلات فکری منو برهم زد! اولها که اومده بود، فکر میکردیم، این همه ادب و احترام بهخاطر تازهواردی و غریبی کردنشه و بعداً همه اینا از یادش میره ولی الان که چند وقتیه از هماتاق بودنش با ما میگذره میبینیم که نه بابا، این از اصل و اساس کارش درسته. خیلی مؤدب، بیادعا و باشعوره یعنی گاهی اینقدر رفتارهای پختهای داره که به قول "ن" آدم فکر میکنه لابد یکی داره بهش تقلب میرسونه! حالا درسته که من کلاً خیلی حال و حوصله رفتارِ کارد چنگالی و شَق و رَقی رو ندارم و هی سعی میکنم از اون حالت رسمیِ خشک خارج بشم، ولی واقعاً در کمال تعجب، تحسینش میکنم چون اصلاً انتظارشو نداشتم. با اینهمه، امیدوارم در شناخت ایشون عجله و اشتباه نکرده باشم! راستی، نمیدونم به نظر من که وَر بدبین ذهنم بیشفعاله میاد یا واقعیت داره، اینکه اون غمگینه!
Labels: اجتماع, ارتباطات, روزنوشت, عمومی, مردم شناسی
● چیزی شبیه درد دل
- چند وقتی یه کلاس عکاسی میرفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسهای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت میخندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمیتونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمیتونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمیتونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کولهباری از تجربه رفتار بسیار خردمندانهای داشت. آرام، متین، خوشاخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید میدونم! D:
- از روباهصفتی و حقهبازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری میکنم نمیتونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمعوجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا میتونه پیش بره؟! یعنی برنامهریزی تا این حد دقیق که مو هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمیتونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
- در این مملکت، کاری مهمتر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم میپرسم، کار مهمتری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزشگذاری نمیشدن! آدم (بهخصوص زن) اگر همه قلههای علم و دانش رو فتح کنه و پلههای ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمیخوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بیعرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچکدوممون نمیبریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، میمیرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
- ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، میبینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین میکنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
- تو کیستی که من اینچنین بیتو بیتابم/ شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
Labels: اجتماع, ارتباطات, ازدواج, تنهایی, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زندگی, شخصی, عشق, مردم شناسی
● یک سؤال کلیدی: ارزششو داره؟!
Labels: اجتماع, ارتباطات, دغدغههای ذهنی, عمومی
● فانوس رفاقت روشن نیست!*
Labels: آدم, ارتباطات, دغدغههای ذهنی
● موضوعهای پراکنده-5
دوباره قراره برای همون سمینار هر سالهمون بریم شمال. چند روز پیش آقای «م» ازم سؤال کرد که میتونم فیلمی رو که برای سمینار تهیه کردن براشون صداگذاری و میکس (حالا نه به اون معنای حرفهایش ها) کنم. منم که نمیتونستم بگم نه قبول کردم. خداییش یه چهار، پنج ساعتی هم وقتمو گرفت تو خونه. پریروز که برای تحویل آخرین نسخه فیلم، بعد از همه بازبینیها و اصلاحات، رفتم پیشش، برداشته یه کتاب و یه ستِ خودکار، رواننویس به عنوان تشکر بهم داده. این البته شاید برای خیلی جاها و خیلیها کار عجیبی نباشه و تازه خیلی هم روتین و طبیعی باشه، ولی برای اداره ما و افرادش چندان کار معمولی نیست! یعنی میخوام بگم اینقدر خاک بر سر شدیم و اینقدر برای انجام هر کارِ خارج از وظیفهای یه تشکر خشک و خالی ازمون نکردن، که سورپرایز میشیم وقتی این اتفاق میفته! به هر حال به نظر من آقای «م» بسیار آدم باشعور و محترمیه که این چیزا حالیشه!
