● شاید از متنهای بدون سانسور!
ظاهراً این قصهی غمانگیِز همهی دختران دنیاست، رویای عروس شدن! رویایی که از عنفوان بچگی با پوشیدن لباس عروسِ کودکانه تو عروسیها شروع میشه و تا قبل از ازدواج کم و بیش ادامه داره. من همیشه فکر میکردم که اگه دختران سرزمینم چنین رویاهایی دارن به خاطر محدودیت شدید در روابط دختر و پسره و اینکه کسب همه تجربهها وابسته به ازدواجه. ولی الان میبینم که خیلی هم فرقی نداره علی الظاهر! هرچند هنوز این برام خیلی عجیبه (چون منطق من میگه اگه بتونی با کسی که دوست داری زندگی کنی، فرقی نمیکنه که باهاش ازدواج کردی یا نه، یعنی مهم اون تونستنهس نه ازدواج کردنه!).
Labels: ارتباطات, ازدواج, دغدغههای ذهنی, روزنوشت, زنان, فیلم, متنهای بدون سانسور
● عشق ممنوع-2
Labels: آدم, ترس, دغدغههای ذهنی, زنان, زندگی, شخصی، وبلاگ, عشق
● موضوعهای پراکنده-4
- فکر کردم بردارم یه چند تا برگه کوچک تو کیفم بذارم با یه خودکار که هر وقت یه چیزی یادم اومد یا مثلاً اتفاق جالبی دیدم، یادداشت کنم که بعد بنویسمش. آخه خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی رو بایگانی میکنم تو حافظهم، ولی بعد هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بوده! (در واقع الان هم یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم! D:)
- من آدم بسیار خودمنتقدی هستم. حتی میتونم بگم خود سرزنش کن! این احتمالاً یه بیماری روحی روانیه، خودم میدونم ولی بعضی وقتها این مرضِ لاعلاج (!) اذیت میکنه آدمو. خیلی وقتها خوبه که آدم بیخیال باشه، بیخیالِ کارایی که کرده یا حتی کارایی که نکرده. باید بپذیریم اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. از این به بعدش هم اگه فکر کنیم که «هر چه پیش آید خوش آید»، حداقل خودمون راحتتر زندگی میکنیم!
- نمیدونم چرا آدمهای اطرافم اینقدر دچار مشکلاتِ مختلف شدن. به هر کس نگاه میکنی میبینی یا یه عزیزی رو از دست داده، یا با یه مریضیِ بد دست و پنجه نرم میکنه، یا مشکلات مالی داره و ... . اون روز خانم «ح» اومد پیشم و نزدیک به دو ساعت اشک ریخت! واقعاً نمیدونستم چکار میتونم براش بکنم. خانم «خ» هم که هم مریضه و هم گرفتار. هنوز که هنوزه غمِ سنگینش رو فراموش نکرده. امروز با من حرف که میزد هی اشک حلقه میزد دور چشمش و هی بغض میکرد و چشماش قرمز میشد. حرفاشونو گوش میکنم ولی نمیتونم کارِ خاصی براشون انجام بدم :( غمِ چسبندهی بیماری پدر و مادرم یه طرف، غم و غصه دوستام و همکارام هم یه طرف دیگه! مردم همه گرفتارن و مریض و افسرده!
- بعضی آدما رو اصلاً نمیفهمم. یعنی در هیچ کجای معادلات من نمیگنجن! با هم دشمنی میکنن سرِ چیزایی که به اونا تعلق نداره! یعنی شاید یه چند صباحی متعلق به اونا بشه ولی در واقع دولت مستعجله! اینهمه خاله زنک بازی و زیز آبزنی برای رسیدن به چی آخه؟!!!
- خب از اونجایی که دوباره داریم وارد تعطیلات میشم و به علاوه جهت تلطیف فضا (!)، یه چند تا فیلم رو معرفی کنیم بد نیست! D: آخه یه دستی از غیب رسید و به ما چند تا فیلم داد که حتی منِ تنبل تو فیلم دیدن رو هم تحریک کرد به دیدن!
- فیلمِ «The Help» رو ببینید. رذایل اخلاقی آدما رو نشون میده که بدترین نمودش همون نژادپرستیه ولی خب آینه خوبیه. هممون از این قماش رفتارهای متعفن و وقیح رو تو وجودمون و عملمون داریم. باور ندارید فقط یه روز رفتارهای خودتون و اجتماع رو مونیتور کنید. مطمئناً حالتون بد میشه!
