● اندر مصائب بزرگسالی!

خیلی قبل‌ترها، وقتی هنوز دوره‌ی خام جوونی رو می‌گذروندم، بعضی رفتارهای خارجی‌ها خیلی برام عجیب بود. یکی از اون رفتارها این بود که بچه‌هاشون رو تا یه سن معینی پیش خودشون نگه می‌داشتن و بچه به‌طور طبیعی بعد از اون سن باید از خانواده جدا می‌شد (البته بعدها فهمیدم که اگه کسی نخواد بره هم هیچکس مجبورش نمی‌کنه به رفتن). اون‌وقت‌ها فکر می‌کردم این رفتار، مهمترین جلوه‌ی بی‌عاطفگی غربی‌هاست!
ولی الان نه تنها نظرم نسبت به این موضوع عوض شده، بلکه کلا این روند به نظرم خیلی عادی‌تر و منطبق بر طبیعته و دقیقا کاری که ما می‌کنیم اشتباه‌ست. آدم‌ها باید بعد از یک سنی برن سی خودشون. زندگی با پدر و مادر و خواهر و برادر، وقتی همه بزرگ هستن و هر کس سلیقه‌ای و عقیده‌ای داره، گاهی مشکل‌آفرین میشه. یعنی می‌خوام بگم کلا به صلاح نیست. 
متأسفانه در خیلی از خانواده‌های ایرانی، جدایی از خانواده فقط از طریق ازدواج میسره، به‌خصوص اگر شهر دانشگاه یا محل کار همون شهری باشه که والدین هستن. من الان چند ساله که می‌تونم یک زندگی متوسط خوب جدای از خانواده داشته باشم ولی هروقت حتی یک اشاره به این موضوع می‌کنم همه چپ‌‌چپ نگاهم می‌کنن و ناراحت میشن و میگن اصلا فکرشو هم نکن! اینی که آدم‌ها به استقلال احتیاج دارن، استقلالی که حتی ممکنه سختی‌های زیادی رو هم به‌همراه داشته باشه، یک موضوع لوکس و فانتزی و غیر قابل بحثه. این مسلمه که آدم خانواده‌شو از هر کسی و هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست داره ولی این دوست داشتن دلیل نمیشه برای گهگاهی خسته نشدن!
بعد آدم چیزی شبیه وسواس پیدا میکنه نسبت به اتفاق‌های اطرافش و حرص می‌خوره، حتی اتفاق‌های کوچیک، چیزهایی که دلت میخواد نادیده بگیریشون ولی ناخواسته آزارت میدن، چون یک طرف مغزت هی داره شرایطت رو مقایسه می‌کنه با تصوری که از مستقل زندگی کردن داری. اینجوری میشه که بیزار میشی از ‌بهم ریختگی خونه، خسته میشی از نظافت کردنش، حساس میشی نسبت به دست زدن دیگران به وسایل‌ات، ناراحت میشی از خاموش شدن چراغ وقتی دلت میخواد کتاب بخونی ولی اون یکی میخواد بخوابه، حتی لج‌ات می‌گیره وقتی عجله داری و میخوای بری حموم و می‌بینی پره! آره، حتی همین چیزهای ساده. 
با روندی که ما داریم پیش میریم، فرهنگمون نیاز به تغییرات زیادی داره که متأسفانه بستر این تغییر به‌هیچ وجه مهیا نیست. چیزایی که ذهن خیلی از ماها رو به خودش مشغول کرده، چیزایی هستن که در بسیاری از کشورها، حتی کشورهای سنت‌گرایی مثل ژاپن یا حل شدن یا دارن حل میشن. مشکلات ما مشکلات لاینحلی نیست ولی با این وضع، حل شدنشون به احتمال خیلی زیاد حداقل برای نسل ما در سطح یک آرزو باقی خواهد ماند.

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● شاید از متن‌های بدون سانسور!

گاهی آدم تصادفاً در بدترین زمان‌ها، بدترین کارها رو انجام میده! یکی از اون کارا فیلم دیدن در عصر جمعه‌س! حالا فیلم دیدن اونم از نوع سریال کمدی‌اش، فی نفسه نباید جزء این کتگوری قرار بگیره ولی همذات‌پنداری با شخصیت‌ها بعضی وقتا می‌تونه کتگوری‌ها رو جابه‌جا کنه! ;)
تو سریال فرندز یه قسمت هست که توش راس و امیلی تصمیم می‌گیرن با هم ازدواج کنن. بعد بنا به دلایلی مونیکا مجبور میشه بره لباس عروس رو تحویل بگیره. بعد همینطوری و شوخی شوخی لباس رو تنش می‌کنه و اینقدر خوشش میاد و غرق در رویاهاش میشه که دیگه دلش نمیاد درش بیاره. تو خونه هم باز همین کار رو می‌کنه. بعدش فیبی و ریچل هم با لباس‌های کرایه‌ای عروس بهش ملحق میشن و آخر سر هم تأسف می‌خورن به حال و روز خودشون (قسمت بیستم از فصل چهار).
ظاهراً این قصه‌ی غم‌انگیِز همه‌ی دختران دنیاست، رویای عروس شدن! رویایی که از عنفوان بچگی با پوشیدن لباس عروسِ کودکانه تو عروسی‌ها شروع میشه و تا قبل از ازدواج کم و بیش ادامه داره. من همیشه فکر می‌کردم که اگه دختران سرزمینم چنین رویاهایی دارن به خاطر محدودیت شدید در روابط دختر و پسره و اینکه کسب همه تجربه‌ها وابسته به ازدواجه. ولی الان می‌بینم که خیلی هم فرقی نداره علی الظاهر! هرچند هنوز این برام خیلی عجیبه (چون منطق من میگه اگه بتونی با کسی که دوست داری زندگی کنی، فرقی نمی‌کنه که باهاش ازدواج کردی یا نه، یعنی مهم اون تونستنه‌س نه ازدواج کردنه!).
یه جا خوندم که نوشته بود:«زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک‌بازی‌شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه.»  و چقدر راست گفته بود. حالا تو حساب کن عروس شدن چه جایگاهی داره واسه‌شون! من کاری ندارم به اینکه این قصر آرزوها بعد از ازدواج چه بلایی سرش میاد و چطوری آوار میشه سرشون، من می‌خوام بگم که با نگاهی اغراق‌گونه میشه گفت دخترا ذاتاً غمگین زندگی می‌کنن! من اون دخترانِ غربیه‌ی هزارها کیلومتر دورتری رو که نقش دختران هموطنشون رو بازی می‌کردن از این سر دنیا درک می‌کنم و می‌فهمم. چیزی که می‌خواستن بگن با این‌همه فاصله جغرافیایی و فکری و فرهنگی، چیز عجیبی نبود بلکه مفهوم و ملموس بود. و دلم به حالشون سوخت، یعنی به حالمون. به اینکه چرا نمی‌تونیم خوشحال و بی‌دغدغه زندگی کنیم؟! 
صحنه آخر صحنه وحشتناکی‌ه. اگر این حال و روز دخترانِ آزادِ ینگه دنیاست، وای به حال دختران سرزمین من!