گفتم قبل از رفتن بردارم این کتابای نصفه نیمه خونده رو تموم کنم تا ایشالا بعد از برگشتن برم سراغ اون همه کتابی که تازه خریدم به علاوه یه عالمه کتابی که از قبل مونده! یکیش «باشگاه مشتزنی» بود. اگر به خودم بود و یه روز میخواستم کتاب بخرم، مطمئناً این کتاب جزء آخرین کتابایی که برمیداشتم هم نبود! ولی چون امانت بود، پرونده خوندنش اومد رو! شروعش که کردم مطمئنتر شدم که من هرگز چنین کتاب خشونتباری رو نمیخریدم!
«هفتهی قبل من روی شانهی یک نفر زدم و در لیست مبارزه قرار گرفتم. فکر کنم حریفم هفتهی بدی را گذرانده بود چون هر دو دستم را از پشت گرفت و آنقدر سرم را به کف سیمانی کوبید که یک دندانم لپم را جر داد و یک چشمم آنقدر ورم کرد که بسته شد و خون افتاد و وقتی که گفتم بس است و سرم را بلند کردم دیدم که نقش خونین صورتم روی زمین افتاده».
من همیشه از خشونت اجتناب میکنم. نه فیلم خشن میبینم و نه کتاب خشن میخونم. از تصور شکنجه و کتککاری بیزارم. ولی نمیدونم چرا اینو ادامه دادم. شاید به خاطر روان بودن نثرش و ترجمه خوبش. یه دلیل دیگه هم البته وجود هوشمندی در نگارش کتاب بود. به نظر من «چاک پالانیک» نویسنده باهوشیه. اینو میشه از اتفاقاتی که در داستان میفته فهمید.
کل زمانی که کتاب رو میخوندم، با خودم میگفتم چقدر ذهن آدم باید بیمار باشه که یه همچین چیزایی بنویسه. ولی پایان ماجرا برای من حقیقتاً یه سورپرایز واقعی بود و نظرم رو راجع به کل اثر تغییر داد! الان دیگه میتونم بگم این کتاب جزء کتابهایی خواهد شد که همیشه صحنههاشو به یاد خواهم آورد. «دیوید فینچر» از روی این کتاب، یه فیلم هم ساخته (+) که من ندیدم ولی بدم هم نمیاد که ببینم! D: با همه این احوال خوندنش رو هنوز هم به کسی توصیه نمیکنم!
Labels: ارتباطات, خواب, معرفی کتاب, موضوعهای پراکنده
● موضوعهای پراکنده-4
- فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی میکنم تو حافظهم، ولی بعد هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم! D:)
- من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی میتونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم میدونم ولی بعضی وقتها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت میکنه آدمو. خیلی وقتها خوبه که آدم بیخیال باشه، بیخیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحتتر زندگی میکنیم!
- نمیدونم چرا آدمهای اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه میکنی میبینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم میکنه، یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمیدونستم چکار میتونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که میزد هی اشک حلقه میزد دور چشمش و هی بغض میکرد و چشماش قرمز میشد. حرفاشونو گوش میکنم ولی نمیتونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :( غمِ چسبندهی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
- بعضی آدما رو اصلاً نمیفهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمیگنجن! با هم دشمنی میکنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! اینهمه خاله زنک بازی و زیز آبزنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
- خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D: آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن!
- فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
- فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیشفرضهای ذهنیتون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم میریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش بهطور کلی زیاد توصیه نمیشه!
- اگر میخواهید یه کم مسخرهبازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
- راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمیمونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید میفرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
- رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! بههیچوجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی میکنن! یعنی در این حد!!!
- این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمیاومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!
Labels: آدم, اجتماع, ارتباطات, بیماری, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زنان, زندگی, فیلم, موضوعهای پراکنده
● همه پستهای اسفند در یک پست!
