● شاید از متن‌های بدون سانسور!

گاهی آدم تصادفاً در بدترین زمان‌ها، بدترین کارها رو انجام میده! یکی از اون کارا فیلم دیدن در عصر جمعه‌س! حالا فیلم دیدن اونم از نوع سریال کمدی‌اش، فی نفسه نباید جزء این کتگوری قرار بگیره ولی همذات‌پنداری با شخصیت‌ها بعضی وقتا می‌تونه کتگوری‌ها رو جابه‌جا کنه! ;)
تو سریال فرندز یه قسمت هست که توش راس و امیلی تصمیم می‌گیرن با هم ازدواج کنن. بعد بنا به دلایلی مونیکا مجبور میشه بره لباس عروس رو تحویل بگیره. بعد همینطوری و شوخی شوخی لباس رو تنش می‌کنه و اینقدر خوشش میاد و غرق در رویاهاش میشه که دیگه دلش نمیاد درش بیاره. تو خونه هم باز همین کار رو می‌کنه. بعدش فیبی و ریچل هم با لباس‌های کرایه‌ای عروس بهش ملحق میشن و آخر سر هم تأسف می‌خورن به حال و روز خودشون (قسمت بیستم از فصل چهار).
ظاهراً این قصه‌ی غم‌انگیِز همه‌ی دختران دنیاست، رویای عروس شدن! رویایی که از عنفوان بچگی با پوشیدن لباس عروسِ کودکانه تو عروسی‌ها شروع میشه و تا قبل از ازدواج کم و بیش ادامه داره. من همیشه فکر می‌کردم که اگه دختران سرزمینم چنین رویاهایی دارن به خاطر محدودیت شدید در روابط دختر و پسره و اینکه کسب همه تجربه‌ها وابسته به ازدواجه. ولی الان می‌بینم که خیلی هم فرقی نداره علی الظاهر! هرچند هنوز این برام خیلی عجیبه (چون منطق من میگه اگه بتونی با کسی که دوست داری زندگی کنی، فرقی نمی‌کنه که باهاش ازدواج کردی یا نه، یعنی مهم اون تونستنه‌س نه ازدواج کردنه!).
یه جا خوندم که نوشته بود:«زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک‌بازی‌شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه.»  و چقدر راست گفته بود. حالا تو حساب کن عروس شدن چه جایگاهی داره واسه‌شون! من کاری ندارم به اینکه این قصر آرزوها بعد از ازدواج چه بلایی سرش میاد و چطوری آوار میشه سرشون، من می‌خوام بگم که با نگاهی اغراق‌گونه میشه گفت دخترا ذاتاً غمگین زندگی می‌کنن! من اون دخترانِ غربیه‌ی هزارها کیلومتر دورتری رو که نقش دختران هموطنشون رو بازی می‌کردن از این سر دنیا درک می‌کنم و می‌فهمم. چیزی که می‌خواستن بگن با این‌همه فاصله جغرافیایی و فکری و فرهنگی، چیز عجیبی نبود بلکه مفهوم و ملموس بود. و دلم به حالشون سوخت، یعنی به حالمون. به اینکه چرا نمی‌تونیم خوشحال و بی‌دغدغه زندگی کنیم؟! 
صحنه آخر صحنه وحشتناکی‌ه. اگر این حال و روز دخترانِ آزادِ ینگه دنیاست، وای به حال دختران سرزمین من!