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● عشق ممنوع-2

عشق‌های یک طرفه هم به نظر من از همون نوعِ عشق‌های ممنوع هستن. به‌خصوص اگر طرفِ عاشق، دختر باشه. وقتی دختر هستی، اگر عاشق کسی شدی، عاشق کسی که عاشقت نیست، باید خفه‌خون بگیری و دم نزنی. اگر هم این‌قدر جرئت داشته باشی که عشقتو ابراز کنی، در بهترین حالت، با یک جواب نه‌ی محکم روبه‌رو میشی،  تازه اگر مسخره‌ت نکنن و شخصیت و غرورت رو له و داغون نکنن (واضحه که موارد استثنا در هر چیزی وجود داره).
عشق یک طرفه، با همه زیبایی‌های نهان و آشکارش، زندگی آدم رو نابود می‌کنه و به باد فنا میده. شخص عاشق، نه می‌تونه عشقش رو فراموش کنه (حتی اگر بدی‌ها و توهین‌های زیادی ازش دیده و شنیده باشه) و نه می‌تونه به کس دیگه‌ای فکر کنه. اگر یک روزی هم تن به ازدواج بده، از زندگیش لذتی نمی‌بره و فقط مجبوره تا هر جا که بتونه اونو تحمل کنه. 
حیف که ورود به قلمرو عشق، خیلی اختیاری نیست که اگر بود شاید هیچ کسی خودشو این‌طوری گرفتار نمی‌کرد! اولش آدم فکر می‌کنه می‌تونه از پس موضوع بربیاد و همه چیز رو تحت کنترل نگه داره، ولی بعد، کم‌کم می‌بینه که افسارش به دست دله و دل هم هر خراب‌شده‌ای که دلش بخواد می‌بردش، بدون اجازه و بدون کنترل!
به‌هرحال اگر دیدید دلتون برای کسی تنگ میشه، اگر بی‌قرارِ دیدنش شدید، اگر درشت‌گویی‌هاش رو زود فراموش کردید و اگر حضورش و صداش دلتون رو به لرزه درآورد، بدونید که دارید عاشق میشید. نه! اصلاً عاشق شدید!

پ.ن: توضیح واضحات میدم؟! می‌دونم! D:

Labels: , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● موضوع‌های پراکنده-4

  • فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی می‌کنم تو حافظه‌م، ولی بعد هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم! D:) 
  • من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی می‌تونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم می‌دونم ولی بعضی وقت‌ها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت می‌کنه آدمو. خیلی وقت‌ها خوبه که آدم بی‌خیال باشه، بی‌خیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحت‌تر زندگی می‌کنیم!
  • نمی‌دونم چرا آدم‌های اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه می‌کنی می‌بینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم می‌کنه،  یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمی‌دونستم چکار می‌تونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که می‌زد هی اشک حلقه می‌زد دور چشمش و هی بغض می‌کرد و چشماش قرمز می‌شد. حرفاشونو گوش می‌کنم ولی نمی‌تونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :(  غمِ چسبنده‌ی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
  • بعضی آدما رو اصلاً نمی‌فهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمی‌گنجن! با هم دشمنی می‌کنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! این‌همه خاله زنک بازی و زیز آب‌زنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
  • خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D:  آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن! 
  1. فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
  2. فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیش‌فرض‌های ذهنی‌تون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم می‌ریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش به‌طور کلی زیاد توصیه نمیشه!
  3. اگر می‌خواهید یه کم مسخره‌بازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
  4. راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمی‌مونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید می‌فرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
  • رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! به‌هیچ‌وجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی می‌کنن! یعنی در این حد!!!
  • این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمی‌اومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!

Labels: , , , , , , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● تنها در خانه

قصه از همون شبی شروع شد که خانم "ن"، من و خانم "م" رو دعوت کرد خونه‌شون به مناسبت مهمونی خداحافظی با خانم "م". همون شب بود که توی گلوم احساس سوزش شدید کردم و شروع کردم به خوردن قرص سرماخوردگی و لیمو‌شیرین. فکرشو نمی‌کردم کارم به این حال خراب برسه!
وقتی سرفه‌ها شدت پیدا کرد و امونمو برید، رفتم دکتر. پریشب بود. گفتم حالا فوقش یه آمپول دگزامتازون میده دیگه. دکتر گلومو که دید با چرک زیادی که داشت، یک عدد پنی‌سیلین، یک عدد دگزامتازون، مقادیر معتانبهی کپسول کوآموکسی‌کلاو و شربت کتوتیفن مرحمت فرمودن! گفت که از این ویروس‌های جدیده. آمپولا رو که زدیم گفتیم حله دیگه. خوب شدیم. فرداش از سر اجبار پا شدیم رفتیم اداره چون یه کاری رو حتماً باید انجام می‌دادیم. نزدیکای ظهر دیگه داشتم از سر درد و حال خرابی می‌مردم! رفتم بهداری اداره. دکتر گفت اوضاع گلو و سینوسام خرابه و فرداشو برام استعلاجی نوشت. ساعت دو از اداره زدم بیرون و با دربست خودمو رسوندم خونه و افتادم! خانواده هم که همگی رفتن مسافرت و فکرشو بکن با این حال، من تنها، من غریب، من مریض! :(
امروز که بیدار شدم، حالم خیلی بهتر بود. واقعاً هیچ‌چیز به اندازه استراحت و خواب باعث بهبود سرماخوردگی نمیشه. دیدم حالم بهتره، شروع کردم به تمیز کردن خونه و رفت و روب! یه کوت ظرف جمع شده بود. همه رو شستم، گاز و هود رو دستمال کشیدم، کابینت‌ها رو تمیز کردم، یخچال رو پاک کردم، کف آشپزخونه رو تی کشیدم، پذیرایی رو جارو و گردگیری کردم، توالت و حمام رو شستم، ماشین لباسشویی رو زدم، ناهار پختم، چند تا مانتو اتو کردم، میوه شستم و آخر سر هم شام فردا رو درست کردم، لازانیا. یعنی مونده بودم خونه که استراحت کنم! سر جمع فکر نکنم تا همین الان دو، سه ساعت بیشتر نشسته باشم، بس‌که همیشه تو خونه ما کار هست!
با این حال، الان تر و تمیز و حموم کرده و مرتب نشستم دارم وبلاگ می‌نویسم و حالم هم خیلی بهتره! D:  کاش می‌شد همیشه آدم حداقل یه روز در هفته مرخصی بگیره و بشینه خونه. کار واقعاً باعث استهلاک آدم میشه. اگر کار جوهر مرده، برای زن چیزی جز دردسر و خیلی ببخشید، حمالی نیست! خسته شدیم به خدا. حالا جماعت نسوان میخواین فحش بدین، بدین. ما فعلاً تا اطلاع ثانوی موضع‌مون همینه! خدایا یه شوور پول‌دار و سخاوتمند به ما بده که ما دیگه نریم سر کار! آفرین D:

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بر توهمات خود مسلط باشید!

ما تازگیا بین دخترها یه چیزی کشف کردیم که بسیار شایعه (حالا البته شاید در بین پسرها هم باشه و ما بی‌خبریم!). چون خیلی دیدم میگما وگرنه ما غلط بکنیم از گل نازک‌تر به جماعت نسوان بگیم. ولی خب یه چیزایی رو هم دیگه شورشو درمیارن و ایضاً لج ما رو! D:
آقا این دخترا بعضی وقتا امر بهشون مشتبه میشه، همینجوری الکی! مثلاً اگه یکی بهشون سلام کنه یا بخواد یه ناهار باهاشون بخوره یا مثلاً تو یه جر و بحثی حق رو به اونا بده و ازشون پشتیبانی بکنه یا یه کادویی من باب دوستی بهشون بده یا ...، حالا با اینکه اون یکی ممکنه واقعاً یکی نباشه و چند نفر باشن، فکر می‌کنن بله، طرف شیفته و واله اوناست! بعد به شدت هم به این فکرشون اعتقاد پیدا می‌کنن! تازه اگر برعکس طرف هی حالشونو هم بگیره، اینا هی با خودشون فکر می‌کنن اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا اومد ظرف ما رو شکوند لیلی و این حرفا! 
عرض شود که بنده نمیخوام بگم هیچ وقتِ هیچ وقت هم این حسشون درست نبوده‌ها ولی خواهر من، عزیز دلم، هر نوع محبتی رو که آدم نباید به منظور بگیره که! ملت که علاف و بی‌کس و کار نیستن که تو هر جا میری منتظر تو بوده باشن و به محض دیدن تو حالی به حالی بشن! باور کن یه سری ارتباط‌ها فقط از روی دوستی و معاشرته. چرا تو هی به خودت میگیری؟! زیاد به توهماتت بها نده. باور کن بعداً خودت اذیت میشی‌ها! از ما گفتن!

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● خُرم آن روز کز این منزل ویران بروم