- فیلم «Vicky Cristina Barcelona» شاید نیازی به معرفی نداشته باشه چون به اندازه کافی قدیمی هست! ولی خب اگر ندیدید و اگر دوست دارید که یه فیلم متفاوت که همه پیشفرضهای ذهنیتون رو در مورد عشق و ازدواج و روابط آدمها به هم میریزه، ببینید، این فیلم رو ببینید هر چند دیدنش بهطور کلی زیاد توصیه نمیشه!
- اگر میخواهید یه کم مسخرهبازی و لودگی ببینید، این فیلم « 2days in Paris» بدک نیست. کلی خندیدم.
- راستی یه فیلم دیگه هم از وودی آلن دیدم، «Midnight in Paris». والا در رثای این فیلم، اینقدر گفتن و نوشتن که دیگه جایی برای حرف ما باقی نمیمونه! کلاً که فیلم جالبیه ولی نه دیگه اونقدرها که بزرگش کردن! ولی خب حالا چون اساتید میفرمایند دیدنش از اوجب واجباته، ببینید ;)
- رفتیم این فیلم «انتهای خیابان هشتم» رو هم دیدیم. چرند محضه! بههیچوجه توصیه نمیشه. حتی با اینکه افراد مورد علاقه من، ترانه علیدوستی و صابر ابر، توش بازی میکنن! یعنی در این حد!!!
- این مطلب ده روزه قراره تموم بشه! چون من هی یادم نمیاومد که چی میخوام بنویسم! مثل اینکه باید آلزایمر رو جدی بگیرم!!!
Labels: آدم, اجتماع, ارتباطات, بیماری, خودشناسی, دغدغههای ذهنی, روزمره, زنان, زندگی, فیلم, موضوعهای پراکنده
● تنها در خانه
Labels: تنهایی, روزنوشت, زنان, زندگی, شخصی، وبلاگ
● بر توهمات خود مسلط باشید!
Labels: اجتماع, ارتباطات, زنان, مردم شناسی
● خُرم آن روز کز این منزل ویران بروم
Labels: اجتماع, ایران, دغدغههای ذهنی, زنان, مردم شناسی
● چاقی، دومین معضل بزرگ بشریت!
● خبر ورزشی!
پ.ن:
- تیم اول چند تا هرکول داشت که به هیچ وجه نمیشد از پسشون براومد! کلاً اینا مثل اینکه هر سال اول میشن! هیچ کس حریفشون نیست!
- پاهام از زمین جدا نشد! کلاً پا از زمین جدا نمیشه، رو زمین کشیده میشه.
- هیجان انگیز بود. خوشمان آمد. ولی الان همه بدنم درد میکنه! عضلات کشیده شده در حد بوندس لیگا!!!
- از ساعت 2 بعد از ظهر رفتیم. پنج و نیم شروع شده، هشت هم تموم شد!!! نه رسیدم خونه! یعنی الان جنازهم!
- جایزه تیم دوم یک عدد کاپ کریستالی بود و نفری 120 هزار تومان پول نقد.
● عروسی
در نتیجه این فرضیه که ما تا آخر عمر مجرد و عزب باقی میمونیم و آرزوی شیرین ازدواج و فرار از ترشیدگی رو به گور خواهیم برد، روز به روز قوت بیشتری میگیره و عن قریبه که اثبات بشه! D:
پ.ن: رفیق شفیق میفرمایند: "تو توی این مدت این همه عروسی رفتی، یعنی یه مادر پسر دار پیدا نمیشد تو این عروسیها؟!". از آنجا که در ناامیدی بسی امید است، میریم ببینیم ایندفعه چی میشه. بلکه هم ییهو لطف الهی شامل حالمون شد! ;) D:
● سیزده به در
● نتایج free discussion !
مثلاً قرار بود در مورد عشق صحبت کنیم ولی صحبتها بیشتر حول و حوش روابط دختر و پسر میچرخید! آی که این دخترا چه دل خونی دارن از پسرا! همه متفقالقول به این نتیجه رسیده بودن که پسرا بیوفا هستن و تا چشمشون به یه نفر جدید میفته قبلی رو فراموش میکنن! یکی از بچهها (که زیبایی قابل ملاحظه و تحسین برانگیزی داره و شادترین دختر کلاسه) میگفت من بالأخره نفهمیدم چرا با هر پسری دوست میشم دو سه ماه بیشتر دوستیمون دوام نمیاره و اون با یه بهانه الکی ول میکنه میره!