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● چیزی شبیه درد دل

  • چند وقتی یه کلاس عکاسی می‌رفتم که توش با طیف نسبتاً زیادی از افراد برخورد پیدا کردم (میگم برخورد چون از آشنایی کمتر بود). بیش از 95 درصد افراد این کلاس یا از من کوچکتر بودن یا حداکثر همسن بودیم. از یک جلسه‌ای به بعد این کلاس مثل آیینه شد و من قسمتی از خودم رو توش دیدم! منظورم اینه که از یه جایی به بعد کمی درس خودشناسی داشت! از نظر مفاهیم درسی نمیگم ها، از لحاظ محیط و جو اجتماعیش! من تو آیینه این کلاس دیدم که چقدر کم تحمل شدم، چقدر از جوونها فاصله گرفتم، چقدر سخت می‌خندم و چقدر جذابیت همه چیز برام کم شده. دیدم نمی‌تونم به راحتی با نسل جدید ارتباط برقرار کنم، نمی‌تونم همه چیز رو سخت نگیرم و بدتر از همه نمی‌تونم خیلی تمرکز داشته باشم! احتمالاً یا دارم پیر میشم یا پیر شدم رفته. استادمون رو خیلی دوست داشتم. کسی که در 65 سالگی با کوله‌باری از تجربه رفتار بسیار خردمندانه‌ای داشت. آرام، متین، خوش‌اخلاق، روشنفکر، اهل مطالعه و از همه مهمتر صبور و پرطاقت! جلسه آخر آرزو کردم که اگر قراره به اون سن برسم، کاش رفتاری مثل استاد داشته باشم، هرچند کاملاً بعید می‌دونم! D:
  • از روباه‌صفتی و حقه‌بازی بعضی افراد همینطور انگشت به دهن موندم و هر کاری می‌کنم نمی‌تونم این فَکی رو که از حیرت پایین افتاده یه جورایی جمع‌وجور کنم! یعنی یه آدم تا کجا می‌تونه پیش بره؟! یعنی برنامه‌ریزی تا این حد دقیق که مو  هم لا درزش نمیره برای پیچوندن این و اون؟! خب مثلاً آخرش که چی؟! اصلاً نمی‌تونم همچین افرادی رو درک کنم! به نظرم دنیا و مافیها اینقدر ارزشش رو نداره که آدم به خاطرش اخلاق و انسانیتش رو به باد فنا بده. خدایا اگه قراره قدرت با  آدم این کار رو بکنه، ما رو تا ابدالدهر از به قدرت رسیدن محروم کن مگر اینکه قبلش ظرفیت لازم رو بهمون داده باشی. والله به خدا!
  • در این مملکت، کاری مهم‌تر از ازدواج وجود دارد آیا؟! نه، خیلی جدی دارم می‌پرسم، کار مهم‌تری هست؟! نیست برادر من، نیست خواهر من! اگر بود افراد با ملاک ازدواج ارزش‌گذاری نمی‌شدن! آدم (به‌خصوص زن) اگر همه قله‌های علم و دانش رو فتح کنه و پله‌های ترقی رو یکی یکی یا چندتا چندتا بالا بره هم باز تهش به یه آخیِ بزرگ برمی‌خوره! "آخی! طفلکی ازدواج نکرد"! آخه مگه ازدواج کردن هنره؟! یا مثلاً ازدواج نکردن بی‌عرضگیه؟! هنر، از زندگی لذت بردنه که الحمدلله هیچ‌کدوممون نمی‌بریم. چرا هی گیر میدین آخه؟! حالا اگر کسی به هر دلیلی ازدواج نکرد که هی نباید بزنید تو سرش! کی میخواید بفهمید که زندگی خصوصیِ هرکس به خودش مربوطه؟! یعنی حالا اگه هی چپ نرید راست بیایید بگید ایشالا عروس بشی، می‌میرید؟! چقدر میخواید یه جمله دعاییِ مزخرف رو تکرار کنید؟! الحمدلله که دعاتون هم اجابت نمیشه! عجب پشتکاری دارید، ول کنید دیگه!
  • ما خیلی وقتها به تأثیر حرف، نوشته، رفتار و حتی نگاه خود آگاه نیستیم. چه بسا که با همین اعضا و جوارح دلی رو شکسته باشیم و دوستی رو غمگین و دلخور کرده باشیم. اگر یه کم فکر کنیم، می‌بینیم که خیلی جاها لازم نیست اینقدر با خشونت رفتار کنیم و حتماً یه کاری کنیم که حال طرف گرفته بشه. خیلی وقتها از خیلی چیزها میشه گذشت و به آرامی رد شد. قانون خدا که عوض نمیشه. میشه؟! دارم تمرین می‌کنم که بتونم از دیگران عذرخواهی کنم. سخته ولی شدنیه. این روزها بدجوری سوگوار اخلاقیات هستم!
  • تو کیستی که من این‌چنین بی‌تو بی‌تابم/ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم 
          کسی داره اینو؟ میشه پیداش کرد؟ با صدای علیرضا قربانی عزیز.


Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● مقوله‏ای به نام ازدواج!

بنده اصولاً از ازدواج به شیوه سنتی تصور خوبی ندارم. به نظرم مسخره‏ترین نوع ازدواجه. تا یه مدت خیلی زیادی هم به هیچ وجه تن نمی‏دادم به این شیوه آشنایی. ولی حالا یه چند وقتیه که به نصیحت و اصرار زیاد خانواده و دوستان، تازه راضی شدم به اینکه دست کم اول طرفو ببینم بعد رد کنم! از چند موردی که پیش اومد و کار به ملاقات و صحبت کشید،هیچ دل خوشی ندارم و اون تصور بدی که داشتم هی داره بیشتر تقویت میشه!
آدمایی که من تا حالا دیدم، به قدری از ایده‏آل‏ها و تصورات من به دور بودن، که ادامه رابطه که هیچی، همون چند ساعت حرف زدن هم برام شده بود یه شکنجه مسجل! نمی‏دونم چرا از لحظه معرفی یک نفر تا لحظه پایان ماجرا اینقققدددددر حس بدی دارم! به قدری این فرآیند برام سخت و انرژی‏بَره که بعدش تا چند مدت حالم بده! اوایل فکر می‏کردم خب برای اینه که تجربه ندارم. ولی بعداً دیدم که نه! کلاً قرار نیست من نسبت به این پروسه حس خوبی داشته باشم! نمی‏دونم! شاید یه کم غیرعادی باشه این رفتار ولی بلد نشدم هنوز که باهاش چطوری کنار بیام!
سؤالی که همیشه تو ذهنم میاد اینه که چرا دنیای آدمایی که می‏بینم تا این حد با دنیای من فرق داره؟! حتی در مواردی که هر دو از یک نسل بودیم! چرا اون کسی رو که دلم میخواد هیچ‏وقت نمی‏بینم؟! یعنی چنین آدمی اصلاً وجود نداره؟! مگه میشه؟! باور کنید من هیچ‏وقت دنبال آدم فوق تصوری نبودم ولی کسانی رو که دیدم، حتی پنجاه درصد، پنجاه درصد که هیچی تو بگو بیست درصدِ چیزی که من میخوام نبودن و این بدجوری آدمو ناامید می‏کنه!
با این حال هنوز تصمیم نگرفتم که آدما رو نبینم (کاری که بی‏تا کرده!). به هر حال حشر و نشر با آدمای جدید، تجربیات جدید هم میاره. به قول مانی حداقلش اینه که بعداً یه "ای کاش" برات باقی نمی‏مونه که مثلاً کاش اونو هم دیده بودم! بگذریم. الان راحتم!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● عروسی

دارم میرم اهواز عروسی دختر خاله. این دختر خاله‌ی ناز نازی، هفت سال از من کوچکتره و این نشون میده که دیگه نوبت جووناست و کار از ما پیر و پاتال‌ها گذشته! ;)
در نتیجه این فرضیه که ما تا آخر عمر مجرد و عزب باقی می‌مونیم و آرزوی شیرین ازدواج و فرار از ترشیدگی رو به گور خواهیم برد، روز به روز قوت بیشتری می‌گیره و عن قریبه که اثبات بشه! D:

پ.ن: رفیق شفیق می‌فرمایند: "تو توی این مدت این همه عروسی رفتی، یعنی یه مادر پسر دار پیدا نمی‌شد تو این عروسی‌ها؟!". از آنجا که در ناامیدی بسی امید است، میریم ببینیم این‌دفعه چی میشه. بلکه هم ییهو لطف الهی شامل حالمون شد! ;) D:

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد!

امروز توی اداره چپ و راست هی شیرینی می‌دادن. مناسبتش هم عروسی همکارا بود (هی هی هی! پس کی نوبت شیرینی دادن ما می‌رسه؟!!! ;)) D: ) ولی یکی از این شیرینی‌ها بد جوری همه رو بهت زده کرد! چرا؟ چون یک عدد دختر خانم همکار با مدرک تحصیلی فوق لیسانس با یکی از خدمتگزارها عقد کرده بود! دختر خانم مذکور ظاهراً از خانواده مرفهیه که شغل شریف پدرشون هم وکالت دادگستریه! همه داشتن از تعجب شاخ درمی‌آوردن! گویا این مسأله مربوط به یک سال، یک سال و نیم پیش بوده که چون خانواده دختره قبول نمی‌کردن، تا حالا کش اومده. ولی چون دختره خودش می‌خواسته نهایتاً خانواده هم تسلیم شدن! مثل اینکه باز هم این عشقه که پیروز این نبرد نابرابر شده! امیدوارم که خوشبخت بشن.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره