● پیاده تا مقصد
● توزیع نرمال زندگی
● مادرم
Labels: ترس, دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زندگی
● هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
● آه ای زندگی!
Labels: آدم, اجتماع, تنهایی, دغدغههای ذهنی, روزانه, زندگی, شخصی
● چیزی شبیه درد دل
- چند وقتی یه کلاس عکاسی میرفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسهای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت میخندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمیتونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمیتونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمیتونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کولهباری از تجربه رفتار بسیار خردمندانهای داشت. آرام، متین، خوشاخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید میدونم! D:
- از روباهصفتی و حقهبازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری میکنم نمیتونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمعوجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا میتونه پیش بره؟! یعنی برنامهریزی تا این حد دقیق که مو هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمیتونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
- در این مملکت، کاری مهمتر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم میپرسم، کار مهمتری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزشگذاری نمیشدن! آدم (بهخصوص زن) اگر همه قلههای علم و دانش رو فتح کنه و پلههای ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمیخوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بیعرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچکدوممون نمیبریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، میمیرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
- ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، میبینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین میکنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
- تو کیستی که من اینچنین بیتو بیتابم/ شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
Labels: اجتماع, ارتباطات, ازدواج, تنهایی, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زندگی, شخصی, عشق, مردم شناسی
● به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
- دارم یه ویدیوی آموزشی تهیه میکنم برای سیستم جدید ورود اطلاعاتمون. حالا مشقتها و گرفتاریها و چونهزدنهای حین ضبط صدا بماند، امروز برای میکس و تدوینش پدرم دراومده! یعنی الان نزدیک پنج ساعته من علافم! از مچ تا سر انگشتها هم دیگه داره گز گز میکنه! این Movie Maker که کلاً خنگ، بقیه نرمافزارها هم بدتر از اون! اگه کسی صدای منو میشنوه، جان هرکس که دوست دارین، یه نرمافزار شسته رفته و ساده که هم بشه باهاش فیلمو برید و هم چند تکه فیلم رو به هم وصل کرد، طوری که کیفیت رو پایین نیاره، به من معرفی کنید! خیر ببینید.
- اون روز بود که یهو بارون گرفت و شهر رو به هم ریخت، همون سهشنبه پیش که بارون نمیبارید بلکه شُر شُر عینهو شیلنگ آبِ فشار قوی (!) میریخت، من یه نیمچه عمل جراحی داشتم! حالا من تو اون شرایط از خیابون فردوسی باید میرفتم زیر پل توانیر! ناگفته پیداست چه فاجعهای رخ داده! یعنی دقیقاً موش آب کشیده! ولی با اینحال چون اولین بارونِ جدیِ پاییزی بود خیلی حال داد. بهخصوص فرداش که آسمونِ همیشه خاکستری تهران، آبی و صاف و تمیز و پاک بود. دمش گرم! D:
- بهانه نوشتن این پست این بود که یاد خوابی رو که دیشب دیدم برای خودم ثبت کنم. خیلی خواب خوبی بود. توی خواب احساس شعف داشتم از حضورش و لمس دستاش. با اینکه تو خواب هم میدونستم دارم خواب میبینم ولی باز هم حس شادی تمام وجودم رو پر کرده بود. تا باد از این جور خواب دیدنها بادا! ;)
Labels: دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زندگی, شخصی
● اضافه کار
- اون روز که اضافه کار مونده بودم، وقتی که داشتم میرفتم خونه، آقای "پ" توی اتاق نبود. منم، جهت اطلاع، روی یه کاغذ براش یادداشت گذاشتم که: «من رفتم، خداحافظ». امروز بهم گفت:«اون روز که برگشتم پشت میزم، هندزفری تو گوشم بود و داشتم یه آهنگ غمگین گوش میدادم. تو حس و حال خودم بودم که یادداشت شما رو دیدم. نمیدونی یهو چه حالی پیدا کردم! تو اون آهنگه داشت میخوند خداحافظ، خداحافظ. یه دفعه احساس کردم خداحافظیت برای یه مدت طولانی بوده. به خودم گفتم کاش تو اتاق بودم». من کلی خندیدم به این احساس گوگوریمگوری ولی خب یه عالمه هم تعجب کرده بودم که البته به روی خودم نیاوردم! الهی! ملت چقدر احساساتی هستن! D:
- ایضاً یه روز دیگه که اضافهکار مونده بودم، آقای رئیس بزرگ اومد تو اتاق. به شوخی گفت:«به نظرت زندگی از وقتی بیشتر اضافه کار میمونی شیرینتر نشده؟». منم گفتم:«چرا. از اون افتضاحی که بود، افتضاحتر شده!» D: به همین پُررویی! اونم گفت:«خوبه! بیا دوتایی بریم یه آموزشگاه بزنیم توش روشهای زندگی بهتر با اضافه کار رو درس بدیم»!
- کلاً این ماه زیاد اضافه کار موندم. حالم خراب بود. احتیاج داشتم به تنهایی و سکوت. فکر میکردم اگه تو اتاق تنها بمونم و سرمو با کار گرم کنم، بهتر میشم. نشدم! هیچکس تا حالا به این روش بهتر نشده که من دومیش باشم. همهش دلم میخواست گریه کنم ولی اشک نمیاومد. آخرش هم نیومد البته! الان خوبم D:
● زندگی مستقل
انجام اين کار البته با حرف زدن در موردش، تومني دو هزار فرق داره! چون زماني که اين تصميمم رو به خانواده اعلام کردم، با مخالفت شديد و غيرمنتظرهاي مواجه شدم! حتي فکرشو هم نميکردم که نظرشون تا اين حد منفي باشه. تازه خانوادهي من، خانواده خيلي سنتي و بستهاي هم نيست! مامانم که زود برداشته ميگه: «مگه پدر و مادر نداري که ميخواي تنها زندگي کني؟!». يا «مردم چي ميگن» يا «مگه از دست ما خسته شدي؟». من هم نميدونم به چه زبوني بگم که بابا آدم دوست داره استقلال رو تجربه کنه. دوست داره خواب و خوراک و روش زندگيش رو خودش انتخاب کنه. تو خونه راحت و بيقيد باشه. نميشه گفت که. اگر هم بگي ميگن مگه همين الان همه اينا رو نداري؟! البته منصفانه اگر بخوام قضاوت بکنم بايد بگم که دارم ولي نه در اون حدي که تو ذهنمه يا دلم ميخواد.
من ميدونم که تنها زندگي کردن مشکلات زيادي داره و حتي ممکنه آدم از پسش برنياد، ولي تا آخر عمر هم اينطوري زندگي کردن خوب نيست. رؤياي استقلال تا موقعي که عملي نشده، سخت وسوسهکنندهس و هيچوقت هم وسوسه و نيازش از بين نميره. متأسفانه جامعه ما هنوز آمادگي پذيرش تنها زندگي کردن افراد و بهخصوص خانمها رو نداره. ولي بالأخره از يه جايي بايد شروع کرد. من اينبار ميخوام مقاومت کنم و رو تصميمم بايستم. فعلاً پول کافي براي اينکار ندارم ولي در اولين فرصتي که بشه کمبود پول رو جبران کرد، حتماً اين کار رو ميکنم. نميدونم چقدر بايد بجنگم ولي قطعاً از همين الان بايد فکرشونو آدماده کنم. شايد بشه راضيشون کرد.
Labels: تنهایی, دغدغههای ذهنی, زندگی
● پلیس پلاس عشق!
- من که فکر میکردم هفدهم اعتبار گواهینامهم تموم میشه (نکردم یه نگاه بکنم اقلاً!) بدو بدو صبح پنجشنبه هفته قبل رفتم برای تمدید. هیچ مدرکی از مدارک لازم رو نداشتم. شانس آوردم عکاسی باز بود و سر بیست دقیقه عکسو برام آماده کرد. مبالغ رو هم تو بانک پرداخت کردم و سریع خودمو رسوندم به پلیس+10. مدارک رو گرفت و برگه معاینات پزشکی رو داد. گفت که باید تا بیست و هشتم اون برگه رو به همراه گواهی معتبر برای گروه خونی ببرم! یعنی یه آزمایش خون هم باید میبردم! بعد تازه یه نگاه به گواهینامهم انداختم دیدم که بله تا بیست و هشتم وقت دارم! نشون به اون نشون که هنوز مدارکم رو نبردم! D: کارتمون الکترونیکی میشه البته و مهمتر از همه اینکه تمدید 10 ساله شده. تنها نکته مهم قضیه! راستی یه چیز دیگه. برای کارکنان پلیس+10 قبلاً چادر اجباری نبود؟ یعنی جدیداً پلیس اینقدر منورالفکر شده که اجازه بده به کارکنانش بدون چادر بیان؟! اگه واقعاً اینطوری شده باشه، تو این وانفسای رفتن به قهقرا نکته مثبتیه!
- درسته که بعد از گودر خدابیامرز تا مدت مدیدی حالمون خراب بود و شوکه بودیم، ولی خب بعد دیدیم که ضجه موره و این حرفا فایدهای نداره! گودر برگشتنی نیست. بعدم که یه مدت باز هم مدیدی هر کاری میکردیم پلاس به دلمون بشینه و بذاریمش جای گودر نمیشد لامصب! الان یه چند وقتیه که گهگداری یه سر به پلاس میزنم. دارم یواش یواش به تحملش نزدیک میشم. بهخصوص اینکه دوستان عزیز گودری هم خیلیاشون هستن اونجا هرچند نمیدونم چرا پلاس اینقدر خنگ و غیرخلاقه! هر چی باشه بالأخره تاریخ ثابت کرده که ما هرچقدر هم مقاومت کنیم، آخرش باید به اجبار تن بدیم. اولین بارمون نیست که. ما هم تن دادیم دیگه! ;) حالا بدینوسیله از دوستان غایب هم دعوت میکنیم که قدم رنجه فرموده تشریف بیارن جمعمون جمع شه باز D:
- دیشب این فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» رو دیدم. بازی کیت وینسلت رو خیلی دوست داشتم. فیلم جالبی بود. کلاً فیلمهای انسانی رو دوست دارم. فیلمهایی رو که انسان و احساساتش در اونها تکریم میشه. انسان موجود ارزشمندیه و عشق، بالاترین نشانه تفاوت انسان و برتر بودنشه. عشق شاید از یاد آدم بره ولی هرگز فراموش نمیشه و یک جایی در ضمیر ناخودآگاه انسان مثل گوهری گرانبها باقی میمونه. درست مثل همون عشق ازلی. البته تا جایی که من اطلاع دارم، واقعاً به وسیله شوک الکتریکی میشه یکسری خاطرات بد رو از ذهن پاک کرد (هرچند احتمالاً موقتی). ولی ظاهراً یک روش منسوخه و دیگه استفاده نمیشه. با اینحال باید صادقانه اعتراف کنم که دلم میخواست میشد بعضی چیزها رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم. یعنی دیلیت نه ها، شیفت دیلیت!

- چه خوبه که کتابها هستن. خوبه که فیلمها و قصهها و داستانها هستن. اگر نبودن دنیا غمانگیزتر از این چیزی که هست میشد! شعر نمیخونم. طاقت شنیدن شعر ندارم. وجودِ ویرانهمون رو داغونتر میکنه. همین که شعر رو به همراه موسیقی میشنوم کفایت میکنه برای له شدن روح! خدایا پس این «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری» چی شد؟!
Labels: تنهایی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زندگی, غمگساری, فیلم
● عالیجناب آلزایمر!*
کلاً آدم تا قبل از یه سنی، دنیاش خیلی کوچیکه و بالطبع غم و غصهها و مشکلاتش هم به همون نسبت کوچیکن. ولی وقتی از یه جایی جلوتر میره و زندگی اون روشو بهش نشون میده همه چی یهو عوض میشه! حالا ماهایی که تو کشورهای جهان سوم به دنیا میایم و زندگی میکنیم همینطوری بای دیفالت کلی مشکل لاینحل و مشغله ذهنی داریم، وای به حال وقتی که مشکلات و ناملایماتِ دیگه هم بهش اضافه بشه.
خیلی خوب بود اگر درجه حساسیت آدم قابل کنترل بود. بعضی چیزها رو نباید دید، بعضی حرفها رو نباید شنید، واقعاً بعضی مسائل رو باید بیخیالی طی کرد. وقتی ذهن مشغول یک عالمه چیزهای پراکنده و بعضاً بیاهمیت میشه، خب معلومه فرد رو دچار مشکلات میکنه! باید آدم تسک منیجرِ ذهنش رو یه نگاهی کنه و اپلیکیشنها و پروسسهای بیمورد رو خیلی زود و بهموقع متوقف کنه. خیلی کار سختیه ولی احتمالاً غیرممکن نیست. اگر بشه ...
* عنوان از داستانی در مجله داستان با همین نام
Labels: آدم, اجتماع, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زندگی
● عشق ممنوع-3
Labels: آدم, دغدغههای ذهنی, زندگی, عشق, عمومی
● عشق ممنوع-2
Labels: آدم, ترس, دغدغههای ذهنی, زنان, زندگی, شخصی، وبلاگ, عشق
● نیمچه سفرنامه مصور استانبول (1)
- سفرنامه نوشتن ذوق میخواد و هنر و دیدگان تیزبین که خدا رو شکر ما از همهش محرومیم. اینه که گفتم ایندفعه از اطاله کلام بپرهیزم و فقط یه چیزایی رو که برام جالب بود نکتهوار بگم و والسلام!
- از بین کشورهای اسلامی، شاید ترکیه آزادترینِ اونا باشه. کشوری که بدون داشتن نفت و به تبع اون حضور مؤثر غربیها (مثل اون چیزی که تو کشورهای عربی حوزه خلیج فارس هست) تونسته خودش راهشو تا حدودی پیدا کنه و طعم آزادی رو بچشه. خواستنِ سفر به ترکیه برای من از این لحاظ هم اهمیت داشت تا بتونم یه کشور اسلامی نسبتاً آزاد رو تجربه کنم.
- در یک نگاه کلی، شهر استانبول به نظرم خیلی شبیه شهر آتن بود از بسیاری جهات بهخصوص معماری شهر و ویژگی چهرهها. وقتی از فرودگاه به سمت هتل میرفتیم، انگار خاطره رفتن از فرودگاه آتن به سمت هتل داشت تکرار میشد.
- ما حدوداً ساعت 8:30، 9 بود که به هتل رسیدیم. هتل در یکی از محلههای قدیمی و مرکزی شهر (در قسمت اروپایی شهر استانبول) در منطقه آکسارای و در انتهای یک کوچه بنبست قرار داشت. ما ناامیدانه منتظر بودیم که تا ساعت دو بعدازظهر خبری از اتاق نباشه ولی در یک سورپرایز جانانه اتاقامون رو بهمون دادن و کلی حال کردیم.
- بعد از جاگیر شدن تو اتاق و به کم رسیدگی به سر و وضع آشفته و خستهمون، رفتیم برای گردش و کشف شهر! با توجه به اطلاعات نصفه نیمهای که از شهر داشتیم، سوار تراموا شدیم و در ایستگاه سلطان احمد پیاده شدیم. محوطه بزرگ پارکمانندی اونجا بود که علاوه بر مسجد سلطان احمد، در اون موزه هنرهای اسلامی، چند ستون قدیمی، مسجد ایاصوفیه، یک بازارچه صنایع دستی و انواع کافهها و رستورانها وجود داشت.