- آخ که چقققدددررر دلم برای نوشتن تنگ شده! به نظر من نوشتن یه تفریح نیست بلکه یه نیازه. حالا مهم هم نیست که چی مینویسی، اصلاً تو بگو خزعبل، ولی همین که مینویسی کلی تخلیه میشی. حس میکنی حرفتو به یکی گفتی، گیریم که حتی مخاطب هم نداشته باشی! یعنی میخوام بگم نوشتن چیز باحالیه وگرنه دلم براش تنگ نمیشد! ;) آقای «و»، چند وقتی گیر داده بود که برای قسمت «روایتهای شغلیِ» همشهری داستان، خاطرات شغلیمو بنویسم و بفرستم. با اینکه اول خیلی استقبال نکردم از این موضوع ولی راستش بعداً یه کم فکرمو به خودش مشغول کرد و داشتم جدی جدی وسوسه میشدم که باز یه اتفاق تلخ ناگهانی منو از اون فضا پرتاب کرد به یه فضایی که حتی یادآوریش برام سخت و تکوندهندهس! خلاصه اینکه باز هم نشد ما نویسنده بشیم! ;)
- آدمها با همه شباهتهایی که به هم دارن، باز هم شدیداً منحصر به فردن! هر کس علایق و سلایق خاص خودش رو داره و دوست نداره اونا رو تحدید و یا عوض کنه. اینی که از کسی بخوای به همون چیزهایی علاقه و اشتیاق نشون بده که تو دوست داری، یکی از احمقانهترین کارهای دنیاست! دور کردن افراد از علایقشون اون هم به زور، واقعاً نتیجه خوبی نداره. نمیدونم چرا بعضیها این مسأله به این سادگی رو متوجه نمیشن! معمولاً در روابط بین دو دوست این اتفاق کمتر پیش میاد ولی در روابط زن و شوهری و رئیس و مرئوسی به شکل فجیع، احمقانه و مضحکی به وفور دیده میشه که جای بسی تأسف است!
- این اداره احمق ما برای برگزاری یه کلاس آموزشیِ غیرضروری، هیچ زمانی رو بهتر از آخرین چهار و پنجشنبه سال پیدا نکرده! اونم کجا؟! اونور دنیا! دیروز برگشتنه دقیقاً دو ساعت و نیم تو راه بودم! همت دقیقاً قفل بود! ما چون هر سال یه سمینار آموزشی داریم که باید توش سخنرانی داشته باشیم، این کلاس رو گذاشتن که مثلاً بتونیم بهتر حرف بزنیم و تدریس کنیم. اسم دورهش بود «تکنیکهای نوین آموزش برای مدرسان». ما که قبلاً دوره مقدماتی این کلاس رو گذرونده بودیم، مجبور بودیم که این دوره رو هم بریم. انصافاً دوره مقدماتی هم اینقدر کلاس باحالی بود که دلمون نیومد این یکی رو نریم! اسم این دوره رو باید به جای اون میذاشتن، تمرین پررو بودن! نمیدونید این استاده ما رو وادار به چه کارایی کرد تو کلاس! یعنی آخرش دیگه هیچ شرم و خجالتی برای کسی باقی نمونده بود! اینقدر خندیدیم که فکهامون درد گرفته بود. با همه این اوصاف ولی باز هم به اندازه دوره قبلی حال نداد! شاید به خاطر اینکه بار اول غیرمنتظرهتر بود! هرچند این دفعه فکر کنم از لحاظ عملی مفیدتر بود! شما الان با یه آدم خیلی پررو طرفید که وسط خیابون وایمیسه به سخرانی کردن با صدای بلند و حتی آواز خوندن! یه همچین موجودی شدم الان! D:
- خب. ما حدود دو ماه نبودیم. تازه آخرین پستمون هم حکایت از رفتن ما به یه سفر پرخطر داشت! کامنتدونی نشون میده که ما ظاهراً هیچ بازدیدکننده یا مخاطبی نداریم! چون هیچکس نه حالی از ما پرسید و نه سراغی گرفت (بهغیر از تعداد اندکی با ایمیل یا چت)! یعنی بعد از جریان فیلتر شدن وبلاگ، خودم میدونستم که دیگه تعداد زیادی اینجا رو نمیخونن ولی خب فکر هم نمیکردم که تعداد خوانندههام صفر شده باشه! چیکار میشه کرد دیگه؟ طرفدار نداریم. یا باید بنویسم واسه خودمون یا باید درشو تخته کنیم بره پیِ کارش! سفرنامه هم که پرواضحه که منتفی خواهد بود! فعلاً.
