● اندر مصائب بزرگسالی!

خیلی قبل‌ترها، وقتی هنوز دوره‌ی خام جوونی رو می‌گذروندم، بعضی رفتارهای خارجی‌ها خیلی برام عجیب بود. یکی از اون رفتارها این بود که بچه‌هاشون رو تا یه سن معینی پیش خودشون نگه می‌داشتن و بچه به‌طور طبیعی بعد از اون سن باید از خانواده جدا می‌شد (البته بعدها فهمیدم که اگه کسی نخواد بره هم هیچکس مجبورش نمی‌کنه به رفتن). اون‌وقت‌ها فکر می‌کردم این رفتار، مهمترین جلوه‌ی بی‌عاطفگی غربی‌هاست!
ولی الان نه تنها نظرم نسبت به این موضوع عوض شده، بلکه کلا این روند به نظرم خیلی عادی‌تر و منطبق بر طبیعته و دقیقا کاری که ما می‌کنیم اشتباه‌ست. آدم‌ها باید بعد از یک سنی برن سی خودشون. زندگی با پدر و مادر و خواهر و برادر، وقتی همه بزرگ هستن و هر کس سلیقه‌ای و عقیده‌ای داره، گاهی مشکل‌آفرین میشه. یعنی می‌خوام بگم کلا به صلاح نیست. 
متأسفانه در خیلی از خانواده‌های ایرانی، جدایی از خانواده فقط از طریق ازدواج میسره، به‌خصوص اگر شهر دانشگاه یا محل کار همون شهری باشه که والدین هستن. من الان چند ساله که می‌تونم یک زندگی متوسط خوب جدای از خانواده داشته باشم ولی هروقت حتی یک اشاره به این موضوع می‌کنم همه چپ‌‌چپ نگاهم می‌کنن و ناراحت میشن و میگن اصلا فکرشو هم نکن! اینی که آدم‌ها به استقلال احتیاج دارن، استقلالی که حتی ممکنه سختی‌های زیادی رو هم به‌همراه داشته باشه، یک موضوع لوکس و فانتزی و غیر قابل بحثه. این مسلمه که آدم خانواده‌شو از هر کسی و هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست داره ولی این دوست داشتن دلیل نمیشه برای گهگاهی خسته نشدن!
بعد آدم چیزی شبیه وسواس پیدا میکنه نسبت به اتفاق‌های اطرافش و حرص می‌خوره، حتی اتفاق‌های کوچیک، چیزهایی که دلت میخواد نادیده بگیریشون ولی ناخواسته آزارت میدن، چون یک طرف مغزت هی داره شرایطت رو مقایسه می‌کنه با تصوری که از مستقل زندگی کردن داری. اینجوری میشه که بیزار میشی از ‌بهم ریختگی خونه، خسته میشی از نظافت کردنش، حساس میشی نسبت به دست زدن دیگران به وسایل‌ات، ناراحت میشی از خاموش شدن چراغ وقتی دلت میخواد کتاب بخونی ولی اون یکی میخواد بخوابه، حتی لج‌ات می‌گیره وقتی عجله داری و میخوای بری حموم و می‌بینی پره! آره، حتی همین چیزهای ساده. 
با روندی که ما داریم پیش میریم، فرهنگمون نیاز به تغییرات زیادی داره که متأسفانه بستر این تغییر به‌هیچ وجه مهیا نیست. چیزایی که ذهن خیلی از ماها رو به خودش مشغول کرده، چیزایی هستن که در بسیاری از کشورها، حتی کشورهای سنت‌گرایی مثل ژاپن یا حل شدن یا دارن حل میشن. مشکلات ما مشکلات لاینحلی نیست ولی با این وضع، حل شدنشون به احتمال خیلی زیاد حداقل برای نسل ما در سطح یک آرزو باقی خواهد ماند.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● پیاده تا مقصد

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● توزیع نرمال زندگی

شاید بعضی وقتا آدم دوست داشته باشه که یه جور خاص و منحصر به فرد زندگی کنه. یعنی روش زندگیش شبیه هیچ‌کس دیگه‌ای نباشه. یه روش باشه که تو دنیا (حتی دنیای کوچک اطراف خودش) به اسم خودش ثبت بشه برای همیشه. ولی اینا همه‌ش افکار جوونیه. آدم تا جوونه فکر می‌کنه می‌تونه دنیا رو عوض کنه. غافل از اینکه این دنیاست که بالأخره اونو عوض می‌کنه.
اگر رفتار و روش زندگی مردم جامعه رو تابع یه توزیع نرمال فرض کنیم، کسانی که میخوان متفاوت باشن میرن تو اون قسمت دُم‌های توزیع. افراد تا زمانی که تو قسمت دُم‌ها قرار نگرفتن، در متن و بطن جامعه هستن و هم جامعه اونا رو به‌طور معقول‌تری می‌پذیره و هم اونا جامعه رو. ولی وقتی فاصله می‌گیرن یواش یواش مشکلات شروع میشه. طرد شدن و تنها شدن کوچکترین پیامد این جداییه.
من تازه به این نتیجه رسیدم که آدم هرچی نرمال‌تر زندگی کنه و بذاره همه چی روند عادی و طبیعی خودشو طی کنه، راحت‌تر و معقول‌تر می‌تونه زندگی کنه، گیریم نه خیلی قشنگ‌تر. جدا شدن از زندگی نرمال، آدم رو انگشت‌نما می‌کنه، نه به نیکی که به یه موردِ قابل ترحم! مردم کاری به این ندارن که زندگیِ تو، انتخابِ تو بوده. تنها چیزی که می‌بینن اینه که تو مثل اونها نیستی و حالی که داری یه حالِ خودخواسته نیست و چیزیه درخورِ ترحم و دلسوزی. 
به نظر من آدم باید از یک جایی به بعد، پیه نرمال زندگی کردن رو به تنش بماله و ملحق بشه به جامعه. خاص بودن، به‌خصوص در جوامع سنتی، خیلی آخر و عاقبت خوشی نداره. تنها می‌مونی و باید خو بگیری به تنهایی. در این تنها بودن هم حتی تنهایی. چرا که حتی روشنفکرترین افراد، وقتی تو رو قاطیِ جامعه نرمال نمی‌بینن، خواسته یا ناخواسته، با لحن سرزنش‌واری اینو به رخ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات میکشن.
به هر حال می‌خواستم بگم که نرمال زندگی کردن خوبه. هر چیزی که روند طبیعی داشته باشه، عادی‌تر و موفق‌تر خواهد بود حتی زندگی. اینقدر سعی نکنیم از مسیر طبیعی فاصله بگیریم. مسیر طبیعی زندگی، مسیریه که خیلی‌ها اونو امتحان کردن و بابت خوب پس دادن امتحانش هست که شده روند طبیعی. دریابیم آن را.