| نمایی از مسجد ایاصوفیه از روبهروی مسجد سلطان احمد |
| مرد آبنبات فروش |
| یک کافه زیبا |
| استانبول پره از این گاریهاییه که بلال و بلوط کباب شده میفروشن |
- مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی، مسجد بسیار بزرگ و زیبایی است که نمیدونم چرا منو یاد مسجد کوفه میانداخت (شاید به خاطر حیاط بزرگی که داشت)! توریستها اجازه ورود به مسجد رو داشتن. فقط اگر شانه و پاهاشون لخت بود، باید اونا رو با استفاده از پارچههای آبی (روشن و تیره) که به همین منظور جلوی در ورودی بود، میپوشوندن و کفشاشون رو درمیاوردن ولی اجباری در حجاب مو نبود! در محوطه داخلی مسجد هم یک قسمت تقریباً وسیع توسط نردههای چوبی جدا شده بود، که محترمانه از بازدیدکنندگان خواسته شده بود به اون قسمت وارد نشن. محل برگزاری نماز بود یحتمل.
- چهار نوع وسیله نقلیه عمومی در سطح شهر استانبول وجود داره، تاکسی، اتوبوس، تراموا و مترو. هزینه تاکسی، نسبت به اون چیزی که ما تو ایران برای تاکسی میدیم خیلی زیاده. مثلاً ما یه مسیر خیلی کوتاه رو که پیاده هم ده دقیقه بیشتر راه نبود، به علت خستگی با تاکسی رفتیم که 10 لیر شد (هر لیر اونموقع معادل 1005 تومان بود). برای استفاده از اتوبوس، تراموا و مترو، یه کارت اعتباری به نام آکبیل (Akbil) وجود داره که قیمت خودش بدون شارژ 7 لیر بود. برای هر مسیر هم نفری 1.75 لیر باید شارژ میکردیم ولی یک کارت برای هر تعدادی کافیه و فقط باید به تعداد افراد زده بشه. علاوه بر کارت اعتباری، در هر ایستگاهی، محلهایی برای خرید ژتون (سکهمانندهایی که حکم بلیت رو داشتن) وجود داشت که برای هر نفر 2 لیر بود. بهطور کلی با تراموا و مترو تقریباً همه جا میرفت که هم راحته هم بهصرفهتر.
- ناهار روز اولمون، کباب ترکی یا همون دونر کباب بود. با توجه به اون چیزی که ما تو قلب استانبول خوردیم، این چیزی که ما اینجا تو ایران به عنوان کباب ترکی میخوریم، اصولاً به چیز دیگهس! ساندویچ کباب ترکی اونجا، یه ساندویچ کوچولو بود که توش خبری از اون همه مخلفات خوشمزهای که اینجا تو ساندویچ میریزن، نبود! یه ساندویچ خشک و بیمزه!
- عصر و شبمون در میدان تقسیم و خیابان استقلال، یعنی قسمت آسیایی شهر گذشت. خیابان استقلال، یک خیابان طویل و زیبا بَرِ میدان تقسیمه که همه برندهای معروف دنیا توش هست. ما که نتونستیم تا آخرش رو بریم ولی حتی پیادهروی بدون خرید هم توی این خیابون لذتبخش بود هر چند که بسیار شلوغ بود و آدم میتونست مجموعه عظیمی از ملتها و فرهنگها رو یکجا ببینه.
- شام پیتزای اسکندرکباب و یه نوع پیتزای مخلوط خوردیم. جالبه که اونجا اگر به تعداد غذا نمیگرفتیم کلی متعجب میشدن و هی میگفتن یعنی همهتون غذا نمیخورید! با اینکه تو ایران ما وقتی میبینیم غذا خیلی زیاده، برای هر نفر یه غذا نمیگیریم و این اصلاً عجیب نیست برامون! نمیدونم اینا چرا فکر میکردن ما میتونیم اونهمه غذا بخوریم!
| پیتزای اسکندرکباب با طعمی خوشمزه |
● موضوعهای پراکنده-4
- فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی میکنم تو حافظهم، ولی بعد هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم! D:)
- من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی میتونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم میدونم ولی بعضی وقتها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت میکنه آدمو. خیلی وقتها خوبه که آدم بیخیال باشه، بیخیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحتتر زندگی میکنیم!
- نمیدونم چرا آدمهای اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه میکنی میبینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم میکنه، یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمیدونستم چکار میتونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که میزد هی اشک حلقه میزد دور چشمش و هی بغض میکرد و چشماش قرمز میشد. حرفاشونو گوش میکنم ولی نمیتونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :( غمِ چسبندهی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
- بعضی آدما رو اصلاً نمیفهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمیگنجن! با هم دشمنی میکنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! اینهمه خاله زنک بازی و زیز آبزنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
- خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D: آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن!
- فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
- فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیشفرضهای ذهنیتون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم میریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش بهطور کلی زیاد توصیه نمیشه!
- اگر میخواهید یه کم مسخرهبازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
- راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمیمونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید میفرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
- رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! بههیچوجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی میکنن! یعنی در این حد!!!
- این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمیاومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!
Labels: آدم, اجتماع, ارتباطات, بیماری, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زنان, زندگی, فیلم, موضوعهای پراکنده
● شرح «حالِ» ما!
● یه روز دیگه از زندگی!
● تنها در خانه
Labels: تنهایی, روزنوشت, زنان, زندگی, شخصی، وبلاگ
● باز هم همان!
- توی این دوره و زمونه و روزگار خراب با این اوضاع و احوال روحی و روانیِ خرابتر، همهاش دو تا دلخوشی داشتیم، یکیش گودر بود، یکی دیگهش هم همشهری داستان! اولی رو که با کمال نامردی ازمون گرفتن انگار که از پشت خنجر زده باشن به آدم، دومی هم که هیچ تضمینی نیست برای موندنش تو این آشفته بازار نشر و مطبوعات، تازه این دومی که هیچوقت هم به اندازه اولی محبوب قلبهای ما نشد! کلاً نمیدونم ما چرا هر وقت دلمون میگیره هی گوشه ذهنمون یاد این گودر خدا بیامرز میفتیم! خلاصه داستانی داریم. خدا از باعث و بانی تعطیلیش نگذره! خودمون مُردیم بس که این یارو رو نفرین کردیم! D:
- پسرعمه جان هم بالأخره رفت ینگه دنیا. رفت که مثلاً درس بخونه ولی قصدش موندنه. باورم نمیشه که شاید دیگه اون پسربچه شیطونی رو که دیوار راست رو بالا میرفت و یه کفش و لباس سالم نداشت، همونی رو که جزء بسیار محدود پسرهای مهربونی بود که تا حالا دیدم، هیچوقت یا حداقل به این زودیا نمیبینم! بد مملکتی داریم. حیف!
- آدم گاهی به بن بست زندگی میرسه. هر طوری که نگاه میکنه نمیتونه بفهمه کجای کارش ایراد داره. دیدین وقتی یه برنامه کار نمیکنه، فقط یه کد کوچولوش مشکل داره؟ دیدین که هر چی آدم تلاش میکنه پیداش نمیکنه؟ ولی وقتی پیدا میشه به نظر میاد که خیلی واضح بوده! شاید اشکال کار ما هم اینقدر واضحه که دیده نمیشه! امروز کلی نشستیم با مانی فکرکردیم. دو تا کیک گنده با چای و یه عالمه غذا هم کالری به مغزمون رسوندیم ولی افاقه نکرد. کل بحث بینتیجه موند! نمیشه یکی بیاد این اشکال برنامه ما رو پیدا کنه؟! D:
- کماکان در مود فیلمهای عاشقانه هستیم. چرایش را نیز نمیدانیم! ولی میدانیم که بسیار دلنازک شدهایم! باور کنید قبلاً هرگز این چنین نبودیم. نمیدانستیم سن و سال چه بلاها که سر آدم نمیآورد! غرض از اطاله کلام اینکه اگر پیشنهاد جالبی دارید بگید! با آغوش باز پذیراییم ;)
Labels: اینترنت, تنهایی, خاطرات, دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زندگی, شخصی