از این جامعه زن‌ستیز خسته‌م. واقعاً خسته‌م. قبلاً متنفر بودم ولی الان فقط خسته‌م. اینجا زن بودن یک جرمه، اگر نه در بهترین حالت، یک اتهام! من نه هیچ‌وقت فمنیست دو آتشه بودم و نه فعال زنان نه هیچ‌چیز دیگه ولی این دلیل نمیشه که از شرایط موجود رنج نبرم! خسته شدم از نگاه‌های تحقیرآمیز و جنسیتی، خسته شدم از جنس دوم بودن، خسته شدم از پذیرفتن حرف زور، از حرف و حدیث‌ها، از متلک‌ها، خسته شدم از اینکه برای هر نوع فعالیتی- زندگی اصلاً- مجبور باشم به توضیح، مجبور باشم به اثبات! 
یادمه یه جایی چیزی خوندم تو این مایه‌ها که تو یه کشوری مردم بسیار مواظبن در رفتار با زنان که نکنه یه وقت اونا فکر کنن که مثل سالیان دور جنس دوم حساب میشن! همون موقع هم البته باورم نشد که این می‌تونه حقیقت داشته باشه. ولی اگر باشه دوست دارم حتی برای یک روز هم شده اونو تجربه کنم. یک روز زندگیِ فارغ از جنسیت! اینجا، کوچک و بزرگ نداره. همه در هر موقعیت و مقامی (چه اجتماعی چه فکری)، از راننده تاکسی گرفته تا استاد دانشگاه، با هم هم‌عقیده‌ن! عقیده راسخشون هم همین زن ستیزیه! اینجا برعکسِ اونجا، عامدانه باید جنس دوم حساب بشی. اگر نه حتی در عمل، شده در حرف، در نگاه، در رفتار! 
خروجیِ فشارهایی چنین از طرف جامعه‌ای بیمار، لاجرم دختران و زنانی خیلی طبیعی و عادی نخواهد بود! زنانی که در خوشبینانه‌ترین حالت، یکی در میون افسرده‌ن! اعتماد به نفس ندارن، توقعات عجیب و غریب دارن، معنای خوشی و آزادی رو نمی‌دونن و کلاً زندگی کردن رو بلد نیستن. یک جور حسِ انتقام در همه دختران سرزمین من وجود داره و همین باعث میشه تلخ زندگی کنن! 
کاش می‌شد فرار کرد. کاش جای بهتری در زمین وجود داشت. نمی‌دونم آیا آسمان همه جا همین رنگه؟     

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● چاقی، دومین معضل بزرگ بشریت!

خیلی حال داد این سه روز تعطیلی. یعنی پنجشنبه که تعطیل نبود، خودم تعطیلش کردم که برم به مهمونم برسم. بعد از ناهارِ پنجشنبه هم که دیگه آزاد. دوباره چند وقتیه حال و حوصله اداره رفتن ندارم. نیست که هیچ علاقه خاصی به کارم ندارم، این مرضه هی هر چند وقت یک بار عود می‌کنه و رفتنِ سر کار میشه مصیبت عظما! ولی خب چاره‌ای نیست. تو خونه هم که بمونم حوصله‌م سر می‌ره. اول‌ها فکرمی‌کردم اگه آدم یه عالمه پول داشته باشه و دیگه لازم نباشه بره سر کار خیلی خوبه. میره به فعالیت‌های مفید دیگه‌ش می‌پردازه. ولی خب از اونجایی که پولدارا تنهان، دیدم که این مستلزم اینه که بقیه دوستان هم به همون اندازه پول داشته باشن که بتونیم با هم باشیم، دور هم خوش بگذره! بنابراین کل قضیه منتفی شد در همون ابتدا! :D
آهان! چی داشتم می‌گفتم؟! از تعطیلات بود. گفتیم حالا که تعطیلیم پا شیم بریم خرید مایحتاج عروسی! ان‌شاء‌الله تعالی قراره یه چندتا عروسی داشته باشیم به همین زودیا. البته واضح و مبرهن است که طبق معمول تو خونه ما خبری نیست و این شتره قصد اتراق در برابر درب منزل ما نداره! اینه که مجبوریم بریم سورو سات بقیه! می‌فهمی مجبوریم! :D 
از مایحتاج عروسی، مهمترینش همانا لباس است که بدترین قسمت قضیه‌س (البته بعد از آرایشگاه رفتن!). به خصوص برای ما که چند وقتیه شدیداً اوت آو سایز شدیم در حد فاجعه! خرید دپرس کننده‌ای بود با این هیکل قناس! حالا درسته که سن و سالمون بالا رفته ولی خداییش دیگه فکر نمی‌کردیم همین اولِ راهِ پیری، اینقدر هیکل‌مون به‌هم بریزه! چه وضعشه آخه! اصلاً تقصیر همین کار کردن و پشت میز نشستنه (و اینجاست که از بدی‌های کار هر چی بگم کم گفتم!).  بعدش هم قیمت‌های سرسام‌آور لباس‌ها! آخه چه دلیلی داره آدم برای دو، سه ساعت مجلس عروسی، لباس چهارصد هزار تومانی بخره و بعدش هم لباسو بندازه تو کمد هی خاک بخوره و بلا استفاده؟! با همه این معضلات، باز هم شانسی یه چیزی گیرم اومد که بدک نیست. خودم دوستش دارم ولی والده گرامی فرمودن که این تَنگه! بنابراین ما مجبوریم تا روز عروسی کمِ کم، دو کیلو کم کنیم!
خلاصه اینکه حالا میخوام یه رژیم زود بازده بگیرم که البته خیلی هم دپرس‌کننده نباشه، اعصابم بریزه به‌هم! یه رژیمی یا یه راه حلی که از اینا نباشه که بهت بگه صبح اینو بخور، ظهر اینو، شب اینو! و با توجه به داشتن یک عدد معده بسیار ناز نازی و سوسول، یه رژیم بدون خشونت و درد و خونریزی! سراغ ندارین؟! :D

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 1 خاطره

● خبر ورزشی!

دوم شدیم!