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● مادرم

شاید این نوشته برای اولین پست بودن در سال جدید زیاد جالب نباشه ولی خب حالا که بی‌خوابی زده به سرم چاره‌ای نیست جز نوشتن.
عکس‌ها و فیلم‌هایی که از دوران بچگی برای آدم می‌مونه با اینکه خیلی خواستنی و هیجان‌انگیزه ولی در عین حال آدم رو در غمی عمیق فرو می‌بره. آدمایی رو می‌بینی که زمانی تو زندگیت بودن، عاشقشون بودی، کشته محبتاشون، ولی حالا دیگه نیستن. شدن یه خاطره، یه خاطره دور و غم‌انگیز. بدتر از همه دیدن پدرها و مادرهاست. نگاه می‌کنی می‌بینی یه زمانی چقدر جوون و شاداب بودن، چقدر مأمن و تکیه‌گاه بودن و چقدر مقتدر و بلامنازع.
وقتی پدر و مادر آدم مریض و ناتوان میشن حس می‌کنی یه تیکه از وجودت فلج میشه. انگار که وجود تو وجودی سوای از اونا نیست. ما هنوز خیلی کوچیک بودیم که مریضی پدرم شروع شد، با یه شوک تکان‌دهنده. از همون وقت تا الان بابام داره با انواع عمل‌های جراحی و قرص‌های مختلف با مریضی‌ش دست و پنجه نرم می‌کنه. الان هزارساله که ما همیشه یه گوشه‌ی ذهنمون درگیر و نگرانه. با این‌حال تو همه این مدت مامان قرص و محکم مثل کوه پشت سرمون بود و نمیذاشت غرق بشیم تو حس‌ها و افکار ناجور.
مادر آدم، همه کس آدمه. همه اینو می‌دونن. وای به حال وقتی که همه کس‌ات از پا بیفته! مامان یه دفعه‌ای از پا افتاد. همینطور بدون مقدمه. اینقدر که ما فکر می‌کردیم نکنه تمارض می‌کنه از بس‌که سالار بود برای خودش. خدا ما رو ببخشه. مریضی‌ش رو بعد از یکسال این دکتر و اون دکتر بردن، خودم تشخیص دادم. از روی علایمش. تازه از کربلا برگشته بودیم با اون حال زاری که داشت. خیلی سخت بود کنار اومدن با بیماری مامان. الان که من دارم اینا رو میگم بیشتر از یکسال از اونموقع گذشته ولی باز هم دستم داره می‌لرزه و اشکم سرازیره. یعنی میخوام شدت سخت بودن تحمل مریضی مامانو بگم. 
حالا با اینکه هم اون و هم ما با مریضی کنار اومدیم، ولی دیدن همین عکس و فیلما باز داغ دل منو تازه می‌کنه. منظره‌ی ویرانی آدم‌ها غم‌انگیزترین منظره‌ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاووس می‌رفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته. ببینی کسی خود را ملکه‌ای می‌پنداشته و تو را بنده‌ی زرخرید، حالا منتظر گوشه‌ی چشمی است به او بکنی ... . فکر نکنم کسی به اندازه مامان من تو زندگیش بدبختی کشیده باشه. الان هم که همه سختی‌ها گذشته و امور به سامان شده، یعنی درست همین وقتی که می‌تونه از زندگیش لذت ببره، اینطوری مریض شده. مامانِ من بعد از اون همه سختی و زجری که تو زندگیش کشید، این حق‌اش نبود. نه اینکه یه وقت خدایی نکرده بخوام ناشکری کنما ولی خب دلم از اون تهِ تهش می‌سوزه و آتیش می‌گیره براش.
ولی خب چاره‌ای نیست. دنیاست با همه ناملایمات و سختی‌هاش. باید باهاش ساخت حتی اگر کلاً طعم واقعی خوشی رو فراموش کنی. وقتی همیشه‌ی خدا یه فکری یه جایی از ذهنت رو مشغول کرده، دیگه خیلی از لذت‌ها برات گذریه و عمق پیدا نمی‌کنه. من خیلی وقته که هیچ دعای اساسی‌ای به غیر از شفای بیماران و پدر و مادرم ندارم. امیدوارم یک روزی خدا دعای منو بشنوه و با لطف بی‌انتهاش اجابت کنه. شما هم دعا کنید. بالأخره هر نفسی حقه!



Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

روزای آخر اسفند که همیشه با هیاهوی و ولوله و شور نوروز و سال جدید همراهه، همینطوری خودش پرالتهاب و پرحادثه‌س و آدم انگاری هاج و واج می‌مونه که چیکار باید بکنه و کجا باید بره. وای به حال وقتی که حجم حوادث و خبرهای منتظره و غیرمنتظره هم یه جورایی بهت هجوم بیاره و این روزاتو تحت‌الشعاع قرار بده! 
امروز برای من روز سنگینی بود. کم‌خوابی‌ها و بدخوابی‌های دیشب هم از فکر و خیالی بود که بابت امروز داشتم. خداحافظی کار سختیه حتی اگر موقتی باشه. آخه آدما به هم عادت می‌کنن، به هم وابسته میشن و کم‌کم دل می‌بندن. امروز یکی از عزیزترین دوستانم خداحافظی کرد و رفت. هم‌اتاقی مهربونی که بودنِ آرامش‌بخشش تسکین روزای سختم بود. نمی‌دونم چطوری بعضی از آدم‌ها می‌تونن اینقدر انرژی مثبت باشن. بدون شک اون یکی از این آدماست. من اینقدر خوش‌شانس بودم که آدمای خوب زیاد تو زندگیم دیدم ولی نوع خوبیِ این یکی یه جور متفاوتی بود، ذاتی و درونی، انگار که اصلاً نتونه بد باشه و این از همون اولین روزهایی که با همدیگه استخدام شدیم و بعد هم هم‌اتاقی، کاملاً ملموس و محسوس بود. من هروقت دلم از جایی پر بود، کسی جز اون نبود که اونطور آروم و متین به حرفام گوش بده. کسی که الان با اطمینان می‌تونم بگم که از ته قلب دوستش دارم. 
امروز همه وسایلشو جمع کرد و رفت. میزش رو هم حتی خالی کرد. رفت که شاید تا یک سالی نباشه و من دوباره تنها شدم. این‌بار احساس می‌کنم که تنها‌تر از همیشه. نمی‌دونم چرا ولی خیلی بغض دارم. هنوز هم حتی بهتر نشده‌م. وقتی که رفت دیدن جای خالی‌ش یه دفعه خیلی سخت به نظرم اومد. می‌دونم که به زودی به این وضعیت هم عادت می‌کنم ولی الان خیلی حالم بده. دلم از همین حالا براش تنگ شده. خیلی زیاد!   

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed |

● آه ای زندگی!