دیگه گفتیم که دخترا خیلی زود وابسته میشن. مثلاً خود معلممون تعریف میکرد که یکی از همکاراش بهش پیشنهاد دوستی داده. اینم بهش گفته اوکی. من قبول میکنم به شرطی که دوستت باشم نه دوست دخترت. طرف هم بهش قول داده و گفته که باشه و ما دو تا آدم بزرگیم و نیازی به این حرفا نیست و این چیزا. ولی گفت بعد از چند وقت من اینقدر به اون وابسته شده بودم که شبها قبل از اینکه بهم زنگ بزنه نمیتونستم بخوابم و اینقدر بیدار میموندم تا بالأخره زنگ بزنه!
بچهها اعتقاد داشتن که این روزا دیگه عشق جاویدان وجود نداره. پسرا که دخترا رو فقط برای سرگرمی و استفاده از تن و بدنشون میخوان و برای زندگی نمیخوان. دخترا هم که فقط به طرف مقابل عادت میکنن و اینطوری نیست که حتماً عاشق اون باشن.
از افاضات بنده این بود که اصولاً ازدواج یه خط بطلان گنده میکشه دور هر چی عشق و عاشقیه! درسته که با تقریب خوبی الان عشق واقعی وجود نداره ولی اگر هم وجود داشته باشه بهتره با ازدواج خراب نشه! دلیلش هم واضحه! آدم وقتی به اون چیزی که میخواد میرسه دیگه نمیشه که تا ابد همون جذابیت اول رو براش داشته باشه! اصلاً تا وقتی جذابه که در دسترس نیست. بعدش که کلاً عادی میشه. میشه عادت زندگی کردن!
اینم گفتم که مردها با همه بیوفاییشون، هیچ وقت عشق اول زندگیشون رو فراموش نمیکنن! (مشاهدات عینی این امر رو در اکثریت قریب به اتفاق جماعت ذکور تأیید میکنه!). عشقی که معمولاً هم باهاش ازدواج نکردن! چقدر خوبه آدم عشق اول یه مرد باشهها! D:
تو راه برگشت که بچهها در ادامه بحثهای کلاس داشتن از تجربیات مختلفشون میگفتن، نکات جالبتری یافت شد! چون داشتیم به زبان شیرین فارسی صحبت میکردیم! مثلاً خانم x داشت از پسری که روز قبل ملاقات کرده بود میگفت. میگفت که سوار ماشین طرف بودن که پسره برگشته بهش گفته پوتینتو دربیار تا مچ پاتو بینم! اینم عصبانی میشه و داد و بیداد راه میندازه. طرف هم بهش گفته چی فکر کردی؟! فکر کردی اگه مثلاً من حالا مچ پاتو ببینم ارضاء میشم؟! (طلبکار هم بوده!!!!!!!!!!). خانم y هم بهش گفت تو چرا هیچی بهش نگفتی؟! من اگه جای تو بودم چهار تا فحش خواهر مادر دار بارش میکردم تا حالش بیاد سر جاش!!! همین خانم x میگفت من الان تو شرایطی هستم که حتی اگه یه پسر تو خیابون هم بهم پیشنهاد دوستی بده قبول میکنم!
خانم y هم میگفت من با هر کس تا حالا دوست بودم، به هم خورده! الان با یکی دوستم که پسر خوبیه. عاشقش نیستم ولی دوستش دارم. یک ماه و نیمه که با هم هستیم. خدا کنه این یکی دیگه به هم نخوره!
اینایی که حرف میزدن و از دوستای رنگارنگشون میگفتن، بچههای 20، 21 ساله بودن. جالب بود کلاً. من دلم نمیخواد هیچ قضاوتی بکنم. فقط این برام جالبه که اینا دست پرورده همین نظامی هستن که تا جایی که زورش میرسیده، جوونا رو محدود کرده. حالا عالیجنابان بیان تحویل بگیرن. با طبیعت آدما که نمیشه جنگید! نسل یاغی و جالبی هستن. حتی از نسل ما هم جالبتر! ;)
Labels: اجتماع, زنان, عشق, کشفیات, مردم شناسی
● گزارشی از کنسرت گروه ارکیده
گروهِ تقریباً بزرگی بود و 10 تا نوازنده داشت. البته به جز خود خانم ارکیده حاجیوندی که سنتور میزد. هر نوع سازی هم که فکر کنی داشتن. از انواع گیتار و سازهای کوبهای گرفته تا کیبورد و پیانو. برنامه، برنامه بسیار مفرح و پرنشاطی بود و اصلاً احساس خستگی و کسلی نکردیم. جماعت هم خودشونو کشتن از بس جیغ و دست و سوت زدن! (البته ما خودمون بدتر از همه بودیم! D:)
صدای ارکیده شاید خیلی قوی نبود ولی به نظر من زیبا بود. تهِ تهِ صداش، برای من صدای گوگوش رو تداعی میکرد. خیلی هم دوست داشتنی و خوشتیپ و جوون بود. خوشم اومد از خودش و گروهش.