پ.ن:
  1. تیم اول چند تا هرکول داشت که به هیچ وجه نمیشد از پسشون براومد! کلاً اینا مثل اینکه هر سال اول میشن! هیچ کس حریفشون نیست!
  2. پاهام از زمین جدا نشد! کلاً پا از زمین جدا نمیشه، رو زمین کشیده میشه.
  3. هیجان انگیز بود. خوشمان آمد. ولی الان همه بدنم درد می‏کنه! عضلات کشیده شده در حد بوندس لیگا!!!
  4. از ساعت 2 بعد از ظهر رفتیم. پنج و نیم شروع شده، هشت هم تموم شد!!! نه رسیدم خونه! یعنی الان جنازه‏م!
  5. جایزه تیم دوم یک عدد کاپ کریستالی بود و نفری 120 هزار تومان پول نقد.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 2 خاطره

● عروسی

دارم میرم اهواز عروسی دختر خاله. این دختر خاله‌ی ناز نازی، هفت سال از من کوچکتره و این نشون میده که دیگه نوبت جووناست و کار از ما پیر و پاتال‌ها گذشته! ;)
در نتیجه این فرضیه که ما تا آخر عمر مجرد و عزب باقی می‌مونیم و آرزوی شیرین ازدواج و فرار از ترشیدگی رو به گور خواهیم برد، روز به روز قوت بیشتری می‌گیره و عن قریبه که اثبات بشه! D:

پ.ن: رفیق شفیق می‌فرمایند: "تو توی این مدت این همه عروسی رفتی، یعنی یه مادر پسر دار پیدا نمی‌شد تو این عروسی‌ها؟!". از آنجا که در ناامیدی بسی امید است، میریم ببینیم این‌دفعه چی میشه. بلکه هم ییهو لطف الهی شامل حالمون شد! ;) D:

Labels: , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● سیزده به در

سیزده رو به در کردیم! آب ریخت تو کفشم! میگن هر کی آب بریزه تو کفشش اون سال عروس میشه! D: ما برای محکم کاری سبزه هم گره زدیم! تا ببینیم چی میشه! ;)

Labels: , , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● نتایج free discussion !

خب! در راستای پست قبل باید عرض شود که هر چند اینجانب حرف قابل ملاحظه‌ای برای زدن نداشتم ولی کم که نمیارم. الکی شلوغش کردم و از خودم افاضات در کردم! D:
مثلاً قرار بود در مورد عشق صحبت کنیم ولی صحبت‌ها بیشتر حول و حوش روابط دختر و پسر می‌چرخید! آی که این دخترا چه دل خونی دارن از پسرا! همه متفق‌القول به این نتیجه رسیده بودن که پسرا بی‌وفا هستن و تا چشمشون به یه نفر جدید میفته قبلی رو فراموش می‌کنن! یکی از بچه‌ها (که زیبایی قابل ملاحظه و تحسین برانگیزی داره و شادترین دختر کلاسه) می‌گفت من بالأخره نفهمیدم چرا با هر پسری دوست می‌شم دو سه ماه بیشتر دوستیمون دوام نمیاره و اون با یه بهانه الکی ول می‌کنه میره!
دیگه گفتیم که دخترا خیلی زود وابسته میشن. مثلاً خود معلممون تعریف می‌کرد که یکی از همکاراش بهش پیشنهاد دوستی داده. اینم بهش گفته اوکی. من قبول می‌کنم به شرطی که دوستت باشم نه دوست دخترت. طرف هم بهش قول داده و گفته که باشه و ما دو تا آدم بزرگیم و نیازی به این حرفا نیست و این چیزا. ولی گفت بعد از چند وقت من اینقدر به اون وابسته شده بودم که شبها قبل از اینکه بهم زنگ بزنه نمی‌تونستم بخوابم و اینقدر بیدار می‌موندم تا بالأخره زنگ بزنه!
بچه‌ها اعتقاد داشتن که این روزا دیگه عشق جاویدان وجود نداره. پسرا که دخترا رو فقط برای سرگرمی و استفاده از تن و بدنشون میخوان و برای زندگی نمیخوان. دخترا هم که فقط به طرف مقابل عادت می‌کنن و اینطوری نیست که حتماً عاشق اون باشن.
از افاضات بنده این بود که اصولاً ازدواج یه خط بطلان گنده می‌کشه دور هر چی عشق و عاشقیه! درسته که با تقریب خوبی الان عشق واقعی وجود نداره ولی اگر هم وجود داشته باشه بهتره با ازدواج خراب نشه! دلیلش هم واضحه! آدم وقتی به اون چیزی که می‌خواد می‌رسه دیگه نمیشه که تا ابد همون جذابیت اول رو براش داشته باشه! اصلاً تا وقتی جذابه که در دسترس نیست. بعدش که کلاً عادی میشه. میشه عادت زندگی کردن!
اینم گفتم که مردها با همه بی‌وفاییشون، هیچ وقت عشق اول زندگیشون رو فراموش نمی‌کنن! (مشاهدات عینی این امر رو در اکثریت قریب به اتفاق جماعت ذکور تأیید می‌کنه!). عشقی که معمولاً هم باهاش ازدواج نکردن! چقدر خوبه آدم عشق اول یه مرد باشه‌ها! D:
تو راه برگشت که بچه‌ها در ادامه بحثهای کلاس داشتن از تجربیات مختلفشون می‌گفتن، نکات جالبتری یافت شد! چون داشتیم به زبان شیرین فارسی صحبت می‌کردیم! مثلاً خانم x داشت از پسری که روز قبل ملاقات کرده بود می‌گفت. می‌گفت که سوار ماشین طرف بودن که پسره برگشته بهش گفته پوتینتو دربیار تا مچ پاتو بینم! اینم عصبانی میشه و داد و بیداد راه میندازه. طرف هم بهش گفته چی فکر کردی؟! فکر کردی اگه مثلاً من حالا مچ پاتو ببینم ارضاء میشم؟! (طلبکار هم بوده!!!!!!!!!!). خانم y هم بهش گفت تو چرا هیچی بهش نگفتی؟! من اگه جای تو بودم چهار تا فحش خواهر مادر دار بارش می‌کردم تا حالش بیاد سر جاش!!! همین خانم x می‌گفت من الان تو شرایطی هستم که حتی اگه یه پسر تو خیابون هم بهم پیشنهاد دوستی بده قبول می‌کنم!
خانم y هم می‌گفت من با هر کس تا حالا دوست بودم، به هم خورده! الان با یکی دوستم که پسر خوبیه. عاشقش نیستم ولی دوستش دارم. یک ماه و نیمه که با هم هستیم. خدا کنه این یکی دیگه به هم نخوره!
اینایی که حرف می‌زدن و از دوستای رنگارنگشون می‌گفتن، بچه‌های 20، 21 ساله بودن. جالب بود کلاً. من دلم نمیخواد هیچ قضاوتی بکنم. فقط این برام جالبه که اینا دست پرورده همین نظامی هستن که تا جایی که زورش می‌رسیده، جوونا رو محدود کرده. حالا عالیجنابان بیان تحویل بگیرن. با طبیعت آدما که نمیشه جنگید! نسل یاغی و جالبی هستن. حتی از نسل ما هم جالبتر! ;)