Labels: ارتباطات, روزمره, روزنوشت, عمومی, موضوعهای پراکنده, وبلاگ
● بر توهمات خود مسلط باشید!
Labels: اجتماع, ارتباطات, زنان, مردم شناسی
● از این جور آدما!
● گرفتاریهای یک آدم درمانده!
Labels: ارتباطات, دغدغههای ذهنی, روزمره, کار
● زندگیِ خالی
من هم دقیقاً ناگهان (!) خیلی دچار تغییرات اساسی شدم! درسته که آدمِ مثلاً 23 سالگیِ من با آدمِ 18 سالگیام هم فرق محسوس داشت، ولی هیچوقت به اندازه حالا تغییر نکرده بودم، چه در رفتار، چه در علایق و سلایق، چه در اعتقادات و افکار و چه در روش زندگی و آرزوها! اول که متوجه این تغییرات شدم، راستش رو بخواین کمی جا خوردم! از شما چه پنهان یه مدت هم تلاش کردم برگردم و بشم همون آدم سابق. انگار طوری که از اون قبلیها راضیتر بوده باشم! ولی بعد دیدم تلاش، بیهودهس. آدمی که عوض شده، همینطوری و باری به هر جهت عوض نشده که! شرایطش، جهانبینیش، ایدهش و خیلی چیزهای دیگهش تغییر کرده که اون هم متحول شده و یه آدم متحول شده در طول زمان رو نمیشه بدون تغییر شرایط و زمان، برگردوند به حالت قبلیش (حالا البته من متحول به معنای خاص کلمه هم نشدم که!).
به هر جهت فکر میکنم الان یه زندگی دیگرگونه رو دارم تجربه میکنم. یه زندگیِ خالی! خالی از هدف، خالی از آرزو، خالی از علایق، خالی از دوست داشتن و دوست داشته شدن، خالی از دلتنگی و خالی از هیجان. یه زندگیِ روتین و روباتیک! تنها چیزی که باقیمونده، پایبندی به قوانین انسانی و اجتماعیه. اونم از روی مجبوری به خصوص بابت قوانین اجتماعی!
تو رودربایستیِ یکی، دارم یه کتاب از پائولو کوئیلو (ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد) رو میخونم. یه آسایشگاه روانی هست تو این داستان، که افرادی که اونجا بستری هستند، ملزم به رعایت هیچکدوم از اصول اجتماعی و فرهنگی نیستن! مثلاً لازم نیست از کسی عذرخواهی کنن، یا حرفای کسی رو تحمل کنن، یا پایبند باشن به یه رابطه یا ظاهرشون رو حفظ کنن. شدیدترین احساسات و ممنوعترین افکار آدمی، اجازه بروز و ظهور دارن بدون ملاحظه و در نظر گرفتن چیزی! مدینه فاضلهایه برای خودش! تا اونجا که افراد، هیچ تمایلی به مرخص شدن از آسایشگاه و برگشت به جامعه ندارن و حتی اگر برن هم خیلی زود دوباره برمیگردن. منی که اونقدر آدمِ قانونمدار و اصولگرایی بودم، الان دلم واقعاً یه همچین جایی میخواد. جایی که مجبور نباشی نقاب بزنی، بازی کنی، تحمل کنی و رنج بکشی!
به هر حال از شرایط فعلی نه میتونم بگم راضیم و نه ناراضی. یک جور حالت بیتفاوتیه بیشتر، البته نه هنوز در رابطه با دیگران، بلکه نسبت به زندگی خودم. گذاشتم خودش هرطور میخواد بگذره. فعلاً انرژی و توان و انگیزهای ندارم برای تغییر. ولی دیر یا زود، این نیز بگذرد.