برنامه دو سانسِ تقریباً یک ساعته بود. ترانههایی که انتخاب شده بود، ترانههای بسیار زیبایی بودن، از شعرهای شاعرانی مثل هوشنگ ابتهاج و فهیمه رادمند (بر خلاف تصور من که فکر میکردم حالا با یه سری از این شعرای درپیتِ مدل رپی طرف میشیم!). جالب بود که دو ترانه عربی و افغانی هم اجرا شد.
به نظر من با توجه به همه محدودیتهایی که در عرصه موسیقی و به ویژه موسیقی بانوان وجود داره، کار این گروه قابل تقدیر و تحسین بود. اینو میشد از تشویقهای بیامان مردم و چهرههای راضیشون موقع خروج از سالن، مشاهده کرد. تنها شانسی که این نوع گروهها در ایران دارن اینه که به خاطر همون محدودیتها، رقیب قدری هم ندارن و تقریباً میتونن یکه تاز باشن. به هر صورت به نظر من کارشون خوب و هماهنگ بود. ما که مشتریشون شدیم!
پ.ن:
1. مستحضر هستید که؟! دم در همه موبایلها رو جمع میکنن. بنابراین اگر چه احتمال عکسبرداری و فیلمبرداری صفر نیست، ولی به هر حال این احتمال خیلی کمه. در نتیجه خبری از عکس نیست توی این پست!
2. بسیاری از بازیگران معروف سینما در سالن حضور داشتن که البته خانم ارکیده تک تکشون رو نام برد. تا اونجایی که یادمه اینا بودن: مهتاب کرامتی، فاطمه گودرزی، ویشگا آسایش، شهره سلطانی، مریم امیرجلالی، یکتا ناصر، مونا و مارال فرجاد، نگین صدق گویا و شیرین بینا. مهتاب کرامتی و فاطمه گودرزی بیش از سایرین مورد تشویق و ابراز احساسات حضار قرار گرفتن. یه نکتهای هم که باید بگم اینه که این بازیگرا بدون گریم هم خیلی خوشگلتر بودن و هم خیلی جوونتر! قضیه چیه؟!!!
3. همانطوری که میدونید این کنسرتها ویژه بانوانه و اونا میتونن مانتو و روسری و اینا رو دربیارن. ولی جالبه که خیلیها با همون مانتو و روسری میشینن! نمی دونم به خاطر عادته یا اینطوری راحتترن! من که دلیلشو نفهمیدم.
4. ظاهراً انجام هر نوع حرکات موزون، حتی در جمعی تا این حد زنونه!، هنوز ممنوعه! اگه کسی بلند میشد و به قول گفتنی قِر میداد، به سرعت توسط مسئولان سالن بهش تذکر داده میشد و باید مینشست. ولی یه خانومه با اون آهنگ عربیه شروع کرد به رقص عربی و هیچکس هم نتونست بشوندش!
5. خانم فهیمه رادمند (ترانه سرا) هم در سالن حضور داشت و به حضار معرفی شد.
6. مبلغ بلیت 12000 تومان بود. برنامه از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر بود که تا حدود 7:30 طول کشید.
● بازی سرنوشت
این عمه خانوم ما، علاوه بر اینکه دختر بزرگ خانواده بودن و احترام خاصی پیش پدر و مادرشون داشتن، از هوش و استعداد بسیار بالایی هم برخوردار بودن. به همین خاطر هم پدر بزرگم تصمیم میگیره که ایشون رو برای ادامه تحصیل بفرسته آمریکا پیش دو تا از برادراش که قبلاً رفته بودن. خلاصه همه کاراش ردیف میشه که بره. حتی چمدوناش رو هم بسته بوده و بلیتش هم آماده بوده که توی اون بحبوبه انقلاب، فرودگاهها بسته میشه و همه پروازها هم کنسل میشن.