باز امروز از اون روزا بود. از اون روزای گندِ به دردنخور. وقتی این دل لامصب می‌گیره دیگه گرفته. با هزارتا چَنته هم باز نمیشه. شاید هم خیلی نباید تقلا کرد. باید بذاری بگذره. ذهنم شلوغه. به قول یکی توی سرم صدا هست. این سروصداها باید بخوابه وگرنه اگر صد سال هم به همین شکل بگذره، باز دردی از ما دوا نمیشه. 
آدم هر چی بزرگتر میشه، رنگ باختن آرزوهاش رو بیشتر می‌بینه. حتی گاهی کار به جایی می‌رسه که روزانه و ساعت به ساعت، مرگ آرزوهات رو جلو چشمت می‌بینی. در زندگی اگر چند چیز خیلی بد باشه، قطعاً یکیش رسیدن به همین نقطه‌س. کارای زیادی میشه انجام داد تا به این نقطه نرسید یا حداقل بودن در این وضعیت رو متوجه نشد ولی اگر به هر دلیلی کار به اینجا رسید، یعنی اوضاع خیلی وخیمه و به احتمال زیاد دیگه کاریش نمیشه کرد. توی همین نقطه‌س که حتی چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و روزمره‌س، برای تو میشه یه آرزوی دست‌نیافتنی!
خسته شدم بس‌که با ای کاش‌ها و اما و اگرها زندگی کردم، از این دلگیریهای گاه و بی‌گاه که حالا زمان اومدنشون هی داره کوتاه‌تر  و کوتاه‌تر میشه. آخه آدم تا کی می‌تونه بشینه و از زمین و زمان و فلک گلایه کنه؟! اشکال من و ما اینه که بلد نشدیم زندگی کنیم. معناش رو نفهمیدیم. درست بهش نگاه نکردیم. این شاید تقصیر پدر و مادرهامون باشه. شاید هم تقصیر جامعه‌س که زندگی رو تو یه چارچوب خاص و خیلی محدود به ما معرفی کرده. به هر حال چیزی که واضحه اینه که مشکلی وجود داره. مشکلی که من و امثال من رو به اینجا رسونده. مشکلی که اگرچه لاینحل نیست، ولی به هر دلیلی راه‌حل‌های خیلی ساده‌ای هم نداره. آیا ذهنی که با یک عالمه علامت سؤال پر شده، روزی پاک و نجات‌یافته خواهد شد؟

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

  • دارم یه ویدیوی آموزشی تهیه می‌کنم برای سیستم جدید ورود اطلاعاتمون. حالا مشقت‌ها و گرفتاری‌ها و چونه‌زدن‌های حین ضبط صدا بماند، امروز برای میکس و تدوینش پدرم دراومده! یعنی الان نزدیک پنج ساعته من علافم! از مچ تا سر انگشت‌ها هم دیگه داره گز گز می‌کنه! این Movie Maker که کلاً خنگ، بقیه نرم‌افزارها هم بدتر از اون! اگه کسی صدای منو می‌شنوه، جان هرکس که دوست دارین، یه نرم‌افزار شسته رفته و ساده که هم بشه باهاش فیلمو برید و هم چند تکه فیلم رو به هم وصل کرد، طوری که کیفیت رو پایین نیاره، به من معرفی کنید! خیر ببینید.
  • اون روز بود که یهو بارون گرفت و شهر رو به هم ریخت، همون سه‌شنبه پیش که بارون نمی‌بارید بلکه شُر شُر عینهو شیلنگ آبِ فشار قوی (!) می‌ریخت، من یه نیمچه عمل جراحی داشتم! حالا من تو اون شرایط از خیابون فردوسی باید می‌رفتم زیر پل توانیر! ناگفته پیداست چه فاجعه‌ای رخ داده! یعنی دقیقاً موش آب کشیده! ولی با این‌حال چون اولین بارونِ جدیِ پاییزی بود خیلی حال داد. به‌خصوص فرداش که آسمونِ همیشه خاکستری تهران، آبی و صاف و تمیز و پاک بود. دمش گرم! D:
  • بهانه نوشتن این پست این بود که یاد خوابی رو که دیشب دیدم برای خودم ثبت کنم. خیلی خواب خوبی بود. توی خواب احساس شعف داشتم از حضورش و لمس دستاش. با اینکه تو خواب هم می‌دونستم دارم خواب می‌بینم ولی باز هم حس شادی تمام وجودم رو پر کرده بود. تا باد از این جور خواب دیدن‌ها بادا! ;)

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● اضافه کار

  • اون روز که اضافه کار مونده بودم، وقتی که داشتم می‌رفتم خونه، آقای "پ" توی اتاق نبود. منم، جهت اطلاع، روی یه کاغذ براش یادداشت گذاشتم که: «من رفتم، خداحافظ». امروز بهم گفت:«اون روز که برگشتم پشت میزم، هندزفری تو گوشم بود و داشتم یه آهنگ غمگین گوش می‌دادم. تو حس و حال خودم بودم که یادداشت شما رو دیدم. نمی‌دونی یهو چه حالی پیدا کردم! تو اون آهنگه داشت می‌خوند خداحافظ، خداحافظ. یه دفعه احساس کردم خداحافظی‌ت برای یه مدت طولانی بوده. به خودم گفتم کاش تو اتاق بودم». من کلی خندیدم به این احساس گوگوری‌مگوری ولی خب یه عالمه هم تعجب کرده بودم که البته به روی خودم نیاوردم! الهی! ملت چقدر احساساتی‌ هستن! D: 
  • ایضاً یه روز دیگه که اضافه‌کار مونده بودم، آقای رئیس بزرگ اومد تو اتاق. به شوخی گفت:«به نظرت زندگی از وقتی بیشتر اضافه کار می‌مونی شیرین‌تر نشده؟». منم گفتم:«چرا. از اون افتضاحی که بود، افتضاح‌تر شده!» D:  به همین پُررویی! اونم گفت:«خوبه! بیا دوتایی بریم یه آموزشگاه بزنیم توش روش‌های زندگی بهتر با اضافه کار رو درس بدیم»! 
  • کلاً این ماه زیاد اضافه کار موندم. حالم خراب بود. احتیاج داشتم به تنهایی و سکوت. فکر می‌کردم اگه تو اتاق تنها بمونم و سرمو با کار گرم کنم، بهتر میشم. نشدم! هیچ‌کس تا حالا به این روش بهتر نشده که من دومی‌ش باشم. همه‌ش دلم می‌خواست گریه کنم ولی اشک نمی‌اومد. آخرش هم نیومد البته! الان خوبم D:

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● زندگی مستقل

چند وقتيه سوداي جدا شدن از خانواده و تنها زندگي کردن حسابي فکرمو به خودش مشغول کرده. نمي‌دونم جدا بودن خوبه يا بد و يا حتي چه مشکلاتي رو ممکنه در پي داشته باشه ولي به نظرم به تجربه‌ش مي‌ارزه. آخه هرچقدر ميشينم با خودم حساب مي‌‌کنم، مي‌بينم که مگه آدم تا کي مي‌تونه پيش خانواده زندگي کنه؟ نه که بگم زندگي با خانواده خوب نيست يا مشکلي وجود داره‌ها، ولي حتي اگر بخواي سير و روال طبيعي و طبيعت رو نگاه کني هم، زندگي با خانواده از يک سني به بعد عادي و جالب نيست. حالا هم که ما تقريباً اون محدوده‌‌ي "از يک سني به بعد" رو رد کرديم بايد يواش يواش جل و پلاسمون رو جمع کنيم و بريم سي خودمون.