Labels: آدم, اجتماع, ارتباطات, دغدغههای ذهنی, روزمره, زندگی
● تراوشات یک ذهن درگیر!
- گاهی معلوم نیست چی میشه، چه چیزی تو کجای ناخودآگاه آدم تکون میخوره، که فاتحه روزت، شاید هم روز و شبات خونده میشه! انگار یه دفعه همه غصههای عالم آوار میشه رو سرت! بعداً که نگاه میکنی میبینی اتفاق خاص یا جدیدی هم نیفتاده بوده، شرایط همون شرایط سابق بوده، ولی یه چیز کوچک، شاید یه حرف ساده، بد زیر و روت کرده!
- بعضی وقتها پیش میاد که تضادها و تناقضها آدمها رو جذب همدیگه میکنه، درست مثل دو قطب مخالف آهنربا. ولی این قانون جذب برای آدمها فقط گاهی، شاید بشه گفت به ندرت، اتفاق میفته. هر چی باشه قانون آدمها با قانون آهنرباها خیلی وقتها فرق داره. اصلاً برای خودش یه جور بیقانونیه! آدمها معمولاً دنبال شباهتها هستن. این شباهتها و مشترکات هستن که انسانها رو جذب همدیگه میکنن. لذت دونستن یه علاقه مشترک، یه فکر مشترک، یه هدف مشترک و ... در آدمهای دیگه، لذت عمیق و شیرینیه. تاریخ پُره از اتفاقات تلخ و شیرینی که حاصل تلاش و اتحاد انسانهای شبیه به همه! با این احوال گاهی شباهتها غمانگیزن! اونقدر غمانگیز که آرزو میکنی کاش هیچوقت وجود نداشتن. شباهتهایی که از درون شباهتاند ولی نماد بیرونی اونا چیزی جز تناقض نیست! شباهتهایی که با اینکه ممکنه زندگیتو عوض کنن ولی آخرش چیزی جز حسرت ندارن! آره. مطمئنم بدجوری غمانگیزن!
- بیشتر ما آدمها تمایل ذاتی به مالکیت داریم! چه مالکیت اشیا و چه مالکیت افراد. این میل همیشهی خدا با نوع بشر بوده و خواهد بود. شاید یکی از مهمترین علل سقوط نظامهای سوسیالیستی، نادیده گرفتن همین میل بوده. با اینحال چند روزیه دارم به این فکر میکنم که باید این میل رو کنترل کرد. نه اینکه مالکیت فردی رو حذف کنیم و برسیم به مالکیت جمعیها. نه. شاید بشه بهش گفت نوعی خودداری. بعضی چیزا رو باید از دور دوست داشت. اصلاً همین دوست داشتنه که میل مالکیت رو ایجاد میکنه و مالکیت هم در نهایت نزدیکی رو به دنبال داره! به همین خاطره که میگم باید تمرین دوری کرد. هر چی باشه تمرین دوری از تمرین دوست نداشتن آسونتره! وقتی شرایط محیطی و هنجارها و سنتها اجازه مالکیت رو به آدم نمیدن و نتونی هم با اینا مبارزه کنی، برای اینکه شوکه نشی و بتونی رفتار معقول و مسلطی داشته باشی، بهتره از قبل تمرین کرده باشی و آمادگیشو داشته باشی! تازه بماند که بعضی چیزها مثل آتش هستن و نزدیک شدن بهشون سوختن و فنا شدن رو به همراه داره! در هر صورت همین تمریناش هم که تا حالا کار آسونی نبوده!
Labels: آدم, ارتباطات, دغدغههای ذهنی
● باش
● سلام عرض شد! D:
- آدما رو نمیشه عوض کرد پس بیخود زور نزنید! مگر اینکه خودشون بخوان عوض شن!
- برای نمیدونم چندمین بار به این نتیجه رسیدم که دنیای واقعی با این دنیای مجازی که ما واسه خودمون ساختیم زمین تا آسمون فرق داره! فریب نخورید! به واقعیات وصل شوید!
همینا! D:
بعد از اینا:
- یه اتفاق ناگوار هم برام افتاده! میزان کتابخوانیم داره به سمت صفر میل میکنه! اصلاً خیلی ناجوره! درگیریهای بیخودی نمیذاره! تازه دیگه از خودم روم نمیشه که بگم همچنین کلیه فعالیتهای فرهنگی از قبیل سینما و تئاتر و کنسرت رفتن و حتی کلاس زبان! چه غلطی میکنم معلوم نیست!
- دیشب از بیفیلمی نشستم دسپرادو دیدم! فکرشو بکن! فیلم دوران خیلی جوانی! حال داد! D: به ویژه اون صحنه آخرش کشت منو (همونجا که آقای خوشتیپ به شیوهای بسیار دلنشین از خانوم خوشگله تشکر کرد! به این میگن مررررد! یه کم یاد بگیرید)! ;)
- جهت تبلیغات و غیره: خانم ماندانا مجدداً منت نهادن بر سر وبلاگستان و یه کتاب دیگه خوندن! زندگی در پیش رو، رومن گاری. کسانی که کار قبلی ایشون رو شنیدن (ناتور دشت) و دوست داشتن میتونن تشریف ببرن اینجا و این یکی رو هم دانلود کنن. هر چند من هیچ تضمینی نمیکنم که چه مدت قراره برید سر کار و چقدر ایشون جان به لب کنن ملت رو!
● دلتنگی
یه مثال دیگه از این قوانین اینه که دلتنگی ناخودآگاه از دل به زبون میاد. حالا دیر یا زود. مستقیم یا غیر مستقیم. نمیشه که آدم یه چیزی قلنبه شده باشه تو دلش ولی نگه به طرف. هر چقدر هم که درونگرا باشه. هرچقدر هم منطقی و غیر احساسی باشه.
ولی یه چیزی رو باور کن. وقتی دیدی با همه سراغ گرفتنهات و احوالپرسی کردنات و ابراز زبانی دلتنگیهات، هیچ بازخوردی از طرف نمیگیری، دیگه خیلی گیر نده. نمیتونی کسی رو مجبور کنی دلتنگت بشه که. ول کن قضیه رو.
پ.ن: اینو میگم محض اطلاع رسانی شفاف!;) من به این قوانین معتقدم. بنابراین اگه کسی یه مدت زیادی سراغی ازم نگیره (در شرایط نرمال، یعنی شرایطی که میدونم نه اون مشکلی داره و نه سرش شلوغه)، برای من به این معنیه که یا از زندگیش به طور کلی پاک شدم یا بسیار کمرنگ شدم (و برعکس). منم دیگه سعی میکنم مزاحمش نشم.
Labels: آدم, ارتباطات, دغدغههای ذهنی
● ارتباطات (3)
در این راستا اینجانب موارد ذیل را اعلام میدارد:
1. اگر ما تا آخر عمرمان عزب ماندیم بدانید و آگاه باشید که به این دلیل بوده که دچار سوء تفاهم نشدیم. هر کس هم ازمان پرسید که چرا ازدواج نکردیم میگوییم چون در رودربایستی قرار نگرفتیم! خیلی جواب دندان شکنیست! D:
2. اگر هم ازدواج کردیم مسلم است که همانا ما جزء آن 10 درصد باقیمانده بودیم! تا کور شود هرآنکه نتواند دید! P:
ارتباطات (1) و (2)
● ارتباطات (2)
پ.ن: برای اثبات این امر میتوانید به آمار اس ام اسهایتان مراجعه کنید و در زمانهای مختلف یک فراوانی بگیرید!
مرتبط: ارتباطات (1)
Labels: ارتباطات, چرندیات, کشفیات, مردم شناسی
● ارتباطات (1)
پ.ن: برای کسانی که شک دارن، نمودارها، آزمون فرضها و کلاً نتایج موجود میباشد! ;)
Labels: ارتباطات, چرندیات, کشفیات, مردم شناسی