اون زمان که ما نبودیم ولی تعریفها و شواهد و قرائن حاکی از اینه که ملت کلهم اجمعین جوگیر شده بودن اونموقع! عمه خانوم هم تحت تأثیر همون جو به جهاد میره و کمکم چادر به سر میکنه و خودش میشه یه پا انقلابی و حزباللهی! توی همون جهاد هم بود که با یه نفر آشنا شد و علیرغم مخالفت خانوادهاش باهاش ازدواج کرد و دستی دستی خودشو بدبخت کرد! دلم نمیخواد از اون آدم نفرتانگیز و عقدهای چیزی بگم. از بلاهایی که سر عمهام و حتی بچههاش آورد! بارها کارشون به طلاق کشید ولی اون متأسفانه و شاید بهتره بگم بدبختانه (!!!) به خاطر بچههاش کوتاه اومد و حمایتهای خانوادهاش رو پس زد و سوخت و ساخت. بچهها رو با چنگ و دندون بزرگ کرد. پسر بزرگش که نبوغ خودشو به ارث برده، تونست از دانشگاه شریف دکترا بگیره و الان برای خودش کـسیه. بقیهشون هم موفقن.
هر وقت عمهام رو میبینم (که خدا رو شکر خیلی هم کم میبینم!) حالم بد میشه از اینکه اینقدر این زن مظلوم و بیزبونه! مظلومیتش لج آدمو درمیاره! زنی که بیاغراق الان میتونست یکی از موفقترین زنان دنیا باشه و بهترین زندگی و امکانات رو داشته باشه (شک ندارم اگه رفته بود چنین موقعیتی داشت، شک ندارم!) تبدیل شده به یک زن ساکت، مظلوم، سرخورده و افسرده.
نمیدونم چرا اینا رو گفتم. ولی میخوام بگم نمیتونم این چیزها رو ببینم و به سرنوشت اعتقاد پیدا نکنم. این اگه سرنوشت نیست پس چیه؟! چرا عدل همون موقعی که این میخواد بره باید انقلاب بشه؟! چرا باید جذب گروهی بشه که از هر جهت فاصله زیادی باهاشون داره؟! چرا همچین آدمی باید سر راهش قرار بگیره؟! و هزار چرا و اما و اگر دیگه!
● اندر احوالات ما در ماه مبارک رمضان!
ولی حالا خودمانیم! اگر این یک ماه مملکت را بالکل هم تعطیل کنند، بعید میدانم آب از آب تکان بخورد! مگر مجموع کار مفید دستگاههای عریض و طویل دولتی، چند ساعت است؟!
بگذریم. با سرویس که به خانه برمیگردیم، تقریباً یک ساعتی در راه هستیم به خاطر جابجایی ساعت شلوغی یا همان rush hour سابق! در این یک ساعت مردم همیشه در صحنه را دید میزنیم از پشت پنجره مینی بوس! الحمدلله ملت غیور همه سر حال و قبراق در حال ناهار خوردن هستند تا آماده باشند برای مراسم افطاری و مهمانیها و صله ارحام که از واجبات است!بعد هم که دیگر در خانهایم و مثل خرس میخوابیم تا زمان افطار.
بعد از افطار زمان پخش سریال، از شبکههای مختلف است. تمام شعورمان را به حراج میگذاریم و تحمیق میشویم تا مفاهیم ارزشمندی یاد بگیریم! مثلاً یاد بگیریم که زن خوب و نجیب زنی است که اگر شوهرش شب عروسی به او توهین کرد و او را دهن لق خواند و به زور از او تعهد وفاداری گرفت، هیچ نگوید به جز بله و چشم با چاشنی اشک البته! بفهمیم که پاکترین و مقدسترین و درست کارترین مردمان این سرزمین، قشر حاجی بازاریها هستند و مال مردم خوری و نزول خوری و سر مردم کلاه گذاشتن و شارلاتان بازی مال بازاریهای کشورهایی مثل استکبار جهانی است لابد! یاد بگیریم که دختر مال و منال طایفه پدریاش است و حتی اگر نامزد داشته باشد میشود درباره معامله او صحبت کرد! یادمان بیاید که ما در خانههای بزرگ و حیاط دار با یک حوض بزرگ در وسط حیاط، زندگی میکنیم و این اجانب هستند که در آپارتمانهای چندین طبقه زندگی می کنند! و مهمتر از همه آنکه یاد بگیریم زن باید در خانه بماند و سمنو بپزد، حیاط جارو کند، برای عروسی لباس را خودش بدوزد، بین مردها فتنه و آشوب به پا کند، از هر کسی حرف بشنود و اگر خیلی پیشرفته بود یک درسی هم بخواند البته نه برای کار کردن در بیرون از خانه! در ضمن همه زنهای نجیب و خوب و محترم چادری هستند و همه زنهای خراب و معتاد، مانتویی! واقعاً عالیست.
خلاصه اینکه در این ماه مبارک به لطف فرهنگ سازیهای بسیار غنی صدا و سیمای ملی (!!!) و به مدد حمایتهای بیدریغ دولت عزیز جهت زمینهسازی برای انجام اعمال دینی با همه تعقیبات و نوافل و مستحباتش، روز به روز فضایل اخلاقیمان بیشتر و بیشتر میشود و درهای آسمانی و بهشتی است که یک به یک به رویمان گشوده میشود! واقعاً خوش به حالمان!
پی نوشت بی ربط خطاب به کامنت گذاران پست قبلی: واقعاً که!!! p:
● گمشده ای به نام امنیت!
پسرک داشته از روی پل عابر پیاده میگذشته که یک نفر با چاقو او را تهدید و اقدام به زورگیری میکند. از آن طرف هر چند روز یکبار از اینجا و آنجا میشنویم که موتور سوارانِ کیف قاپ، کیف زنی را از دستش قاپیدهاند که گاه این دزدی منجر به مجروح شدن آن زن نیز شده است! خبرهای مکرر دزدیده شدن و تجاوز وحشیانه به زنان نیز که پای ثابت صفحه حوادث روزنامههاست!
مسلماً یکی از فاکتورهای مهم جوامع مدنی، وجود امنیت است که برقراری آن با برخوردهای سفت و سخت حکومت با ناقضان امنیت، تضمین میشود. اگر چه حتی در کشورهای پیشرفته نیز نمیتوان مدعی شد که امنیت به صورت کامل برقرار است ولی میتوان شدت و ضعف آن را در کشورهای مختلف با هم مقایسه کرد.
اوضاع کنونی کشور ما به گونهای است که علیرغم سر و صداها و در بوق و کرنا کردنِ برخورد با اراذل و اوباش، هنوز فاصله زیادی تا برقراری امنیت، به خصوص برای زنان، وجود دارد. به جرأت میتوانم بگویم که همه زنانِ ما مورد آزار و اذیت خیابانی قرار گرفتهاند. از متلک شنیدن و دستمالی شدن و نگاههای هرزه گرفته تا بدترین شکل آن یعنی مورد تجاوز و تعرض قرار گرفتن. دختران زیادی را میشناسم که از بس در تاکسیها و خودروهای مسافربر مورد آزار قرار گرفتهاند، که حالا دچار توهم و وسواس شدهاند و اگر هم مجبور باشند سوار تاکسی شوند، هر آن منتظر این هستند که دستی به تعرض به سویشان دراز شود!
این یک حقیقت محض است: هیچ تضمینی وجود ندارد که من به عنوان یک زن از خانه خارج شوم و دوباره به خانه باز گردم! در واقع ما هر روز داریم بر سر زندگی و آبروی خود دوئل میکنیم! باور کنید آش به همین شوری است. کافی است کمی واقع بین باشیم! معلوم است زندگی با چنین ریسک بالایی چقدر میتواند اثرات سوئی روی روحیه و رفتار ما بگذارد! بارها از خود پرسیدهام من اگر به جای آن زنی بودم که مورد تعرض قرار گرفته، چکار میکردم؟!!! و این اصلاً فکر خوشایندی نیست!
مسلماً این مسائل ریشه در مشکلاتِ عمیقِ فرهنگی ما دارد! ولی با این حال نمیتوان ضعف و عدم توانایی حکومت در برقراری امنیت را نادیده گرفت! حکومتی که در همین قضیه دستگیری اراذل و اوباش، ابهامات زیادی باقی گذاشت! کمترینش این بود که جناب حکومت عزیز! جنابعالی که ظاهراً از محل تجمع و احیاناً پرورش این اراذل اطلاع دقیق و کامل داشتی، چرا تا حالا اقدامی نکرده بودی؟! چطور بعد از این همه سال باور کنم که همه اینها تبلیغات و نمایش نبوده است؟! علاوه بر این، یعنی همه اراذل این مملکت همین چند نفر بودند و حالا که اعدام شدند، امنیت کامل برقرار است؟! پس چرا من هنوز احساس ناامنی میکنم؟!