انجام اين کار البته با حرف زدن در موردش، تومني دو هزار فرق داره! چون زماني که اين تصميمم رو به خانواده اعلام کردم، با مخالفت شديد و غيرمنتظره‌اي مواجه شدم! حتي فکرشو هم نمي‌کردم که نظرشون تا اين حد منفي باشه. تازه خانواده‌ي من، خانواده خيلي سنتي و بسته‌اي هم نيست! مامانم که زود برداشته ميگه: «مگه پدر و مادر نداري که ميخواي تنها زندگي کني؟!». يا «مردم چي ميگن» يا «مگه از دست ما خسته شدي؟». من هم نمي‌دونم به چه زبوني بگم که بابا آدم دوست داره استقلال رو تجربه کنه. دوست داره خواب و خوراک و روش زندگيش رو خودش انتخاب کنه. تو خونه راحت و بي‌قيد باشه. نميشه گفت که. اگر هم بگي ميگن مگه همين الان همه اينا رو نداري؟! البته منصفانه اگر بخوام قضاوت بکنم بايد بگم که دارم ولي نه در اون حدي که تو ذهنمه يا دلم ميخواد.

من مي‌دونم که تنها زندگي کردن مشکلات زيادي داره و حتي ممکنه آدم از پسش برنياد، ولي تا آخر عمر هم اين‌طوري زندگي کردن خوب نيست. رؤياي استقلال تا موقعي که عملي نشده، سخت وسوسه‌کننده‌س و هيچ‌وقت هم وسوسه و نيازش از بين نمي‌ره. متأسفانه جامعه ما هنوز آمادگي پذيرش تنها زندگي کردن افراد و به‌خصوص خانم‌ها رو نداره. ولي بالأخره از يه جايي بايد شروع کرد. من اين‌بار مي‌خوام مقاومت کنم و رو تصميمم بايستم. فعلاً پول کافي براي اين‌کار ندارم ولي در اولين فرصتي که بشه کمبود پول رو جبران کرد، حتماً اين کار رو مي‌کنم. نمي‌دونم چقدر بايد بجنگم ولي قطعاً از همين الان بايد فکرشونو آدماده کنم. شايد بشه راضيشون کرد.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● پلیس پلاس عشق!

  • من که فکر می‌کردم هفدهم اعتبار گواهینامه‌م تموم می‌شه (نکردم یه نگاه بکنم اقلاً!) بدو بدو صبح پنج‌شنبه هفته قبل رفتم برای تمدید. هیچ مدرکی از مدارک لازم رو نداشتم. شانس آوردم عکاسی باز بود و سر بیست دقیقه عکسو برام آماده کرد. مبالغ رو هم تو بانک پرداخت کردم و سریع خودمو رسوندم به پلیس+10. مدارک رو گرفت و برگه معاینات پزشکی رو داد. گفت که باید تا بیست و هشتم اون برگه رو به همراه گواهی معتبر برای گروه خونی ببرم! یعنی یه آزمایش خون هم باید می‌بردم! بعد تازه یه نگاه به گواهینامه‌م انداختم دیدم که بله تا بیست و هشتم وقت دارم! نشون به اون نشون که هنوز مدارکم رو نبردم! D:  کارتمون الکترونیکی میشه البته و مهمتر از همه اینکه تمدید 10 ساله شده. تنها نکته مهم قضیه! راستی یه چیز دیگه. برای کارکنان پلیس+10 قبلاً چادر اجباری نبود؟ یعنی جدیداً پلیس اینقدر منورالفکر شده که اجازه بده به کارکنانش بدون چادر بیان؟! اگه واقعاً اینطوری شده باشه، تو این وانفسای رفتن به قهقرا نکته مثبتیه!
  • درسته که بعد از گودر خدابیامرز تا مدت مدیدی حالمون خراب بود و شوکه بودیم، ولی خب بعد دیدیم که ضجه موره و این حرفا فایده‌ای نداره! گودر برگشتنی نیست. بعدم که یه مدت باز هم مدیدی هر کاری می‌کردیم پلاس به دلمون بشینه و بذاریمش جای گودر نمی‌شد لامصب! الان یه چند وقتیه که گه‌گداری یه سر به پلاس می‌زنم. دارم یواش یواش به تحملش نزدیک میشم. به‌خصوص اینکه دوستان عزیز گودری هم خیلیاشون هستن اونجا هرچند نمی‌دونم چرا پلاس اینقدر خنگ و غیرخلاقه! هر چی باشه بالأخره تاریخ ثابت کرده که ما هرچقدر هم مقاومت کنیم، آخرش باید به اجبار تن بدیم. اولین بارمون نیست که. ما هم تن دادیم دیگه! ;) حالا بدینوسیله از دوستان غایب هم دعوت می‌کنیم که قدم رنجه فرموده تشریف بیارن جمعمون جمع شه باز D:
  • دیشب این فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» رو دیدم. بازی کیت وینسلت رو خیلی دوست داشتم. فیلم جالبی بود. کلاً فیلم‌های انسانی رو دوست دارم. فیلم‌هایی رو که انسان و احساساتش در اونها تکریم میشه. انسان موجود ارزشمندیه و عشق، بالاترین نشانه تفاوت انسان و برتر بودنشه. عشق شاید از یاد آدم بره ولی هرگز فراموش نمیشه و یک جایی در ضمیر ناخودآگاه انسان مثل گوهری گرانبها باقی می‌مونه. درست مثل همون عشق ازلی. البته تا جایی که من اطلاع دارم، واقعاً به وسیله شوک الکتریکی میشه یک‌سری خاطرات بد رو از ذهن پاک کرد (هرچند احتمالاً موقتی). ولی ظاهراً یک روش منسوخه و دیگه استفاده نمیشه. با این‌حال باید صادقانه اعتراف کنم که دلم می‌خواست می‌شد بعضی چیزها رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم. یعنی دیلیت نه ها، شیفت دیلیت!

  •  چه خوبه که کتاب‌ها هستن. خوبه که فیلم‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها هستن. اگر نبودن دنیا غم‌انگیزتر از این چیزی که هست می‌شد! شعر نمیخونم. طاقت شنیدن شعر ندارم. وجودِ ویرانه‌مون رو داغون‌تر می‌کنه. همین که شعر رو به همراه موسیقی میشنوم کفایت می‌کنه برای له شدن روح! خدایا پس این «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری» چی شد؟!

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عالیجناب آلزایمر!*

گل بود به سبزه هم آراسته شد! خیلی کم مشکلات داشتیم، فراموشی هم بهش اضافه شد! حالا ما در عنفوان جوانی چطوری بیماری پیرها رو گرفتیم معلوم نیست! گاهی آدم از عدم فعالیت مغز دچار نسیان میشه و گاهی از بیش‌فعالیِ اون! به هر حال هر دوش مشکله، چه آلزایمر و چه مشغله، چه فرقی می‌کنه؟! صبحی محمد زنگ زد یه چیزی گفت و من جوابشو دادم. یک ساعتِ بعد داشتم با خودم می‌گفتم محمد صبح که زنگ زد چیکار داشت؟! هر چی فکر کردم یادم نیومد. یا بارها شده سرچ گوگل رو باز کردم که یه چیزی رو که تو ذهنم بوده سرچ کنم ولی در همون فاصله‌ی خطور اون چیز به ذهنم و باز کردن یه تب جدید، یادم رفته موضوع چی بوده و دنبال چی می‌خواستم بگردم! فاجعه‌بارتر این بود که من یکماه پیش که شیراز بودم، رفتم خونه یکی از اقوام که سه تا دختر داشت. بعد، چند روز پیش هرچقدر به ذهنم فشار آوردم که یادم بیاد اسم دختر بزرگه چی بود، یادم نیومد که نیومد!
کلاً آدم تا قبل از یه سنی، دنیاش خیلی کوچیکه و بالطبع غم و غصه‌ها و مشکلاتش هم به همون نسبت کوچیکن. ولی وقتی از یه جایی جلوتر میره و زندگی اون روشو بهش نشون میده همه چی یهو عوض میشه! حالا ماهایی که تو کشورهای جهان سوم به دنیا میایم و زندگی می‌کنیم همینطوری بای دیفالت کلی مشکل لاینحل و مشغله ذهنی داریم، وای به حال وقتی که مشکلات و ناملایماتِ دیگه هم بهش اضافه بشه.
خیلی خوب بود اگر درجه حساسیت آدم قابل کنترل بود. بعضی چیزها رو نباید دید، بعضی حرف‌ها رو نباید شنید، واقعاً بعضی مسائل رو باید بی‌خیالی طی کرد. وقتی ذهن مشغول یک عالمه چیزهای پراکنده و بعضاً بی‌اهمیت میشه، خب معلومه فرد رو دچار مشکلات می‌کنه! باید آدم تسک منیجرِ ذهنش رو یه نگاهی کنه و اپلیکیشن‌ها و پروسس‌های بی‌مورد رو خیلی زود و به‌موقع متوقف کنه. خیلی کار سختیه ولی احتمالاً غیرممکن نیست. اگر بشه ...

* عنوان از داستانی در مجله داستان با همین نام

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● عشق ممنوع-3

وقتی از عشق حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه سخن می‌گوییم؟!
اصولاً به نظر من، عشق خیلی ماهیت مشخص و تعریف‌شده‌ای نداره. منظورم از عشق البته، مشخصاً عشق بین زن و مرده. خیلی‌ها برای عشق ماهیتی ماورائی و معنوی متصورن و اونو جدای از جسم و ماده می‌دونن. ولی حقیقت اینه که وقتی اتفاقی که ما اسم اون رو عشق می‌ذاریم، میفته، علاوه بر کشش‌ها و کنش‌های روحی، جسم و گاهی تک تک سلول‌های بدن هم واکنشی ملموس و طبیعی از خودشون نشون میدن و به نوعی درگیر میشن. به‌طوری که آدم می‌تونه این واکنش‌ها و برهم‌کنش‌ها رو در وجودش به‌خوبی حس کنه.
اما چیزی که عشق رو اتفاقی خاص و منحصر به فرد می‌کنه، غیرمنتظره بودن اونه! انسان معمولاً هیچ‌وقت نمی‌فهمه که کِی، چرا و چطور عاشق شده! عشق یا همون عاشق شدن، تا حدود زیادی غیر ارادیه. اینو همه اونایی که عشق رو به نوعی تو زندگیشون تجربه کردن، تأیید می‌کنن. انگار تحت تأثیر یه نیروی مجهول و ناشناخته، به‌طور ناگهانی اختیار و کنترل همه چیز از دستت خارج میشه!
من فکر می‌کنم به همین خاطره که عشق‌ها معمولاً با مشکلات و دشواری‌های زیاد همراه هستن که اگر نبود این‌همه مشکل در راه عشق،  این‌همه شعر و غزل و قصیده و داستان هم که از ازل در این‌مورد سروده و نوشته شده معنایی نداشت! دقیقاً به همین علت هم هست که در جریان عاشقی، هیچ چیز سر جای خودش نیست! نه تناسبی وجود داره، نه منطقی و نه شرایط ایده‌آلی. یعنی در یک کلام، هیچ چیز نیست جز عشق که اگر عشق،  انتخابی بود و اختیاری، شاید هرگز انتخاب این‌گونه نبود! 
پس اگر در ذات عشق دقت کنیم، هر چند به زعم من هنوز ناشناخته و مجهوله، می‌بینیم که چیزی به اسم «عشقِ ممنوع» معنایی نداره. چون در مورد چیزی که اراده، عقل و منطق چندان توش دخیل نیستن، قانون گذاشتن و باید و نباید گفتن و ممنوع و آزاد کردن، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست! البته واضحه که وقتی از عشق حرف می‌زنیم یعنی از هوس حرف نمی‌زنیم (کوچکترین تفاوتشون اینه که عشق معمولاً موندگاره ولی هوس قطعاً مقطعی و زودگذره).

پ.ن:
آدم وقتی در مورد چیزی حرف می‌زنه، لزوماً در مورد تجربیات خودش حرف نمی‌زنه! یعنی ممکنه خیلی وقت‌ها راوی باشه و تجربه‌های تلخ و شیرین دیگران رو روایت کنه. به‌هرحال خیلی هم کار عجیب و غریبی نیست!