Labels: , , , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● گزارشی از کنسرت گروه ارکیده

به طور خیلی اتفاقی از برگزاری کنسرت گروه ارکیده در تالار وحدت مطلع شدیم و بلیتشو گیر آوردیم. هر چند جایی بهتر از بالکن نصیبمون نشد! این گروه رو اصلاً نمی‌شناختم، فقط قبلاًها شنیده بودم که جایزه جشنواره موسیقی فجر رو بردن. گروه ارکیده یک گروه موسیقی پاپه که همه اعضای اون دخترای جوون هستن (اطلاعات بیشتر اینجا).
گروهِ تقریباً بزرگی بود و 10 تا نوازنده داشت. البته به جز خود خانم ارکیده حاجی‌وندی که سنتور می‌زد. هر نوع سازی هم که فکر کنی داشتن. از انواع گیتار و سازهای کوبه‌ای گرفته تا کیبورد و پیانو. برنامه، برنامه بسیار مفرح و پرنشاطی بود و اصلاً احساس خستگی و کسلی نکردیم. جماعت هم خودشونو کشتن از بس جیغ و دست و سوت زدن! (البته ما خودمون بدتر از همه بودیم! D:)
صدای ارکیده شاید خیلی قوی نبود ولی به نظر من زیبا بود. تهِ تهِ صداش، برای من صدای گوگوش رو تداعی می‌کرد. خیلی هم دوست داشتنی و خوشتیپ و جوون بود. خوشم اومد از خودش و گروهش.
برنامه دو سانسِ تقریباً یک ساعته بود. ترانه‌هایی که انتخاب شده بود، ترانه‌های بسیار زیبایی بودن، از شعرهای شاعرانی مثل هوشنگ ابتهاج و فهیمه رادمند (بر خلاف تصور من که فکر می‌کردم حالا با یه سری از این شعرای درپیتِ مدل رپی طرف می‌شیم!). جالب بود که دو ترانه‌ عربی و افغانی هم اجرا شد.
به نظر من با توجه به همه محدودیت‌هایی که در عرصه موسیقی و به ویژه موسیقی بانوان وجود داره، کار این گروه قابل تقدیر و تحسین بود. اینو می‌شد از تشویق‌های بی‌امان مردم و چهره‌های راضی‌شون موقع خروج از سالن، مشاهده کرد. تنها شانسی که این نوع گروه‌ها در ایران دارن اینه که به خاطر همون محدودیت‌ها، رقیب قدری هم ندارن و تقریباً می‌تونن یکه تاز باشن. به هر صورت به نظر من کارشون خوب و هماهنگ بود. ما که مشتری‌شون شدیم!

پ.ن:
1. مستحضر هستید که؟! دم در همه موبایل‌ها رو جمع می‌کنن. بنابراین اگر چه احتمال عکسبرداری و فیلمبرداری صفر نیست، ولی به هر حال این احتمال خیلی کمه. در نتیجه خبری از عکس نیست توی این پست!

2. بسیاری از بازیگران معروف سینما در سالن حضور داشتن که البته خانم ارکیده تک تکشون رو نام برد. تا اونجایی که یادمه اینا بودن: مهتاب کرامتی، فاطمه گودرزی، ویشگا آسایش، شهره سلطانی، مریم امیرجلالی، یکتا ناصر، مونا و مارال فرجاد، نگین صدق گویا و شیرین بینا. مهتاب کرامتی و فاطمه گودرزی بیش از سایرین مورد تشویق و ابراز احساسات حضار قرار گرفتن. یه نکته‌ای هم که باید بگم اینه که این بازیگرا بدون گریم هم خیلی خوشگل‌تر بودن و هم خیلی جوون‌تر! قضیه چیه؟!!!

3. همانطوری که می‌دونید این کنسرت‌ها ویژه بانوانه و اونا می‌تونن مانتو و روسری و اینا رو دربیارن. ولی جالبه که خیلی‌ها با همون مانتو و روسری می‌شینن! نمی دونم به خاطر عادته یا اینطوری راحت‌ترن! من که دلیلشو نفهمیدم.

4. ظاهراً انجام هر نوع حرکات موزون، حتی در جمعی تا این حد زنونه!، هنوز ممنوعه! اگه کسی بلند می‌شد و به قول گفتنی قِر می‌داد، به سرعت توسط مسئولان سالن بهش تذکر داده می‌شد و باید می‌نشست. ولی یه خانومه با اون آهنگ عربیه شروع کرد به رقص عربی و هیچ‌کس هم نتونست بشوندش!

5. خانم فهیمه رادمند (ترانه سرا) هم در سالن حضور داشت و به حضار معرفی شد.

6. مبلغ بلیت 12000 تومان بود. برنامه از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر بود که تا حدود 7:30 طول کشید.

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● بازی سرنوشت

افراد زیادی هستن که انقلاب و بعدش هم جنگ، زندگی و سرنوشتشون رو بالکل عوض کرد. یکی‌ش همین عمه بزرگ من.
این عمه خانوم ما، علاوه بر اینکه دختر بزرگ خانواده بودن و احترام خاصی پیش پدر و مادرشون داشتن، از هوش و استعداد بسیار بالایی هم برخوردار بودن. به همین خاطر هم پدر بزرگم تصمیم می‌گیره که ایشون رو برای ادامه تحصیل بفرسته آمریکا پیش دو تا از برادراش که قبلاً رفته بودن. خلاصه همه کاراش ردیف میشه که بره. حتی چمدوناش رو هم بسته بوده و بلیتش هم آماده بوده که توی اون بحبوبه انقلاب، فرودگاه‌ها بسته میشه و همه پروازها هم کنسل میشن.
اون زمان که ما نبودیم ولی تعریف‌ها و شواهد و قرائن حاکی از اینه که ملت کلهم اجمعین جوگیر شده بودن اونموقع! عمه خانوم هم تحت تأثیر همون جو به جهاد میره و کم‌کم چادر به سر می‌کنه و خودش میشه یه پا انقلابی و حزب‌اللهی! توی همون جهاد هم بود که با یه نفر آشنا شد و علیرغم مخالفت خانواده‌اش باهاش ازدواج کرد و دستی دستی خودشو بدبخت کرد! دلم نمیخواد از اون آدم نفرت‌انگیز و عقده‌ای چیزی بگم. از بلاهایی که سر عمه‌ام و حتی بچه‌هاش آورد! بارها کارشون به طلاق کشید ولی اون متأسفانه و شاید بهتره بگم بدبختانه (!!!) به خاطر بچه‌هاش کوتاه اومد و حمایتهای خانواده‌اش رو پس زد و سوخت و ساخت. بچه‌ها رو با چنگ و دندون بزرگ کرد. پسر بزرگش که نبوغ خودشو به ارث برده، تونست از دانشگاه شریف دکترا بگیره و الان برای خودش کـسیه. بقیه‌شون هم موفقن.
هر وقت عمه‌ام رو می‌بینم (که خدا رو شکر خیلی هم کم می‌بینم!) حالم بد میشه از اینکه اینقدر این زن مظلوم و بی‌زبونه! مظلومیتش لج آدمو درمیاره! زنی که بی‌اغراق الان می‌تونست یکی از موفق‌ترین زنان دنیا باشه و بهترین زندگی و امکانات رو داشته باشه (شک ندارم اگه رفته بود چنین موقعیتی داشت، شک ندارم!) تبدیل شده به یک زن ساکت، مظلوم، سرخورده و افسرده.

نمی‌دونم چرا اینا رو گفتم. ولی میخوام بگم نمی‌تونم این چیزها رو ببینم و به سرنوشت اعتقاد پیدا نکنم. این اگه سرنوشت نیست پس چیه؟! چرا عدل همون موقعی که این میخواد بره باید انقلاب بشه؟! چرا باید جذب گروهی بشه که از هر جهت فاصله زیادی باهاشون داره؟! چرا همچین آدمی باید سر راهش قرار بگیره؟! و هزار چرا و اما و اگر دیگه!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● اندر احوالات ما در ماه مبارک رمضان!

ساعت 9 در محل کارمان حضور به هم می‌رسانیم و ساعت 14 از محضر اداره محترم مرخص می‌شویم! ما که بدمان نمی‌آید ولی دیگر خدا می‌داند پولی که می‌گیریم تا چه حد حلال است! اضافه‌تر هم بمانیم، پول اضافه کاری می‌گیریم. بنابراین نمی‌توانیم بگوییم این به آن یکی در! نمی‌خواهیم هم عذر گناه بیاوریم و همه تقصیرها را بیندازیم به دوش دولت خدمتگزارِ عدالت گستر! ما یک جایمان می‌لنگد چه دخلی دارد به الطاف دولت فخیمه!

ولی حالا خودمانیم! اگر این یک ماه مملکت را بالکل هم تعطیل کنند، بعید می‌دانم آب از آب تکان بخورد! مگر مجموع کار مفید دستگاه‌های عریض و طویل دولتی، چند ساعت است؟!

بگذریم. با سرویس که به خانه برمی‌گردیم، تقریباً یک ساعتی در راه هستیم به خاطر جابجایی ساعت شلوغی یا همان rush hour سابق! در این یک ساعت مردم همیشه در صحنه را دید می‌زنیم از پشت پنجره‌ مینی بوس! الحمدلله ملت غیور همه سر حال و قبراق در حال ناهار خوردن هستند تا آماده باشند برای مراسم افطاری و مهمانی‌ها و صله ارحام که از واجبات است!بعد هم که دیگر در خانه‌ایم و مثل خرس می‌خوابیم تا زمان افطار.

بعد از افطار زمان پخش سریال‌، از شبکه‌های مختلف است. تمام شعورمان را به حراج می‌گذاریم و تحمیق می‌شویم تا مفاهیم ارزشمندی یاد بگیریم! مثلاً یاد بگیریم که زن خوب و نجیب زنی است که اگر شوهرش شب عروسی به او توهین کرد و او را دهن لق خواند و به زور از او تعهد وفاداری گرفت، هیچ نگوید به جز بله و چشم با چاشنی اشک البته! بفهمیم که پاک‌ترین و مقدس‌ترین و درست کارترین مردمان این سرزمین، قشر حاجی بازاری‌ها هستند و مال مردم خوری و نزول خوری و سر مردم کلاه گذاشتن و شارلاتان بازی مال بازاری‌های کشورهایی مثل استکبار جهانی است لابد! یاد بگیریم که دختر مال و منال طایفه پدری‌اش است و حتی اگر نامزد داشته باشد می‌شود درباره معامله او صحبت کرد! یادمان بیاید که ما در خانه‌های بزرگ و حیاط دار با یک حوض بزرگ در وسط حیاط، زندگی می‌کنیم و این اجانب هستند که در آپارتمانهای چندین طبقه زندگی می کنند! و مهم‌تر از همه آنکه یاد بگیریم زن باید در خانه بماند و سمنو بپزد، حیاط جارو کند، برای عروسی لباس را خودش بدوزد، بین مردها فتنه و آشوب به پا کند، از هر کسی حرف بشنود و اگر خیلی پیشرفته بود یک درسی هم بخواند البته نه برای کار کردن در بیرون از خانه! در ضمن همه زن‌های نجیب و خوب و محترم چادری هستند و همه زن‌های خراب و معتاد، مانتویی! واقعاً عالی‌ست.

خلاصه اینکه در این ماه مبارک به لطف فرهنگ سازی‌های بسیار غنی صدا و سیمای ملی (!!!) و به مدد حمایت‌های بی‌دریغ دولت عزیز جهت زمینه‌سازی برای انجام اعمال دینی با همه تعقیبات و نوافل و مستحباتش، روز به روز فضایل اخلاقی‌مان بیشتر و بیشتر می‌شود و درهای آسمانی و بهشتی است که یک به یک به رویمان گشوده می‌شود! واقعاً خوش به حالمان!

پی نوشت بی ربط خطاب به کامنت گذاران پست قبلی: واقعاً که!!! p:

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره

● گمشده ای به نام امنیت!

پسرک داشته از روی پل عابر پیاده می‌گذشته که یک نفر با چاقو او را تهدید و اقدام به زور­گیری می‌کند. از آن طرف هر چند روز یکبار از اینجا و آنجا می‌شنویم که موتور سوارانِ کیف قاپ، کیف زنی را از دستش قاپیده‌اند که گاه این دزدی منجر به مجروح شدن آن زن نیز شده است! خبرهای مکرر دزدیده شدن و تجاوز وحشیانه به زنان نیز که پای ثابت صفحه حوادث روزنامه‌هاست!

مسلماً یکی از فاکتورهای مهم جوامع مدنی، وجود امنیت است که برقراری آن با برخوردهای سفت و سخت حکومت با ناقضان امنیت، تضمین می‌شود. اگر چه حتی در کشورهای پیشرفته نیز نمی‌توان مدعی شد که امنیت به صورت کامل برقرار است ولی می‌توان شدت و ضعف آن را در کشورهای مختلف با هم مقایسه کرد.

اوضاع کنونی کشور ما به گونه‌ای است که علیرغم سر و صداها و در بوق و کرنا کردنِ برخورد با اراذل و اوباش، هنوز فاصله زیادی تا برقراری امنیت، به خصوص برای زنان، وجود دارد. به جرأت می‌توانم بگویم که همه زنانِ ما مورد آزار و اذیت خیابانی قرار گرفته‌اند. از متلک شنیدن و دستمالی شدن و نگاه‌های هرزه گرفته تا بدترین شکل آن یعنی مورد تجاوز و تعرض قرار گرفتن. دختران زیادی را می‌شناسم که از بس در تاکسی‌ها و خودروهای مسافربر مورد آزار قرار گرفته‌اند، که حالا دچار توهم و وسواس شده‌اند و اگر هم مجبور باشند سوار تاکسی شوند، هر آن منتظر این هستند که دستی به تعرض به سویشان دراز شود!

این یک حقیقت محض است: هیچ تضمینی وجود ندارد که من به عنوان یک زن از خانه خارج شوم و دوباره به خانه باز گردم! در واقع ما هر روز داریم بر سر زندگی و آبروی خود دوئل می‌کنیم! باور کنید آش به همین شوری است. کافی است کمی واقع بین باشیم! معلوم است زندگی با چنین ریسک بالایی چقدر می‌تواند اثرات سوئی روی روحیه و رفتار ما بگذارد! بارها از خود پرسیده‌ام من اگر به جای آن زنی بودم که مورد تعرض قرار گرفته، چکار می‌کردم؟!!! و این اصلاً فکر خوشایندی نیست!

مسلماً این مسائل ریشه در مشکلاتِ عمیقِ فرهنگی ما دارد! ولی با این حال نمی‌توان ضعف و عدم توانایی حکومت در برقراری امنیت را نادیده گرفت! حکومتی که در همین قضیه دستگیری اراذل و اوباش، ابهامات زیادی باقی گذاشت! کمترینش این بود که جناب حکومت عزیز! جنابعالی که ظاهراً از محل تجمع و احیاناً پرورش این اراذل اطلاع دقیق و کامل داشتی، چرا تا حالا اقدامی نکرده بودی؟! چطور بعد از این همه سال باور کنم که همه اینها تبلیغات و نمایش نبوده است؟! علاوه بر این، یعنی همه اراذل این مملکت همین چند نفر بودند و حالا که اعدام شدند، امنیت کامل برقرار است؟! پس چرا من هنوز احساس ناامنی می‌کنم؟!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | | 0 خاطره