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق ممنوع-2

عشق‌های یک طرفه هم به نظر من از همون نوعِ عشق‌های ممنوع هستن. به‌خصوص اگر طرفِ عاشق، دختر باشه. وقتی دختر هستی، اگر عاشق کسی شدی، عاشق کسی که عاشقت نیست، باید خفه‌خون بگیری و دم نزنی. اگر هم این‌قدر جرئت داشته باشی که عشقتو ابراز کنی، در بهترین حالت، با یک جواب نه‌ی محکم روبه‌رو میشی،  تازه اگر مسخره‌ت نکنن و شخصیت و غرورت رو له و داغون نکنن (واضحه که موارد استثنا در هر چیزی وجود داره).
عشق یک طرفه، با همه زیبایی‌های نهان و آشکارش، زندگی آدم رو نابود می‌کنه و به باد فنا میده. شخص عاشق، نه می‌تونه عشقش رو فراموش کنه (حتی اگر بدی‌ها و توهین‌های زیادی ازش دیده و شنیده باشه) و نه می‌تونه به کس دیگه‌ای فکر کنه. اگر یک روزی هم تن به ازدواج بده، از زندگیش لذتی نمی‌بره و فقط مجبوره تا هر جا که بتونه اونو تحمل کنه. 
حیف که ورود به قلمرو عشق، خیلی اختیاری نیست که اگر بود شاید هیچ کسی خودشو این‌طوری گرفتار نمی‌کرد! اولش آدم فکر می‌کنه می‌تونه از پس موضوع بربیاد و همه چیز رو تحت کنترل نگه داره، ولی بعد، کم‌کم می‌بینه که افسارش به دست دله و دل هم هر خراب‌شده‌ای که دلش بخواد می‌بردش، بدون اجازه و بدون کنترل!
به‌هرحال اگر دیدید دلتون برای کسی تنگ میشه، اگر بی‌قرارِ دیدنش شدید، اگر درشت‌گویی‌هاش رو زود فراموش کردید و اگر حضورش و صداش دلتون رو به لرزه درآورد، بدونید که دارید عاشق میشید. نه! اصلاً عاشق شدید!

پ.ن: توضیح واضحات میدم؟! می‌دونم! D:

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● نیمچه سفرنامه مصور استانبول (1)

  • سفرنامه نوشتن ذوق می‌خواد و هنر و دیدگان تیزبین که خدا رو شکر ما از همه‌ش محرومیم. اینه که گفتم این‌دفعه از اطاله کلام بپرهیزم و فقط یه چیزایی رو که برام جالب بود نکته‌وار بگم و والسلام!
  • از بین کشورهای اسلامی، شاید ترکیه آزادترینِ اونا باشه. کشوری که بدون داشتن نفت و به تبع اون حضور مؤثر غربی‌ها (مثل اون چیزی که تو کشورهای عربی حوزه خلیج فارس هست) تونسته خودش راهشو تا حدودی پیدا کنه و طعم آزادی رو بچشه. خواستنِ  سفر به ترکیه برای من از این لحاظ هم اهمیت داشت تا بتونم یه کشور اسلامی نسبتاً آزاد رو تجربه کنم.
  • در یک نگاه کلی، شهر استانبول به نظرم خیلی شبیه شهر آتن بود از بسیاری جهات به‌خصوص معماری شهر و ویژگی چهره‌ها. وقتی از فرودگاه به سمت هتل می‌رفتیم، انگار خاطره رفتن از فرودگاه آتن به سمت هتل داشت تکرار می‌شد.
  • ما حدوداً ساعت 8:30، 9 بود که به هتل رسیدیم. هتل در یکی از محله‌های قدیمی و مرکزی شهر (در قسمت اروپایی شهر استانبول) در منطقه آکسارای و در انتهای یک کوچه بن‌بست قرار داشت. ما ناامیدانه منتظر بودیم که  تا ساعت دو بعدازظهر خبری از اتاق نباشه ولی در یک سورپرایز جانانه اتاقامون رو بهمون دادن و کلی حال کردیم.
  • بعد از جاگیر شدن تو اتاق و به کم رسیدگی به سر و وضع آشفته و خسته‌مون، رفتیم برای گردش و کشف شهر! با توجه به اطلاعات نصفه نیمه‌ای که از شهر داشتیم، سوار تراموا شدیم و در ایستگاه سلطان احمد پیاده شدیم. محوطه بزرگ پارک‌مانندی اونجا بود که علاوه بر مسجد سلطان احمد، در اون موزه هنرهای اسلامی، چند ستون قدیمی، مسجد ایاصوفیه، یک بازارچه صنایع دستی و انواع کافه‌ها و رستوران‌ها وجود داشت. 
نمایی از مسجد ایاصوفیه از روبه‌روی مسجد سلطان احمد

مرد آبنبات فروش

یک کافه زیبا

استانبول پره از این گاری‌هاییه که بلال و بلوط کباب شده می‌فروشن

  • مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی، مسجد بسیار بزرگ و زیبایی است که نمی‌دونم چرا منو یاد مسجد کوفه می‌انداخت (شاید به خاطر حیاط بزرگی که داشت)! توریست‌ها اجازه ورود به مسجد رو داشتن. فقط اگر شانه و پاهاشون لخت بود، باید اونا رو با استفاده از پارچه‌های آبی (روشن و تیره) که به همین منظور جلوی در ورودی بود، می‌پوشوندن و کفشاشون رو درمیاوردن ولی اجباری در حجاب مو نبود! در محوطه داخلی مسجد هم یک قسمت تقریباً وسیع توسط نرده‌های چوبی جدا شده بود، که محترمانه از بازدیدکنندگان خواسته شده بود به اون قسمت وارد نشن. محل برگزاری نماز بود یحتمل.
نمایی از مسجد سلطان احمد


نمای داخلی از سقف مسجد با کاشیکاری آبی


  • چهار نوع وسیله نقلیه عمومی در سطح شهر استانبول وجود داره، تاکسی، اتوبوس، تراموا و مترو. هزینه تاکسی، نسبت به اون چیزی که ما تو ایران برای تاکسی میدیم خیلی زیاده. مثلاً ما یه مسیر خیلی کوتاه رو که پیاده هم ده دقیقه بیشتر راه نبود، به علت خستگی با تاکسی رفتیم که 10 لیر شد (هر لیر اون‌موقع معادل 1005 تومان بود). برای استفاده از اتوبوس، تراموا و مترو، یه کارت اعتباری به نام آکبیل (Akbil) وجود داره که قیمت خودش بدون شارژ 7 لیر بود. برای هر مسیر هم نفری 1.75 لیر باید شارژ می‌کردیم ولی یک کارت برای هر تعدادی کافیه و فقط باید به تعداد افراد زده بشه. علاوه بر کارت اعتباری، در هر ایستگاهی، محل‌هایی برای خرید ژتون (سکه‌مانندهایی که حکم بلیت رو داشتن) وجود داشت که برای هر نفر 2 لیر بود. به‌طور کلی با تراموا و مترو تقریباً همه جا می‌رفت که هم راحته هم به‌صرفه‌تر.
  • ناهار روز اولمون، کباب ترکی یا همون دونر کباب بود. با توجه به اون چیزی که ما تو قلب استانبول خوردیم، این چیزی که ما اینجا تو ایران به عنوان کباب ترکی می‌خوریم، اصولاً به چیز دیگه‌س! ساندویچ کباب ترکی اونجا، یه ساندویچ کوچولو بود که توش خبری از اون همه مخلفات خوشمزه‌ای که اینجا تو ساندویچ می‌ریزن، نبود! یه ساندویچ خشک و بی‌مزه!
  • عصر و شبمون در میدان تقسیم و خیابان استقلال، یعنی قسمت آسیایی شهر گذشت. خیابان استقلال، یک خیابان طویل و زیبا بَرِ میدان تقسیمه که همه برندهای معروف دنیا توش هست. ما که نتونستیم تا آخرش رو بریم ولی حتی پیاده‌روی بدون خرید هم توی این خیابون لذت‌بخش بود هر چند که بسیار شلوغ بود و آدم می‌تونست مجموعه عظیمی از ملت‌ها و فرهنگ‌ها رو یک‌جا ببینه.
  • شام پیتزای اسکندرکباب و یه نوع پیتزای مخلوط خوردیم. جالبه که اونجا اگر به تعداد غذا نمی‌گرفتیم کلی متعجب می‌شدن و هی می‌گفتن یعنی همه‌تون غذا نمی‌خورید! با اینکه تو ایران ما وقتی می‌بینیم غذا خیلی زیاده، برای هر نفر یه غذا نمی‌گیریم و این اصلاً عجیب نیست برامون! نمی‌دونم اینا چرا فکر می‌کردن ما می‌تونیم اون‌همه غذا بخوریم! 
پیتزای اسکندرکباب با طعمی خوشمزه

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-4

  • فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی می‌کنم تو حافظه‌م، ولی بعد هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم! D:) 
  • من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی می‌تونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم می‌دونم ولی بعضی وقت‌ها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت می‌کنه آدمو. خیلی وقت‌ها خوبه که آدم بی‌خیال باشه، بی‌خیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحت‌تر زندگی می‌کنیم!
  • نمی‌دونم چرا آدم‌های اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه می‌کنی می‌بینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم می‌کنه،  یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمی‌دونستم چکار می‌تونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که می‌زد هی اشک حلقه می‌زد دور چشمش و هی بغض می‌کرد و چشماش قرمز می‌شد. حرفاشونو گوش می‌کنم ولی نمی‌تونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :(  غمِ چسبنده‌ی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
  • بعضی آدما رو اصلاً نمی‌فهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمی‌گنجن! با هم دشمنی می‌کنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! این‌همه خاله زنک بازی و زیز آب‌زنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
  • خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D:  آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن! 
  1. فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
  2. فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیش‌فرض‌های ذهنی‌تون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم می‌ریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش به‌طور کلی زیاد توصیه نمیشه!
  3. اگر می‌خواهید یه کم مسخره‌بازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
  4. راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمی‌مونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید می‌فرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
  • رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! به‌هیچ‌وجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی می‌کنن! یعنی در این حد!!!
  • این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمی‌اومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!

Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● شرح «حالِ» ما!

آخیش! چه حالی داره تعطیلات! با خیال راحت و فراق بال می‌تونی لم بدی و هر کاری دلت می‌خواد بکنی. چی می‌شد اگه یک هفته درمیون می‌رفتیم سرِ کار؟! هان؟! هم کارایی بیشتر می‌شد، هم افراد سرحال‌تر بودن و هم بعضی‌ها رو کمتر می‌دیدیم! خیلی خوب می‌شدا D:
ازصبح که بیدار شدم، به‌جز چندتا از لباسام که اتو زدم، هیچ کار دیگه‌ای انجام ندادم. عوض‌اش اومدم رو تختم دراز کشیدم و لپ‌تاپ هم طبق معمول رو شکمم! برای خودم ابی گوش میدم و وبلاگ می‌نویسم. یه پست گذاشتم درفت برای بعد، اینو هم که دارم حالا می‌نویسم. گوگل تاک هم اون طرف واسه خودش بازه. هرازگاهی یه خبرایی میشه توش ولی خب کم. ملت مشغولیات دارن به هر حال ;) فیسبوک پُره از تبریکات عید و عکسای جدید و پیام‌های مختلف که هنوز حس‌اش نیومده برم جواب بدم و لایک کنم و کامنت بذارم! ایشالا این حس امروز تشریف میارن وگرنه دیگه خیلی آبروریزی میشه!
تو این فرصت، یعنی از پنج‌شنبه که سرِ کار نرفتم، لابه‌لای کارای خونه، وقتای مناسبی پیدا شد برای کتاب خوندن. کتابی رو که خیلی وقت بود در دست مطالعه داشتم، بالأخره تموم شد! بلافاصه بعدش «داستان» رو شروع کردم. یه چوب الف خیلی خوشگل هم عیدی گرفته بودم که حتی همینطور نگاه کردنش هم حال میده به خدا (توی عکس روی کتاب)! آخه برداشته عکسای خودش رو چاپ کرده، بعد چوب الفش کرده داده به ما. خوشم میاد از این‌جور خلاقیت‌ها. آدم خلاق زنده‌س حتی اگر خودش اینطور فکر نکنه! ;)
خانم نفیسه مرشدزاده می‌فرمایند:«یک وقت‌هایی آدم دلش لک می‌زند که دیگری باشد. خوبم عزیزم که هنوز آدم‌های زیادی هست که تو دلت می‌خواهد بشوی. همه حس‌های تازگی در من برای این مُردند که آدم‌هایی که می‌خواستم بشوم یکی یکی کم شد. می‌خواهم با تو باشم وقتی این‌جا تصویرت در لباس تازه تو را غافل‌گیر می‌کند. غافل‌گیر شدن، بعدها، بعد از یک سن و سالی سخت است. عزیزم آدم فقط با کشف یک حس تازه در درون خودش غافل‌گیر می‌شود و حس‌های تازه گاهی قحط می‌آیند. همه اتاق‌های پرو تقدیم به تو که از این قحطی خبر نشوی.» (تأکیدها از من). می‌خواستم بگم که جانا سخن از زبان ما می‌گویی. حسی که خودم داشتم ولی بیان نشدنی بود رو خوب گفتی. 
چقدر بده که فردا آخرین روز تعطیلاته! بهار رو دوست دارم نه فقط به خاطر عیدش که الان برام کمرنگه، بلکه برای زیبایی‌های زیادی که همراه با خودش میاره. تنفس در هوای زیبای بهار و لذت‌های عمیق بصری یه هدیه خدادادیه که هرگز هرگز از دیدنش و لذت بردن ازش سیر نمیشم. تا باد چنین بادا :)



Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● یه روز دیگه از زندگی!

باز هم امروز خونه بودم. حالم خوش نیست. همه‌اش ولو بودم رو تخت و نای تکون خوردن نداشتم. این داروها بدجوری همه سیستم آدمو می‌ریزه به هم. خواب آلودگی و حالت تهوع و بی‌قراری. بعد بدیش به اینه که وقتی حالت بده، حال نداری هیچ کار دیگه‌ای هم انجام بدی. با این‌همه کتابای تل‌انبار شده‌ی نخونده، اصلاً حس‌اش نیست یه کتاب برداری بخونی. خیلی تأسف‌آوره! با این حال رفتم باریک‌ترین کتابی رو که می‌شد تو کتابخونه پیدا کرد برداشتم: "من گنجشک نیستمِ" مصطفی مستور. هی دو صفحه می‌خونم، هی وسطاش خوابم می‌بره! داستانش هم البته خیلی پر کشش نیست که اونم مزید بر علته. خلاصه اینکه همین کتاب باریک رو هم نتونستیم تمام کنیم.
حالا که بعد از مدت‌ها تنها هستم و دلم می‌خواست خیلی کارا می‌کردم، زرتی مریض شدم و حال کارای روزمره‌ام رو هم ندارم، چه برسه به کارای دیگه. تو این چند روزی که تنها بودم، فهمیدم که عادت کردن به تنهایی، چندان هم کار راحتی نیست. اولش ممکنه هیجان‌انگیز باشه ولی بعدش یواش یواش حوصله آدم سر می‌ره. نمی‌دونم. شاید هم آدم عادت می‌کنه. به هر حال آینده‌ی دور از تصوری نیست این تنهایی و باید یه جورایی باهاش کنار اومد.

این کار خونه هم که تمومی نداره! اوف!


Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● تنها در خانه

قصه از همون شبی شروع شد که خانم "ن"، من و خانم "م" رو دعوت کرد خونه‌شون به مناسبت مهمونی خداحافظی با خانم "م". همون شب بود که توی گلوم احساس سوزش شدید کردم و شروع کردم به خوردن قرص سرماخوردگی و لیمو‌شیرین. فکرشو نمی‌کردم کارم به این حال خراب برسه!
وقتی سرفه‌ها شدت پیدا کرد و امونمو برید، رفتم دکتر. پریشب بود. گفتم حالا فوقش یه آمپول دگزامتازون میده دیگه. دکتر گلومو که دید با چرک زیادی که داشت، یک عدد پنی‌سیلین، یک عدد دگزامتازون، مقادیر معتانبهی کپسول کوآموکسی‌کلاو و شربت کتوتیفن مرحمت فرمودن! گفت که از این ویروس‌های جدیده. آمپولا رو که زدیم گفتیم حله دیگه. خوب شدیم. فرداش از سر اجبار پا شدیم رفتیم اداره چون یه کاری رو حتماً باید انجام می‌دادیم. نزدیکای ظهر دیگه داشتم از سر درد و حال خرابی می‌مردم! رفتم بهداری اداره. دکتر گفت اوضاع گلو و سینوسام خرابه و فرداشو برام استعلاجی نوشت. ساعت دو از اداره زدم بیرون و با دربست خودمو رسوندم خونه و افتادم! خانواده هم که همگی رفتن مسافرت و فکرشو بکن با این حال، من تنها، من غریب، من مریض! :(
امروز که بیدار شدم، حالم خیلی بهتر بود. واقعاً هیچ‌چیز به اندازه استراحت و خواب باعث بهبود سرماخوردگی نمیشه. دیدم حالم بهتره، شروع کردم به تمیز کردن خونه و رفت و روب! یه کوت ظرف جمع شده بود. همه رو شستم، گاز و هود رو دستمال کشیدم، کابینت‌ها رو تمیز کردم، یخچال رو پاک کردم، کف آشپزخونه رو تی کشیدم، پذیرایی رو جارو و گردگیری کردم، توالت و حمام رو شستم، ماشین لباسشویی رو زدم، ناهار پختم، چند تا مانتو اتو کردم، میوه شستم و آخر سر هم شام فردا رو درست کردم، لازانیا. یعنی مونده بودم خونه که استراحت کنم! سر جمع فکر نکنم تا همین الان دو، سه ساعت بیشتر نشسته باشم، بس‌که همیشه تو خونه ما کار هست!
با این حال، الان تر و تمیز و حموم کرده و مرتب نشستم دارم وبلاگ می‌نویسم و حالم هم خیلی بهتره! D:  کاش می‌شد همیشه آدم حداقل یه روز در هفته مرخصی بگیره و بشینه خونه. کار واقعاً باعث استهلاک آدم میشه. اگر کار جوهر مرده، برای زن چیزی جز دردسر و خیلی ببخشید، حمالی نیست! خسته شدیم به خدا. حالا جماعت نسوان میخواین فحش بدین، بدین. ما فعلاً تا اطلاع ثانوی موضع‌مون همینه! خدایا یه شوور پول‌دار و سخاوتمند به ما بده که ما دیگه نریم سر کار! آفرین D:

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● باز هم همان!

  • توی این دوره و زمونه و روزگار خراب با این اوضاع و احوال روحی و روانیِ خراب‌تر، همه‌اش دو تا دلخوشی داشتیم، یکیش گودر بود، یکی دیگه‌ش هم همشهری داستان! اولی رو که با کمال نامردی ازمون گرفتن انگار که از پشت خنجر زده باشن به آدم، دومی هم که هیچ تضمینی نیست برای موندنش تو این آشفته بازار نشر و مطبوعات، تازه این دومی که هیچ‌وقت هم به اندازه اولی محبوب قلب‌های ما نشد! کلاً نمی‌دونم ما چرا هر وقت دلمون می‌گیره هی گوشه ذهنمون یاد این گودر خدا بیامرز میفتیم! خلاصه داستانی داریم. خدا از باعث و بانی تعطیلیش نگذره! خودمون مُردیم بس که این یارو رو نفرین کردیم! D:
  • پسرعمه جان هم بالأخره رفت ینگه دنیا. رفت که مثلاً درس بخونه ولی قصدش موندنه. باورم نمیشه که شاید دیگه اون پسربچه شیطونی رو که دیوار راست رو بالا می‌رفت و یه کفش و لباس سالم نداشت، همونی رو که جزء بسیار محدود پسرهای مهربونی بود که تا حالا دیدم، هیچ‌وقت یا حداقل به این زودیا نمی‌بینم! بد مملکتی داریم. حیف!
  • آدم گاهی به بن بست زندگی می‌رسه. هر طوری که نگاه می‌کنه نمی‌تونه بفهمه کجای کارش ایراد داره. دیدین وقتی یه برنامه کار نمی‌کنه، فقط یه کد کوچولوش مشکل داره؟ دیدین که هر چی آدم تلاش می‌کنه پیداش نمی‌کنه؟ ولی وقتی پیدا میشه به نظر میاد که خیلی واضح بوده! شاید اشکال کار ما هم اینقدر واضحه که دیده نمیشه! امروز کلی نشستیم با مانی فکرکردیم. دو تا کیک گنده با چای و یه عالمه غذا هم کالری به مغزمون رسوندیم ولی افاقه نکرد. کل بحث بی‌نتیجه موند! نمیشه یکی بیاد این اشکال برنامه ما رو پیدا کنه؟! D:
  • کماکان در مود فیلم‌های عاشقانه هستیم. چرایش را نیز نمی‌دانیم! ولی می‌دانیم که بسیار دل‌نازک شده‌ایم! باور کنید قبلاً هرگز این چنین نبودیم. نمی‌دانستیم سن و سال چه بلاها که سر آدم نمی‌آورد! غرض از اطاله کلام اینکه اگر پیشنهاد جالبی دارید بگید! با آغوش باز پذیراییم ;)

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره